گر مجلس انس را به کار آمدمی

گر مجلس انس را به کار آمدمی هردم بدر تو بنده وار آمدمی گر آفت تصدیع نبودی و ملال هر روز برت هزار بار آمدمی

گر مرده شود تن بر خود جاش کنند

گر مرده شود تن بر خود جاش کنند ور زنده بود قصد سر و پاش کنند گفتم که مرا حریف اوباش کنند گفتا نی نی…

گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین

گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آنگاه چو این حلقه گشائی کردی از خلق گذر کن بر خلاق…

گر من میرم مرا بیارید شما

گر من میرم مرا بیارید شما مرده بنگار من سپارید شما گر بوسه دهد بر لب پوسیدهٔ من گر زنده شوم عجب مدارید شما

گر من بدر سرای تو کم گذری

گر من بدر سرای تو کم گذری از بیم غیوران تو باشد حذرم تو خود به دلم دری چو فکرت شب و روز هرگه که…

گر من مستم ز روی بدکرداری

گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری این آن سر پل نیست…

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب از آتش عشق دوست میسوز مخسب صد شب خفتی و حاصل آن دیدی از بهر خدا امشب تا روز…

گر می‌کشدم غم تو هر دم مکش

گر می‌کشدم غم تو هر دم مکش هل تا بکشندم همه عالم تو مکش آنرا که خود انداخته‌ای پای مزن وانرا که تو زنده کرده‌ای…

گر ناله کنم گوید یعقوب مباش

گر ناله کنم گوید یعقوب مباش ور صبر کنم گوید ایوب مباش اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم بر سر زندم که سر مکش چوب…

گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری

گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری میدان که به خواب در، همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب…

گر نگریزی ز ما بنازی چه شود

گر نگریزی ز ما بنازی چه شود ور نرد وداع ما نبازی چه شود ما را لب خشک و دیدهٔ تر بی‌تست گر با تر…

گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد

گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد از خار بترسد آنکه اشتر باشد ور جان و جهان ز غصه آلوده شود پاکیزه شود…

گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو

گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو ورنه که رهی عاشق و تنها است بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست…

گر هیچ نشانه نیست اندر وادی

گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضهٔ جان خرما دهی، ار نیز درخت بیدی

گر یار کنی خصم تواش گردانیم

گر یار کنی خصم تواش گردانیم هر لحظه به نوعی دگرت رنجانیم گر خار شدی گل از تو پنهان داریم ور گل گردی در آتشت…

گر یک نفسی واقف اسرار شوی

گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا منست خود تو تا ابد تیره‌ستی چون مست از او شوی تو…

گر یک ورق از کتاب ما برخوانی

گر یک ورق از کتاب ما برخوانی حیران ابد شوی زهی حیرانی گر یک نفسی به درس دل بنشینی استادان را به درس خود بنشانی

گرمای تموز از دل پردرد شماست

گرمای تموز از دل پردرد شماست سرمای زمستان تبش سرد شماست این گرمی و سردی نرسد با صدپر بر گرد جهانیکه در او گرد شماست

گردان به هوای یار چون گردونیم

گردان به هوای یار چون گردونیم ایزد داند در این هوا ما چونیم ما خیره که عاقلان چرا هشیارند وانان حیران که ما چرا مجنونیم

گرم آمد عاشقانه و چست شتاب

گرم آمد عاشقانه و چست شتاب برتافته روح او ز گلزار صواب بر جملهٔ قاضیان دوانید امروز در جستن آب زندگی قاضی کاب

گرنه حذر از غیرت مردان کنمی

گرنه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفته‌ام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بی‌خویش و خراب و مست و…

گرنه کشش یار مرا یار بدی

گرنه کشش یار مرا یار بدی با شاه و گدا مرا کجا کاربدی گرنه کرم قدیم بسیار بدی کی یوسف جان میان بازار بدی

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت گفت ار بجهی کند غمم مستخفت گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت گفت از تلف منست عزو…

گفتا که شکست توبه بازآمد مست

گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون دید مرا مست بهم برزد دست چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است گفتم که برو که بنده بیمار شده‌است گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی کان فتنه هردو کون…

گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است

گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است یک حبه به نزد کس نیرزی زینست اسبی که بهاش کم ز ار ز زین است آنرا تو…

