از عاشقان چه خوشتر رسوایی و ملامت
از عاشقان چه خوشتر رسوایی و ملامت وز ناصح خردمند ز آزار ما ندامت یا رب تو پرده بردار از کار تا بدانند کامروز در…
افکنده سبزه بر کنف بوستان بساط
افکنده سبزه بر کنف بوستان بساط رفت آنکه دوستان نشکیبند بینشاط ساقی بجوی ساغری از بادهٔ کهن مطرب بگوی تازهای از گفتهٔ نشاط این چند…
اگر اینست غم عشق فزون خواهد شد
اگر اینست غم عشق فزون خواهد شد اگر اینست دل غمزده خون خواهد شد میکند زلف تو گر سلسله داری زین سان عقلها بر سر…
آگاه کسی ز کار ما نیست
آگاه کسی ز کار ما نیست کاو را نظری به یار ما نیست ماییم و دلی خراب و آن نیز یک روز باختیار ما نیست…
اگر چه ناصح ما مشفق است و خیر اندیش
اگر چه ناصح ما مشفق است و خیر اندیش به تندرست چه گویم من از جراحت ریش بهیچ حادثه ما را غمین نشاید داشت که…
اگر ره است و اگر بیره از قفای تو باشم
اگر ره است و اگر بیره از قفای تو باشم اگر بدم من اگر نیک از برای تو باشم همین بس است که بر من…
اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیست
اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیست برو ای خواجه که در عشق ترا فرمان نیست منظر دوست چرا از نظری اشک فشان نوبهاریست…
آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغ
آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغ غافل از ضیدم گذشتی از تو آه، از من دریغ بی خبر بگذشتی ای برق جهانسوز از…
آمد این سیل که بنیاد من از جا ببرد
آمد این سیل که بنیاد من از جا ببرد خانه ویران کند و رخت بصحرا ببرد روزی از دشت رسد بیخبر آن ترک دلیر شهر…
آمدم تا رسم تو در عاشقی پیدا کنم
آمدم تا رسم تو در عاشقی پیدا کنم عشق را فرزانه سازم عقل را شیدا کنم عشق را زیبق بگوش و عقل را نشتر بچشم…
آنکه کین ورزد به من آگه ز مهر من نشد
آنکه کین ورزد به من آگه ز مهر من نشد ورنه کس بیموجبی با دوستان دشمن نشد گر مراد خویش خواهی بر مراد دوست باش…
او میرود ز پیش و من اندر قفای او
او میرود ز پیش و من اندر قفای او او فارغ است از من و من مبتلای او مشکین کمند گیسویش افتاده از قفا هر…
ای از صباح رویت روشن شب امیدم
ای از صباح رویت روشن شب امیدم زلف تو شام قدرم روی تو صبح عیدم گلشن شد از هوایت ویرانه ی وجودم روشن شد از…
ای جم از این می اگر جامی زنی
ای جم از این می اگر جامی زنی دست یازد بر تو کی اهریمنی از رکابی گر بر انگیزی کمیت باز داری چرخ را از…
ای جمالت شمع هر جا محفلی ست
ای جمالت شمع هر جا محفلی ست از خیالت پرتوی با هر دلی ست چون منی را با تو بودن مشکل است ورنه آسان با…
ای روی دلارایت آرایش زیبایی
ای روی دلارایت آرایش زیبایی زیباتر از این رو چیست تا خود بوی آرایی رویی که جهانسوز است با غازه چه افروزی زلفی که دلاویز…
ای مبارک شب فیروز امید
ای مبارک شب فیروز امید صبح شو صبح که خورشید دمید گل مکان بر زبر شاخ گرفت سرو سر از کنف باغ کشید دل نشست…
ای شیفته ی روی نکوی تو جهانی
ای شیفته ی روی نکوی تو جهانی نیکو نتوان گفت که نیکو تر از آنی در پیکر من روحی و در دیده ی من نور…
ای فروغ ماه از شمع شبستان شما
ای فروغ ماه از شمع شبستان شما چشمهٔ خور جرعهای در بزم مستان شما عشق دارد صیدگاهی نغز و دلکش کاندر آن صید شیران میکند…
ای نفس اگر بخود نفسی نیک بنگری
ای نفس اگر بخود نفسی نیک بنگری مقصود خود ز خود طلبی نی ز دیگری هرچ آن فزون ز درک تو افزون ز قصد تست…
