بود گرچه جام می لاله‌گون تلخ

بود گرچه جام می لاله‌گون تلخ ولی جام هجرست از وی فزون تلخ گر این هر دو تلخ است لیکن به اغیار بود یار می…

بوی شراب عشق تو بیهوشی آورد

بوی شراب عشق تو بیهوشی آورد رنگش ز رنگ عقل فراموشی آورد باشد تکلم تو زبان بند اهل عشق کش استماع مایه خاموشی آورد لعلت…

بیا که پیر مغان جام پر ز صهبا ساخت

بیا که پیر مغان جام پر ز صهبا ساخت ز بهر دردکشان بزم می مهیا ساخت مرا به مجمع رندان رسید صف نعال ازانکه مغبچه…

بیا که پیر مغان در سبو شراب انداخت

بیا که پیر مغان در سبو شراب انداخت هوای مغبچه دل‌ها در اضطراب انداخت نه ساقی از خوی رخسار خود چکاند به جام پی نشاط…

بیا که عرصه میخانه عشرت آبادست

بیا که عرصه میخانه عشرت آبادست ز ساحتش خس اندوه رفته بر بادست کتابه در عالیش این رقم کین در بآنکه از دو جهان رو…

بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفت

بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفت به من حکایتی از سر می که نتوان گفت چو گشت واقف ازین حال پیر باده فروش میم…

بیا که لشکر دی خیل سبزه غارت کرد

بیا که لشکر دی خیل سبزه غارت کرد بسوی باده ز یخ شوشه ها اشارت کرد ز باده جوی حرارت که رفت آن کآتش بگرم…

پیش جام پر می رخشنده مه را تاب نیست

پیش جام پر می رخشنده مه را تاب نیست ساغر خورشید را گر تاب هست این آب نیست می ستایی واعظا کوثر ز دست حور…

بی‌روی تو شد تیره از اشک مرا شب‌ها

بی‌روی تو شد تیره از اشک مرا شب‌ها روشن نشود شب‌ها بی‌ماه ز کوکب‌ها از تیرگی هجرت شد روز و شبم یکسان کز شب سیهم…

تا از هوای مغبچگان ناتوان شدم

تا از هوای مغبچگان ناتوان شدم در دیر خاک درگه پیر مغان شدم خاک ره من اهل نظر سرمه میکنند زاندم که خاک درگه آن…

پیمانهٔ مِیْ جویان، رفتم سوی میخانه

پیمانهٔ مِیْ جویان، رفتم سوی میخانه بیرون نروم زانجا، پر ناشده پیمانه شیخان مناجاتی، رندان خراباتی جویند ترا جانا، در کعبه و بتخانه در میکده…

تا خرقه و سجاده ام افتد در می چند

تا خرقه و سجاده ام افتد در می چند خواهم طرف میکده رفتن قدمی چند درکش قدحی چند و فلک را عدم انگار در خاطرت…

تا کوثر و فردوس ره دور و دراز است

تا کوثر و فردوس ره دور و دراز است وان عیش غنیمت که در میکده باز است از ناز مران رخش پی قبله که هر…

تا که یک شام به بزم طربش در شد شمع

تا که یک شام به بزم طربش در شد شمع کشته و مرده آن شوخ ستمگر شد شمع در شب وصل رخ آن بت مهوش…

تا گدایی در میکده آیین منست

تا گدایی در میکده آیین منست رخنه‌ها از مژه مغبچه در دین منست زان دم از یاری می می‌زنم ای شیخ که او همدم فیض‌رسان…

تنم از رنج در بیچارگی سوخت

تنم از رنج در بیچارگی سوخت دلم از عشق در آوارگی سوخت دلم را پاره پاره سوختی عشق ولی هجر آمد و یکبارگی سوخت ز…

تو خوب و خلق تو خوب و تکلمت هم خوب

تو خوب و خلق تو خوب و تکلمت هم خوب نبرده چون تو بخوبی کسی به عالم خوب به حسن به ز پری آدمی گری…

تو گشتی کج کلاه جمله شاهان

تو گشتی کج کلاه جمله شاهان غلط گفتم که شاه کج کلاهان چه حسنست اینکه خون هر که ریزی نهد سر پیش رویت عذرخواهان چو…

توان دلیر به خورشید آسمان دیدن

توان دلیر به خورشید آسمان دیدن ولیک ماه رخش را نمیتوان دیدن صدش رقیب و هزارش هراس چون دیدم به دل رسید بلا صد هزار…

