تا کی ای شوخ به هر بیخبری میسازی
خاک کوی تو منم گر گذری میسازی
این هم از آتش سودای تو داغ دگر است
که مرا سوختی و با دگری میسازی
روشن است این که مرا شمعصفت میسوزی
تو به هرکس که قضا را قدری میسازی
زلف از چهره برافکندی و معلومم شد
که شب تیرهدلان را سحری میسازی
گفتهای بنده خیالی هم از اهل نظر است
بندهٔ مخلص خود را نظری میسازی
خیالی بخارایی
خاک کوی تو منم گر گذری میسازی
این هم از آتش سودای تو داغ دگر است
که مرا سوختی و با دگری میسازی
روشن است این که مرا شمعصفت میسوزی
تو به هرکس که قضا را قدری میسازی
زلف از چهره برافکندی و معلومم شد
که شب تیرهدلان را سحری میسازی
گفتهای بنده خیالی هم از اهل نظر است
بندهٔ مخلص خود را نظری میسازی
خیالی بخارایی