این نکویان که بلای دل اهل نظرند
این نکویان که بلای دل اهل نظرند دشمن جان و دل و از دل و جان خوبترند عاشقان را نتوان داد دل غمزده داد ورنه…
این چه دشت است که سرتاسر آن گردی نیست
این چه دشت است که سرتاسر آن گردی نیست که بر او دیده ی خونین و رخ زردی نیست خرم آن کس که برویش ز…
این شهد نمیرسد بکامی
این شهد نمیرسد بکامی این صید نمی فتد بدامی سد جو برهش ز دیده بستم این سرو نمیکند خرامی دستم رسد ار بچین زلفش سد…
این سرما و آن خم زنجیر اوست
این سرما و آن خم زنجیر اوست میبرد تا هر کجا تقدیر اوست حل شود این عقده های پیچ پیچ رشته ی ما درید تدبیر…
این خیال خودپرستانند غافل کان جمال
این خیال خودپرستانند غافل کان جمال تا به چشمی درنیاید برنیاید در خیال عقل گوید رب ارنی عشق میگوید که هی! کَیفَ اَعبُد؟ گاه من…
با بندهٔ صادق چه عتابی چه عطایی
با بندهٔ صادق چه عتابی چه عطایی با خواجهٔ مشفق چه ثوابی چه گناهی تدبیر من اینست که تقدیر تو خواهم با جنبش صرصر چه…
بادهٔ عشق ترا دل جام شد
بادهٔ عشق ترا دل جام شد پرتو روی ترا جان نام شد زین سپس پیمان غم باید شکست نوبت پیمانه، عهد جام شد در شمار…
با ما سخن ز نیک و بد کار میکنی
با ما سخن ز نیک و بد کار میکنی ما را گمان مردم هشیار میکنی من با تو قالب تهیم سوی من ببین از شرم…
باز صبح است ای ندیم آن راح ریحانی بیار
باز صبح است ای ندیم آن راح ریحانی بیار جشن سلطانی ست می چندانکه بتوانی بیار خاک عود آمیز شد آن آتش بیدود خواه باد…
بدردم ننگرد درمانم این است
بدردم ننگرد درمانم این است پریشان خواهدم سامانم این است نه بتوانم برید از وی نه پیوست که هم جان هم بلای جانم این است…
باز صحن باغ را مرآت محفل کردهاند
باز صحن باغ را مرآت محفل کردهاند عکس اندر کار شاخ از آن شمایل کردهاند باغ را خرم ز تاثیر نسیم اعتدال راست همچون ملک…
بازو مساز رنجه که ما خود فتادهایم
بازو مساز رنجه که ما خود فتادهایم گردن به تیغ و سر به کمندت نهادهایم جان گر بود سزای تو بر کف گرفتهایم سر گر…
بدین درگه یکی را سر شکستند
بدین درگه یکی را سر شکستند یکی تا اندر آید در شکستند درون خانه جز بیرون در نیست اگر بستند در یا در شکستند تو…
بر آستان بنشین گر بخانه راهی نیست
بر آستان بنشین گر بخانه راهی نیست کجا روی که جز این آستان پناهی نیست اگر بشهد نوازد و گر بزهر کشد بغیر خوان عطایش…
بر سر کوی خرابات مقامیست مرا
بر سر کوی خرابات مقامیست مرا نه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامیست مرا میروم تا چه کند مکرمت بادهفروش نقد جانی به کف و…
بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهم
بر چشمه ی نوش لبش افتاد چو راهم زلف و زنخش بست و در افکند بچاهم شمشیر کشیدست بقتل من از ابرو تا خلق بدانند…
بر آن سرم که به پیمانه دست بگشایم
بر آن سرم که به پیمانه دست بگشایم غبار، عقل ز رخسار عشق بزدایم گهی بطره ی ساقی کهن بگیسوی چنگ گره ببندم و از…
برون از خویشتن یک ره اگر گامی دو بگذاری
برون از خویشتن یک ره اگر گامی دو بگذاری دمی بی دوست ننشینی رهی بی دوست نسپاری گرانتر از وجودت چیست ای دل اندرین وادی…
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست ما را زخدا غیر خدا ملتمسی نیست هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا…
بعد از این فارغ ز غوغای جهان میخواهمت
بعد از این فارغ ز غوغای جهان میخواهمت شاد باش ای دل کزین پس شادمان میخواهمت سادهلوحی را نگر ای دوست کز تاثیر عشق خود…
