هر چند دلم رضا او میجوید
هر چند دلم رضا او میجوید او از سر شمشیر سخن میگوید خون از سر انگشت فرو میچکدش او دست به خون من چرا میشوید
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که بطبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان…
هر درویشی که در شکست خویش است
هر درویشی که در شکست خویش است تا ظن نبری که او خیال اندیش است آنجا که سراپردهٔ آنخوش کیش است از کون و مکان…
هر دل که بسوی دلربائی نرود
هر دل که بسوی دلربائی نرود والله که بجز سوی فنائی نرود ای شاد کبوتری که صید عشق است چندانکه برانیش بجائی نرود
هر دل که طواف کرد گرد در عشق
هر دل که طواف کرد گرد در عشق هم کشته شد به آخر از خنجر عشق این نکته نوشتهاند بر دفتر عشق سر اوست ندارد…
هر دل که درو مهر تو پنهان نبود
هر دل که درو مهر تو پنهان نبود کافر بود آن دل و مسلمان نبود شهری که درو هیبت سلطان نبود ویران شده گیر اگرچه…
هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست گر تا باید خورند اینخوان برپاست بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست خوردند و خوردند کم…
هر ذره که در هوا و در هامونست
هر ذره که در هوا و در هامونست نیکو نگرش که همچو ما مجنونست هر ذره اگر خوش است اگر محزونست سرگشته خورشید خوش بیچونست
هر ذره که در هوا و در کیوانست
هر ذره که در هوا و در کیوانست بر ما همه گلشن است و هم بستانست هرچند که زر ز راههای کانست هر قطره طلسمیست…
هر روز بنو برآید آن دلبر عشق
هر روز بنو برآید آن دلبر عشق در گردن ما درافکند دفتر عشق این خار از آن نهاد حق بر در عشق تا دور شود…
هر ذره و هر خیال چون بیداریست
هر ذره و هر خیال چون بیداریست از شادی و اندهان ما هشیاریست بیگانه چرا نشد میان خویشان کز باخبران بیخبری بدکاریست
هر روز به نو برآید آن دلبر مست
هر روز به نو برآید آن دلبر مست با ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست گر بستانم قرابهٔ عقل شکست ور نستانم ندانم از دستش رست
هر روز بیاید آن سپهدار سماع
هر روز بیاید آن سپهدار سماع چون باد صبا بسوی گلزار سماع هم طوطی و عندلیب در کار سماع هم گردد هر درخت پربار سماع
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی صد نقش تو بر گلشن خوشبوی زنی چون دف دل ما سماع آنگاه کند کش هر نفسی هزار…
هر روز حجاب بیقراران بیش است
هر روز حجاب بیقراران بیش است زان درد من از قطرهٔ باران بیش است آنجا که منم تا که بدانجا که منم دو کون چه…
هر روز خوش است منزلی بسپردن
هر روز خوش است منزلی بسپردن چون آب روان و فارغ از افسردن دی رفت و حدیث دی چو دی هم بگذشت امروز حدیث تازه…
هر روز دل مرا سماع و طربیست
هر روز دل مرا سماع و طربیست میگوید حسن او بر این نیز مهایست گویند چرا خوری تو با پنج انگشت زیرا انگشت پنج آمد…
هر روز دلم در غم تو زارتر است
هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بیرحم تو بیزارتر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو…
هر روز نو برآئی ای دلبر جان
هر روز نو برآئی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من…
هر روز دلم نو شکری نوش کند
هر روز دلم نو شکری نوش کند کز ذوق گذشتهها فراموش کند اول باده ز عاشقی نوش کند آنگاه دهد به ما و مدهوش کند
هر روز ز عاشقی و شیرین رائی
هر روز ز عاشقی و شیرین رائی مر عاشق را پیرهنی فرمائی ای یوسف روزگار ما یعقوبیم پیراهن تست چشم را بینائی
هر روز یکی شور بر این جمع زنی
هر روز یکی شور بر این جمع زنی بنیاد هزار عاقبت را بکنی تا دور ابد این دوران قائم بود بر جا فقیران کرم چون…
هر شب که ببنده همنشین میافتی
هر شب که ببنده همنشین میافتی چون نور مهی که بر زمین میافتی من بندهٔ چشم مست پرخواب توام آن دم که چنان و اینچنین…
هر شب که دل سپهر گلشن گردد
هر شب که دل سپهر گلشن گردد عالم همه ساکن چو دل من گردد صد آه برآورم ز آیینهٔ دل آیینهٔ دل ز آه روشن…
هر صورت کاید به از او امکان هست
هر صورت کاید به از او امکان هست چون بهتر از آن هست نه معشوق منست صورتها را همه بران از دل خویش تا صورت…
