غزلیات قاسم انوار
در وصف جمال تو توان گفت که ماهی
در وصف جمال تو توان گفت که ماهی کس وصف جمال تو نداند بکماهی ای عشق دل افروز، ندانم که چه چیزی؟ هم حشمت و…
در سویدای دلم سودای اوست
در سویدای دلم سودای اوست در دل و جانم تمناهای اوست نیر اعظم، که شمع عالمست پرتوی از چهره زیبای اوست من نمی دانم ز…
خوش خاطرم که یار مرا گفت مرحبا
خوش خاطرم که یار مرا گفت مرحبا همراه مرحباست صفا در پی صفا صافی شدست شیشه دل از صفای عشق ای لطف مرحبای ترا جان…
حکایتی دو سه دارم، به شرط دستوری
حکایتی دو سه دارم، به شرط دستوری ز حد گذشت به غایت زمان مهجوری چو آفتاب جهانتاب ظاهرست حبیب حجاب مایه جهلست و پایه کوری…
چه شنیدی که دل از دست بدادی،تو عمو؟
چه شنیدی که دل از دست بدادی،تو عمو؟ چه فتادت که روانی بسوی بحر چو جو؟ ایمن آباد خداوند جهانست این بحر تو ازین بحر…
جگر پردرد و دل پرخون و جان سرمست و ناپروا
جگر پردرد و دل پرخون و جان سرمست و ناپروا شبم تاریک و مرکب لنگ و در سر مایه سودا دوای خود نمی دانم، درین…
جام در پای صراحی سر نهاد
جام در پای صراحی سر نهاد گریه ای میکرد از بهر رشاد وین صراحی داد زد بهر شراب باطن خم داد این می خواره داد…
تربیت میکند مرا جانان
تربیت میکند مرا جانان تهنیت می فرستم از دل و جان بسر یار می خورم سوگند که جزو نیست در مکین و مکان گر ببینی…
پیش از بنای مدرسه و رسم خانقاه
پیش از بنای مدرسه و رسم خانقاه از نور روی دوست بدو برده ایم راه جان بود جام بود و می ناب ارغوان آن می…
بیا، بیا، که فقیریم و خاکسار توییم
بیا، بیا، که فقیریم و خاکسار توییم مدام مست می چشم پر خمار توییم اگرچه باده پرستیم، مست آن جامیم اگرچه اشتر مستیم در قطار…





