زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم

زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم دیدم که بس ارزنده متاعست خریدم ترسیدم از آلودگی دامن پاکت در پیش تو…

زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپند

زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپند چو لاله سر زند از خاک داغدار سپند ز چشم زخم خزان نیست آفتی ممکن که هست…

زلف او هر جانب افکندست دام غمزه‌ای

زلف او هر جانب افکندست دام غمزه‌ای از نگاهش بزم مستان را پیام غمزه‌ای در تماشاگاه حسنش بی‌خبر افتاده است هر طرف نظّاره‌ای در دست…

زلف را با تیره‌بختی شد رخ جانان نصیب

زلف را با تیره‌بختی شد رخ جانان نصیب پُر عجب نبود که کافر را شود ایمان نصیب بر در دارالشفای یأس رو تا بنگری داغ…

زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفت

زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفت چاره‌سازان چارة کاری که کار از دست رفت نه گلی در گلستان باقی نه برگی…

زند تبخاله از خونم لب پیمانة اخگر

زند تبخاله از خونم لب پیمانة اخگر به الماس سرشکم سفته گردد دانة اخگر عجب شادابی‌یی در کشتزار شعله می‌بینم به اشک گرم من پرورده…

زهی به پیش لبت کار عقل مدهوشی

زهی به پیش لبت کار عقل مدهوشی زبان نطق، نوآموزِ‌ حرف خاموشی به یاد رحم تو زان دیر می‌رسیم که هست دل رحیم تو مجموعة…

سایه‌ای ساقی به جرم توبه از ما وامگیر

سایه‌ای ساقی به جرم توبه از ما وامگیر تکیه بر لطف تو دارم جرم ما بر ما مگیر انتقام توبه محتاج شفاعت کردن است تا…

سایه زلفت به سر شمشاد سازد شانه را

سایه زلفت به سر شمشاد سازد شانه را سبز در آتش کند اقبال خالت دانه را مستیم چون بوی گل پنهان نمی‌ماند به کس من…

سخت بی‌مهر و جفا پیشه و پر فن شده‌ای

سخت بی‌مهر و جفا پیشه و پر فن شده‌ای جان من خوب به کام دل دشمن شده‌ای نیستم داغ که بیگانه شدی با من لیک…

سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را

سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را تبسّم آب می‌گردد چو می‌بوسد دهانش را چنان سر داده رخش جلوه در میدان بی‌باکی…

سخن ز تنگیت اندر دهن نمی‌گنجد

سخن ز تنگیت اندر دهن نمی‌گنجد درین دقیقه کسی را سخن نمی‌گنجد به ذوق نسبت لعل لب تو غنچه به باغ چنان شکفت، که در…

سخن به وادی انصاف کرده راه غلط

سخن به وادی انصاف کرده راه غلط که کرد نسبت روی ترا به ماه غلط رست بود ره عشق تا بیابان بود گذر به جاده‌ای…

سر رفت و داغ عشق بتان از سرم نرفت

سر رفت و داغ عشق بتان از سرم نرفت تن خاک گشت و خلعت غم از برم نرفت از داغ دل سیاهی دیرینه برنخاست این…

سراپا شعله گردیدست کاینم جامة آل است

سراپا شعله گردیدست کاینم جامة آل است سپند جان ما را کرده در آتش که این خال است چو برطرف رخ او زلف را دیدم…

سر فدای جانانست، کام افتخارست این

سر فدای جانانست، کام افتخارست این تن به خاک یکسانست اوج اعتبارست این قد چو سرو بستانست چهره چون گلستانست لب شراب مستانست مایة بهارست…

سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند

سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند مهرست کینه نیست که جا در دلش کند ساغر به جرم اینکه لبی بر لبش نهاد شیشه…

سفر عمر زیانست و درو سود عبث

سفر عمر زیانست و درو سود عبث حسرت بود چو اندیشة نابود عبث کس درین مرحله یارب به چه خرسند شود؟ فکر معدوم عبث حسرت…

سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد

سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد هرزه در پیش جوانان آبروی خویش برد همچو ترکش پر برآوردم ز تیر ناز او هر چه گویم،…

سوخت هر جا خسته‌ای ما بی‌محابا سوختیم

سوخت هر جا خسته‌ای ما بی‌محابا سوختیم زد بر آتش خویش را پروانه و ما سوختیم جلوة پرواز اوج فقر کار مشکلی است ما در…

سودای تو از جان وفاکیش نرفتست

سودای تو از جان وفاکیش نرفتست داغت ز دل بیهده‌اندیش نرفتست سیلاب فنا گر برد اسباب دو عالم چیزی به در از کیسة درویش نرفتست…

شب از هجر رخت صد غم در غمخانة ما زد

شب از هجر رخت صد غم در غمخانة ما زد نوای جغد آتش بی‌تو در ویرانة ما زد چنان در قتل ما بازار رشک دلبران…

شاه اجل به حکم تو فرمان روان کند

شاه اجل به حکم تو فرمان روان کند سر خیل فتنه هر چه تو گویی چنان کند تاب نگه ندارم و داغم کزین ادا آن…

شب در نظارة رخش ابرام کرده‌ایم

شب در نظارة رخش ابرام کرده‌ایم صد کار پخته از نگهی خام کرده‌ایم مازادة دیار قفس با شکست بال پرواز سرحدِ شکنِ دام کرده‌ایم کاری…

شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدم

شب ز شیون بلبل گوینده را آتش زدم در دهان غنچه شکّر خنده را آتش زدم کردم از سوز درون شرمنده دوزخ را و باز…

شب ز نازت بزم دل بر بیقراران تنگ بود

شب ز نازت بزم دل بر بیقراران تنگ بود عرصة امیّد بر امیّدواران تنگ بود داغ غم در سینة من کامِ بالیدن گرفت ورنه جا…

شبم در کلبة دل ماهتاب از یاد ماهی بود

شبم در کلبة دل ماهتاب از یاد ماهی بود تمنّای دو چشمم توتیای خاک راهی بود نبود آن قوّتم از ناتوانی‌های دل، ورنه خرابی دو…

شبی که عکس سر زلف یار در نظر آید

شبی که عکس سر زلف یار در نظر آید غبار صبح به چشمم چو گرد سرمه درآید ز کبریای جمال تو چشم اشک‌فشان را بر…

شتاب شام سیه‌چرده و صباح صبیح

شتاب شام سیه‌چرده و صباح صبیح بدین درنگِ تو دارد کنایه‌های صریح لغت‌شناس صحاح زبان حال نیی و گرنه سوسنِ خاموش قایلی‌ست فصیح بلند جامة…

شد بهار و هر کسی جایی وطن خوش می‌کند

شد بهار و هر کسی جایی وطن خوش می‌کند عندلیب از گوشه‌ها کنج چمن خوش می‌کند دودة آشفتگی را یک خلف جز من نماند سال‌ها…

شد عمر صرف کار و نکردیم هیچ حظّ

شد عمر صرف کار و نکردیم هیچ حظّ خوش رفت روزگار و نکردیم هیچ حظّ باد مراد آفت ما شد درین محیط رفتیم بر کنار…

شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورش

شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورش محبّت نشئة سرشارش و دیوانگی شورش کدامین باده ساقی در قدح دارد دگر امشب که با هر قطره…

شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود

شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود نه صدف را سینه کردم چاک، یک گوهر نبود سیر آتش خانه‌ها کردم به…

شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد

شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد خوشا اقبال صیّادی که در دام شکار افتد گذشتم بر خزان باد بهارم خون به…

شکر خدا که باز به امداد همّتم

شکر خدا که باز به امداد همّتم جا داده عشق بر سر کوی ملامتم پیغمبرم به شرع محبّت، به کتف من باشد نشان سنگ تو…

شکستن رنگ از جانم برآورد

شکستن رنگ از جانم برآورد جگر از زیر دندانم برآورد چه حسرت بود یارب اینکه امشب دمار ناله از جانم برآورد غمش کردم نهان ناگاه…

شور جنونم از سر این بخت شوم رفت

شور جنونم از سر این بخت شوم رفت فرّ همای عشق به تاراج بوم رفت با کشت ما که آبخورش آتش دلست سرگرم شد سموم…

شیشه هم بزمست با او، ساغرش هم مشرب است

شیشه هم بزمست با او، ساغرش هم مشرب است ای دل ارخون در جگر داری برای امشب است دست و پایی می‌توان زد مطلب دل…

شوق چون در عرض حالم خامه را سر می‌کند

شوق چون در عرض حالم خامه را سر می‌کند نامه در کف جلوة بال کبوتر می‌کند گردبادم جلوه دارد بر لب، از بس ناله‌ام از…

صبح بلبل به نوا برخیزد

صبح بلبل به نوا برخیزد گل پی نشو و نما برخیزد مزه دارد به سحر سیر چمن پیشتر زانکه صبا برخیزد ناله از عشق خوش…

صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرند

صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرند باج روشندلی از عالم بالا گیرند زهد خشک است متاع سرة خلوتیان بار این قافله آن به…

صحرا خوش است و دشت خوش است و چمن خوش است

صحرا خوش است و دشت خوش است و چمن خوش است هر جا که هست غیر دل تنگ من خوش است در زندگی فراغت خاطر…

صلای می‌زنم امروز مه‌وش خود را

صلای می‌زنم امروز مه‌وش خود را به دست خویش برافروزم آتش خود را خیال زلف تو سودا اگر بیفزاید کنم چه چاره دماغ مشوّش خود…

صیت حسنم که به آفاق به جنگ آمده‌ام

صیت حسنم که به آفاق به جنگ آمده‌ام پی تسخیر دو عالم ز فرنگ آمده‌ام چهرة حسن غیورم که ز سرحدّ غرور تا به اقلیم…

صید ما را تا ابد آزادی از دنبال نیست

صید ما را تا ابد آزادی از دنبال نیست بلبل ما تا نریزد بال فارغ بال نیست بی‌زبانان عاجز از تقریر مطلب نیستند عرض حاجت…

طوطی شکرخایم نیشکر نمی‌دانم

طوطی شکرخایم نیشکر نمی‌دانم بلبل قفس زادم بال و پر نمی‌دانم طفل مهد تقریرم عشق می‌دهد شیرم نفع و ضر نمی‌یابم خیر و شر نمی‌دانم…

عاشق آنست که در بر گل رویی دارد

عاشق آنست که در بر گل رویی دارد عارف آنست که دستی به سبویی دارد بلبل از باغ به طوف دل ما می‌آید یارب این…

عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند

عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند خنجر زبان گشاید و صد مرحبا کند پیشت هجوم گریه امان اینقدر نداد مرغ نگاه را که پر…

عاشق یاریم اما نام یار ما مپرس

عاشق یاریم اما نام یار ما مپرس بی‌نصیبان دیاریم از دیار ما مپرس بحر مالامال دردیم و ز ساحل بی‌نصیب ما که پا تا سر…

عالم رود ز طنطنة نور در سماع

عالم رود ز طنطنة نور در سماع دست ار فشاند آن شجر طور در سماع آید به ذوقِ نالة مستانه‌ام به بزم تا خون نغمه…

عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب

عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب من نمی‌دانم چرا بدنام شد تنها شراب! رندی و چندین رعونت شیخی و صدگونه عیب چون شود…

عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد

عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد که ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد لب سر به مُهر من شد سبب گشاد…

عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسی

عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسی گلی و طرفه که گلبن ز خار و خس نشناسی چنان به کنج قفس ناتوان و زار…

عشّاق دل به چین جبینی سپرده‌اند

عشّاق دل به چین جبینی سپرده‌اند این قلبگاه را به کمینی سپرده‌اند دریاب این اشاره که شاهان نامجو نام بلند خود به نگینی سپرده‌اند جز…

عشق آمده آتش زده در نیک و بد ما

عشق آمده آتش زده در نیک و بد ما ای دامن ارباب ملامت مدد ما ما گلبن نوباوة عشقیم و نباشد جز نالة بلبل گل…

عشق چو پرده بر درد حسن کرشمه‌زای را

عشق چو پرده بر درد حسن کرشمه‌زای را پر کند از شکوه شه آینة گدای را خیز و بیا و جلوه ده قامت جلوه‌زای را…

عشق بازی جستجوی یار در دل کردنست

عشق بازی جستجوی یار در دل کردنست عمر خود را صرف در تحصیل حاصل کردنست سهل باشد بر خود آسان کردن مشکل ولی مشکل آسان…

عشق را پیغمبرم داغ جنون تاج منست

عشق را پیغمبرم داغ جنون تاج منست این غزل‌های بلند تازه معراج منست کرده تسخیر دو عالم آهم از اقبال عشق گردن گردون به زیر…

عشق میدانی است کانجا غیر مردی کار نیست

عشق میدانی است کانجا غیر مردی کار نیست چشم بر کردار باشد گوش بر گفتار نیست تا شدم عاشق ندیدم یک نفس آسودگی آفتاب عاشقان…

عشق ظاهر نمی‌توانم کرد

عشق ظاهر نمی‌توانم کرد کشف این سرّ نمی‌توانم کرد چه دهی توبه‌ام دگر زاهد من که آخر نمی‌توانم کرد مردم از حیرت و ترا در…

عشقبازان را سرود عیش گفتن رسم نیست

عشقبازان را سرود عیش گفتن رسم نیست جز نوای درد دل از هم شنفتن رسم نیست چین زابرو برنداری زانکه در گلزار حسن غنچه‌های چین…

عشوه‌اش چون در چمن آیین لطف و ناز بست

عشوه‌اش چون در چمن آیین لطف و ناز بست رنگ بر رخسار گل صد ره شکست و باز بست بلبلان را شرم رویش ناله بر…

عقل گو کمتر نظر بر حسن تدبیرم کند

عقل گو کمتر نظر بر حسن تدبیرم کند من از آن ویران‌ترم کاندیشه تعمیرم کند من که از موج نفس بال و پری دارم به…

عکس رخ جانانه که در منزل چشم است

عکس رخ جانانه که در منزل چشم است شمعی است که افروخته در محفل چشم است جز خون دل و لخت جگر بار ندارد این…

عمرها ما از خدا درد ترا می‌خواستیم

عمرها ما از خدا درد ترا می‌خواستیم آفت جان و دل خود از خدا می‌خواستیم کام دل عمری ز چشمانت طلب کردیم حیف ساده‌لوحی بین…

عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید

عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید گاهی امید هست که غافل توان رسید گم‌گشتگی کرشمة رهبر نمی‌کشد گر بگذری ز جاده به منزل…

عمریست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ایم

عمریست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ایم پروانه‌ایم و دور ز آتش نشسته‌ایم با آنکه عیش از دل ما نسخه می‌برد دایم چو زلف یار…

عمریست که در کوی بلا خانه نداریم

عمریست که در کوی بلا خانه نداریم گنجیم ولیکن دل ویرانه نداریم ننگست دلا سوختن از آتش دیگر در عشق سر منصب پروانه نداریم آخر…

عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کرده‌اند

عندلیب گلشنم گلخن نصیبم کرده‌اند بخت بد بنگر! چنان بودم چنینم کرده‌آند در ازل چون طرح دریا ریختند از اشک من موج این دریا ز…

عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشی

عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشی زخمم همه تن، مرهم من بلکه تو باشی مشکل که برد دل ز کسی پیچش مویی در…

غصّه را دل نگشاید به جز از سینة ما

غصّه را دل نگشاید به جز از سینة ما تیرگی روی نبیند جز از آیینة ما تا ابد داغ جنون ترک سر ما نکند تا…

غلط کردم دلت را با ترحّم آشنا کردم

غلط کردم دلت را با ترحّم آشنا کردم ستم کردم به ناکامی، به محرومی جفا کردم هزاران شیوه در جور و جفا درج است خوبی…

غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت

غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت به حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت نداشتم سر و برگ کرشمه‌های طبیب خوشم که عشق تو درد مرا…

غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت

غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت رشک یاقوت لبت خون در رگ گوهر بسوخت حسرت بزم تو خورشید فلک را داغ…

غنچه را دل در بر آن لعل سخنگو بشکند

غنچه را دل در بر آن لعل سخنگو بشکند شعله را از بیمِ خُویش، رنگ بر رو بشکند گر برافشاند به تحریک نسیمی طرّه را…

غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت

غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت بی‌رخت گل، گونه از رخسار زرد من گرفت کاشکی یک لحظه سودای مرا کردی علاج…

غیر زلف او که دوشادوش آن رو می‌رود

غیر زلف او که دوشادوش آن رو می‌رود سایه با خورشید کی پهلو به پهلو می‌رود! چون توانم رفت در کویی که هر روز آفتاب!…

فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز

فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز خاموش چون شرار دل سنگ، جان بسوز تا سایة غرور نیفتد ترا به سر بال هما به مجمرة…

فریب جنّتم در عشق کی مغرور می‌سازد

فریب جنّتم در عشق کی مغرور می‌سازد کجا بی‌طاقتی با وعده‌های دور می‌سازد چسان حسرت‌کش کویش به جنّت می‌شود راضی! هماغوش خیال او کجا با…

قاصد بی‌غم کجا شرح ملالم می‌کند

قاصد بی‌غم کجا شرح ملالم می‌کند نامه هم کی رفع وسواس خیالم می‌کند پیکر کوه آب می‌گردد ز شرح درد من کی تنک رویی چو…

قدر درویشی نمی‌دانی به سلطانی گریز

قدر درویشی نمی‌دانی به سلطانی گریز ذوق جمعیّت نداری در پریشانی گریز در سلوک فقر وحشت را به الفت جنگ نیست ظاهر آمیزش طلب می‌باش…

قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش

قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش نرخ جان بندد چو آرایش نماید موی خویش سر به گردون از چه رو ساید ز خوبی آفتاب…

قدم از بار محنت برنخیزد

قدم از بار محنت برنخیزد محبّت هم ازین کمتر نخیزد به دل تخم هوش کشتم نشد سبز بلی دانه ز خاکستر نخیزد ز دامنگیری خاکش…

کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است

کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است همچو مسلمان که در دیار فرنگ است در ره عشقت ز طعنه باک ندارد این دل چون…

کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما

کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ما خورد ای کاش همان بر سر ما تیشة ما نخل ما بار ترقی ندهد پنداری که به فولاد…

کارم از گفتن لطفت به غرامت افتاد

کارم از گفتن لطفت به غرامت افتاد صوفی از قرب به اظهار کرامت افتاد گشت معلوم که با من چه قیامت کردست هر که را…

کاش چون پروانه من هم بال و پر می‌داشتم

کاش چون پروانه من هم بال و پر می‌داشتم جرأت گردیدنی بر گرد سر می‌داشتم می‌توانستم گرفتن گاهی از خود هم خبر گر درین مستی…

کتابت کی تواند داد داد بیقراران را

کتابت کی تواند داد داد بیقراران را سحاب خشک حسرت می‌دهد مشتاق باران را چه شد دیریست کز زلف بتان بویی نمی‌اری به امیدی نشاندی…

کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کرد

کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کرد کار بر خود تنگ کرد آن کو دل ما تنگ کرد هم زما فرهاد درر…

کج ابروان که چهره به می تاب داده‌اند

کج ابروان که چهره به می تاب داده‌اند از رشک، خم به قامت محراب داده‌اند کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد این تیغ را…

کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد!

کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد! ترا به کشتن عشّاق کاش سر گنجد چه غم ز تنگ‌دلی‌های من محبَّت را به ظرف تنگ‌تر این…

کجا رویم که ما را تو ملجایی و ملاذ

کجا رویم که ما را تو ملجایی و ملاذ نعوذ بالله اگر جز در تو هست معاذ زمانه را نبود جز به سایة تو پناه…

کجا شد آن نمک‌پاشی به زخم از همزبانی‌ها

کجا شد آن نمک‌پاشی به زخم از همزبانی‌ها نهان در هر نگه صد لطف و ظاهر سرگرانی‌ها کنون گر صد ادا از غیر می‌بینی نمی‌فهمی…

کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کویی

کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کویی به یاد هایهایی اوفتادم، دوستان هویی به بی‌پروابُت دیر آشنای من که خواهد گفت که دشمنامی از…

کرد جا داغ جنون باز ز نو بر سر ما

کرد جا داغ جنون باز ز نو بر سر ما سایه افکند دگر بر سر ما اختر ما ما فلک سوختگان عیش و طرب نشناسیم…

کردند پردة رخ دلدار شیشه را

کردند پردة رخ دلدار شیشه را افتاده است کار و عجب کار شیشه را ساقی به ناز خویش که مگذار شیشه را همچون دل شکسته…

کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد

کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد تا زهر چشم یار به درمان نمی‌برد شب نیست کز چکیدة مژگانم آسمان از دامنم ستاره به دامان…

کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا می‌کشم

کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا می‌کشم می‌نمایم قطره‌ای در جام و دریا می‌کشم طاقتم لبریز شد آهی ز دل سر می‌دهم…

کسی به درد سخن غیر طبع من نرسد

کسی به درد سخن غیر طبع من نرسد قلم دواسبه به داد دل سخن نرسد رسیده‌ام به مقامی به راه کعبة شوق که هر که…

کسی چون خرد دستگاهی نداشت

کسی چون خرد دستگاهی نداشت به سرّ قَدَر لیک راهی نداشت گنه می‌پسندند از آدمی وگرنه فرشته گناهی نداشت جمال ازل پیش از ایجاد عشق…