عکاس، تو در هنروری طاق استی
عکاس، تو در هنروری طاق استی سر خیل هنروران آفاق استی عکس رخ دوست را نکو بر میدار آخر نه تواش یکی ز عشاق استی
عکاس زهی یگانه استاد هنر
عکاس زهی یگانه استاد هنر صد عکس برآوری به از یکدیگر بر هر ورقی کشی فروزان ماهی عکاس تو نیستی، توئی افسونگر
عکاس که برگرفت عکس رخ یار
عکاس که برگرفت عکس رخ یار آوخ که نمود کار ما را دشوار بودیم همیشه یک جهت در ره عشق آمد به دو جا فکند…
عکاس، چو عکس روی جانان بگرفت
عکاس، چو عکس روی جانان بگرفت انگشت عجب همی به دندان بگرفت می گفت که جان ز فرط لطف است نهان آن کیست که عکس…
کس چون من، اسیر محنت و سوز مباد
کس چون من، اسیر محنت و سوز مباد در دام بتی چون تو، نوآموز مباد شامی که تو را نبینم آن شب نبود روزی که…
گویند که عشق را بکن درمانی
گویند که عشق را بکن درمانی ز آن پیش که در علاج آن درمانی ما چاره درد عشق دانیم ولیک صبر است علاج عشق و…
کس در سر کار عشق دلگیر نشد
کس در سر کار عشق دلگیر نشد از لذت عاشقی کسی سیر نشد دیدیم بسی پیر که او گشت جوان دیدیم بسی جوان که او…
هرچند که در جهان هنر بی ثمر است
هرچند که در جهان هنر بی ثمر است این صنعت عکس تو به از هر هنر است بر پاره کاغذی، دمی، افسونی و آن را…
هر بنده که بر در تو دربانی کرد
هر بنده که بر در تو دربانی کرد حاتم صفت آغاز زرافشانی کرد گسترده فلک چو خوان احسان تو دید صد ثور بجای بره قربانی…
مجموعه دلبری است روی چو مهت
مجموعه دلبری است روی چو مهت منجوقه سروری است طرف کلهت برهمزن لشکری است تیغ ابروت صید افکن عالمی است تیر نگهت
یک عمر به گرد کوی تو گردیدم
یک عمر به گرد کوی تو گردیدم یک عهد خیال روی تو ورزیدم آنچه از تو نمی شنفتمی، اشنفتم و آنچه که از تو نمی…
از سبزه رعنا خطی بر روی گلگون میکشی
از سبزه رعنا خطی بر روی گلگون میکشی جان را به زنجیر بلا در ورطهٔ خون میکشی تا عقل دیوانه شود، عنبر بر آتش مینهی…
ابر آمد و بگریست بر اطراف چمنها
ابر آمد و بگریست بر اطراف چمنها شد شسته به شبنم رخ گلها و سمنها با داغ تو رفتند شهیدان تو زین باغ چون لاله…
ابرو ز من متاب، که دل دردمند تست
ابرو ز من متاب، که دل دردمند تست تیری که خورده ام ز کمان بلند تست آباد، کشوری که تویی شهریار آن آزاد، بنده ای…
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را چند به دل فرو خورم، ناله جانگداز را؟ هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو…
اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردم
اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردم خوشم که سینه به داغ تو متصل کردم زمانه روزی من کرد گریه های فراق ز…
اگر زلف تو خم در خم نبودی
اگر زلف تو خم در خم نبودی مرا حال این چنین در هم نبودی غمی دارم ز زلفت یادگاری بلا بودی اگر این هم نبودی…
امروز نسیم سحری بوی دگر داشت
امروز نسیم سحری بوی دگر داشت گویی گذر از خاک سر کوی دگر داشت ما یکدل و یکروی چنین، وان گل رعنا افسوس که از…
آن یار خشم رفته که با ما بجنگ بود
آن یار خشم رفته که با ما بجنگ بود دی سنبلش ز تاب می آشفته رنگ بود ای واعظ، ار حدیث تو ننشست در ضمیر…
ای باد صبحدم، خبر یار من بگو
ای باد صبحدم، خبر یار من بگو با بلبل از شمایل سرو و سمن بگو اندوه بلبلان خزان دیده، ای صبا در نوبهار با گل…
ای باد، پرده زان گل نو رسته باز کن
