رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ من
رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ من مهرت ز دل و خیالت از دیدهٔ من میگردم من که بلکه پیشم افتی ای راهنمای راه پیچیدهٔ…
رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین
رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین گفتا با دست با جنون گشته قرین گفتم هله تا باد…
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین…
رو ای غم و اندیشه خطا میگوئی
رو ای غم و اندیشه خطا میگوئی از کان وفا چرا جفا میگوئی هر کودک را گر از جفا ترسانند من پیر شدم در این…
رو دیده بدوز تا دلت دیده شود
رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زاندیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز پسند خویش بیرون آئی کارت همه سر بسر پسندیده شود
رو درد گزین درد گزین درد گزین
رو درد گزین درد گزین درد گزین زیرا که دگر چاره نداریم جزین دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین چون درد نباشدت از آن باش…
روز شادیست غم چرا باید خورد
روز شادیست غم چرا باید خورد امروز می از جام وفا باید خورد چند از کف خباز و سفا رزق خوریم یکچند هم از کف…
رو نیکی کن که دهر نیکی داند
رو نیکی کن که دهر نیکی داند او نیکی را از نیکوان نستاند مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند آن به…
روز آمد و غوغای تو در بردارد
روز آمد و غوغای تو در بردارد شب آمد و سودای تو بر سر دارد کار شب و روز نیست این کار منست کی دو…
روز محک محتشم و دون آمد
روز محک محتشم و دون آمد زنهار مگو چونکه ز بیچون آمد روزیست که از ورای گردون آمد زان روز بهی که روزافزون آمد
روزت بستودم و نمیدانستم
روزت بستودم و نمیدانستم شب با تو غنودم و نمیدانستم ظن برده بدم به خود که من من بودم من جمله تو بودم و نمیدانستم
روزی به خرابات گذر میکردی
روزی به خرابات گذر میکردی کژ کژ به کرشمهای نظر میکردی آنها که جهان زیر و زبر میکردند چون کار جهان زیر و زبر میکردی
روزی به خرابات تو می میخوردم
روزی به خرابات تو می میخوردم وین خرقهٔ آب و گل بدر میکردم دیدم ز خرابات تو عالم معمور معمور و خراب از آن چنین…
روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است
روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است این گریه برای خندهٔ برگ و بر است آن بازی کودکان و خندید نشان از گریهٔ مادر است…
روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست
روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست غم نیست چو…
روزی که جمال آن صنم دیده شود
روزی که جمال آن صنم دیده شود از فرق سرم تا به قدم دیده شود تا من به هزار دیده بینم او را کارم بدو…
روزی که ز کار کمترک میآید
روزی که ز کار کمترک میآید در دیده خیال آن بتک میآید از نادرهگی و از غریبی که ویست در عین دلست و دل به…
روزی که خیال دلستان رقص کند
روزی که خیال دلستان رقص کند یک جان چکند که صد جهان رقص کند هر پرده که میزنند در خانهٔ دل مسکنی تن بینوا همان…
روزیکه بود دلت ز جان پر از درد
روزیکه بود دلت ز جان پر از درد شکرانه هزاران جان فدا باید کرد کاندر ره عشق و عاشقی ای سره مرد بیشکر قفای نیکوان…
روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من
روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من بنشین و بگو که ای به غم کشتهٔ من تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون کای…
روزیکه مرا به نزد تو دورانست
روزیکه مرا به نزد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دورانست واندم که مرا تجلی احسانست جان در تن من چو موسی عمرانست
روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند
روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند دیوانگی کنم که دیو آن نکند حکم مژه تو آن کند با دل من کز نوک قلم خواجهٔ دیوان…
روزیکه وجودها تولد گیرد
روزیکه وجودها تولد گیرد روزیکه عدم جانب اعلا گیرد تا قبضهٔ شمشیر که آلاید خون تا آتش اقبال که بالا گیرد
روی تو نماز آمد و چشمت روزه
روی تو نماز آمد و چشمت روزه وین هر دو کنند از لبت دریوزه جرمی کردم مگر که من مست بدم آب تو بخوردم و…
روی چو مهت پیش چراغ اولیتر
