فرخ باشد جمال سلطان دیدن

فرخ باشد جمال سلطان دیدن جان زنده شود ز روی جانان دیدن من سلسلهٔ عشق تو دیدم در خواب یارب چه بود خواب پریشان دیدن

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد از بیم حساب رویها گردد زرد من عشق ترا به کف نهم پیش برم گویم که…

فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو

فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو همخرقهٔ روح را بیگانه مگو دریای محیط را تو پیمانه مگو او داند نام خود تو افسانه مگو

فرمود که دست و پا بکاری بزنیم

فرمود که دست و پا بکاری بزنیم تا می نرود دو دست بازی بزنیم چون در تو زدیم دست از این شادی را پس چون…

فرمود خدا به وحی کای پیغمبر

فرمود خدا به وحی کای پیغمبر جز در صف عاشقان بمنشین بگذر هر چند ز آتشت جهان گرم شود آتش میرد ز صحبت خاکستر

فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده

فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده از مردن تن چراغ دل زنده شده از خندهٔ برق ابر در گریه شده وز گریهٔ ابر باغ در…

قاشانیم و لاابالی حالیم

قاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان ازال آزالیم جانداده به عشق رطل مالامالیم صافی بخوریم و درد بر سر مالیم

قد صبحنا اللله به عیش و مدام

قد صبحنا اللله به عیش و مدام قد عیدنا العید و مام صیام املا قدحا وهات یا خیر غلام کی یسکرنا ثم علی‌الدهر سلام

قاصد پی اینکه بنده خندان نشود

قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان…

قد الفم ز مشق چون جیم افتاد

قد الفم ز مشق چون جیم افتاد آن سو که توئی حسن دو میم افتاد آن خوبی باقی تو ایجان جهان دل بستد و اندر…

قومی به خرابات تو اندر بندند

قومی به خرابات تو اندر بندند رندی چند و کس نداند چندند هشیاری و آگهی ز کس نپسندند بر نیک و بد خلق جهان میخندند

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست…

قومیکه چو آفتاب دارند قدوم

قومیکه چو آفتاب دارند قدوم در صدق چو آهنند و در لطف چو موم چون پنجهٔ شیرانهٔ خود بگشایند نی پرده رها کنند و نی…

کاری کردم نگاه نکردم پس و پیش

کاری کردم نگاه نکردم پس و پیش آنرا که چنان کند چنین آید پیش آندم که قضا مکر کند ای درویش در خانه گریزد خرد…

کاچی سازی که روز برفست و وحل

کاچی سازی که روز برفست و وحل دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل یعنی که به صورت او نم و تر، میریست…

کاری ز درون جان میباید

کاری ز درون جان میباید وز قصه شنیدن این گره نگشاید یک چشمهٔ آب در درون خانه

کردیم قبول و من زرد میترسم

کردیم قبول و من زرد میترسم در خدمت تو ز چشم بد میترسم از بیم زوال آفتاب عشقت حقا که من از سایهٔ خود میترسم

کافر نشدی حدیث ایمان چکنی

کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بی‌جان نشدی حدیث جانان چکنی در عربدهٔ نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چکنی

کس از خم چوگان تو گوئی نبرد

کس از خم چوگان تو گوئی نبرد وز وصل تو ره به جستجوئی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بوئی…

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست جان رفت چه جای کفش و دستار منست تو نیز برو دلا که این کار تو نیست این…

کشتی چو به دریای روان میگذرد

کشتی چو به دریای روان میگذرد می‌پندارد که نیستان میگذرد ما میگذریم ز این جهان در همه حال می‌پندارم کاین جهان میگذرد

کس واقف آن حضرت شاهانه نشد

کس واقف آن حضرت شاهانه نشد تا بی‌دل و بی‌عقل سوی خانه نشد دیوانه کسی بود که آن روی تو دید وانگه ز تو دور…

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست کس نیست که اندر سرش این سودا نیست سررشتهٔ آن ذوق کزو خیزد شوق پیداست که هست آن…

کو پای که او باغ و چمن را شاید

کو پای که او باغ و چمن را شاید کو چشم که او سرو و سمن را شاید پای و چشمی یکی جگر سوخته‌ای بنمای…

کوتاه کند زمانه این دمدمه را

کوتاه کند زمانه این دمدمه را وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را اندر سر هر کسی غروریست ولی سیل اجل قفا زند این…

کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست

کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست هم کودکی از کمال خیزد شک نیست گر زانکه پدر حدیث کودک گوید عاقل داند که آن پدر کودک…

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد

کی باشد کین نبش بنوش تو رسد زهرم به لب شکرفروش تو رسد زیرا که تو کیمیای بی‌پایانی ای خوش خامی که او بجوش تو…

کی پست شود آنکه بلندش تو کنی

کی پست شود آنکه بلندش تو کنی شادان بود آنجا که نژندش تو کنی گردون سرافراشته صد بوسه زند هر روز بر آن پای که…

کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد

کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد ور نور تو آفتاب عالم باشد اسرار جهان چگونه پوشیده شود بر خاطره آنکه با تو محرم…

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد واندل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک…

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد آن دشمن خورشید در آمد بر بام دو دیده ببست و گفت…

کیوان گردی چو گرد مردان گردی

کیوان گردی چو گرد مردان گردی مردی گردی چو گرد مردان گردی لعلی گردی چو گرد این کان گردی جانی گردی چو گرد جانان گردی

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی گه قصهٔ آ، به درد دل می‌گوئی سرگشته چرا گرد جهان می‌پوئی کو از تو برون نیست…

گاهی ز هوس دست زنان میباشم

گاهی ز هوس دست زنان میباشم گاه از دوری دست گزان میباشم در آب کنم دست که مه را گیرم مه گوید من بر آسمان…

گاه از غم دلبران بر آتش باشم

گاه از غم دلبران بر آتش باشم گاه از پی دوستان مشوش باشم آخر بچه خرمی زنم راه نشاط آخر به کدام دلخوشی خوش باشم

گر آب حیات خوشگواری ای خواب

گر آب حیات خوشگواری ای خواب امشب بر ما کار نداری ای خواب گر با عدد موی سر تست امشب یکسر نبری و سر نخاری…

گر آب دهی نهال خود کاشته‌ای

گر آب دهی نهال خود کاشته‌ای ور پست کنی مرا تو برداشته‌ای خاکی بودم به زیر پاهای خسان همچون فلکم مها تو افراشته‌ای

گر آتش دل نیست پس این دود چراست

گر آتش دل نیست پس این دود چراست ور عود نسوخت بوی این عود چراست این بودن من عاشق و نابود چراست پروانه ز سوز…

گر آنکه امین و محرم این رازی

گر آنکه امین و محرم این رازی در بازی بیدلان مکن طنازی بازیست ولیک آتش راستیش بس عاشق را که کشت بازی بازی

گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ

گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ لیکن چو فرو شود کسی را خورشید در پیش…

گر آه کنم آه بدین قانع نیست

گر آه کنم آه بدین قانع نیست ور خاک شوم شاه بدین قانع نیست ور سجده کنم چو سایه هرسو که مه است پنهان چه…

گر با دل و دنده هیچ کارم افتد

گر با دل و دنده هیچ کارم افتد در وقت وصال آن نگارم افتد خون دل ز آب دیده زان میبارم تا آن دل و…

گر باد بر آن زلف پریشان زندت

گر باد بر آن زلف پریشان زندت مه طال بقا از بن دندان زندت ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح گر زانچه…

گر با همه‌ای چو بی منی بی‌همه‌ای

گر با همه‌ای چو بی منی بی‌همه‌ای ور بی‌همه‌ای چو با منی با همه‌ای در بند همه مباش، تو خود همه باش آن دم داری…

گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم

گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم وین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم ور با لب خشک عشق را خشک…

گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت

گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت از من خبرت که بینوا خواهی رفت ور درگذری از این ببینی بعیان کز بهر چه آمدی…

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا ور جامه نمی‌کنی در این جوی میا آن سوی که سویها از آنسوی آید می‌باش همان سوی و…

گر بگریزی چو آهوان بگریزی

گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویخته‌ایم ای مرغک زیرک به دو پا آویزی

گر تو نکنی سلام ما را در پی

گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می چوپان جهانی و امان جانها دفع گرگی گر نکنی هی…

گر جان داری بیا و جان باز آنجا

گر جان داری بیا و جان باز آنجا آن جای که بوده‌ای ز آغاز آنجا یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید…