جان بخشد ار ساقی می گلرنگ در جام افکند

جان بخشد ار ساقی می گلرنگ در جام افکند لیکن کشد چون جلوه در رخسار گلفام افکند گل در نظر خار آیدش از سرو صد…

چشمه زندگی آمد دهن آن مه نخشب

چشمه زندگی آمد دهن آن مه نخشب بهر سیراب شدن سبزه خط رسته به آن لب طفل مکتب شده پیر خرد اندر ره عشق شوخ…

چشمم چو بر آن روی چو رشک قمر افتاد

چشمم چو بر آن روی چو رشک قمر افتاد از چشم دوید انجم و بر روی در افتاد از خوی به رخت اختر دری به…

جفا و جور توام بر دل است و لطف عنایت

جفا و جور توام بر دل است و لطف عنایت به شکر آن نتوانم ادا چه جای شکایت پی صبوح شب تیره ره به میکده…

چند دل را غم و اندیشه دنیا ببرد

چند دل را غم و اندیشه دنیا ببرد می صافی مگر این تیرگی ما ببرد بام دیرم ز پی کسب هوا به که فلک بزم…

چه خوش باشد که باشد در بهارم

چه خوش باشد که باشد در بهارم کنار جوی و سروی در کنارم گهی باشد به سبزه افت و خیزم گهی باشد به ساغر گیر…

چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببرد

چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببرد کوه را سیل چنین گر رسد از جا ببرد به تماشای چمن رفتن آن سرو خوش…

چه عکس ساقی خورشیدوش در ساغرم افتد

چه عکس ساقی خورشیدوش در ساغرم افتد شراب از ساغر خورشید خوردن در سرم افتد چو عقد دختر رز خواستم هر شب بخواب خوش عروس…

چو آتشی است لب لعل پر فسانه او

چو آتشی است لب لعل پر فسانه او زبان به عشوه برآوردنش زبانه او بهانه در دم قتلم اگر کنده چه زیان به نقد می…

چو با صد حسرتش از دور بینم

چو با صد حسرتش از دور بینم چه راه آنکه با آن مه نشینم ز اشکم آستانش نیز تر شد چو آب او گذشت از…

چو سرخوشم دگر ای پیر دیر از کرمت

چو سرخوشم دگر ای پیر دیر از کرمت خوش است گر سر خود بر ندارم از قدمت چه عیب دم‌به‌دم ار خاک کوی دیر شوم…

چو خاک راه توام ای تو شاه جرعه کشان

چو خاک راه توام ای تو شاه جرعه کشان ز نیم خورد میت جرعه ای به خاک افشان هزار شرم ز دینم که هر شب…

چون شده شرمنده روی آفتاب از روی تو

چون شده شرمنده روی آفتاب از روی تو باشد آن پوشیدنش رو در سحاب از روی تو گل اگر نبود رخت پس وقت تعجیل خرام…

چون به دیر آمد ز بهر خم شکستن محتسب

چون به دیر آمد ز بهر خم شکستن محتسب شد دل رندان چو چشم شوخ ساقی مضطرب اجتناب افتاد اهل دیر را از وحشتش اهل…

چون حیات‌آساست روشن روزگارم از قدح

چون حیات‌آساست روشن روزگارم از قدح تا دم آخر کنون سر بر ندارم از قدح من که غرق می شدم باید سرم دادن به باد…

چون بیاد لعل او میل می گلگون کنم

چون بیاد لعل او میل می گلگون کنم ساغر دوران ز خوناب جگر پر خون کنم از پی دفع خمار مفلسان میکده گر ندارم وجه…

چیست دانی ناله مرغ سحر هنگام صبح

چیست دانی ناله مرغ سحر هنگام صبح با حریفان صبوحی می‌دهد پیغام صبح یعنی اول می چو بگرفتند شوخان چمن لاله از یاقوت و نرگس…

چون عکس روی مغبچه خواهم تماشا بنگرم

چون عکس روی مغبچه خواهم تماشا بنگرم آیم درون دیر در مرآت صهبا بنگرم زانسان درون چشم و دل جا کرده آن شوخ چگل کو…

حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل است

حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل است فریاد دل ز دیده و آه من از دل است خواهم که آتش افتد از آن…

حشمت جم رسد صبوح از کرم الاهیم

حشمت جم رسد صبوح از کرم الاهیم جام جهان نماست مهر از می صبحگاهیم ایکه به می فتاده و غرقه نیم عجب مدان جسم چو…

حسن روی حور جنت را فلک اظهار کرد

حسن روی حور جنت را فلک اظهار کرد چون رخ خوب تو دید از کعبه استغفار کرد وه چه کافر بود آن کز دیر مست…