گفتم بنما که چون کنم بمیر

گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت…

گفتم به فراق مدتی بگزارم

گفتم به فراق مدتی بگزارم باشد که پشیمان شود آن دلدارم بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم نتوانستم از تو چه پنهان دارم

گفتم به طبیب داروئی فرمائی

گفتم به طبیب داروئی فرمائی نبضم بگرفت از سر دانائی گفتا که چه درد میکند بنمائی بردم دستش سوی دل سودائی

گفتم بیتی نگار از من رنجید

گفتم بیتی نگار از من رنجید یعنی که بوزن بیت ما را سنجید گفتم که چه ویران کنی این بیت مرا گفتا به کدام بیت…

گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد

گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ…

گفتم چشمم که هست خاک کویت

گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بی‌رخ نیکویت گفتا که نه کس بود که در دولت من از من همه عمر باشد آب…

گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر

گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر گفتم که تنم گفت خرابی کم…

گفتم چکنم گفت که ای بیچاره

گفتم چکنم گفت که ای بیچاره جمله چکنم بسازم آن یکباره ور خود چکنم زیان شوی آواره آنجا بروی که بوده‌ای همواره

گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش

گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش گفتم که تنم گفت در این روزی چند رسوا کنم وز…

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم…

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست گفتا که بهای بوسهٔ ما جانست دل آمد و در پهلوی جان گشت روان یعنی که بیا بیع و…

گفتم روزی که من به جانم با تو

گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم…

گفتم سگ نفس را مگر پیر کنم

گفتم سگ نفس را مگر پیر کنم در گردن او ز توبه زنجیر کنم زنجیر دران شود چو بیند مردار با این سگ هار من…

گفتم صنمی شدی که جان را وطنی

گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز…

گفتم صنما مگر که جانان منی

گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر…

گفتم عشقت قرابت و خویش منست

گفتم عشقت قرابت و خویش منست غم نیست غم از دل بداندیش منست گفتا بکمان و تیر خود می‌نازی گستاخ مینداز گرو پیش منست

گفتم که به من رسید دردت بمزید

گفتم که به من رسید دردت بمزید گفتا خنک آن جان که بدین درد رسید گفتم که دلم خون شد از دیده دوید گفت اینکه…

گفتم که بیا بچشم من درنگریست

گفتم که بیا بچشم من درنگریست من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست گفتا که چه میرمی و اینت با کیست تو مردهٔ اینی همه…

گفتم که توئی می و منم پیمانه

گفتم که توئی می و منم پیمانه من مرده‌ام و تو جانی و جانانه اکنون بگشا در وفا گفت خموش دیوانه کسی رها کند در…

گفتم که چونی مها خوشی محزونی

گفتم که چونی مها خوشی محزونی گفتا مه را کسی نپرسد چونی چون باشد طلعت مه گردونی تابان و لطیف و خوبی و موزونی

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم یا بی‌غم تو دمی زنم نتوانم گفتم که ز سر برون کنم سودایت ای خواجه اگر مرد منم…

گفتم که دلا تو در بلا افتادی

گفتم که دلا تو در بلا افتادی گفتا که خوشم تو به کجا افتادی گفتم که دماغ دوا باید، گفت دیوانه توئی که در دوا…

گفتم که دلم آلت و انگاز مست

گفتم که دلم آلت و انگاز مست مانند رباب دل هم‌آواز منست خود ایندل من یار کسی دیگر بود من میگفتم مگر که همباز منست

گفتم که ز چشم خلق با دردسریم

گفتم که ز چشم خلق با دردسریم تا زحمت خود ز چشم خلقان ببریم او در تن چون خیال من شد چو خیال یعنی که…

گفتم که ز خردی دل من نیست پدید

گفتم که ز خردی دل من نیست پدید غمهای بزرگ تو در او چون گنجید گفتا که ز دل بدیده باید نگرید خرد است و…

گفتم که کدامست طریق هستی

گفتم که کدامست طریق هستی دل گفت طریق هستی اندر پستی پس گفتم دل چرا ز پستی برمد گفتا زانرو که در درین دربستی

گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو

گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو گفتا که دل خراب مستانهٔ تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست، خراب باد کاشانهٔ تو

گفتم که ز عشقت شده‌ام دیوانه

گفتم که ز عشقت شده‌ام دیوانه زنجیر ترا به خواب بینم یا نه گفتا که خمش چند از این افسانه دیوانه و خواب خه‌خه‌ای فرزانه