گر تیغ اجل مرا کند بی‌سر و جان

گر تیغ اجل مرا کند بی‌سر و جان در حسن برآیم ز زمین صد چندان از خاک چو جمله دانه‌ها میروید هم دانهٔ آدمی بروید…

گر جان داری بیار جان باز آخر

گر جان داری بیار جان باز آخر آنجای که برده‌ای ز آغاز آخر یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد…

گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت

گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت وان ذره جهان شد که…

گر جمله برفتند نگارا تو مرو

گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو پرمیکن و می ده و همی خند چو قند ای ساقی…

گر چرخ پر از ناله کنم معذورم

گر چرخ پر از ناله کنم معذورم ور دشت پر از ژاله کنم معذورم تو جان منی و میدوم در پی تو جان را چو…

گر جنگ کند به جای چنگش گیرم

گر جنگ کند به جای چنگش گیرم ور خوار کنم بنام و ننگش گیرم دانی بر من تنگ چرا می‌گیرد تا چون ببرم آید تنگش…

گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت

گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت می طعنه زنند دشمنانم شب و روز کز پای درآمدی…

گر چرخ ترا خدمت پیوست کند

گر چرخ ترا خدمت پیوست کند مپذیر که عاقبت ترا پست کند ناگاه به شربتی ترا مست کند در گردن معشوق دگر دست کند

گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنم

گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنم ور طبل زنم نوبت جاوید زنم چون حارس چوبک زن بام تو شوم چوبک همه بر تارک ناهید…

گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی

گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی ور تیر جفا بر دل چون موی زنی من دست ز دامن تو کوته نکنم گر همچو دفم…

گر خواب ترا خواجه گرفتار کند

گر خواب ترا خواجه گرفتار کند من نگذارم کسیت بیدار کند عشقت چو درخت سیب میافشاند تا خواب ترا چو برگ طیار کند

گر خوب کنی روی مرا خوب توام

گر خوب کنی روی مرا خوب توام ور چنگ کنی چو چوب هم چوب توام گر پاره کنی ز رنج ایوب توام ای یوسف روزگار…

گر خوب نیم خوب پرستم باری

گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری

گر داد کنی درخور خود داد کنی

گر داد کنی درخور خود داد کنی بیچاره کسی را که تواش یاد کنی گفتی تو که بسیار بیادت کردم من میدانم که چون مرا…

گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست

گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست ور طعنهٔ عشقت شنوم ننگی نیست با وصل خوشت میزنم و میگیرم وصلی که در او فراق را…

گر در سر و چشم عقل داری و صبر

گر در سر و چشم عقل داری و صبر بفروش زبان را و سر از تیغ بخر ماهی طمع از زبان گویا ببرید ز این…

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ جو را بگذار و جانب جیحون آ چون گاو چه میکشی تو بار گردون چرخی بزن و بر…

گر در وصلی بهشت یا باغ اینست

گر در وصلی بهشت یا باغ اینست ور در هجری دوزخ با داغ اینست عشق است قدیم در جهان پوشیده پوشیده برهنه میکند لاغ اینست

گر دریا را همه نهنگان گیرند

گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند عشاق جمال خوب رنگان گیرند

گر در طلبی ز چشمه در بر ناید

گر در طلبی ز چشمه در بر ناید جویندهٔ در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون…

گر درد دلم به نقش پیدا بودی

گر درد دلم به نقش پیدا بودی هر ذره ز غم سیاه سیما بودی ور راه به سوی گوهر ما بودی هر قطره ز جوش…

گر دریائی ماهی دریای توام

گر دریائی ماهی دریای توام ور صحرائی آهوی صحرای توام در من می‌دم بندهٔ دمهای توام سرنای تو سرنای تو سرنای توام

گر دست بشد ز کار پائی می‌زن

گر دست بشد ز کار پائی می‌زن ور پای نماند هم نوایی می‌زن گر نیست ترا به عقل رایی می‌زن حاصل هر دم، دم وفائی…

گر دف نبود نیشکر او دف ماست

گر دف نبود نیشکر او دف ماست آخر نه شراب عاشقی در کف ماست آخر نه قباد صف‌شکن در صف ماست آخر نه سلیمان نهان…

گر دل طلبم در خم مویت بینم

گر دل طلبم در خم مویت بینم ور جان طلبم بر سر کویت بینم از غایت تشنگی اگر آب خورم در آب همه خیال رویت…