خط بر فراز لعل تو از مشک ناب چیست؟

خط بر فراز لعل تو از مشک ناب چیست؟ بر آب زندگیت ز ظلمت نقاب چیست؟ ای دل چو مرغ وصل به سویت نمود میل…

خیال مغبچگان تا درون جان من است

خیال مغبچگان تا درون جان من است بکوی دیر مغان ناله و فغان من است کمند زلف بتی این که ساختم زنار درون دیر بهر…

در چمن گل را نظاره کردم از روی حبیب

در چمن گل را نظاره کردم از روی حبیب تازه شد جانم کزو آمد به من بوی حبیب گل به رویش اندکی مانند شد در…

خوش آن رندی که از دوران دلش چون زنگ غم گیرد

خوش آن رندی که از دوران دلش چون زنگ غم گیرد سفال میکده بر کف به جای جام جم گیرد چو ساقی از پی ساغر…

خوش آن رندی که بهر باده در دیر مغان افتد

خوش آن رندی که بهر باده در دیر مغان افتد ز شور مستیش هر لحظه شوری در جهان افتد چو دارد مغبچه جام می و…

در خرابات ار شبی میل قدح کمتر کنم

در خرابات ار شبی میل قدح کمتر کنم عذر آن را روزها اندر سر ساغر کنم خواهم از داغ جفا وز زخم گردون لاله‌وار خاک…

در جام جم بریز شراب مغانه را

در جام جم بریز شراب مغانه را در وی نگر حقیقت این کار خانه را ای پیر دیر اهل خرابات محرمند زین راز نکته گوی…

در خرابات مگو کام چه خواهد بودن

در خرابات مگو کام چه خواهد بودن در رخ مغبچه و جام چه خواهد بودن ساقیا جام می آغاز بکن چون کس را نیست معلوم…

در دست پیر میکده گلرنگ باده بود

در دست پیر میکده گلرنگ باده بود یا عکس روی مغبچه در می فتاده بود رفتم به دیر و شوکت رندان بساحتش از هر چه…

در دلم آتش محبت اوست

در دلم آتش محبت اوست آب چشمم ز دود فرقت اوست نیست دود دلم به هیئت سرو از دلم رسته سرو قامت اوست لب لعلش…

در دلم تیرگی از فرقت مشکین‌خالیست

در دلم تیرگی از فرقت مشکین‌خالیست که ازو هر نفسم آمده مشکل خالیست مرغ دل کش نبود بال به سوی تو پرد چه عجب از…

در دیر زار مغبچه شوخ مهوشم

در دیر زار مغبچه شوخ مهوشم کز هجر او چو خال عذارش بر آتشم شام فراق از طرف کوی او وزید باد صبا و کرد…

در دهر هر که دامن پیر مغان گرفت

در دهر هر که دامن پیر مغان گرفت بهر نجات دامن او می توان گرفت نبود دگر ز خفت دور فلک غمش آن کاو به…

در سرم ذوق می عشق همان است که بود

در سرم ذوق می عشق همان است که بود سر همان خاک ره دیر مغان است که بود چون نشان پرسیم از دل که به…

در شوق لعل تو که دلم خون ناب ریخت

در شوق لعل تو که دلم خون ناب ریخت شور آبه ایست آنکه بر آتش کباب ریخت نقش سواد زلف تو بر صفحه دلم شد…

در دیر مغان شیفته پیر و جوانم

در دیر مغان شیفته پیر و جوانم خاک قدم مغبچه و پیر مغانم ایام قدح خواریم ای شیخ چه پرسی از غایت مستی چو شب…

در میخانه کزو عقل پریشان آمد

در میخانه کزو عقل پریشان آمد حلقه اش حلقه جمعیت رندان آمد نخرامد سوی باغ نظرم سرو قدش که گلش خون دل و خار ز…

در میکده آنرا که به کف جام شراب است

در میکده آنرا که به کف جام شراب است عیبش مکن ار شام و سحر مست و خراب است برداشتن از می نتواند سر خود…

در میکده صلاح و ورع در شماره نیست

در میکده صلاح و ورع در شماره نیست آنجا جز آنکه باده بنوشند چاره نیست حال مآل دردکشان گرچه شد نهان احوال اهل صومعه هم…

دل اگر میل سوی ساغر صهبا می‌کرد

دل اگر میل سوی ساغر صهبا می‌کرد بهر عکس رخ آن ساقی زیبا می‌کرد آن چه روی است که چون عکس به می می‌انداخت عکس…