ای باد، پرده زان گل نو رسته باز کن گو بر فروز لاله، رخ و غنچه، ناز کن باد بهار داغ کهن تازه میکند مطرب،…
ای به لطف از آب حیوان پاکتر
ای به لطف از آب حیوان پاکتر قدت از سرو روان چالاکتر با که گویم درد خود، کز عشق اوست هر کرا بینم، ز من…
ای بهر قتل ما زده بر ابروان گره
ای بهر قتل ما زده بر ابروان گره بگشا به خنده آن لب و از ابرو آن گره سوسن که با دهان تو از غنچه…
ای بیخبر از گریهٔ خونینجگری چند
ای بیخبر از گریهٔ خونینجگری چند باز آی، که در پای تو ریزم گهری چند سوز دل عشاق چه دانند که چونست بگریخته از داغِ…
ای بی خبر از سوز دل و داغ نهانی
ای بی خبر از سوز دل و داغ نهانی ما قصه خود با تو بگفتیم، تو دانی دل مینگرد سوی تو، جان میرود از دست…
ای خسته ز تو روان مردم
ای خسته ز تو روان مردم چشم تو بلای جان مردم از سیل دو چشم من به کویت ویران شده خان و مان مردم تا…
ای خوش آن شب که به بالین من آن ماه رسد
ای خوش آن شب که به بالین من آن ماه رسد شمع در دست به کاشانهام آن شاه رسد وعده وصل به ماهی شد و…
ای در بهار حسن تو گلها و لالهها
ای در بهار حسن تو گلها و لالهها وی لاله را ز رشک تو پرخون پیالهها بیچاشنی درد تو هست آب زندگی زهری که دهر…
ای در درون خسته نشان خدنگ تو
ای در درون خسته نشان خدنگ تو جانم جراحت از مژه تیز چنگ تو گر لطف مینمایی وگر تیغ میزنی گردن نهادهام چو اسیران به…
ای در غم تو حاصل من درد و داغ هم
ای در غم تو حاصل من درد و داغ هم آشفته دل ز فتنه زلفت، دماغ هم یکشب، ز چهره مجلس ما را فروغ ده…
ای دل ایام هجر شد بنیاد
ای دل ایام هجر شد بنیاد رو، که مرگ نُوَت مبارک باد دل سوزان من ز آه من است چون چراغی نهاده در ره باد…
ای دل، ار پی به سر کوی ارادت بردی
ای دل، ار پی به سر کوی ارادت بردی گوی توفیق ز میدان سعادت بردی هر سیه نامه که بیمار شد از چشم خوشت نشنیدیم…
ای دوست، شبی به کوی ما باش
ای دوست، شبی به کوی ما باش درد دل ریش را دوا باش ایام وصال، خوش زمانی است گو محنت هجر در قفا باش دادم…
ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیده
ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیده صد گونه بلا از سر زلف تو کشیده تا اشک، غبار از ره او باز نشاند بسیار…
ای ز عشقت عالمی را روی در آوارگی
ای ز عشقت عالمی را روی در آوارگی دیدمت یکبار، از آن شد کار دل یکبارگی مونسم شبهای تنهایی جز اندوه تو نیست وای بر…
ای شمع رخسار ترا، تابی به هر کاشانهای
ای شمع رخسار ترا، تابی به هر کاشانهای وی زآفتاب روی تو، گنجی به هر ویرانهای گر عاشقی در کوی تو باید، من تنها بسم…
ای سر زلف ترا دلهای مشتاقان اسیر
ای سر زلف ترا دلهای مشتاقان اسیر هرگزت نگذشت یاد دردمندان در ضمیر من گرفتارم، به جرم عشق بر دارم کنید تا به کوی دوست،…
ای غنچه را خون در جگر، از لعل رنگآمیز تو
ای غنچه را خون در جگر، از لعل رنگآمیز تو عشاق را جان در خطر، از صلح جنگآمیز تو رویت مه ناکاسته، خط سبزه نوخاسته…
ای که با طرّه پرچین و شکست آمدهای
ای که با طرّه پرچین و شکست آمدهای چشم بد دور، که آشفته و مست آمدهای همچو گل رخت نیفکنده مکن عزم سفر بنشین، چون…
ای فتنه را دو نرگس شوخ تو رازدار
ای فتنه را دو نرگس شوخ تو رازدار من بهر محنتم، دگران را بنازدار جانا تو نازنینی و خلقی نیازمند چشمی بناز جانب اهل نیاز…
ای که در بزم طرب جام دمادم میزنی
ای که در بزم طرب جام دمادم میزنی خون دل ناخورده چند از عاشقی دم میزنی؟ ضایع آن نازی که با اهل تنعم میکنی حیف…
ای گل نو به سفر رفته و سالی مانده
ای گل نو به سفر رفته و سالی مانده ما ز اندوه میان تو خیالی مانده دل مهجور من از مویه چو مویی گشته تن…
ای نقش بسته نام خطت با سرشت ما
ای نقش بسته نام خطت با سرشت ما این حرف شد ز روز ازل سرنوشت ما کارم بسینه تخم وفای تو کشتن است خود عقل…
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر عالم ز تو خراب و تو در عالمی دگر ایندم که در رکاب توام، خون…
با اهل وفا ز هر چه داری
با اهل وفا ز هر چه داری جز جور و جفا دگر چه داری؟ گفتی، ستم فراق سهلست بسم الله، از این بتر چه داری؟…
با تو عمری شد که لاف دوستداری میزنم
با تو عمری شد که لاف دوستداری میزنم لاجرم اکنون ز هجرانت به کام دشمنم غنچهوار از دست دل خواهم گریبان چاک زد چند سوزم…
با روی تو از سمن که گوید؟
با روی تو از سمن که گوید؟ با کوی تو از چمن که گوید؟ جایی که تو زلف و رخ نمائی از سنبل و نسترن…
با طره تو سنبل شوریدهحال چیست؟
با طره تو سنبل شوریدهحال چیست؟ جاییکه ابروی تو نماید، هلال چیست؟ تا بر درت طریق گدایی گرفتهام دانستهام که سلطنت بیزوال چیست حالا بوصل…
باده گلرنگست و ساقی یار و نوروزی چنین
باده گلرنگست و ساقی یار و نوروزی چنین دیده روشن کن بروی مجلس افروزی چنین دوست با ما در مقام خشم و دنبالش رقیب یار…
باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد
باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد بیمار تو از جان رمقی بیش ندارد از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بیدرد مرهم چکند…
بازم خدنگ غمزه زنی بر دل آمده است
بازم خدنگ غمزه زنی بر دل آمده است بازم ز عشق واقعه ای مشکل آمده است بر دیگران کشیده خدنگ جفای خویش این نکته ام…
باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد
باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد باز این دل هرجایی، جایی هوسی دارد از کنج غمش دیگر، در باغ مخوان دل را کان…
باغ را باز مگر مژده گلریز آمد
باغ را باز مگر مژده گلریز آمد که نسیم سحر از طرف چمن تیز آمد توتیا رنگ غباری ز رهش پیدا شد که صبا مشک…
باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آید
باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آید عالمی را هوس رفته ز سر باز آید گفتمش: عاقبت از مهر تو باز آرم دل…
بتان که شیوه جور و ستیز میجویند
بتان که شیوه جور و ستیز میجویند ز بهر کشتن ما تیغ تیز میجویند دلی که میشود از درد عشق سرگردان در آن دو سلسله…
بر بوی تو هر روز به گشت چمن آیم
بر بوی تو هر روز به گشت چمن آیم گریان به تماشاگه سرو و سمن آیم چون غنچه دلی دارم از اندوه تو پر خون…
بسوخت آتش عشق تو بیگناه مرا
بسوخت آتش عشق تو بیگناه مرا بدوخت ناوک چشمت به یک نگاه مرا به شمع نسبت بالای دلکشت کردم روا بود که بسوزی بدین گناه…
بر طرف مهت غالیه خم به خم است این
بر طرف مهت غالیه خم به خم است این یا بر ورق لاله ز سنبل رقم است این؟ گفتی که: فلان هم ز سگانست در…
به خود ره نیست در کوی تو مشتاقان شیدا را
به خود ره نیست در کوی تو مشتاقان شیدا را خم زلفت به قلاب محبت میکشد ما را اگر درپایت افکندم سری، عیبم مکن، کآنجا…
به زنجیر زلفت دل ماست در بند
به زنجیر زلفت دل ماست در بند ز سر رشته عقل بگسسته پیوند رقیبا، مران از در دوست ما را که بینند سگ را بروی…
بیا ای از خط سبزت هزاران داغ بر دلها
بیا ای از خط سبزت هزاران داغ بر دلها مرو کز اشک مشتاقان به خون آغشته منزلها به تقصیر وفا عیبم مکن، کز آب چشم…
بیدلان کوی تو مقام کنند
بیدلان کوی تو مقام کنند با غمت ترک ننگ و نام کنند نازنینان شهر، هر روزی فتنه از نرگس تو وام کنند من که خوارم…
بیلبت هردم ز چشم درفشان خون میرود
بیلبت هردم ز چشم درفشان خون میرود پارههای دل ز راه دیده بیرون میرود یک شب ای شمع بتان، در کنج تاریک من آی تا…
بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدم
بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدم دگر شراب مده ساقیا، که مست شدم ره صلاح چه پویم، چو عشق ورزیدم؟ به قبله…
پرده بگشا ز روی چون مه خویش
پرده بگشا ز روی چون مه خویش که بجانم ز بخت گمره خویش میکشد سرو، پیش بالایت شرمساری ز قد کوته خویش مینوازم چو چنگ…
پیکان غمزه را چو بتان آب میدهند
پیکان غمزه را چو بتان آب میدهند اول نشان به سینه احباب میدهند خاک رهش به مردم آسوده کی رسد کاین توتیا به دیده بیخواب…
تا بر گل تو جعد گرهگیر بستهاند
تا بر گل تو جعد گرهگیر بستهاند در گردنم ز زلف تو زنجیر بستهاند از تنگنای عشق تو جستن ره خلاص مشکل توان، که رخنه…
تا بستهای به سلسله مشکبو گره
تا بستهای به سلسله مشکبو گره جانهای بیدلانست به هر تار مو گره عمری گذشت وان گره زلفم آرزوست یارب مباد در دل کس آرزو…
تا خط تو برطرف مه آورد شبیخون
تا خط تو برطرف مه آورد شبیخون از دیده روانست به هر نیم شبی خون خطی است به خون گل سیراب نوشته آن سبزه نو…
تا خاک آستانه جانان مقام ماست
تا خاک آستانه جانان مقام ماست در بزم عیش جرعه راحت به جام ماست گفتی: فلان به کوی من از خاک کمتر است این هم…
تا دل به غم عشق گرفتار نیابی
تا دل به غم عشق گرفتار نیابی در خیل سگان در او بار نیابی گر باز شکافی دل صد پاره ما را صد داغ بلا…
تا ز شب بر مهت نقاب افتاد
تا ز شب بر مهت نقاب افتاد سایه بالای آفتاب افتاد در رخم تا بناز خنده زدی نمکی بر دل کباب افتاد مردم دیده را…
تا گشودی دو زلف عنبرسای
تا گشودی دو زلف عنبرسای باد شد عود سوز و نافه گشای جای ما کوی تست، جور مکن که بدینها نمیرویم از جای بتماشا چو…
تا دل ز کف اختیار ننهاد
تا دل ز کف اختیار ننهاد پا بر سر کوی یار ننهاد دور از تو چه داغ بود کایام بر جان و دل فکار ننهاد…
تلخ است بیتو صبر، دل غم فزوده را
تلخ است بیتو صبر، دل غم فزوده را نتوان چشید داروی ناآزموده را ای ناله همدمی کن و از آب چشم من بیدار ساز دیده…
تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم
تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایم وطن گذاشته، بیخانمان ز بهر توایم دوای دل نشود نوش جام جم ما را که ناز پرور پیمانه…
جان بهر تو در بلاست ما را
جان بهر تو در بلاست ما را دل پیش تو مبتلاست ما را پیشت بدعا برآورم دست در دست همین دعاست ما را هر شب…
جان به یاد تو یاد کس نکند
جان به یاد تو یاد کس نکند دل ز غم خوردن تو بس نکند به فراق تو خو کنم ناچار بختم ار با تو همنفس…
جفای تو بر دل به غایت خوش است
جفای تو بر دل به غایت خوش است ز شه بر رعیت رعایت خوش است از آن غمزه و لب به پیش خیال گهی شکر…
جان شد آواره و دل بهر تو افگار همان
جان شد آواره و دل بهر تو افگار همان سر در این کار شد و با تو سر و کار همان هر کسی در پی…
چشم تو برانداخت به می، خانه ما را