روی چو مهت پیش چراغ اولیتر روی حبشی کرده به داغ اولیتر این حلقه چو باغست تو بلبل ما را رقص بلبل میان باغ اولیتر
رویت بینم بدر من آن را دانم
رویت بینم بدر من آن را دانم وانجا که توئی صدر من آن را دانم وانشب که ترا بینم ای رونق عید از عمر شب…
ز اول که حدیث عاشقی بشنودم
ز اول که حدیث عاشقی بشنودم جان و دل و دیده در رهش فرسودم گفتم که مگر عاشق و معشوق دواند خود هر دو یکی…
ز اول که مرا عشق نگارم بربود
ز اول که مرا عشق نگارم بربود همسایهٔ من ز نالهٔ من نغنود اکنون کم شد ناله عشقم بفزود آتش چو هوا گرفت کم گردد…
زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر
زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر دل شیشهٔ پرخون شود از ضربت تیر گویم ز دل و شیشه و خون چیست نظیر بردارم جام…
زان آب که چرخ از آن بسر میگردد
زان آب که چرخ از آن بسر میگردد استارهٔ جانم چو قمر میگردد بحریست محیط و در وی این خلق مقیم تا کیست کز این…
زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان
زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان ای آنکه مراغه میکنی و از حیرت تبریز بگوی و هرچه…
زان دم که ترا به عشق بشناختهام
زان دم که ترا به عشق بشناختهام بس نرد نهان که با تو من باختهام به خرام تو سرمست به خرگاه دلم کز بهر تو…
زان رونق هر سماع آواز دف است
زان رونق هر سماع آواز دف است زانست که دف زخم وستم را هدف است میگوید دف که آنکسی دست ببرد کاین زخم پیاپی دل…
زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است
زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است در دامن تو دست زدن تقدیر است چون دست به دامنش زدم گفت بهل گفتم که خموش روز…
زان ماه چهارده که بود اشراقی
زان ماه چهارده که بود اشراقی گشتم زر ده دهی من از براقی آن نیز ببرد از من تا هیچ شدم ار ده ببرد چهار…
زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید
زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید از بهر لب چون شکر خود بگزید وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید هم بر…
زان می مستم که نقش جامش عشق است
زان می مستم که نقش جامش عشق است وان اسب سواری که لجامش عشق است عشق مه من کار عظیمی است ولیک من بندهٔ آنم…
زان می خوردم که روح پیمانه اوست
زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست شمعی به من آمد آتشی در من زد آن شمع که…
زانروز که چشم من برویت نگریست
زانروز که چشم من برویت نگریست یکدم نگذشت کز غمت خون نگریست زهرم بادا که بیتو میگیرم جام مرگم بادا که بیتو میباید زیست
زاهد بودم ترانه گویم کردی
زاهد بودم ترانه گویم کردی سر فتنهٔ بزم و بادهجویم کردی سجادهنشین با وقارم دیدی بازیچهٔ کودکان کویم کردی
زاندم که شنیدهام نوای غم تو
زاندم که شنیدهام نوای غم تو رقصان شدهام چو ذرههای غم تو ای روشنی هوای عشق تو عیان بیرون ز هواست این هوای غم تو
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی آن زهد نبود مینمود ای ساقی مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی کاندر ازل آنچه هست بود…
زاهد بودی ترانه گویت کردم
زاهد بودی ترانه گویت کردم خاموش بدی فسانه گویت کردم اندر عالم نه نام بودت نه نشان ننشاندمت و نشانه گویت کردم
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
زلف تو به حسن ذوفنونها برزد در مالش عنبر آستینها برزد مشگش گفتم از این سخن تاب آورد درهم شد و خویشتن زمینها برزد
زلف تو که یکروزم از او روشن نه
زلف تو که یکروزم از او روشن نه با خاک برآورد سرو با من نه با هرچه درآرد سر او زنده شود کانجا همه جانست…
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند در بردن جان بندگان رای زند دست خوش خویش را کس از دست دهد؟ افتادهٔ خویش را کسی…
زنبور نیم که من بدودی بروم
زنبور نیم که من بدودی بروم یا همچو پری به بوی عودی بروم یا سیل شکسته تا برودی بروم یا حرص که در عشوهٔ سودی…
زندان تو از نجات خوشتر باشد
زندان تو از نجات خوشتر باشد نفرین تو از نبات خوشتر باشد شمشیر تو از حیات خوشتر باشد ناسور تو از نوات خوشتر باشد
زنهار دلا به خود مده ره غم را
زنهار دلا به خود مده ره غم را مگزین به جهان صحبت نامحرم را با تره و نانی چو قناعت کردی چون تره مسنج سبلت…