دل چو پروانه ز شمع رخ جانانه بسوخت

دل چو پروانه ز شمع رخ جانانه بسوخت وه چه پروانه که از شعله او خانه بسوخت موی خال تو بران شعله عارض عجب است…

دل چو آید از فروغ برق آن عارض به تاب

دل چو آید از فروغ برق آن عارض به تاب سوی خورشید آورد رو چون به سایه ز آفتاب دل چو در گلشن فتاد از…

دل سوزد از غم رخ آن شوخ مهوشم

دل سوزد از غم رخ آن شوخ مهوشم ساقی کجاست باده که بنشاند آتشم؟ دیوانه گر به دیر مغان رو نهم چه عیب چون من…

دل صدپاره‌ام از لعل تو خونست دگر

دل صدپاره‌ام از لعل تو خونست دگر هر دم از رهگذر دیده برونست دگر دل مجنون که دران زلف شد ای باد صبا گو که…

دل کز غمت آرام نباشد برم او را

دل کز غمت آرام نباشد برم او را تا چند بکویت برم و آورم او را زاغی که کند گاه جنون میل نشستن بر فرق…

دم نقد است مرا کوی مغان باغ بهشت

دم نقد است مرا کوی مغان باغ بهشت می کوثر به کف مغبچه حور سرشت لوح رخسار تو آمد سبقم روز ازل کلک قدرت چو…

دو زلف کان مه نامهربان به تاب افکند

دو زلف کان مه نامهربان به تاب افکند نقاب بر مه و برقع بر آفتاب افکند به طرف مصحف عارض نمود حلقه زلف نشانه را…

دوش در میخانه جانان همدم عشاق بود

دوش در میخانه جانان همدم عشاق بود تا سحر غوغای رندان را به جان مشتاق بود زهره را آورده بود او از سر مستان به…

دوشم از سوز فنا با قد خم یاد آمد

دوشم از سوز فنا با قد خم یاد آمد شمع در گریه شد و چنگ به فریاد آمد با همه سنگدلی رحم کنی گر دانی…

دوران نشان ز بخت جوانم نمی‌دهد

دوران نشان ز بخت جوانم نمی‌دهد جامی ز دست پیر مغانم نمی‌دهد از هر که نوشداروی جان می‌کنم طلب جز از شرابخانه نشانم نمی‌دهد در…

دید آن که پی من به خرابات فنا رفت

دید آن که پی من به خرابات فنا رفت سرها چو حباب آمد و بر باد فنا رفت در هجر تو آه دل من بوده…

رفتی اگرچه از بر من کی گذارمت

رفتی اگرچه از بر من کی گذارمت تا بازت آورد به خدا می‌سپارمت کارم چو از ازل به تو افتاده تا ابد گر صد رهم…

رُموز العشق کانت مشکلا بالکاس حللها

رُموز العشق کانت مشکلا بالکاس حللها که آن یاقوت محلولت نماید حل مشکل‌ها سوی دیر مغان بخرام تا بینی دوصد محفل سراسر ز آفتاب می…

رندان که عزم سیر به کوی مغان کنند

رندان که عزم سیر به کوی مغان کنند دین بهر می و چو مغبچه جوید چنان کنند ایمان چو باختند به زنار زلف او آنگه…

رندان همه در کوی مغان گشته خرابت

رندان همه در کوی مغان گشته خرابت ای مغبچه شوخ چه مست است شرابت لطف و کرمت تیر کشیدست به تنها ارباب وفا جان دهد…

رندان که میل باده به دیر فنا کنند

رندان که میل باده به دیر فنا کنند آیا بود که جام اشارت بما کنند رنجم خمار گرچه بود مهلک ای حکیم باید که هم…

رندی که پا برون نهد از دیر سرخوشان

رندی که پا برون نهد از دیر سرخوشان هست از علوشان برهش فرق سرکشان مجنون وشان وصل کجا زانکه پا نهند با صد هراس و…

ز ابر تیره برقی جست طرف کوهساران را

ز ابر تیره برقی جست طرف کوهساران را که روشن کرد هرسو شمع گل‌های بهاران را چو نرگس جام زر بگرفت و لاله ساغر یاقوت…

ز آتش عشق تو چون خاک شود منزل من

ز آتش عشق تو چون خاک شود منزل من علم قبر بود شعله دود دل من رنگ از خون دل و آب ز پیکان تو…

ز بحر چرخ به کشتی عمر صد خلل است

ز بحر چرخ به کشتی عمر صد خلل است دواش بحر شراب و سفینه غزل است می رقیق چو نقد حیات بی‌مثل است بت شفیق…

