بی‌کران‌ها

 

بی‌کران‌ها
بی‌کران‌ها را دویدم از سپیده تا غروب
سنگِ صبرِ آرزو را چیده چیده تا غروب
می‌برم با شانه‌های چون دماوندم به‌پیش
روی دوشم آسمان‌ها را کشیده تا غروب
می‌تکم از چشم خود بر خاک و می‌‌لرزم خموش
هم‌چو خونِ قلبِ آلاله چکیده تا غروب
می‌روم پهنا به پهنا زیرِ پای سایه‌ام
ناخُنِ غربت به‌دندانم گزیده تا غروب
مژه برهم تا زدم دیدم رسیده در سرای
اسب عمرم با فلک‌تازی دویده تا غروب
در تف تبعید می‌‌سوزم چو گنجشک غریب
بی‌طنین و آرزومند و تکیده تا غروب
منیر احمد بارش
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *