گر از دهن تنگ تو مقصود برآید

گر از دهن تنگ تو مقصود برآید از نقش عدم صورت موجود برآید گفتیم که گیریم کناری ز میانت این بود مرادی که ز نابود…

گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزد

گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزد چه صواب آید و آنگه چه خطا برخیزد قاصدی نیست که آرد خبر دوست به دوست مگر این…

گر به چمن بگذرد قامت رعنای تو

گر به چمن بگذرد قامت رعنای تو سرو بدان سرکشی بوسه دهد پای تو گل به چنان رنگ و بو زرد شد از روی تو…

گر بیابد جان شیرین فرصتی

گر بیابد جان شیرین فرصتی با دهانت تنگ دارد صحبتی بی لب لعلت که کام جان در اوست عمر شیرین را نباشد لذتی هرکه در…

گر پادشه به کوی تو آید گدا شود

گر پادشه به کوی تو آید گدا شود در کوی تو گدا برود پادشه شود مخرام هر طرف که ز قد تو کار حُسن بالا…

گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد

گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد مه ز بر قدمهای تو چون خاک در افتد من ذرهٔ تاریکم و تو مهر منور روشن شوم…

گر تو در دیدهٔ صاحبنظران ره یابی

گر تو در دیدهٔ صاحبنظران ره یابی دل قوی دار که در صحبت جان ره یابی پاک گرد از همه چون آب و ز سر…

گر تو داری به عاشقان اقرار

گر تو داری به عاشقان اقرار هر چه جز عاشقی‌ست هیچ انگار دل که از درد دوست خالی ماند پیش سگ افگنش که شد مردار…

گر تو نکرده‌ای جدا، دل ز تعلقات تن

گر تو نکرده‌ای جدا، دل ز تعلقات تن بر سر کوی او مبر، زحمت جان خویشتن باد صبا به بوستان، بین به چه لطف می‌وزد…

گر چه گدای اویم در فقر پادشاهم

گر چه گدای اویم در فقر پادشاهم چشمم بریزدم خون، عرضه دهد سپاهم این دولتم بسنده است، تا روز حشر کامشب در خانهٔ سعادت آن…

گر چارهٔ‌ تقدیر به تدبیر توان کرد

گر چارهٔ‌ تقدیر به تدبیر توان کرد قید دل دیوانه به زنجیر توان کرد گویند به تقریر رسان حال و در این حال حال دل…

گر چشم من پای تو را ناگاه تقبیلی کند

گر چشم من پای تو را ناگاه تقبیلی کند شاید که خاک پای من بر چرخ تفضیلی کند تا گفته‌ای جان پیش من بفرست بر…

گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود

گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود پسته را پوست ز تن پیش تو برکنده شود چون ببیند قد و بالای تو را…

گر دل فنا شد راضی‌ام، کارامِ در جان کرده‌ای

گر دل فنا شد راضی‌ام، کارامِ در جان کرده‌ای معمور دار این خانه را، کاین بقعه ویران کرده‌ای یک روز در صبح ازل، برقع ز…

گر دلم در بر چو آتش بی‌قرار افتاده است

گر دلم در بر چو آتش بی‌قرار افتاده است درّ دریای سرشکم آبدار افتاده است سنبلت از گل پرستی در چمن پیچیده است نرگست از…

گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشم

گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشم ور ز می توبه کنم، زاهد خامی باشم زلف و خالی نبود رهزن صاحبنظران بهر یک دانه…

گر راه حرم چون سر زلف تو درازست

گر راه حرم چون سر زلف تو درازست از کعبه دری بر دل عشاق تو بازست تا گوشهٔ‌ ابرویِ تو محراب دل ماست ما را…

گر سرم خاک شود در کف پایت باشد

گر سرم خاک شود در کف پایت باشد ور تنم گرد بود، گرد هوایت باشد دل من هست برای تو، برای خود نیست جان فدا…

گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را

گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان را آشفته کنی دل را، دیوانه کنی جان را در صومعه گر بویی، پیدا شود از عشقت از خرقه برون…

گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آب

گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آب وز هوا داری فشاند بر گل رویت گلاب برقعی در کش که رویت را بسوزد دل…

گر شود با من ز لطف آن مه‌رخ عیّار یار

گر شود با من ز لطف آن مه‌رخ عیّار یار نخل امید من آرد در جهان این بار بار مرد عشقش تا نهاده پای در…

گر مرد راه عشقی، لاف وجود کم زن

گر مرد راه عشقی، لاف وجود کم زن بی جان و دل سفر کن، بی پا و سر قدم زن سرگشته چند گردی در وادی…

گرفت ملک دلم حسن دلستان شما

گرفت ملک دلم حسن دلستان شما به جای جان منی، جان ما و جان شما به تنگنای دهان تو جای نقطه نبود دقیق شد سخن…

گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد

گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد گفتا نبود عاشق کز فتنه بپرهیزد گفتم ز خُم وحدت هر جام به هر رنگست گفتا که محیط…

گفتی که چون باد صبا، هر دم میا در کوی من

گفتی که چون باد صبا، هر دم میا در کوی من ناگه مباد از حال من، بوئی برد بدگوی من موئی شدم در عشق تو،…

گل اندر دیده‌ام بی نقش رویت خار می‌آید

گل اندر دیده‌ام بی نقش رویت خار می‌آید ز هر برگ گلی بر دل مرا صد بار می‌آید خیال ابرویت در چشم من پیوسته می‌گردد…

گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان است

گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان است از او به هر چمنی صدهزار دستان است چو غنچه گر دهن او به خنده پیدا شد هنوز…

لاله از آتش سودای تو داغی دارد

لاله از آتش سودای تو داغی دارد غنچه از بوی خوشت تازه دماغی دارد گلشن چشم من از خون جگر گلزارست قامت سرو تو گر…

گلها شکفت و جلوه به صد رنگ و بو کند

گلها شکفت و جلوه به صد رنگ و بو کند هرکس طواف در چمن و طرف جو کند آب روان به پیش گل و عکس…

لبت در نقطهٔ موهوم چون می در شکر پنهان

لبت در نقطهٔ موهوم چون می در شکر پنهان میانت می‌شود چون موی در بند کمر پنهان چو خورشید رخت یک ذره پیدا نیست در…

لطف بود که سهو من، بینی و خط بر او کشی

لطف بود که سهو من، بینی و خط بر او کشی چون خط مشکبار خود، خط مرا نکو کشی خون هزار بی گنه، ریخته‌ای به…

لعل تو چون کشف اسرار نهانی می‌کند

لعل تو چون کشف اسرار نهانی می‌کند جزع من بر روی من گوهر فشانی می‌کند با سر زلف تو شانه می‌درآرد سربه‌سر با لب لعل…

لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز

لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز یارب اندر سر زلف تو چه سوداست هنوز عالمی سوخت ز عشق تو به مشاطهٔ حسن به…

ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را

ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را از خوان رزق کس نبرد جز نصیب را گیرم حبیب روی نماید معاینه کو دیده‌ای چنان…

ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست

ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشست نیز بی آن مه انور نتوانیم نشست به از آن نیست که چون سبزه به پایش افتیم گر…

ما خلاف رسم مردم کرده‌ایم

ما خلاف رسم مردم کرده‌ایم ترک اسباب تنعم کرده‌ایم رشتهٔ تسبیح را از ما مجوی زانکه ما سررشته را گم‌ کرده‌ایم در میان گریه چون…

ما را دلیست چو ساغر گرفته خون

ما را دلیست چو ساغر گرفته خون چشمی چنان که شیشهٔ می گشته سرنگون بنشسته است نقش تو چون در خیال من از زلف همچو…

ما را سر کفر و غم اسلام نباشد

ما را سر کفر و غم اسلام نباشد جائی که همه ننگ بود نام نباشد در مجلس خاصان دف و چنگ و می صافی خوش…

ما را که دل بر آتش از غم کباب باشد

ما را که دل بر آتش از غم کباب باشد محرم پیاله گردد، همدم شراب باشد هرگز ز گنج حسنت، داد دلم ندادی تا کی…

ما را هوس صحبت جان پرور یار است

ما را هوس صحبت جان پرور یار است ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است آتش نفسان قیمت میخانه شناسند افسرده دلان…

