درنه قدم ار چه راه بی‌پایانست

درنه قدم ار چه راه بی‌پایانست کز دور نظاره کار نامردانست این راه زندگی دل حاصل کن کاین زندگی تن صفت حیوانست

درنه قدمی که چشمه حیوانست

درنه قدمی که چشمه حیوانست میگرد چو چرخ تا مهت گرانست جانیست ترا بگرد حضرت گردان این جان گردان ز گردش آن جانست

درها همه بسته‌اند الا در تو

درها همه بسته‌اند الا در تو تا ره نبرد غریب الا بر تو ای در کرم و عزت و نورافشانی خورشید و مه و ستاره‌ها…

درویشان را عار بود محتشمی

درویشان را عار بود محتشمی واندر دلشان بار بود محتشمی اندر ره دوست فقر مطلق خوشتر کاندر ره او خوار بود محتشمی

درویش که اسرار جهان میبخشد

درویش که اسرار جهان میبخشد هردم ملکی به رایگان میبخشد درویش کسی نیست که نان میطلبد درویش کسی بود که جان میبخشد

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست گنجست غم عشق ولی پنهانیست ویران کردم بدست خود خانهٔ دل چون دانستم که گنج در ویرانیست

دریا نکند سیر مرا جو چه کند

دریا نکند سیر مرا جو چه کند گلشن چو نباشدم مرا بو چه کند گر یار کرانه کرد او معذور است من ماندم و صبر…

دست تو به جود طعنه بر میغ زند

دست تو به جود طعنه بر میغ زند در معرکه تیغ گوهر آمیغ زند از کار تو آفتاب را شرمی باد کو تیغ تو دیده…

دست و دل ما هرچه تهی‌تر خوشتر

دست و دل ما هرچه تهی‌تر خوشتر و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن از حشمت صد هزار قیصر…

دستارم و جبه و سرم هر سه به هم

دستارم و جبه و سرم هر سه به هم قیمت کردند به یک درم چیزی کم نشنیدستی تو نام من در عالم من هیچکسم هیچکسم…

دستار نهاده‌ای به مطرب ندهی

دستار نهاده‌ای به مطرب ندهی دستار بده تا ز تکبر برهی خود را برهان از اینکه دستار نهی دستار بده عوض ستان تاج شهی

دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست

دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست اما دل و معشوق دو باشند خطاست معشوق بهانه است و معبود خداست هرکس که دو…

دشنام که از لب تو مهوش باشد

دشنام که از لب تو مهوش باشد چون لعل بود که اصلش آتش باشد بر گوی که دشنام تو دلکش باشد هر باد که بر…

دستان کسی دست زنان کرد مرا

دستان کسی دست زنان کرد مرا بی‌حشمت و بی‌عقل روان کرد مرا حاصل دل او دل مرا گردانید هر شکل که خواست آنچنان کرد مرا

دشنامم ده که مست دشنام توام

دشنامم ده که مست دشنام توام مست سقط خوش خوش آشام توام زهرابه بیار تا بنوشم چو شکر من رام توام رام توام رام توام

دل از طلب خوبی بی‌چون گشتن

دل از طلب خوبی بی‌چون گشتن دریا خواهد شدن ز افزون گشتن دل خون شد و شکر میکند زانکه بسی دلها خون شد در هوس…

دل از می عشق مست می‌پنداری

دل از می عشق مست می‌پنداری جان شیفتهٔ الست می‌پنداری تو نیستی و بلای تو در ره تو آنست که خویش هست می‌پنداری

دل با هوس تو زاد و بودی دارد

دل با هوس تو زاد و بودی دارد با سایهٔ تو گفت و شنودی دارد لاحول همی کنم ولیکن لاحول در عشق گمان مکن که…

دل باغ نهانست و درختان پنهان

دل باغ نهانست و درختان پنهان صد سان بنماید او و خود او یکسان بحریست محیط بیحد و بی‌پایان صد موج زند موج درون هرجان

دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون

دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون بشکافت و بدید پر زخون بود درون فرمود در آتشش نهادن حالی یعنی که نپخته…

دل جمله حکایت از بهار تو کند

دل جمله حکایت از بهار تو کند جان جمله حدیث لاله‌زار تو کند مستی ز دو چشم پرخمار تو کند تا خدمت لعل آبدار تو…

دل داد مرا که دلستان را بزدم

دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم جانیکه بر آن زنده‌ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را…

دل در بر من زنده برای غم تست

دل در بر من زنده برای غم تست بیگانهٔ خلق و آشنای غم تست لطفی است که می‌کند غمت با دل من ورنه دل تنگ…

دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد

دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر هر حیله…

دل در بر هر که هست از دلبر ماست

دل در بر هر که هست از دلبر ماست هرجا جهد این برق از آن گوهر ماست هر زر که در او مهر الست است…

دل در تو گمان بد بر دور از تو

دل در تو گمان بد بر دور از تو این نیز ز ضعف خود برد دور از تو تلخی بدهان هر دل صفرائی خود بر…

دل در هوس تو چون ربابست رباب

دل در هوس تو چون ربابست رباب هر پاره ز سوز تو کبابست کباب دلدار ز درد ما اگر خاموش است در خاموشی دو صد…

دل دوش در این عشق حریف ما بود

دل دوش در این عشق حریف ما بود شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود چون صبح دمید سوی تو آمد زود با چهرهٔ زرد…

دل را بدهم پند که عمدا نرود

دل را بدهم پند که عمدا نرود پیش بت شنگ من از آنجا نرود لب می‌گزد آن بت که کجا افتادی او کیست که باشد…

دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است

دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است غم خوش نبود ولیک غمهاش خوش است جان میطلبد نمیدهم روزی چند جانرا محلی نیست تقاضاش خوش است

دل رفت و سر راه دل استان بگرفت

دل رفت و سر راه دل استان بگرفت وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت پرسید کی تو چون دهان بگشادم جست از دهنم راه…

دل زار وثاق سینه آواره کنم

دل زار وثاق سینه آواره کنم بر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم گر پاره کنم هزار گوهر ز غمت روزی او را ز لعل…

دل کیست همه کار و گیائیش توئی

دل کیست همه کار و گیائیش توئی نیک و بد و کفر و پارسائیش توئی گفتم که برو مرا همین خواهی گفت سرگشته من از…

دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان

دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان وز عید تو شد شاد و همایون رمضان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود…

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا زین کار که چشم داری از کار و کیا برخیز که تا پیشترک ما برویم زان…

دل گفت مرا بگو کرا می‌جوئی

دل گفت مرا بگو کرا می‌جوئی بر گرد جهان خیره چرا می‌پوئی گفتم که برو مرا همین خواهی گفت سرگشته من از توام مرا می‌گوئی

دل میگوید که نقد این باغ دریم

دل میگوید که نقد این باغ دریم امروز چریدیم و به شب هم بچریم لب میگزدش عقل که گستاخ مرو گرچه در رحمت است زحمت…

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد…

دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش

دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش می بی‌لب نوشین تو کی گردد نوش دیدار ترا چشم همی دارد چشم آواز ترا گوش همی…

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید زانموی چو مشک عنبرافشان گوید این آشفته است و او پریشان دانم کاشفته سخنهای پریشان گوید

دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت

دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت والله که نخورد آنقدح را و بریخت دل قالب مرده دید خود را بی‌تو اینست سزای آنکه…

دلتنگ مشو که دلگشائی آمد

دلتنگ مشو که دلگشائی آمد دل نیک نواز با نوائی آمد غم را چو مگس شکست اکنون پر و بال کز جانب قاف جان همائی…

دلتنگم و دیدار تو درمان منست

دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر…

دلدار اگر مرا بدراند پوست

دلدار اگر مرا بدراند پوست افغان نکنم نگویم این درد از اوست ما را همه دشمنند و تنها او دوست از دوست بدشمنان بنالم نه…

دلدار به زیر لب بخواند چیزی

دلدار به زیر لب بخواند چیزی دیوانه شوی عقل نماند چیزی یارب چه فسونست که او می‌خواند کاندر دل سنگ می‌نشاند چیزی

دلدار چو دید خسته و غمگینم

دلدار چو دید خسته و غمگینم آمد خندان نشست بر بالینم خارید سرم گفت که ای مسکینم دل می‌ندهد ره که چنینت بینم

دلدار ابد گرد دلم میگردد

دلدار ابد گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد

دلدار ظریف است و گناهنش اینست

دلدار ظریف است و گناهنش اینست زیبا و لطیف است و گناهش اینست آخر بچه عیب می‌گریزند از او از عیب عفیف است و گناهش…

دلدار ز پرده‌ای کز آن سوسو نیست

دلدار ز پرده‌ای کز آن سوسو نیست می‌گفت بد من ارچه آتش خو نیست چون دید مرا زود سخن گردانید کو آن منست این سخن…

دلدار مرا گفت ز هر دلداری

دلدار مرا گفت ز هر دلداری گر بوسه خری بوسه ز من خر باری گفتم که به زر گفت که زر را چکنم گفتم که…