چشم تو برانداخت به می، خانه ما را بگشود به رندی در میخانه ما را از دیده و دل چند خورم خون خود، آخر سنگی…
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن آن غمزه کرد شوخی و من شرمسار از آن بیمار عشق را ز مداوا چه…
چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست
چشم ستمگرت که بخون در کمین نشست تیغی کشیده، در ره مردان دین نشست با روی آتشین چو گذشتی ببوستان گل را ز انفعال، عرق…
چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم
چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم مرا تنگ آمده بیاو دلی از باغ و صحرا هم چو حال دردمندان عرضه داری…
چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس به باغ آمد
چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس به باغ آمد بده جامی، که دیگر باغ را چشم و چراغ آمد چو بلبل با فغان، چون…
چه حالتست که از حال من نمیپرسی؟
چه حالتست که از حال من نمیپرسی؟ سخن چه رفت که از من سخن نمیپرسی؟ سرود ماست بهر مجلسی، نمیشنوی حدیث ماست بهر انجمن، نمیپرسی…
چه شوخیست که در چشم پر فتن داری؟
چه شوخیست که در چشم پر فتن داری؟ چه شیوه است که در زلف پر شکن داری تو ای رقیب، چه میخواهی از من بیدل…
چو دل چوگان زلفت در نظر دید
چو دل چوگان زلفت در نظر دید پریشان گشت و حال خود دگر دید غمت صد رخنه در جان کرد ما را مگر دیوار ما…
چو سرو قد تو در جویبار دیده رسد
چو سرو قد تو در جویبار دیده رسد مرا خدنگ بلا بر دل رمیده رسد ز دیدن تو بلایی که میکشد دل من امیدوار چنانم…
چو سبزه ترت از برگ یاسمین برخاست
چو سبزه ترت از برگ یاسمین برخاست هزار فتنه بقصد دل از کمین برخاست دلم خیال دهانت چو در ضمیر آورد خروش بیخودی از عقل…
چو ساقی آن قدح لاله گون بگرداند
چو ساقی آن قدح لاله گون بگرداند دلم خیال لبش در درون بگرداند صبا ز لعل تو تا غنچه را دهد بویی هزار بار دلش…
چو شمشاد قدت در گلشن آمد
چو شمشاد قدت در گلشن آمد خلل در کار سرو و سوسن آمد بیادت چشم از آن بر گل نهادم که بوی یوسف از پیراهن…
چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن »
چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن » مگیر خرده بر ارباب عشق و عیب مکن خراش سینه من باورت کجا افتد که رنج…
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم روم در کنج محنت در بروی خویش در بندم من آن صیدم کز آهوی تو در دل…
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون برد
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون برد نیست روی آنکه این سودا ز سر بیرون برد خلوتی خوش دارم امشب با خیال…
خال که بر عارض مهوش نهی
خال که بر عارض مهوش نهی داغ بر این جان بلاکش نهی دل که ز عشاق پریشان بری در شکن زلف مشوش نهی گر دل…
خدنگ او که بجان مژده هلاک برد
خدنگ او که بجان مژده هلاک برد نوید عیش بدلهای دردناک برد به خاکپای تو مردن، رقیب را هوس است روا مدار که این آرزو…
خرابیم، از دل ای بیرحم گهگه یاد کن ما را
خرابیم، از دل ای بیرحم گهگه یاد کن ما را سگ کوی توییم، آخر به سنگی شاد کن ما را دلم بار دگر لاف علامی…
خطت بر لاله تر مشک چین ریخت
خطت بر لاله تر مشک چین ریخت بنفشه در کنار یاسمین ریخت صبا گردی که برد از آستانت عروس غنچه را در آستین ریخت گل…
خطت که درد و داغ تو نو میکند مرا
خطت که درد و داغ تو نو میکند مرا جان در بلای عشق گرو میکند مرا عمری به راه عشق ز سر داشتم قدم باز…





