یار در کار دلم کوشش بسیاری کرد

یار در کار دلم کوشش بسیاری کرد عاقبت آه جگر سوختگان کاری کرد کرد چشم تو به نیش ستمی مرهم ریش بین که تیمار دلم…

هر دل که به عشق مبتلا نیست

هر دل که به عشق مبتلا نیست واقف ز شکیب حال ما نیست از فتنهٔ عشق سر کشیدن در مذهب عاشقان روا نیست رسم و…

منم و بادیهٔ عشق و دل آگاهی

منم و بادیهٔ عشق و دل آگاهی کس به جایی نرسد جز به چنین همراهی بیش در خرمنم آتش مزن ای ماه و بترس که…

مرا بی‌تو راحت الم می‌نماید

مرا بی‌تو راحت الم می‌نماید وگر شادمانی‌ست غم می‌نماید سفالِ سگانِ گدایانِ کویت به چشمم به از جام جم می‌نماید خیال دهانت به شهر وجودم…

ما به اوّل ستم زلف تو را خوش کردیم

ما به اوّل ستم زلف تو را خوش کردیم بعد از آن بر سر کوی تو فروکش کردیم به امیدی که خیالت قدم آرد روزی…

گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست

گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست بحری ست لطف دوست که گردون حباب اوست گر صادقی چو صبح مزن جز به مهر دم…

گر نه با من سر زلفت به جفا پیدا شد

گر نه با من سر زلفت به جفا پیدا شد در سرم این همه سودا زکجا پیدا شد تا نهان شد ز نظر صورت روی…

که می‌داند میِ شوق از چه جام است

که می‌داند میِ شوق از چه جام است به جز چشمت که او مست مدام است شراب ار با تو نو شد دل حلال است…

کجاست ساغر می تا به گردش آرندش

کجاست ساغر می تا به گردش آرندش که عمر رفت و حریفان در انتظارندش به حلقه یی که حساب سگان او گذرد رقیب کیست که…

شبی کآن ماه با ما خوش برآید

شبی کآن ماه با ما خوش برآید عجب نبود که روز غم سرآید درآمد از در و شد خانه روشن دگر با ما از این…

زلف تو را که شامِ پریشانی من است

زلف تو را که شامِ پریشانی من است صبح است عارض تو که در پشت دامن است سرو سهی که داشت هواهای سرکشی امروز پیش…

دلا غم یار ما شد دل به جا دار

دلا غم یار ما شد دل به جا دار که او را یافتم یار وفادار طریق باده نوشی گرچه جرم است بنوش و چشم رحمت…

دل جز به غمت خاطر خوشنود ندارد

دل جز به غمت خاطر خوشنود ندارد وز عمر به جز وصل تو مقصود ندارد بر سوختهٔ آتش غم مرحمتی کن امروز که حلوای لبت…

خطت چون از سواد شب رقم زد صفحهٔ مه را

خطت چون از سواد شب رقم زد صفحهٔ مه را بر او دیدم به مشکِ تر نوشته بارک الله را چو ببریدی سر زلفینِ را…

چشمت که به جز فتنه‌گری کار ندارد

چشمت که به جز فتنه‌گری کار ندارد شوخی ست که در شیوهٔ خود یار ندارد ایمن ز دل آزاریِ چشمِ تو عزیز است کآن شوخ…

تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون او

تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون او زاین حسد عمری ست تا من تشنه‌ام بر خون او مطربا چون عود سر تا پای خود…

تا دل از شوق گل رویت ره صحرا گرفت

تا دل از شوق گل رویت ره صحرا گرفت در هوای سرو قدّت کار جان بالا گرفت راست چون سروی ست نخل قامتت بر طرف…

تا به سودای تو دل را عشق و همّت یار شد

تا به سودای تو دل را عشق و همّت یار شد نقد جان بر کف نهاد و بر سر بازار شد ما ز دام خویشتن…

باشد که ز رخسار ترا پرده برافتد

باشد که ز رخسار ترا پرده برافتد تا بیخبران را سخن عشق در افتد افتاد سرشک از نظر و خوار شد آری این است سرانجام…

با رخت صورت چین چند کند دعوی را

با رخت صورت چین چند کند دعوی را پیش رویت چه محل دعوی بی معنی را گر به چین نسخهٔ تصویر ز روی تو برند…