بصید ما نظر افکند شهسوار دگر
بصید ما نظر افکند شهسوار دگر بشهر ما گذر آورد شهریار دگر اگر تو پای عنایت کشیدی از سرما کشید سرو دگر سر زجویبار دگر…
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما ما به دیوانگی افسانهٔ شهریم ولی عاقلان نیک بخوابند ز افسانهٔ…
بگیر دست دل و سر بر آور از افلاک
بگیر دست دل و سر بر آور از افلاک چه خواهی از تن خاکی که باز گردد خاک بکوش تا مگر این خار گل ببار…
بندگان را به کف از جود تو حکمیست قدیم
بندگان را به کف از جود تو حکمیست قدیم که حرام است طمع جز ز خداوند کریم جرم من بیحد و عفو تو چو آید…
به یاد آرید یاران مردن حسرتنصیبی را
به یاد آرید یاران مردن حسرتنصیبی را اگر بینید بر بالین بیماری طبیبی را شوید آسوده تا از غم دهمتان جان به آسانی بیارید ای…
بهار و عید مبارک ببخت شاهنشاه
بهار و عید مبارک ببخت شاهنشاه پناه دولت ایران قوام دین الاه اساس دولت و ذاتش قیاس جسم و روان نظام ملت و حکمش مثال…
به یاد نیست جز اینم که من به یاد تو باشم
به یاد نیست جز اینم که من به یاد تو باشم جز این مراد ندارم که بر مراد تو باشم چو یاد غمزده غم آورد…
بهار و موکب منصور شه ردیف هم آمد
بهار و موکب منصور شه ردیف هم آمد شکست تو به قرین نیز با شکست غم آمد بظاهر ار ستمی شد زدی بباغ، کرم بود…
بهر جا بنگرم بالا و گرپست
بهر جا بنگرم بالا و گرپست نبینم در دو عالم جز یکی هست درون خانه و بیرون در اوست هم او خود حلقه بر در…
بهزار نامه دارم ز تو حسرت جوابی
بهزار نامه دارم ز تو حسرت جوابی سر لطف اگر نداری چه کم آخر از عتابی من و دامن خیالت که نه روز داند از…
بوی جان از نفس باد صبا میآید
بوی جان از نفس باد صبا میآید یارب این باد بهاری ز کجا میآید در ره عاشقی اندیشه ز گمراهی نیست کز پی گمشدگان راهنما…
بی تو میل گل و گلشن نکنم
بی تو میل گل و گلشن نکنم هوس سوری و سوسن نکنم دامن از خون دلم گلگون شد ورنه گل بی تو بدامن نکنم نرسد…
بی عشق کس بدوست نیابد ره وصول
بی عشق کس بدوست نیابد ره وصول سبحان من تحیر فی ذاته العقول گر مرد این دری بدرآ کاندر این سرای دربان برای منع خروج…
بیا از دور ساقی گیر جامی
بیا از دور ساقی گیر جامی که دور جم نمی ارزد بجامی از این زلفش همی بینم بدان زلف چو مرغی کافتد از دامی بدامی…
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگری
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگری فضایل ملکی در شمایل بشری بهر چه حسن توان گفت روی اوست قرین زهر چه عیب توان جست…
بیا دور ساقی بگیریم جامی
بیا دور ساقی بگیریم جامی که دوران گردون نگردد به کامی بیا و بیاسا به میخانه کآنجا نه گنجی نه رنجی، نه ننگی نه نامی…
بیا که نوبت مستی عشق و شرب مدام است
بیا که نوبت مستی عشق و شرب مدام است از آتشی نه زآبی که در صراحی و جام است بدان شمایل دلکش اگر ببزم خرامد…
پای سروی و گوشه ی چمنی
پای سروی و گوشه ی چمنی خوش بود خاصه سرو سیمتنی گل بدامان برند و گلرخ من گلبنی را میان پیرهنی انجمن در چمن کنند…
پنجه از خون دل ماست که رنگین دارد
پنجه از خون دل ماست که رنگین دارد آنکه با دست بلورین دل سنگین دارد سالک اندیشه نه از کفر و نه از دین دارد…
پیر میخانه کند بر رخ اگر در بازم
پیر میخانه کند بر رخ اگر در بازم حاصل هر دو جهان در قدمش در بازم سازگار ار نشود گردش این نیلی خم با خم…
پیداست سر وحدت از اعیان اماتری