دلدار مرا وعده دهد نشنومش

دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش

دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست

دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست جانش چو منم عجب که بیجان چون زیست گریان گشتم گفت که اینطرفه‌تر است بی‌من که دو دیدهٔ…

دل‌ها به سماع بیقرار افتادند

دل‌ها به سماع بیقرار افتادند چون ابر بهار پر شرار افتادند ای زهرهٔ عیش کف رحمت بگشای کاین مطرب و کف و دف ز کار…

دلها مثل رباب و عشق تو کمان

دلها مثل رباب و عشق تو کمان زامد شد این کمانچه دلها نالان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد…

دو کون خیال خانه‌ای بیش نبود

دو کون خیال خانه‌ای بیش نبود وامد شد ما بهانه‌ای بیش نبود عمریست که قصه‌ای ز جان میشنوی قصه چکنم فسانه‌ای بیش نبود

دوری ز برادر منافق بهتر

دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر

دود دل ما نشان سوداست دلا

دود دل ما نشان سوداست دلا و اندود که از دل است پیداست دلا هر موج که میزند دل از خون ای دل آن دل…

دور است ز تو نظر بهانه اینست

دور است ز تو نظر بهانه اینست کاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است اهلیت روی تو ندارد لیکن چون برکند از تو دل که…

دوش از سر عاشقی و از مشتاقی

دوش از سر عاشقی و از مشتاقی می‌کردم التماس می از ساقی چون جاه و جمال خویش بنمود به من من نیست شدم بماند ساقی…

دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم

دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم بر دامن آن عهد شکن چنگ زدم دل بر دل او نهادم از شوق وصال هم عاقبت آبگینه…

دوش از سر لطف یار در من نگریست

دوش از سر لطف یار در من نگریست گفتا بی‌ما چگونه توانی بزیست گفتم به خدا چنانکه ماهی بی‌آب گفتا که گناه تست و بر…

دوش از سر مستی بخراشید رخم

دوش از سر مستی بخراشید رخم آندم که زروش لاله میچید رخم گفتم مخراشش که از آنروز که زاد از قبلهٔ روی تو نگردید رخم

دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم

دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم وز غوره فشانان سوی دوشاب شدیم وز شب صفتان جانب مهتاب شدیم با بیداران ز خویش در خواب شدیم

دوش آمد آن خیال تو رهگذری

دوش آمد آن خیال تو رهگذری گفتم بر ما باش ز صاحب نظری تا صبح دو چشم من بگفتش بتری مهمان منی به آب چندانکه…

دوش از قمر تو آسمان مینوشید

دوش از قمر تو آسمان مینوشید وز آب حیات تو جهان مینوشید زان آب حیاتی که حیاتست مزید در هرچه حیات بود آن مینوشید

دوش آمده بود از سر لطفی یارم

دوش آمده بود از سر لطفی یارم شب را گفتم فاش مکن اسرارم شب گفت پس و پیش نگه کن آخر خورشید تو داری ز…

دوش آن بت من همچو مه گردون بود

دوش آن بت من همچو مه گردون بود نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود از دایرهٔ خیال ما بیرون بود دانم که…

دوش آنچه برفت در میان تو و من

دوش آنچه برفت در میان تو و من نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن افسانه کند از آن شکنهای…

دوشست دیدم یار جدائی جویان

دوشست دیدم یار جدائی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان امروز چنانم که جدا گشته ز جان رخسارهٔ خود به خون…

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی امشب به دغل بهر سوئی میافتی گفتم که مرا تا به قیامت جفتی گو آن سخنی که وقت مستی گفتی

دی از تو چنان بدم که گل در بستان

دی از تو چنان بدم که گل در بستان امروز چنانم و چنان‌تر ز چنان من چون نزنم دست که پابند منی چون پای نکوبم…

دی از سر سودای تو من شوریده

دی از سر سودای تو من شوریده رفتم به چمن جامه چو گل بدریده از جمله خوشیهای بهارم بی‌تو جز آب روان نیامد اندر دیده

دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست

دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست یا جان فرشته است یا روح پریست مرده است هرآنکه بی‌چنین روح نزیست بی‌او به خبر بودن…

دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد

دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد بر روی شکوفه‌ها علامت میکرد آن سرو چمن دعوی قامت میکرد گل خنده‌زنان بر او قیامت میکرد

دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی

دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی می‌گفت ترانه‌ای کنار جوئی کز لعل و زمرد و زر و زیره توان برساخت گلی ولی ندارد بوئی