ای دل از باطن آن فرقه که صاحب قدمند

ای دل از باطن آن فرقه که صاحب قدمند همّتی خواه که این طایفه اهل کرمند آبروی ابد از اشک ندامت بطلب که شهانند کسانی…

آنها که ز آیینهٔ دل زنگ زدودند

آنها که ز آیینهٔ دل زنگ زدودند خود را به تو هر نوع که بودند نمودند اهل نظر از آینهٔ وحدت از آن پیش حیران…

اگر در بند سودا نیست با من زلف مشکینش

اگر در بند سودا نیست با من زلف مشکینش شکست نقد قلب من چرا شد رسم و آیینش منش دیگر نمی‌گویم مکن چندین جفا آخر…

ار شیخ صومعه ست وگر رندِ دیرِ توست

ار شیخ صومعه ست وگر رندِ دیرِ توست وِرد زبان پیر و جوان ذکر خیرِ توست تا غیرت جمال تو در پرده رخ نمود بر…

واقف از جام می لعل تو مدهوشانند

واقف از جام می لعل تو مدهوشانند در خور بادهٔ لعل تو قدح نوشانند آخر ای نامه سفید از صف رندان بدر آی که در…

هر دُر اشکی که آمد چشم گریان را به دست

هر دُر اشکی که آمد چشم گریان را به دست بر سرِ بازار سودای تو بر وجهی نشست شیوهٔ رفتار اگر این است ای سرو…

من که باشم که بود لایق تو خدمت من

من که باشم که بود لایق تو خدمت من تو اگر بنده نوازی بکنی دولت من به همین مژده ز خوان کرمت خوشنودم که غم…

مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیم

مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیم که بر او عاقبت این نکته موجّه کردیم سر ز خجلت نه برآورد دگر یوسف مصر به…

لطفی که می کند به محبّان عذار او

لطفی که می کند به محبّان عذار او معلوم می شود همه از روی کار او از عین مردمی ست که مشغول کار ماست چشمش…

گرچه هردم سیل اشک ما به دریا می‌رود

گرچه هردم سیل اشک ما به دریا می‌رود خوشدلم از جانب او هرچه بر ما می‌رود گفتمش ای دیده این گوهرفشانی تا به کی گفت…

گر ندیدی کز سرای دیده‌ام خون می‌چکد

گر ندیدی کز سرای دیده‌ام خون می‌چکد ساعتی بنشین در او تا بنگری چون می‌چکد لاله می‌روید به یاد روی لیلی تا به حشر از…

کنون چو در طلبش اشک رو به ره دارد

کنون چو در طلبش اشک رو به ره دارد چگونه عقل رمیده عنان نگه دارد گشاد روی تو درهای رحمت است و خطت به نام…

کجا باشد چو می روشن ضمیری

کجا باشد چو می روشن ضمیری که دارد به ز ساغر دستگیری؟ جوانی کو ننوشد بادهٔ شوق ز دست نازنینی دلپذیری اگر پیری رسد آن…

سنبل باغ رخت غالیه بو افتاده ست

سنبل باغ رخت غالیه بو افتاده ست شیوهٔ چشم تو بر وجه نکو افتاده ست بادهٔ ناب به دور لب لعلت مثَلی ست کاین چنین…

ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد

ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد به هر دیار که رو آورد براندازد گهی که چشم تو فرمان دهد به خون ریزی نخست تیغ…

دلا طریقهٔ عشّاق خود پرستی نیست

دلا طریقهٔ عشّاق خود پرستی نیست چرا که شیوهٔ مردان راه هستی نیست چو خاک پست شو ار آبروی می طلبی که میل آب روان…

دل به یاد لب لعلت سخن از نوش نکرد

دل به یاد لب لعلت سخن از نوش نکرد خون شد و حقّ نمک هیچ فراموش نکرد زلف تو دست به تاراج دل ما نگشاد…

خشنود بودن از غمِ عشق تو کار ماست

خشنود بودن از غمِ عشق تو کار ماست ز آنرو به غم خوشیم که دیرینه یار ماست ما را چه غم که در عقب ششدر…

تو را به جز سخن اندر دهن نمی‌گنجد

تو را به جز سخن اندر دهن نمی‌گنجد سخن همین شد و دیگر سخن نمی‌گنجد کمال شوق دهان تو غنچه را در دل به غایتی‌ست…

