بر سر نعش برادر، خواهرى
داشت آه و ناله و شور و شرى
مويه ميكرد و همى ميكَند موى
در عزاي سرو سمين پيكرى
خون چكاندى هر سرانگشتش ز روى
بود گويى ناخن او نشترى
اين سخن ميگفت و ميناليد زار
كاى اجل بر كام من هم ساغرى
كردى آخر شمع بزمم را خموش
چون سپندم سوختي بر مجمري
دوش پرهيزانه ى بيمار را.
پاك خوردى گربه ى خيره سرى
داشتم از مادر خود يادگار
يادگاري خوش؛ يكي انگشتري
كوفتم دروازه ى همسايه را
با لبان خشك و چشمان ترى
تا دهم انگشتر خود را گرو
خواستم از پيش شان مشت زرى
از درون خانه دادندم جواب
سر برون ناكرده از لاى درى
جانب بازار رفتم لاعلاج
دادم آن دُر دانه را با زرگرى
پول پرهيزانه تا آماده شد
شب رسيد اما شبِ مرگ آورى
تا رسيدم شام نزديك سراى
رفته بود او در سراى ديگرى
ديدم افتاده به روي خاك سرد
مرده ى بى بالش و بى بسترى
سرد و خاموش و كرخت و دردناك
دم فرو بسته ست از شور و شرى
او چنان و من چنين بى سر پرست
بار دوشم شد سر ِ بى چادرى
كو دل زاري كه سوزد بر سرم
كو اقارب، كو پدر، كو مادرى
هيچ كس نَبود شريك سوگ من
جز شب ديجور قيرى معجرى
بى برادر كور بادا ديده ام
تلخ بادم زندگى بى شكرى
استاد ضيا قاريزاده