زنهار مگو که رهروان نیز نیند
زنهار مگو که رهروان نیز نیند کامل صفتان بینشان نیز نیند ز اینگونه که تو محرم اسرار نهای میپنداری که دیگران نیز نیند
زینگونه که من به نیستی خرسندم
زینگونه که من به نیستی خرسندم چندین چه دهید بهر هستی پندم روزیکه به تیغ نیستی بکشندم گریندهٔ من کیست بر او میخندم
زین پیش اگر دم از جنون میزدهام
زین پیش اگر دم از جنون میزدهام وانگه قدم از چرا و چون میزدهام عمری بزدم این در و چون بگشادند دیدم ز درون در…
ساقی امروز در خمارت بودم
ساقی امروز در خمارت بودم تا شب به خدا در انتظارت بودم می در ده و از دام جهانم به جهان امشب چو به روز…
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مهافزا چکنم امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم
ساقی در ده برای دیدار صواب
ساقی در ده برای دیدار صواب زان باده که او نه خاک دیده است و نه آب بیمار بدن نیم که بیمار دلم شربت چه…
ساقی گفتم ترا می ساده بیار
ساقی گفتم ترا می ساده بیار وان زنده کن مردم آزاده بیار گفتی که در این دور فلک بادی هست تا باد رسیدن ای صنم…
سبحانالله من و تو ای در خوشاب
سبحانالله من و تو ای در خوشاب پیوسته مخالفیم اندر هر باب من بخت توام که هیچ خوابم نبرد تو بخت منی که برنیائی از…
سر دل عاشقان ز مطرب شنوید
سر دل عاشقان ز مطرب شنوید با نالهٔ او بگرد دلها بروید در پرده چه گفت اگر بدو میگروید یعنی که ز پرده هیچ بیرون…
سر در خاک آستان تو نهم
سر در خاک آستان تو نهم دل در خم زلف دلستان تو نهم جانم به لب آمده است لب پیش من آر تا جان به…
سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو
سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو سرمایهٔ گرمیست مها آتش تو هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد رامش کند آن زلف خوش سرکش تو
سر سخن دوست نمیرم گفت
سر سخن دوست نمیرم گفت دریست گرانبها نمیرم سفت ترسم که بخواب دربگویم سخنی شبهاست که از بیم نمیرم خفت
سر مستان را ز محتسب ترسانند
سر مستان را ز محتسب ترسانند شد محتسب مست همه میدانند این مردم شهر ما اگر مردانند این مستان را چرا گرو نستانند
سرسبز بود خاک که آتش یار است
سرسبز بود خاک که آتش یار است خاصه خاکی که ناطق و بیدار است این خاک ز مشاطهٔ خود بیخبر است خوش بیخبر است از…
سرسبزتر از تو من ندیدم شجری
سرسبزتر از تو من ندیدم شجری پرنورتر از تو من ندیدم قمری شبخیزتر از تو من ندیدم سحری پرذوقتر از تو من ندیدم شکری
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو میشوم که بس استادی
سرگشته چو آسیای گردان کنمت
سرگشته چو آسیای گردان کنمت بیسر گردان چو گوی گردان کنمت گفتی بروم با دگری درسازم با هرکه بسازی زود ویران کنمت
سرگشته دلا به دوست از جان راهست
سرگشته دلا به دوست از جان راهست ای گمشده آشکار و پنهان راهست گر شش جهتت بسته شود باک مدار کز قعر نهادت سوی جانان…
سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست
سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست آنکس که شد آشنای دل از ره درد با خویشتنش هزار بیگانگیست
سرمست توام نه از می و نز افیون
سرمست توام نه از می و نز افیون مجنون شدهام ادب مجوی از مجنون از جوشش من جوش کن صد جیحون وز گردش من خیره…
سرمست شدم در هوس سرمستان
سرمست شدم در هوس سرمستان از دست شدم در ظفر آن دستان بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم تا درکشدم عشق به بیمارستان
سرمستم و سرمستم و سرمست کسی
سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست…
سرهای درختان گل تر میچینند
سرهای درختان گل تر میچینند و اندر دل خود کان گهر میبینند چون بر سر پایند که با بیبرگی نومید نگردند و ز پا میشینند
سرویکه ز باغ پاکبازان باشد
سرویکه ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان…
سرهای درختان گل رعنا چیدند
سرهای درختان گل رعنا چیدند آن یعقوبان یوسف خود را دیدند ایام زمستان چو سیه پوشیدند آخر ز پس نوحهگری خندیدند
سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت
سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت در عالم حسن آب زلف تو نداشت هرچند که لاف آبداری میزد پیچید بس و تاب زلف تو…
سه چیز ز من ربودهای بگزیده