گر دل دهم و از سر جان برخیزم

گر دل دهم و از سر جان برخیزم جان بازم و از هر دو جهان برخیزم من بنده به خوی تو نمیدانم زیست مقصود تو…

گر راه روی راه برت بگشایند

گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی به هستیت بگرایند ور پست شوی، نگنجی در عالم وانگاه ترابی تو به تو بنمایند

گر رنج دهد بجای بختش گیرم

گر رنج دهد بجای بختش گیرم ور بند نهد بجای رختش گیرم زان ناز کند سخت که چون بازآید سختش گیرم عظیم سختش گیرم

گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار

گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار در ظاهر خار و گل، مخالف دیدار بر چشم…

گر سوزش سینه را به کس می‌داری

گر سوزش سینه را به کس می‌داری وز مهر ضمیر پر هوس می‌داری باید که چو نالهٔ تو آرام دلست آن ناله قرین هر نفس…

گر شاد ببینمت بر این دیده نهم

گر شاد ببینمت بر این دیده نهم ور دیده بر این رخ پسندیده نهم بر عرعر زیبات طوافی دارم گر روی بدان جعد پژولیده نهم

گر شادم و گر عراق و گر لورستان

گر شادم و گر عراق و گر لورستان روشن شده زانچهرهٔ چون نورستان با منکر و با نکیر همدستی کن تا دست زنان رقص کند…

گر شرم همی از آن و این باید داشت

گر شرم همی از آن و این باید داشت پس عیب کسان زیر زمین باید داشت ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی چون آینه روی…

گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد

گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد جان من و آن جملگان میسوزد ور بانگ برآورم دهان میسوزد از من گذرد هر دو جهان میسوزد

گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم

گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم ور خواب روی خواب ز چشمت ببریم گر کوه شوی در آتشت بگدازیم ور بحر شوی تمام آبت بخوریم

گر عاشق روی قیصر روم شوی

گر عاشق روی قیصر روم شوی امید بود که حی قیوم شوی از هجر مگو به پیش سلطان وصال میترس کزین حدیث محروم شوی

گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید

گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید ور فاش کنم حسود در چنگ آید پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید گوئی که ز…

گر عاشق زار روی تو نیستمی

گر عاشق زار روی تو نیستمی چندان به در سرای تو نه ایستمی گفتی که مایست بردرم خیز برو ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی

گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی

گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی میدان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین…

گر عاشق عشق ما شدی، ای مه‌رو

گر عاشق عشق ما شدی، ای مه‌رو بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو در رو تو درین عشق، اگر جویایی در بحر دل…

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا گر عمر فنا نماند نک عمر بقا عشق آب حیاتست در این آب درآ هر قطره از این…

گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو

گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توئی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره…

گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی

گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی روی عاشق چنین مزعفر نبدی گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی بگشاده لب و عاشق و مضطر…

گر قدر کمال خویش بشناختمی

گر قدر کمال خویش بشناختمی دامان خود از خاک بپرداختمی خالی و سبک بر آسمان تاختمی سر بر فلک نهم برافراختمی

گر کبر بخورده‌ام که سرمست توام

گر کبر بخورده‌ام که سرمست توام مشتاب بکشتنم که در دست توام گفتی که زمین حق فراخست فراخ ای جان به کجا روم که در…

گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من

گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من آهی نکشم ز بیم آزار تو من از زخم سر غمزهٔ خونخوار تو من خندان میرم…

گر گفتن اسرار تو امکان بودی

گر گفتن اسرار تو امکان بودی پست و بالا همه گلستان بودی گر غیرت نخوت نه در ایام بدی هر فرعونی موسی عمران بودی

گر گل کارم بیتو نروید جز خار

گر گل کارم بیتو نروید جز خار ور بیضهٔ طاوس نهم گردد مار ور بر گیرم رباب بر درد تار ور هشت بهشت برزنم گردد…

گر ما نه همه تنور سوزان باشد

گر ما نه همه تنور سوزان باشد ناگه ز درم درآی گرم آن باشد چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد سرما نه همه سرد…

گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم

گر ماه شوی بر آسمان کم نگرم ور بخت شوی رخت بسویت نبرم زین بیش اگر بر سر کویت گذرم فرمای که چون مار بکوبند…