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند در چادر شب چه دختران دارد عشق گر غم…
هر عمر که بیدیدن اصحاب بود
هر عمر که بیدیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف…
هر قبض اثر علت اولی باشد
هر قبض اثر علت اولی باشد صورت همه مقبول هیولی باشد هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست کانجا همه کل قابل اجزا باشد
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز عمرم…
هر لحظه مها پیش خودم میخوانی
هر لحظه مها پیش خودم میخوانی احوال همی پرسی و خود میدانی تو سرو روانی و سخن پیش تو باد میگویم و سر به خیره…
هر کو بگشاده گرهی میبندد
هر کو بگشاده گرهی میبندد بر حال خود و حال جهان میخندد گویند سخن ز وصل و هجران آخر چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد
هر گه که دل از خلق جدا میبینم
هر گه که دل از خلق جدا میبینم احوال وجود با نوا میبینم وان لحظه که بیخود نفسی بنشینم عالم همه سر به سر ترا…
هر لحظه میی به جان سرمست دهد
هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است تا دریای…
هر لحظه همی خوانمش از راه بعید
هر لحظه همی خوانمش از راه بعید کو سورهٔ یوسف است و قرآن مجید گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید گفت آنکه…
هر موی زلف او یکی جان دارد
هر موی زلف او یکی جان دارد ما را چو سر زلف پریشان دارد دانی که مرا غم فراوان از چیست زانست که او ناز…
هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد
هر لقمهٔ خوش که بر دهان میگردد میجوشد و صافش همه جان میگردد خورشید و مه و فلک از آن میگردد تا هرچه نهان بود…
هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان
هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان آن مطرب را تو مطرب دفتر خوان گر چهرهٔ نهان کرد ز تو بیت و غزل گر…
هرچند در این هوس بسی باشی تو
هرچند در این هوس بسی باشی تو بیقدر تو همچون مگسی باشی تو زنهار مباش هیچکس تا برهی آخر که تو باشی که کسی باشی…
هرچند شکر لذت جان و جگر است
هرچند شکر لذت جان و جگر است آن خود دگر است و شکر او دگر است گفتم که از آن نیشکرم افزون کن گفتا نه…
هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند فراق پشت امید شکست هرچند جفا دو دوست آمال ببست نومید نمیشود دل عاشق مست مردم برسد بهر چه همت دربست
هرچند که بار آن شترها شکر است
هرچند که بار آن شترها شکر است آن اشتر مست چشم او خود دگر است چشمش مست است و او ز چشمش بتر است او…
هرچیز که بسیار شود خوار شود
هرچیز که بسیار شود خوار شود گر خوار شود به خانهٔ پار شود گر سیر شود از همه بیزار شود یارش به بهای جان خریدار…
هرچند که قد بیبدل دارد سرو
هرچند که قد بیبدل دارد سرو پیش قد یارم چه محل دارد سرو گه گه گوید که قد من چون قد اوست یارب چه دماغ…
هرچند ملولی نفسی با ما باش
هرچند ملولی نفسی با ما باش مگریز ز یاران و درین غوغا باش یا همچو دلم واله و شیدائی شو یا بهر نظاره حاضر سودا…
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری هرکس هنری دارد و هرکس کاری مائیم و خیال یار و این گوشهٔ دل چون احمد و بوبکر به…
هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی
هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی تا از دم خویش گردن غم نزنی هر چند ملولی تو یقین است که تو با اینکه ملولی…
هرگز حق صحبت قدیمت نبود
هرگز حق صحبت قدیمت نبود واندیشهٔ این سیه گلیمت نبود بر دیده نشینی و بدل درباشی ور آتش و آب هیچ بیمت نبود
هستم به وصال دوست دلشاد امشب
هستم به وصال دوست دلشاد امشب وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب با یار بچرخم و دل میگوید یارب که کلید صبح گم باد امشب
هرگز نبود میل تو کافراشت کنی
هرگز نبود میل تو کافراشت کنی تا عاشق آنی که فرو داشت کنی بسم الله ناگفته تو گوئی الحمد ناآمده صبح از طمع چاشت کنی
هشدار که فضل حق بناگاه آید