پیداست سر وحدت از اعیان اماتری العکس فی المرایا والنقش فی القوی شد مختلف بمخرج اگر نه چه شد که هست یک صوت و یک…
پیوند عهدهاست که از هم گسستهای
پیوند عهدهاست که از هم گسستهای یا حلقههای زلف به هم برشکستهای کس جز تو ره نداشت در این خانه خلق را آگه که کرد…
پیوند غمت گسستنی نیست
پیوند غمت گسستنی نیست صید تو ز قید رستنی نیست پیمانه شکسته ایم و خم نیز این توبه دگر شکستنی نیست گردی که ز راه…
تا به کی این صبح و این شام مکرر بگذرد
تا به کی این صبح و این شام مکرر بگذرد حیف باشد عمر اگر زینسان سراسر بگذرد ای خوشا آن صبح کز رویی منور بر…
تا به کی افزایش تن کاهش جان تا به کی
تا به کی افزایش تن کاهش جان تا به کی خانه ویران از پی تعمیر زندان تا به کی وادی خونخوار عشق است این نه…
تا در پناه درگه خاقان اکبریم
تا در پناه درگه خاقان اکبریم در آب ماهییم و در آتش سمندریم اکنون که مانده دور از آن خاک آستان بی آب جویباری و…
تا چه گفتند که خاموش شدیم
تا چه گفتند که خاموش شدیم پای تا سر همه تن گوش شدیم تاب دیدار تو در ما نبود پرده بردار که از هوش شدیم…
ترسم از چشم بد خلق رسد بر تو گزندی
ترسم از چشم بد خلق رسد بر تو گزندی گو بسازند نقابی و بسوزند سپندی ما نه خود لایق تیریم و نه شایسته ی بندی…
تن به جان زنده و جان زنده به جانان باشد
تن به جان زنده و جان زنده به جانان باشد جان که جانانش نباشد تن بیجان باشد آنکه در صورتی اینسان که منم حیران نیست…
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرم
تمام عیبم و از عیب خویش بی خبرم که حسن روی تو نگذاشت عیب خود نگرم همین نه بنده ی نا سودمند بی هنرم بدی…
توانایی چه جویی، خستگی به
توانایی چه جویی، خستگی به بدین تندی مران آهستگی به گرفتاران زلف پر شکن را پریشان حالی واشکستگی به دلا گر مهر پیوستی به یک…
تنها نه من که چشم جهانی به روی تست
تنها نه من که چشم جهانی به روی تست روی نیاز خلق ز هرسو به سوی تست بیچاره آن که از تو بغفلت گذشته است…
تو بدین شکل و شمایل که به خود مینگری
تو بدین شکل و شمایل که به خود مینگری جای آن است که بر ما به تکبر گذری گر نه خود جان منی از چه…
تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل را
تهی کردیم از نامحرمان هم دیده و دل را فرود آرد کجا تا ساربان از ناقه محمل را بیا امشب ز ذکر روی او شمعی…
جان چو میرفت چرا زیست تنم
جان چو میرفت چرا زیست تنم بی تو دارم عجب از زیستنم تا درین شهر چسان افتادم که رهی نیست بوی وطنم هرگزم رخصت پرواز…
جان و جانان، دل و دلبر به هم است
جان و جانان، دل و دلبر به هم است تن اگر دور بماند چه غم است چشم و زلف تو ببایست که نیست ورنه از…
جانم بلب و جام لبالب ز شراب است
جانم بلب و جام لبالب ز شراب است فردا چه زیان زآتشم این جام پر آب است گفتم شب امید من از چهره بر افروز…
جز بجان کس نشناسد صفت جانان را
جز بجان کس نشناسد صفت جانان را هم بجانان بنگر تا بشناسی جان را نیست هستی بجز از هستی و هستی همه اوست خواجه بیهوده…
جز رنج خمار ابدی نشئه ندیدیم
جز رنج خمار ابدی نشئه ندیدیم زان باده که از ساغر ایام کشیدیم آمیخته با خون دل و لخت جگر بود هر جرعه که از…
جز بر این در سری به سامان نیست
جز بر این در سری به سامان نیست دوری از خاک این در آسان نیست وقت آن شد که سینه چاک زنم کاین دل تنگ…
جوی شهد است لعل سیرابش
جوی شهد است لعل سیرابش تشنگی میفزاید از آبش روز ما نذر طره ی سیهش بخت ما وقف چشم پر خوابش دل مسکین و جعد…