سه چیز ز من ربودهای بگزیده صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده چابک دستی که دست و بازوت درست تصویر…
سلطان ملاحت مه موزون منست
سلطان ملاحت مه موزون منست در سلسلهاش این دل مجنون منست بر خاک درش خون جگر میریزم هرچند که خاک آن به از خون منست
سودای توام در جنون میزد دوش
سودای توام در جنون میزد دوش دریای دو چشم موج خون میزد دوش تا نیم شبی خیل خیالت برسید ورنی جانم خیمه برون میزد دوش
سوز دل عاشقان شررها دارد
سوز دل عاشقان شررها دارد درد دل بیدلان اثرها دارد نشنیدستی که آه دلسوختگان بر حضرت رحمت گذرها دارد
سودای ترا بهانهای بس باشد
سودای ترا بهانهای بس باشد مستان ترا ترانهای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانهای بس باشد
سوگند بدان دل که شده است او پستش
سوگند بدان دل که شده است او پستش سوگند بدان جان که شده است او مستش سوگند بدان دم که مرا میدیدند پیمانه به دستی…
سوگند بدان روی تو و هستی تو
سوگند بدان روی تو و هستی تو گر میدانم نه از تو این پستی تو مستی و تهی دستیت آورد به من من بندهٔ مستی…
سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر
سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر آغاز پری نهاد پیمانهٔ عمر خوش باش که تا چشم زنی خود بکشد حمال زمانه رخت از خانهٔ عمر
سوگند همی خورد پریر آن ساقی
سوگند همی خورد پریر آن ساقی میگفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی
شاخ گل تر بر سر عنبر میزن
شاخ گل تر بر سر عنبر میزن وز تیغ مسلمان سر کافر میزن چون نای توان بگوش من درمیدم چون دف توام بروی من بر…
شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد
شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد ساقی کرم مست و خرابش ببرد میآید آب دیده میناید خواب ترسد که اگر بیاید آبش ببرد
شادم که غم تو در دل من گنجد
شادم که غم تو در دل من گنجد زیرا که غمت بجای روشن گنجد آن غم که نگنجد در افلاک و زمین اندر دل چون…
شادم که ز شادی جهان آزادم
شادم که ز شادی جهان آزادم مستم که اگر مینخورم هم شادم از حالت هیچکس ندارم بایست این دبدبهٔ خفیه مبارکبادم
شادی زمانه با غمم برنامد
شادی زمانه با غمم برنامد جز از غم دوست مرهمم برنامد گفتم که به بینمش چه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد
شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید
شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید چون بچهٔ خرد آستین برخاید چون دید مرا کنار را بگشاید چون باز جهد مرغ دلم برباید
شادی شادی و ای حریفان شادی
شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی میگفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی
شادی کردم چو آن گهر شد جفتم
شادی کردم چو آن گهر شد جفتم چون موج ز باد بود خود آشفتم آشفته چو رعد سر دریا گفتم چون ابر تهی بر لب…
شاهیست که تو هرچه بپوشی داند
شاهیست که تو هرچه بپوشی داند بیکام و زبان گر بخروشی داند هر کس هوس سخن فروشی داند من بندهٔ آنم که خموشی داند
شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم
شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم وز فضل نلافم و غم آن نخورم فضل و هنرم یکی قدح میباشد وان نیز مگر ز دست…
شاگرد توست دل که عشق آموز است
شاگرد توست دل که عشق آموز است مانندهٔ شب گرفته پای روز است هرجا که روم صورت عشق است بپیش زیرا روغن در پی روغن…
شادی همه طالبان که مطلوب رسید
شادی همه طالبان که مطلوب رسید داد ای همه عاشقان که محبوب رسید آن صحت رنجهای ایوب رسید آن یوسف صد هزار یعقوب رسید
شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
شاهی که شفیع هر گنه بود برفت وانشب که به از هزار مه بود برفت گر باز آید مرا نبیند تو بگوی کو همچو شما…
شب چون دل عاشقان پر از سودا شد
شب چون دل عاشقان پر از سودا شد از چشم بد و نیک جهان تنها شد با خون دلم چون سفر پنهانی گویند اشارتی که…
شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن
شب رفت و نرفت ای بت سیمین برمن سودای مناجات غمت از سر من خواب شب من توئی و نور روزم نه روز و نه…
شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی
شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چارهات اینست کاندر می لعل و در…