هشدار که فضل حق بناگاه آید ناگاه آید بر دل آگاه آید خرگاه وجود خود ز خود خالی کن چون خالی شد شاه به خرگاه…
هستی اثری ز نرگس مست تو بود
هستی اثری ز نرگس مست تو بود آب رخ نیستی هم از هست تو بود گفتم که مگر دست کسی در تو رسد چون به…
هشدار که میروند هر سو غولان
هشدار که میروند هر سو غولان با دانه و دام در شکار گوران ای شاد تنی که دامن دل گیرد عبرت گیرد ز حالت معزولان
هل تا برود سرش به دیوار آید
هل تا برود سرش به دیوار آید سر بشکند و جامه به خون آلاید آید بر من سوزن و انگشت گزان کان گفته سخنهای منش…
هشیار اگر زر و گر زرین است
هشیار اگر زر و گر زرین است اسب است ولی بهاش کم از زینست هر کو به خرابات نشد عنین است زیرا که خرابات اصول…
هم آینهایم و هم لقائیم همه
هم آینهایم و هم لقائیم همه سرمست پیالدهٔ بقائیم همه هم دافع رنج و هم شفائیم همه هم آب حیات و هم سقائیم همه
هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان
هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان هم جسم از آن اوست همه دیده و جان وان چیز دگر که نیست گفتن…
هم خوان توایم و نیز مهمان توایم
هم خوان توایم و نیز مهمان توایم هم جمع توایم و هم پریشان توایم در شیشهٔ دل تخت نه حکم بکن ای رشک پری چونکه…
هم شاهد دیدهای و هم شاهد دل
هم شاهد دیدهای و هم شاهد دل ای دیده و دل ز نور روی تو خجل گویند از آن هر دو چه حاصل کردی جز…
هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است خورشید چو با بنده عنایت دارد عیبی نبود که بنده بیگه…
هم دل به دلستانت رساند روزی
هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان سوی جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تراست کان درد به درمانت رساند روزی
هم مستم و هم بادهٔ مستان توام
هم مستم و هم بادهٔ مستان توام هم آفت جان زیر دستان توام چون نیست شدم کنون ز هستان توام گفتی که الست از الست…
هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد
هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد گر من میرم مرا مگوئید که…
هم منزل عشق و هم رهت میبینم
هم منزل عشق و هم رهت میبینم در بنده و در مرو شهت میبینم در اختر و خورشید و مهت میبینم در برگ و گیاه…
هم نور دل منی و هم راحت جان
هم نور دل منی و هم راحت جان هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان ما را گوئی چه داری از دوست نشان ما را…
همسایگی مست فزاید مستی
همسایگی مست فزاید مستی چون مست شوی بازرهی از هستی در رستهٔ مردان چو نشستی رستی بر باده زنی ز آب و آتش دستی
همدست همه دست زنانم کردی
همدست همه دست زنانم کردی دو گوش کشان همچو کمانم کردی خائیه بهر دهان چو نانم کردی فیالجمله چنان شد که چنانم کردی
همواره خوشی و دلکشی نامیزد
همواره خوشی و دلکشی نامیزد هشدار مکن کژ که قدح میریزد در عالم باد خاک بر سر کردن شک نیست که هر لحظه غباری خیزد
همچون سر زلف تو پریشان توایم
همچون سر زلف تو پریشان توایم آنداری و آنداری و ما آن توایم هر جا باشیم حاضر خوان توایم مهمان تو مهمان تو مهمان توایم
هنگام اجل چو جان بپردازد تن
هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد…
هین نوبت صبر آمد و ماه روزه
هین نوبت صبر آمد و ماه روزه روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه بر خوان فلک گردد پی دریوزه تا پنبهٔ جان باز…
هوش عاشق کجا بود سوی نسیم
هوش عاشق کجا بود سوی نسیم هوش عاقل کجا بود با زر و سیم جای گلها کجا بود باغ و نعیم جای هیزم کجا بود…
واپس مانی ز یار واپس باشی
واپس مانی ز یار واپس باشی از شاخ درخت بگسلی خس باشی در چشم کسی تو خویش را جای کنی تو مردمک دیدهٔ آن کس…
و هو معکم از او خبر میآید
و هو معکم از او خبر میآید در سینه از این خبر شرر میآید زانی ناخوش که خویش نشناختهای چون بشناسی دگرچه در میآید
وقف است مرا عمر در این مشتاقی
وقف است مرا عمر در این مشتاقی احسنت زهی طراوت و رواقی من کف نزنم تا تو نباشی مطرب من می نخورم تا نباشی ساقی
وه وه که به دیدار تو چونم تشنه