ما گلی از بوستان جنتیم

ما گلی از بوستان جنتیم قطرهٔ دریای موج رحمتیم گاه هشیاریم و گه مخمور و مست گاه آگاهیم و گه در غیبتیم گر چه درویش…

ماه است رخ یار، به ما خوش نبرآید

ماه است رخ یار، به ما خوش نبرآید سرو است قد دوست، به بر می‌ندرآید ما همچو گلش سینهٔ صد پاره نمودیم او غنچه صفت…

ماه من چون سرو بالا می‌کشد

ماه من چون سرو بالا می‌کشد آه من سر بر ثریا می‌کشد همچو خاک افتاده‌ام بر خاک پست سرو من از بس که بالا می‌کشد…

مایل عشق خرابات است عقل پیر ما

مایل عشق خرابات است عقل پیر ما تا چه آرد بر سر ما پیر بی‌تدبیر ما من به جز تقدیر تدبیری ندارم عشق را این…

مایهٔ مردست خدا، مرد بود سایهٔ او

مایهٔ مردست خدا، مرد بود سایهٔ او کس نبود غیر خدا، واقف سرمایهٔ او گر تو شدی مرد خدا، طالب اغیار مشو وای بر آن…

مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بس

مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بس اغیار رفت از دل برون، دل ماند با یاری و بس کاری نماند از هیچ…

مرا آستانت پناهی خوشست

مرا آستانت پناهی خوشست که خاک درت تکیه‌گاهی خوشست از آن خازن روضه شد چون بلال که هندوی خالت سیاهی خوشست اگر عشق بازی به…

مختار نبودم که فتادم ز تو دوری

مختار نبودم که فتادم ز تو دوری درمانده‌ام ای دوست به هجران ضروری بیرون مرو از سینهٔ بی‌کینه که جانی غایب مشو از دیدهٔ غم‌دیده…

مرا از تیغ هجران دل دو نیم است

مرا از تیغ هجران دل دو نیم است که از وصلش امید، از هجر بیم است حدیث زمهریر از آه من پرس که اندر سینه‌ام…

مرا ای ماه روزی بی تو سالی‌ست

مرا ای ماه روزی بی تو سالی‌ست تو را هر دم ز مشتاقان ملالی‌ست اگر چه از فراقت در وبالم مدامم با خیال تو وصالی‌ست…

مرا بر شاخ رعنائی چو گل رفتن نمی‌شاید

مرا بر شاخ رعنائی چو گل رفتن نمی‌شاید به اندک لعل و زر چون غنچه بشکفتن نمی‌شاید به مژگان پاک می‌کردم غبار از پای تو…

مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست

مرا به بعد مکان از شما جدائی نیست که هر کجا روم از دام دل رهائی نیست هر آنچه در نظرم آید از شمایل تو…

مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزد

مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزد وجودم هر شبی چون شمع از سر تا به پا سوزد مرا دل در بلا افکند و…

مرا چون حلقهٔ زلفت بر آتش چند پیچانی

مرا چون حلقهٔ زلفت بر آتش چند پیچانی که از سودای تو عمرم سیه شد در پریشانی مسوزانم چو عود اول به آخر گر نمی‌سازی…

مرا حاصل ز عمر خود همین است

مرا حاصل ز عمر خود همین است که آن دلدار با خود همنشین است ندارم در نظر جز قامت او همیشه چشم عاشق راست بین…

مرا دشوار می‌آید که با رویت به آسانی

مرا دشوار می‌آید که با رویت به آسانی مقابل گردد آئینه به روی سخت و پیشانی قدح را از لب تو در دهان سریست پوشیده…

مرا ز درد تو خون دل است و دُردی جام

مرا ز درد تو خون دل است و دُردی جام دوای سوختگان نیست جز بادهٔ خام نه نونیازی‌ام امروز با می کهن است که ما…

مرا که جام جم و گنج قباد نباشد

مرا که جام جم و گنج قباد نباشد حدیث ملک سلیمان به جز باد نباشد به سوز هجر بسازم اگر وصال نیابم که نامراد توان…

مرا که نشوهٔ‌ روح از می مغانهٔ توست

مرا که نشوهٔ‌ روح از می مغانهٔ توست دماغ عقل تر از نغمهٔ ترانهٔ‌ توست نی‌ام چو عود که از چنگ یار می‌نالد خروش من…