چرا چو ابر نگریی چرا چو باد نکوشی
چرا چو ابر نگریی چرا چو باد نکوشی چرا بروز ننالی چرا بشب نخروشی نشسته بیخود و غافل ز کار اول و آخر که از…
چند گویی که سرانجام چو خواهد بودن
چند گویی که سرانجام چو خواهد بودن جرم یک بنده ی بد نام چه خواهد بودن حالیا قسمت ما بیخودی و مستی بود کس چه…
چشم صاحبنظران خیره بر آن ایوان است
چشم صاحبنظران خیره بر آن ایوان است که بهر سو نگری حلوه که جانان است عکسها در نظر آیند ولی یک اصل است جسمها جلوه…
چند دارد دل از اندوه جهان نا شادم
چند دارد دل از اندوه جهان نا شادم عشق کو عشق که از دل بستاند دادم آخر این ابر در این دشت ببارد روزی آورد…
چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندت
چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندت که من آمدم در این دشت که اوفتم به بندت تو نکو پسندی و من…
چه غم ار نه برگ و باری و نه زاد راه دارم
چه غم ار نه برگ و باری و نه زاد راه دارم منم آن گدا که عزم در پادشاه دارم نظری برویش امشب نظری بماه…
چون به عکس آری نظر خورشید تابان است و بس
چون به عکس آری نظر خورشید تابان است و بس باز چون بر اصل بینی ظل یزدان است و بس سوی عکس ار دسترس نبود…
حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیست
حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیست آنجا که جود اوست مجال سؤال نیست از پیشگاه عشق مثالی رسیده است جستم ز عقل چاره…
حاصل انجام جز کشته ی آغاز نیست
حاصل انجام جز کشته ی آغاز نیست ناصح مشفق مگر آگه از این راز نیست خویش اگر کینه جوست لازم روی نکوست سرو سر افراز…
حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آید
حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آید حجت است آن که بگفتار پدیدار آید سخن از پایه ی من خواست نه زانجا که تویی من…
حاصل هر دو جهان خوشه ای از خرمن ماست
حاصل هر دو جهان خوشه ای از خرمن ماست ساحت کون و مکان گوشه ای از مسکن ماست چشم بر بند و به ظلمتکده ی…
حل العزام خلو اذا مهجة کئیب
حل العزام خلو اذا مهجة کئیب درد حبیب را نشناسد دوا طبیب رامی الهوا نصیب بنصب و قد نصاب کز حسن بانصابی و از مهر…
خار از آن باغ بپای دل ماست
خار از آن باغ بپای دل ماست که گل و گلبن آن از گل ماست چشمه ی خضر درخشید ز دور یا که تیغی بکف…
حلقهای خواهم به گوش ای عشق از زنجیر دوست
حلقهای خواهم به گوش ای عشق از زنجیر دوست افسری آنگه به سر از گوهر شمشیر دوست زلف خود پرتاب میسازد که میترسد مگر برنتابد…
خاک بادا بسری کش اثر از سنگی نیست
خاک بادا بسری کش اثر از سنگی نیست چاک آن سینه که کارش بدل تنگی نیست ادب بندگی از خیل خردمندان جوی عاشقان را بجز…
خامش ای دل منشین کو بودش رحم بسی
خامش ای دل منشین کو بودش رحم بسی نه چنان هم که دهد بیطلبی کام کسی ترسم ای روز وصال ای ز تو خوش روز…
خدا بر لب ولی دل در هوا غرق
خدا بر لب ولی دل در هوا غرق خدا را ما نکردیم از هوا فرق ازین تخمی که افشاندیم در دشت نباشد کشت ما جز…
خرم آنان کافرید از نور خود یزدانشان
خرم آنان کافرید از نور خود یزدانشان آفرینش تابشی از طلعت تابانشان باز گردانند مهر از غرب و شق سازند ماه آسمان گوییست گویی در…
خِیرِ مَقدَم عشق آمد باز و غم رفت از میان
خِیرِ مَقدَم عشق آمد باز و غم رفت از میان مقدم او هم مبارک باد بر دل هم به جان بود جان بیتالحزن وز مَقدَمَش…





