شهرِ شعر
ای شهرِ شعر، دوری از تو نداشت چاره
هم صبر هم شکایت کردم نشد گذاره
کار دگر ندارم با یادِ تو جز این که
سازم پیادهرو را هر شام سنگواره
سر میزنم همیشه در آسمانِ دشتت
در هیئتِ کبوتر در چهرهی ستاره
روز و شبِ سگی را دور از تو میکنم تِیر
با یاسِ یک شکستن با ترسِ یک شراره
یک بار هم نباید گردد به فکرت اینکه
در فکر تو نبوده این قلب پاره پاره
ای خاکِ پاک تا تو راهی دگر نمانده
ماندیم تا سخیجان کاری کند دوباره
وهاب مجیر