مرا هر دم فزاید درد و داغی

مرا هر دم فزاید درد و داغی که بوئی یابد از تو هر دماغی چه خال است آن تو را بالای ابرو کمان را چون…

مرا که همچو نی از آه و ناله برگ و نواست

مرا که همچو نی از آه و ناله برگ و نواست تنی چو نال نزار و قدی چو چنگ دوتاست نوا ز لعل تو خواهم…

مرا که نقش خیال تو در نظر باشد

مرا که نقش خیال تو در نظر باشد چو بحر و کان صدف دیده پر گهر باشد اگر به ساحل چشمم خیال تو گذرد ز…

مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود

مرا هوای تو همراه خاک خواهد بود کمینه کار من از غم هلاک خواهد بود ز خواب چون به قیامت خراب برخیزم کفن ز دست…

مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست

مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست شاد بادا غم که جز با وی وفاداریم نیست مُرده‌ام دیده است، پندارد مگر من…

مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشتر

مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشتر غبار کوی او در چشمم از ملک جهان خوشتر توئی در اوج حُسن و من شده با…

مرحبا ای نگار روح‌افروز

مرحبا ای نگار روح‌افروز شکرلله که دیدمت امروز برکشیده تو را خدای جهان بر سر سرو سروران پیروز گر تو یاد من گدا نکنی من…

مرغ روانم می‌پرد، تا در هوای کیست این

مرغ روانم می‌پرد، تا در هوای کیست این سیلاب اشکم می‌رود، تا در وفای کیست این مائیم و شب‌ها تا سحر، در زیر پهلو خاک…

مست عشقم پارسائی چون کنم

مست عشقم پارسائی چون کنم محو گشتم خود نمائی چون کنم عاقلان گفتند برگرد از حبیب عاشقم من بی‌وفائی چون کنم عقل فرماید ز دلبر…

مسجد و میکده در ملک خدا این همه هست

مسجد و میکده در ملک خدا این همه هست فسق پنهانی و زهد به ریا این همه هست از پی شاهد و می سرزنشم چند…

مسکین تن آن کو جگرِ سوخته دارد

مسکین تن آن کو جگرِ سوخته دارد چشم و دل بد رأی بد آموخته دارد نی زهره که در روی دلارای تو بیند نی دیده…

مکن ملامت دُردی کشان باده پرست

مکن ملامت دُردی کشان باده پرست که جای عقل نباشد دماغ عاشق مست حدیث هرزهٔ واعظ کجا به گوش آرم مرا که بیخودم از حرعهٔ…

مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل است

مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل است رحمی که این سرگشته را، پا در گل و ره در دل است من خود نخواهم…

مگذار عاشقان را در انتظار چندین

مگذار عاشقان را در انتظار چندین چون نیست اعتمادی بر روزگار چندین رفتی و درد عشقت آشفته کرد ما را یاران روا ندارند آشوب یار…

مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانه

مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانه که نبود شمع تابان را خبر از سوز پروانه مرا بر خاطر روشن آئینه است زنگاری که…

من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم

من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستم به سر دوست که دیوانه نی‌ام، سرمستم من ازین هستی بی‌خود به گمان می‌افتم نیست معلوم که…

من اگر خاک شدم آب شما روشن باد

من اگر خاک شدم آب شما روشن باد سر اگر از تو کشم تیغ تو بر گردن باد حق صحبت که میان من و تو…

من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشم

من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشم به یاد یار بی درد، سرِ اغیار می نوشم بر آرم دوزخ از سینه،…

من آن مرغ غریبم خسته بسته

من آن مرغ غریبم خسته بسته پریده از گل و در خون نشسته به پای خویشتن در دام رفته ز دست چشم صیادت نجسته خط…

من اوفتاده و انفاس روح پرور باد

من اوفتاده و انفاس روح پرور باد چو باد بر تو گذر می‌کند حرامش باد شب فراق و غریبی و عشق و تنهائی چه شد…

من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست

من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست خود مرا زهره که پیش تو بر آرم دم نیست مردم دیده برون می‌کنم از خانهٔ…