تا سنبل زلفت خبر از گلشن جان گفت

تا سنبل زلفت خبر از گلشن جان گفت قدّت سخن از راستی سرو روان گفت آنی ست تو را در مه رخسار که نتوان تا…

تا دل از سیر و سلوک رهش آگاهی یافت

تا دل از سیر و سلوک رهش آگاهی یافت راه بیرون شدن از ورطهٔ گمراهی یافت هرکه ره یافت بدین در به گدایی روزی منصب…

تا به روی از دیده اشک لاله‌گون می‌آیدم

تا به روی از دیده اشک لاله‌گون می‌آیدم دم به دم از گریهٔ خود بوی خون می‌آیدم گوییا مسکین دلم در قید زنجیر بلاست کز…

بدین شوخی که تو بنیاد داری

بدین شوخی که تو بنیاد داری عجب گر خاطری را شاد داری فراموشت نخواهم کرد گفتی فراموشت شد این هم یاد داری؟ هوای من نداری…

با رخ خوبت که وَرد بوستان خرّمی ست

با رخ خوبت که وَرد بوستان خرّمی ست حور اگر دعویّ رعنایی کند ناآدمی ست بخت بد بنگر که می پوشد ز من راز تو…

ای دل آن دم شرف صحبت دلبر یابی

ای دل آن دم شرف صحبت دلبر یابی که به سرمایهٔ اخلاص دلی دریابی آبرو می طلبی خاک شو و چشم مدار که ز دریا…

آنها که بی تو در دل و جان سقیم ماست

آنها که بی تو در دل و جان سقیم ماست از درد خود بپرس که یار قدیم ماست باغ بهشت بی سر کویت جهنم است…

افسوس که ره بینان یک یک ز نظر رفتند

افسوس که ره بینان یک یک ز نظر رفتند وز راه سبکباری با هم به سفر رفتند پای از سر و جان بر کف در…

از آتش دل هر کس در سینه غمی دارد

از آتش دل هر کس در سینه غمی دارد چون نی که به سوز خود گرم است و دمی دارد گو تیغ مکش هر دم…

هندوی زلف تو زآن حال مشوّش دارد

هندوی زلف تو زآن حال مشوّش دارد که به تسخیر دلم نعل در آتش دارد با وجود قد دلجوی تو ای نخل مراد خویش را…

هر خسته خاطری که چو نی چشم باز نیست

هر خسته خاطری که چو نی چشم باز نیست در پرده محرم سخن اهل راز نیست پا در گل است همّت کوتاه دست تو ورنه…

من آن نیَم که گذارم ز دست دامن تو

من آن نیَم که گذارم ز دست دامن تو تو گر ز طوق وفا سرکشی به گردن تو گذار تا به کف آریم دامن زلفت…

مرا ای مه اگر دیوانه گفتی

مرا ای مه اگر دیوانه گفتی نمی‌رنجم ز تو یارانه گفتی به زلف و عارضش گفتی غم خویش شبی بود و چراغ افسانه گفتی غمش…

لبت جان‌بخش و دلجو می‌نماید

لبت جان‌بخش و دلجو می‌نماید به چشمم ز آن همه او می‌نماید ز چشم جان‌فشان نقش خیالت چو عکس لاله در جو می‌نماید خطت نقشی‌ست…

گریهٔ خون سرِ ره بر منِ درویش گرفت

گریهٔ خون سرِ ره بر منِ درویش گرفت عاقبت اشک طریق عجبی پیش گرفت تا چرا نیش غمت تیز گذشت از جگرم جگر ریش مرا…

گر قدح با لب میگون تو لافی دارد

گر قدح با لب میگون تو لافی دارد زو نرنجی که به غایت دل صافی دارد سینه از زخم فراق تو چنان شد نی را…

کنایت ها به آب خضر گفته

کنایت ها به آب خضر گفته دهانش پیش لب امّا نهفته مگر گلزار رخسار تو رنگی ست کزین سان سرخی رویت شکفته چه محرابی ست…

کجا روم که مرا جز درت پناهی نیست

کجا روم که مرا جز درت پناهی نیست به جز عنایت تو هیچ عذرخواهی نیست سرم فدای رهت باد تا نگویندت که در طریقهٔ عشق…

سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نماید

سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نماید چه لازم است مه من که شب ستاره نماید چنین که نیست به جز پرده مانعی…

ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداخت

ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداخت کمند زلف تو از شرم سر فرو انداخت چو عشق خواست که در شهر…

دلا ز لذت مستی گهی خبر یابی

دلا ز لذت مستی گهی خبر یابی که سرّ بیخبران را به رمز دریابی اگر چو لاله بدانی ز بیوفایی عمر بسی ز آتش دل…

دل به زاری دامن زلف جفا کارش گرفت

دل به زاری دامن زلف جفا کارش گرفت چون از او نگشاد کاری پای دیوارش گرفت سرگران دارد ز خواب ناتوانی غمزه‌اش باز تا خون…

چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را

چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را دیگر نمی شناسد آن ناشناخت ما را صرّاف عشق در ما قلبی اگر نمی دید…

چشمت آزار ما چه می‌خواهد

چشمت آزار ما چه می‌خواهد از دل مبتلا چه می‌خواهد من چو وصل تو خواستم به دعا شیخ شهر از دعا چه می‌خواهد بوسه‌ای زکات…

تا سرو مرا عارض چون یاسمنی هست

تا سرو مرا عارض چون یاسمنی هست در هر چمنی نغمه سرایی چو منی هست سوگند به یاری که هوای دگرم نیست روزی که مرا…

تا دست دهد روی چو خورشید تو دیدن

تا دست دهد روی چو خورشید تو دیدن بر ماست دعا گفتن و از صبح دمیدن گل گوش همه بر سخن حسن تو دارد بد…

تا به رحمت خوان قسمت را مزیّن کرده‌اند

تا به رحمت خوان قسمت را مزیّن کرده‌اند درخور هر فرقه مرسومی معیّن کرده‌اند نام نیک و نقد هستی را به زاهد داده‌اند نیستیّ و…

باز ره‌بینان نشان از قرب منزل می‌دهند

باز ره‌بینان نشان از قرب منزل می‌دهند ترسکارانِ طریق عشق را دل می‌دهند شیوهٔ لطف و کرم بنگر که در دیوان حشر جرم می‌گیرند و…

آیت حسن را که نام وفاست

آیت حسن را که نام وفاست تو ندانسته‌ای خدا داناست سرو پیش قدت نمی یارد که دگر در چمن برآید راست تا کجا شد به…

ای دل از خویش گذر تا که به جایی برسی

ای دل از خویش گذر تا که به جایی برسی وز در صدق درآ تا به صفایی برسی تا نبندی به قبول نفس اوّل کمری…

آن معلم که لبت را روش جان آموخت

آن معلم که لبت را روش جان آموخت هرچه آموخت به زلف تو پریشان آموخت ظاهراً بر ورق گل به خط سبز خرد آیت حسن…

اگر چه صاحب معنی همه هنر باشد

اگر چه صاحب معنی همه هنر باشد چو بی خبر بود از عشق، بی خبر باشد دلا چو طالب غیری ز عشق لاف مزن تو…

آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتن

آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتن سخنی نیست که در روی تو نتوان گفتن گفتم آنی ست در آن روی شد از…

هرگز به جهان چیزی جز یار نمی‌ماند

هرگز به جهان چیزی جز یار نمی‌ماند جز عمر ولی آن هم بسیار نمی‌ماند گر جلوه دهد خود را در چارسوی خوبی حسن رخ یوسف…

هر خبر کز سرکشی گوید صبا

هر خبر کز سرکشی گوید صبا سرو قدّت می رباید از هوا سرو تا شد بندهٔ نخل قدت می برآید گرد باغ آزاد پا زد…

من که از دیدهٔ معنی به رخت می‌نگرم

من که از دیدهٔ معنی به رخت می‌نگرم چشم دارم که نرانی چو سرشک از نظرم آه کز حسرت مهر رخ تو می ترسم که…

مرا از دل خبر جز بی دلی نیست

مرا از دل خبر جز بی دلی نیست ز جان حاصل به جز بی حاصلی نیست چو غنچه تنگدل زآنم همه عمر که باغ دهر…

لاله را همچو بتان عارض دلجویی نیست

لاله را همچو بتان عارض دلجویی نیست هست رنگی چو گل امّا ز وفا بویی نیست حاصل این است که از روی نکوی تو مرا…

گرچه ماه نو به شوخی بی نظیر عالم است

گرچه ماه نو به شوخی بی نظیر عالم است لیک در خوبی ز ابروی تو بسیاری کم است گرنه دزد نقد قلب ماست زلف شب…

گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختن

گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختن خویش را خواهد سرشک اوّل به پیش انداختن گفته ای چو نی ز غم کو هر شبی…

کمند زلف توام پای بند سودا کرد

کمند زلف توام پای بند سودا کرد به عهد سروِ قدت فتنه دست بالا کرد به اهل حسن طریق جفا و شوخی داد همان که…

غم نیست اگر زلفت با فتنه سری دارد

غم نیست اگر زلفت با فتنه سری دارد چون نرگس دلجویت با ما نظری دارد از حالِ دل ریشم تیر تو خبردار است ز آن…

سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند

سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند عجب نباشد اگر با من گدا ندهند بیا که آنچه به رندان ره نشین دادند به محرمان درِبار…

ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب می‌سازد

ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب می‌سازد مرا در پیش مردم دم به دم بی‌آب می‌سازد مگر دارد کمینی بر دل بیدار…

دلا چو روی به اقبال مقبلی داری

دلا چو روی به اقبال مقبلی داری به ترک صحبت جان گیر اگر دلی داری گمان مبر که از این جست و جویِ بیحاصل به…

دل به رویت هوس صحبت جانی دارد

دل به رویت هوس صحبت جانی دارد جان به فکر دهنت عیش نهانی دارد دیده چون اشک اگر در طلبت بشتابد بگذارش که به رویت…

خدا بتان جفا کیش را وفا بخشد

خدا بتان جفا کیش را وفا بخشد ندامت از ستم و توبه از جفا بخشد تو را ز حُسن و ملاحت هر آنچه باید هست…

تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی

تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی ولی باشد که با ما خوش برایی دلم با تو از آن رو آشنا شد که باشد…

تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ست

تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ست دل سرگشته ام از رشک ز پا افتاده ست تا نیفتد دلم از پا و سرشکم…

تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش

تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش پوشیده دار از همه ما فی الضمیر خویش دل را نگاه دارکه در فنّ دلبری شوخی ست…

تا به خون ریزی غمت خنجر گرفت

تا به خون ریزی غمت خنجر گرفت کاکلت رسم جفا از سر گرفت ماهِ رخسار تو را در جمع دوش دید شمع و از خجالت…

باز بیرون شدی و نوبت حیرانی شد

باز بیرون شدی و نوبت حیرانی شد زلف برهم زدی و وقت پریشانی شد قدمی نه سوی کنج دلم از گنج مراد که ز دوریّ…

با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل من

با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل من هردم گل وفایش می روید از گِل من فردا که در حسابی آید حصول هرکس جز رنج و…

ای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانه

ای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانه خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که…

آنکه رحمی نیست بر حال منش

آنکه رحمی نیست بر حال منش گر بمیرم خون من در گردنش تا نیاید دامن زلفش به دست باز نتوان داشت دست از دامنش دل…

افسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ست

افسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ست ورنه همه آفاق پر از نور تجلّی ست هر لحظه در این کوی به دیگر صفتی یار در…

آب شد پیش لبت قند چو تر کردیمش

آب شد پیش لبت قند چو تر کردیمش دم زد از روی تو آیینه نظر کردیمش اشک رازِ دل غم دیده به مردم می گفت…

همه شب در غم آن ماه پاره

همه شب در غم آن ماه پاره همی بارد ز چشم من ستاره بینداز اشک را ای دیده از چشم کز او شد راز پنهان…

هر جفایی که کند روی تو نیکو باشد

هر جفایی که کند روی تو نیکو باشد خاصّه وقتی که خطت بر طرف او باشد گر به چینِ شکن زلف تو از خوش نفسی…

مشکل عشق تو بسیار است و ما را دل یکی

مشکل عشق تو بسیار است و ما را دل یکی نیست تنها دردمندان تو را مشکل یکی ای دل ار عزم طریق راه عشقت در…

ماه رخسارِ تو دید و عاشقی بنیاد کرد

ماه رخسارِ تو دید و عاشقی بنیاد کرد گل نسیمت از صبا بشنید و دل برباد کرد نخلِ قدّ دلکشت را بنده چون بسیار شد…