ز بس که مستی عشقم ز شرح بیرون است

ز بس که مستی عشقم ز شرح بیرون است می است اشک جگرگون مگر که او چون است شراب را بود آن گونه زان گل‌رخسار…

ز تب مباد صداعی بدان جوان یارب

ز تب مباد صداعی بدان جوان یارب که صدقه سرش این پیر ناتوان یارب ز هجر یارب و افغانم از فلک بگذشت توام خلاص نمایی…

ز خاک کوی تو بوی عبیر می‌آید

ز خاک کوی تو بوی عبیر می‌آید که سوی دلشدگان دلپذیر می‌آید شهی که ملک جهان را به ظلم کردی اسیر هنوز ناشده سویت اسیر…

ز روی بستر شاهی به بین گهی ما را

ز روی بستر شاهی به بین گهی ما را به زیر پهلو خار و به زیر سر خارا چو لب به عشوه گزی دست اگر…

ز سر آب حیاتم می آگهی آورد

ز سر آب حیاتم می آگهی آورد به کوی میکده خضرم به همرهی آورد چنان که کشتی سایل سپهر بین ز هلال ببزم دردکشان ساغر…

ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا

ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا هنوز شکر بود صدهزار بار مرا گرم بود می گلگون ز ساقی گلرخ به حور و…

ز من ای دل کف آن نازنین بوس

ز من ای دل کف آن نازنین بوس اگر خود دست ندهد آستین بوس گر اینم نیست بوسی بر زمین زن ز من یعنی رسان…

ز هجرت ای مَهِ بی‌مهر دل نابود شد تن هم

ز هجرت ای مَهِ بی‌مهر دل نابود شد تن هم چه بودی گر بدان دو رفته همره بودمی من هم اگر میرم نخواهم دوخت زخم…

زان لعل می آلود شدم مست خرابت

زان لعل می آلود شدم مست خرابت ای مغبچه شوخ چه مستست شرابت ای عشق هوایت چه بهار است که بادا بر خرمت ما تیره…

زاهدا در روضه گر می از کف دلدار نیست

زاهدا در روضه گر می از کف دلدار نیست روضه ای خوشتر مرا از کلبه خمار نیست عاشقانرا هیچ جنت نیست چون گلزار وصل کوثر…

زهی از جام عشقت بی‌خودان را دوستگانی‌ها

زهی از جام عشقت بی‌خودان را دوستگانی‌ها وزان رطل گران افسردگان را سرگرانی‌ها نشانت یافت هر کو بی‌نشان شد هست ازان آتش به هرسو داغ‌هایت…

زهی از جلوه بالای رعنایت بلا بر دل

زهی از جلوه بالای رعنایت بلا بر دل ز هر یک تار مشکین طره‌ات صد ابتلا بر دل چنان کز کثرت باران نیسان بشکند غنچه…

زهی از تاب می گل گل شگفته باغ رخسارت

زهی از تاب می گل گل شگفته باغ رخسارت ز هر گلخار خاری در دل عشاق بیمارت بدان رخسار و قامت گر نمایی جلوه در…

زهی به خار مژه صد هزار زار ترا

زهی به خار مژه صد هزار زار ترا اسیر دو گل عارض دو صد هزار ترا مباد جور خزان از بهار زیبایی چنین که تازه…

زهی صد پیر کنعانی مریدت

زهی صد پیر کنعانی مریدت دو صد یوسف غلام زر خریدت گلت بشکفت اندر گلشن قرب نسیم باغ وحدت چون وزیدت شدی افلاک رو چون…

زهی قد و عذارت سر به سر خوب

زهی قد و عذارت سر به سر خوب به خوبی بنده حسن تو هر خوب اگر لطفست اگر جور از تو چونست که هر کارت…

زیر نه طاق فلک غیر کجی کار کجاست؟

زیر نه طاق فلک غیر کجی کار کجاست؟ راستی در خم این گنبد دوار کجاست؟ دلم از خانقه و زهد و ریایی بگرفت راه میخانه…

ساقی ار عکس مه چهره به جام اندازد

ساقی ار عکس مه چهره به جام اندازد باز در دور قمر شین تمام اندازد هوسم هست که با من شود او رام ولیک کس…

ساقی از رنج خمارم بد حال

ساقی از رنج خمارم بد حال به کفم نه قدح مالامال قدحی کاو بزداید از دل گر ز دورانش بود رنگ ملال کشم آن نوع…

ساقی حیات بخشد چون باد نوبهاران

ساقی حیات بخشد چون باد نوبهاران چون ابر رخت هستی کش سوی کوهساران خاطر سخن شنو کن دفتر به می گرو کن در طور فقر…