گفتم که مگر غمت بود درمانم

گفتم که مگر غمت بود درمانم کی دانستم که با غمت درمانم او از سر لطف گفت درمان تو چیست گفتم وصلت گفت بر این…

گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن

گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن من دزد نیم مبند دستم بر سن گفتا که کجائی تو هنوز ای همه فن حقا که چنان شوی…

گفتند که شش جهت همه نور خداست

گفتند که شش جهت همه نور خداست فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست بیگانه نظر کرد بهر سو چپ و راست گفتند دمی نظر…

گفتند که دل دگر هوائی می‌پخت

گفتند که دل دگر هوائی می‌پخت از ما بشد و هوای جائی می‌پخت تا باز آمد به عذر دیدم ز دمش کانجا ز برای من…

گفتند که هست یار را شور وشری

گفتند که هست یار را شور وشری گفتم که دوم بار بگو خوش خبری گفتا ترش است روی خوبش قدری گفتم که زهی تهمت کژ…

گفتی چونی بنده چنانست که هست

گفتی چونی بنده چنانست که هست سودای تو بر سر است و سر بر سر دست میگردد آن چیز بگرد سر من نامش نتوان گفت…

گفتی چونی بیا که چون روزم خوش

گفتی چونی بیا که چون روزم خوش چون روز همی درم می‌دوزم خوش تا روی چو آتشت بدیدم چو سپند می‌سوزم و می‌سوزم و مسوزم…

گفتی که بگو زبان چه محرم باشد

گفتی که بگو زبان چه محرم باشد محرم نبود هرچه به عالم باشد والله نتوان حدیث آن دم گفتن با او که سرشت خاک آدم…

گفتی گشتم ملول و سودام گرفت

گفتی گشتم ملول و سودام گرفت تا شد دل از این کار و از این جام گرفت ترسم بروی جامه دران بازآئی کان گرگ درنده…

گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی

گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی دیوانه توئی که عقل از من جوئی گفتی که چه بی‌شرم و چه آهن روئی آئینه کند همیشه…

گلباغ نهانست و درختان پنهان

گلباغ نهانست و درختان پنهان صد سال نماید او و او خود یکسان بحریست محیط و بی‌حد و بی‌پایان صد موج ز موج او درون…

گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ

گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ من آن توام بخسب ایمن به فراغ ترسم که چراغ زیر طشتی بنهی وانگاه بجویمش به صد چشم…

گم باد سریکه سروران را پا نیست

گم باد سریکه سروران را پا نیست وان دل که به جان غرقهٔ این سودا نیست گفتند در این میان نگنجد موئی من موی شدم…

گنجیست نهانه در زمین پوشیده

گنجیست نهانه در زمین پوشیده از ملت کفر و اهل دین پوشیده دیدم که عشق است یقین پوشیده گشتیم برهنه از چنین پوشیده

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم بحر گهر نامتناهی مائیم بگرفته ز ماه تا به ماهی مائیم بنشسته به تخت پادشاهی مائیم

گه باده لقب نهادم و گه جامش

گه باده لقب نهادم و گه جامش گاهی زر پخته گاه سیم خامش گه دانه و گاه صید و گاهی دامش این جمله چراست تا…

گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو

گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود…

گه در طلب وصل مشوش باشیم

گه در طلب وصل مشوش باشیم گاه از تعب هجر در آتش باشیم چون از من و تو این من و تو پاک شود آنگه…

گه می‌گفتم که من امیرم خود را

گه می‌گفتم که من امیرم خود را گه ناله‌کنان که من اسیرم خود را آن رفت و از این پس نپذیرم خود را بگرفتم این…

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که…

گوید چونی خوشی و در خنده شود

گوید چونی خوشی و در خنده شود چون باشد مردهٔ ای که او زنده شود امروز پراکنده نخواهم گفتن هرچند که راه او پراکنده شود

گویم که کیست روح‌افزا مرا

گویم که کیست روح‌افزا مرا آنکس که بداد جان ز آغاز مرا گه چشم مرا چو باز بر می‌بندد گه بگشاید به صید چون باز…

گویند بیا به باغ کانجا لاغ است

گویند بیا به باغ کانجا لاغ است نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است اندر دل من رنگرز صباغست کاندر پر هر زاغ از…

گویند که صاحب فنون عقل کل است

گویند که صاحب فنون عقل کل است مایه ده این چرخ نگون عقل کل است آن عقل که عقل داشت آن جزوی بود ور عقل…