وه وه که به دیدار تو چونم تشنه چندانکه ببینمت فزونی تشنه من بندهٔ آن دو لعل سیراب توام عالم همه زانست به خونم تشنه
یا اوحد بالجمال یا جانمسن
یا اوحد بالجمال یا جانمسن از عهد من ای دوست مگر نادمسن قد کنت تجنی فقل تاجکسن والیوم هجرتنی فقل سن کم سن
یا من هوب سیدی و اعلی و اجل
یا من هوب سیدی و اعلی و اجل یا من انا عبده و ادنی و اقل حاشاک تملنی و یوشیک تعل ان لم یکن الوابل…
یا دلبر من باید و یا دل بر من
یا دلبر من باید و یا دل بر من نی دل بر من باشد و نی دلبر من ای دل بر من مباش بیدلبر من…
یا صورت خودنمای تا نقش کنیم
یا صورت خودنمای تا نقش کنیم یا عزم کنیم و پای در کفش کنیم یا هر یک را جدا جدا بوسه بده یا یک بوسه…
یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد خونابه ز دیدهام چکیدن گیرد هرجا خبر دوست رسیدن گیرد بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد
یار آمده یار آمده ره بگشائیم
یار آمده یار آمده ره بگشائیم جویان دلست دل بدو بنمائیم ما نعرهزنان که آن شکارت مائیم او خندهکنان که ما ترا میپائیم
یاد تو کنم میان یادم باشی
یاد تو کنم میان یادم باشی لب بگشایم در این گشادم باشی گر شاد شوم ضمیر شادم باشی حیله طلبم تو اوستادم باشی
یار خواهم که فتنهانگیز بود
یار خواهم که فتنهانگیز بود آتش دل و خونخواره و خونریز بود با چرخ و ستارگان با ستیز بود در بحر رود چو آتش نیز…
یاران یاران ز هم جدائی مکنید
یاران یاران ز هم جدائی مکنید در سر هوس گریز پائی نکنید چون جمله یکید دو هوائی مکنید فرمود وفا که بیوفائی مکنید
یارب تو مرا به نفس طناز مده
یارب تو مرا به نفس طناز مده با هر چه بجز تست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش من آن…
یارب تو یکی یار جفا کارش ده
یارب تو یکی یار جفا کارش ده یک دلبر بدخوی جگر خوارش ده تا بشناسد که عاشقان درچه غمند عشقش ده شوقش ده و بسیارش…
یارب چه دلست این و چه خو دارد این
یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید…
یارب یارب به حق تسبیح رباب
یارب یارب به حق تسبیح رباب کش در تسبیح صد سالست و جواب یارب به دل کباب و چشم پرآب جوشانتر از آنیم که در…
یاری کن و یار باش ای یار مخسب
یاری کن و یار باش ای یار مخسب ای بلبل سرمست به گلزار مخسب یاران غریب را نگهدار مخسب امشب شب بخشش است زنهار مخسب
یاری که به حسن از صفت افزونست
یاری که به حسن از صفت افزونست در خانه درآمد که دل تو چونست او دامن خود کشان و دل میگفتش دامن برکش که خانهٔ…
یاری که به نزد او گل و خار یکیست
یاری که به نزد او گل و خار یکیست در مذهب او مصحف و زنار یکیست ما را غم آن یار چرا باید خورد کو…
یاری که غمش دوای هر بیمار است
یاری که غمش دوای هر بیمار است او را یار است هرکه با او یار است گویند مرا باش در کار مدام من بیکارم ولیک…
یاریکه مرا در غم خود میبندد
یاریکه مرا در غم خود میبندد غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد چون بیند او مرا که من غمگینم پنهان پنهان شکر شکر میخندد
یرغوش بک و قیر بک و سالارم
یرغوش بک و قیر بک و سالارم با نصرت و با همت و با اظهارم گر کوه احد بخصمیم برخیزد آن را به سر نیزه…
یک بار دگر قبول کن بندگیم
یک بار دگر قبول کن بندگیم رحم آر بدین عجز و پراکندگیم گر باد دگر ز من خلافی بینی فریاد مرس به هیچ درماندگیم
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز…
یک جرعه ز جام تو تمامست تمام
یک جرعه ز جام تو تمامست تمام جز عشق تو در دلم کدامست کدام در عشق تو خون دل حلالست حلال آسودگی و عشق حرامست…
یک چشم من از روز جدائی بگریست
یک چشم من از روز جدائی بگریست چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست چون روز وصال شد فرازش کردم گفتم نگریستی نباید نگریست
یک چند به تقلید گزیدم خود را
یک چند به تقلید گزیدم خود را نادیده همی نام شنیدم خود را در خود بودم زان نسزیدم خود را از خود چو برون شدم…
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند بروی دوستان شاد شدیم پایژان حدیث ما شنو که چه شد چون ابر درآمدیم و بر…