من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم

من به شادی شده بیگانه و با خود خویشم همت شاه‌وشان دارم اگر درویشم دورم انداخت ز رویت به کمانِ ابرو تُرک چشمت که بر…

من رنجور را امید وصلش زنده می‌دارد

من رنجور را امید وصلش زنده می‌دارد وگر نه درد هجرانت مرا یک لحظه نگذارد نگردد شام من روشن، نمیرد سوز دل، گرچه ز آهم…

من رند و مِی‌ پرستم و فارغ ز کفر و دین

من رند و مِی‌ پرستم و فارغ ز کفر و دین زاهد مرا به چشم حقارت دگر مبین سوزیست در دلم که اگر دم بر…

من ز دست تو داستان شده‌ام

من ز دست تو داستان شده‌ام دستهٔ جمله دوستان شده‌ام نتوان گفت که در رخت روشن که ز چشم تو ناتوان شده‌ام تا دهان و…

من غیر سر راه تو راهی نگرفتم

من غیر سر راه تو راهی نگرفتم جز خاک درت هیچ پناهی نگرفتم دیروز مرا چشم تو خنجر زد و خون ریخت دردا که بدین…

من عاشقم که کعبه نمی‌دانم از کنشت

من عاشقم که کعبه نمی‌دانم از کنشت پروانه را در آتش دوزخ بود بهشت زاهد تو در حمایت کردار خویش باش نشنیده‌ای که گل درود…

من که چون باد سحر، دم از هوائی می‌زنم

من که چون باد سحر، دم از هوائی می‌زنم همدمم داند که من هم، دم ز جائی می‌زنم من که گلبرگی ندارم از گلستان رُخت…

من کی‌ام؟ سرگشته‌ای، بیچاره‌ای

من کی‌ام؟ سرگشته‌ای، بیچاره‌ای دردمندی، خسته‌ای، آواره‌ای دل ز من بربود و پنهان کرد رو شوخ چشمی، فتنه‌ای، عیّاره‌ای همچو گل بنشسته بر خار فراق…

من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌ام

من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌ام جز لعل دلبر حاصلی، بی حاصلم گر دیده‌ام سودای چشم خویش را، حالی ز سر بیرون کنم…

من نمی‌خواهم که چشم غیر در تو بنگرد

من نمی‌خواهم که چشم غیر در تو بنگرد چشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد باد هر موی مژه در دیده میل آتشین گر…

من نکنم دیده باز تا ننمائی تو روی

من نکنم دیده باز تا ننمائی تو روی من نگشایم زبان تا تو نگوئی بگوی عشق تو مشاطه‌وار جلوه‌گر حسن توست کرد جهانی خراب، وصل…

من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتن

من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتن تا نبینم در کنار خود سزای خویشتن عود را تسلیم باید بود، اگر سوز است و…

من همچو گل در خنده‌ام، گو یار در خونم نشان

من همچو گل در خنده‌ام، گو یار در خونم نشان من همچو سرو آزاده‌ام، گو یار بی برگم بمان مو با میانش لاف زد، لیکن…

من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس

من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس زین هوس گر سر رود، از سر نخواهد شد هوس گر مرا خورشید روئی سر…

من و مسجد همه دانند که تهمت باشد

من و مسجد همه دانند که تهمت باشد کار هر طایفه باید که به نسبت باشد من گدایم، به عبادت نخرم باغ بهشت در عطائی…

منم به دیدهٔ معنی همه خدا دیده

منم به دیدهٔ معنی همه خدا دیده کشیده درد ولی عاقبت دوا دیده ز ریگ‌های بیابان و برگ‌های درخت هزار رهبر و ره بین و…

منم شب‌ها و اشک سرخ و روی زرد و درد دل

منم شب‌ها و اشک سرخ و روی زرد و درد دل حذر کن شمع من تا برنخیزد آه سرد دل به جز نوشیدن خون جگر…

مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید

مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آید راست سروی تو اگر سرو به رفتار آید گل درَد جامه و از شرم رخت سرخ…

منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم

منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشم منم با خویش بیگانه، به اندوه تو با خویشم بیا ای شمع روحانی، خلاف بخت من امشب…

مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد

مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد معشوق جگرخوارهٔ دل برده نیامد آزاد کنیم از پی کفارت او جان کان دلبر بد عهد…