گویند که عشق بانگ و نامست دروغ

گویند که عشق بانگ و نامست دروغ گویند امید عشق خامست دروغ کیوان سعادت بر ما در جانست گویند فراز هفت بامست دروغ

گویند که عشق عاقبت تسکین است

گویند که عشق عاقبت تسکین است اول شور است و عاقبت تمکین است جانست ز آسیاش سنگ زیرین این صورت بی‌قرار بالایین است

گویند که فردوس برین خواهد بود

گویند که فردوس برین خواهد بود آنجا می ناب و حور عین خواهد بود پس ما می و معشوق به کف میداریم چون عاقبت کار…

گویند که یار را وفا نیست دروغ

گویند که یار را وفا نیست دروغ گویند پس از هجر لقا نیست دروغ گویند شراب جانفزا نیست دروغ گویند که این به پای ما…

گویند مرا چند بخندی ز گزاف

گویند مرا چند بخندی ز گزاف کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف سیمرغ طربناک شناسد سر قاف

گویند مرا که این همه درد چراست

گویند مرا که این همه درد چراست وین نعره و آواز و رخ زرد چراست گویم که چنین مگو که اینکار خطاست رو روی مهش…

گویی تو که من ز هر هنر باخبرم

گویی تو که من ز هر هنر باخبرم این بی‌خبری بس که ز خود بیخبری تا از من و مای خود مسلم نشوی با این…

گوئی که مگر به باغ رز رشته‌امی

گوئی که مگر به باغ رز رشته‌امی یا بر رخ خویش زعفران کشته‌امی آن وعده که کرده‌ای رها می‌نکند ور نی خود را به رایگان…

گوئیکه به تن دور و به دل با یارم

گوئیکه به تن دور و به دل با یارم زنهار مپندار که من دل دارم گر نقش خیال خود ببینی روزی فریاد کنی که من…

لا الفجر بقینة و لا شرب مدام

لا الفجر بقینة و لا شرب مدام الفخر لمن یطعن فی یوم زحام من یبدل روحه به سیف و سهام یستأهل آن یقعدو الناس قیام

گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه

گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه امشب بر من قنق شو ایروت چو ماه ور گوید فردا مشنو زود بگوی لاحول ولا قوة الا بالله

لاحول ولا دور کند آن غم را

لاحول ولا دور کند آن غم را گر دیو رسد جان بنی آدم را آن کز دم لاحول ولا غمگین شد لا حول ولا فزون…

لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی

لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی نوبت چو به ما رسد بهائی بنهی جرم را همه عفو کنی بی‌سببی وین جرم مرا تو دست…

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم در گوش دل عشوه فروشت گفتم در سر دارم آنچه به گوشت گفتم فردا بنمایم آنچه دوشت گفتم

لبهای تو آنگه که با ستیز بود

لبهای تو آنگه که با ستیز بود در هر دو جهان از تو شکرریز بود گر در دل تنگ خود تو ماهی بینی از من…

لطف تو جهانی و قرانی افراشت

لطف تو جهانی و قرانی افراشت وین تعبیه‌های خود به چیزی ننگاشت یک قطره از آن آب در این بحر چکید یگدانه ز انبار در…

لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای

لطفی که مرا شبانه اندوخته‌ای امروز چو زلف خود پس انداخته‌ای چشم توز می مست و من از چشم تو مست زان مست بدین مست…

لو کان اقل هذه الاشواق

لو کان اقل هذه الاشواق للشمس لا ذهلت عن الاشراق لو قسم ذوالهوی علی‌العشاق العشر لهم ولی جمیع‌الباقی

لعلیست که او شکر فروشی داند

لعلیست که او شکر فروشی داند وز عالم غیب باده نوشی داند نامش گویم و لیک دستوری نیست من بندهٔ آنم که خموشی داند

لیلم که نهاری نکند من چکنم

لیلم که نهاری نکند من چکنم بختم که سواری نکند من چکنم گفتم که به دولتی جهانرا بخورم اقبال چو یاری نکند من چکنم

ما از دو صفت ز کار بیکار شویم

ما از دو صفت ز کار بیکار شویم در دست دو خوی بد گرفتار شویم یک خوآنی که سخت از او مست شویم خوی دگر…

ما اطیب ما الذما احلانا

ما اطیب ما الذما احلانا کنا مهجا ولم نکن ابدانا این شأبنا کرامة مولانا یعفو و یعیدنا کما ابدنا