دی بنده بر آن قمر جانی شد

دی بنده بر آن قمر جانی شد یک نکته بگفت و بحث را بانی شد میخواست که مدعاش ثابت گردد ثابت نشد آن و مدعی…

دی بود چنان دولت و جان افروزی

دی بود چنان دولت و جان افروزی و امروز چنین آتش عالم سوزی افسوس که در دفتر ما دست خدا آن را روزی نبشت این…

دی عاقل و هشیار شدم در کاری

دی عاقل و هشیار شدم در کاری برهم زدم دوش مر مرا عیاری دیدم که دل آن اوست من اغیارش بیرون رفتم از آن میان…

دی چشم تو رای سحر مطلق میزد

دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد تا داشتی آفتاب در سایهٔ زلف جان بر صفت ذره معلق…

دی می‌رفتی بر تو تو نظر می‌کردند

دی می‌رفتی بر تو تو نظر می‌کردند آنانکه به مذهب تناسخ فردند سوگند به اعتقاد خود می‌خوردند کاین یوسف ثانیست که باز آوردند

دی مست بدی دلا و چست و سفری

دی مست بدی دلا و چست و سفری امروز چه خورده‌ای که از دی بتری رقصان شده سر سبز مثال شجری یا حاجب خورشید بسان…

دیدم در خواب ساقی زیبا را

دیدم در خواب ساقی زیبا را بر دست گرفته ساغر صهبا را گفتم به خیالش که غلام اوئی شاید که به جای خواجه باشی ما…

دیروز فسون سرد برخواند کسی

دیروز فسون سرد برخواند کسی او سردتر از فسون خود بود بسی بر مایدهٔ عشق مگس بسیار است ای کم ز مگس کو برمد از…

دیدم رویت بتا تو روپوش مکن

دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو باده‌ها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش…

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند جز بندگی روی تو روئیم نماند با دل گفتم که آرزوئی در خواه دل گفت که هیچ آرزوئیم…

دیوانه میان خلق پیدا باشد

دیوانه میان خلق پیدا باشد زیرا که سوار اسب سودا باشد دیوانه کسی بود که او را نشناخت دیوانه به نزد ما شناسا باشد

دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است

دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است دیوانه چه داند کهره خواب کجاست زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب مجنون خدا بدان هم…

دیوانه‌ام نیم ولیک همی خوانندم

دیوانه‌ام نیم ولیک همی خوانندم بیگانه‌ام ولیک میرانندم همچون عسسان بجهد در نیمهٔ شب مستند ولی چو روز میدانندم

رازیکه بگفتی ای بت بدخویم

رازیکه بگفتی ای بت بدخویم واگو که من از لطف تو آن میجویم چون گفت به گریه درشدم پس گفتا وامیگویم خموش وامیگویم

راهی ز زبان ما بدل پیوسته است

راهی ز زبان ما بدل پیوسته است کاسرار جهان و جان در او پیوسته است تا هست زبان بسته گشاده است آن راه چون گشت…

ذات تو ز عیبها جدا دانستم

ذات تو ز عیبها جدا دانستم موصوف به مغز کبریا دانستم من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین خود را چو شناختم ترا دانستم

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش بی‌آنکه دلم سیر شد از دیدارش او رفت و نماند در دلم تیمارش آری برود گل و بماند…

رباعی شمارهٔ ۷۷۸

رباعی شمارهٔ ۷۷۸ کامل صفتی راه فنا می‌پیمود چون باد گذر کرد ز دریای وجود یک موی ز هست او بر او باقی بود آن…

رفتم بر یار از سر سر دستی

رفتم بر یار از سر سر دستی گفتا ز درم برو که این دم مستی گفتم بگشای در که من مست نیم گفتا که برو…

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو تا با تو چرا رود به گرمابه فرو آن در سر زلف تو چرا آویزد وین بر…

رفتم به سر گور کریم دلدار

رفتم به سر گور کریم دلدار میتافت ز گلزار تنش چون گلزار در خاک ندا کردم خاکا زنهار آن یار وفادار مرا نیکو دار

رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند

رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند بیرون آمد بنزد من خنداخند اندر بر خود کشید نیکم چون قند کای عاشق و ای عارف و ای دانشمند

رفتم به طبیب گفتم ای بینائی

رفتم به طبیب گفتم ای بینائی افتادهٔ عشق را چه می‌فرمایی ترک صفت و محو وجودم فرمود یعنی که ز هر چه هست بیرون آئی

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم وز غصهٔ افزون تو افزون گریم نی خود چو تو رفتی ز پیت دیده برفت چون دیده…

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی بی‌درد چو گرد از میان برخیزی رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی دل پاره کنی ور سر…