در بادهکشی تو خویش را ریشه مکن
در بادهکشی تو خویش را ریشه مکن وز باده و از ساده تو اندیشه مکن با زنگی زلف او در آنور مجوی اندیشهٔ باریک چنین…
در بادیهٔ عشق تو کردم سفری
در بادیهٔ عشق تو کردم سفری تا بو که بیایم ز وصالت خبری در هر منزل که مینهادم قدمی افکنده تنی دیدم و افتاده سری
در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان میگوید خاموش شوید و در خموشان نگرید
در باغ در نیامدم گرد آور
در باغ در نیامدم گرد آور درویش و تهی روم من راهگذر خواهی که برون روم مرا بگشا در ور نگشائی گمان بد نیز مبر
در باغ درآب با گل اگر خار نهای
در باغ درآب با گل اگر خار نهای پیش آر موافقت گر اغیار نهای چون زهر مدار روی اگر مار نهای این نقش بخوان چو…
در باغ شدم صبوح و گل میچیدم
در باغ شدم صبوح و گل میچیدم وز دیدن باغبان همی ترسیدم شیرین سخنی ز باغبان بشنیدم گل را چه محل که باغ را بخشیدم
در باغ من ار سرو و اگر گلزار است
در باغ من ار سرو و اگر گلزار است عکس قد و رخسارهٔ آندلدار است بالله به نامی که ترا اقرار است امروز مرا اگر…
در باغ هزار شاهد مهرو بود
در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشههای مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و…
در بتکده تا خیال معشوهٔ ما است
در بتکده تا خیال معشوهٔ ما است رفتن به طواف کعبه در عین خطا است گر کعبه از او بوی ندارد کنش است با بوی…
در بحر صفا گداختم همچو نمک
در بحر صفا گداختم همچو نمک نه کف و ایمان نه یقین ماند و نه شک اندر دل من ستارهای شد پیدا گم گشت در…
در بحر کرم حرص و حسد پیمودن
در بحر کرم حرص و حسد پیمودن وین آب خوشی ز همدگر بربودن ماهی ننهد آب ذخیره هرگز چون بیدریا هیچ نخواهد بودن
در بحر خیال غرقهٔ گردابم
در بحر خیال غرقهٔ گردابم نی بلکه به بحر میکشد سیلابم ای دیده نمیخواب من بندهٔ آنک در خواب بدانست که من در خوابم
در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه
در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه در چاکریت به جان بکوشم ای شاه در خدمت تو چو سایه من پیش روم تو شیری و من…
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند در نالهام از لبان قند اندر قند هر وعدهٔ دیدار تو هیچ اندر هیچ آخر غم…
در جای تو جا نیست بجز آن جان را
در جای تو جا نیست بجز آن جان را در کوه تو کانیست بجو آن کان را صوفی رونده گر توانی میجوی بیرون تو مجو…
در چشم آمد خیال آن در خوشاب
در چشم آمد خیال آن در خوشاب آن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب پنهان گفتم براز در گوش دو چشم مهمان عزیز است بیفزای…
در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان
در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان هر…
در بیخبری خبر نبودی چه بدی
در بیخبری خبر نبودی چه بدی و اندیشهٔ خیر و شر نبودی چه بدی ای هوش تو و گوش من و حلقهٔ در گر حلقهٔ…
در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو انگشت گزان درآمدم از در تو انگشت زنان برون شدم…
در چشم ببین دو چشم آن مفتون را
در چشم ببین دو چشم آن مفتون را نیک بشنو تو نکتهٔ بیچون را هر خون که نخوردهست آن نرگس او از دیدهٔ من روان…
در چشم منست ابروی همچو کمان
در چشم منست ابروی همچو کمان من روح سپر کرده و او تیر زنان چون زخم رسید زخم از پرده دران او نازکنان کنار و…
در چشم منست این زمان ناز کسی
در چشم منست این زمان ناز کسی در گوش منست این دم آواز کسی در سینه منم حریف و انباز کسی سرمستم کی نهان کنم…
در چشمهٔ دل مهی بدیدیم به چشم
در چشمهٔ دل مهی بدیدیم به چشم ز آن چشمه بسی آب کشیدیم به چشم ز آن روز بگرد گرد آن چشمهٔ دل مانندهٔ دل،…
در چشم منی و گرنه بینا کیمی
در چشم منی و گرنه بینا کیمی در مغز منی و گرنه شیدا کیمی آنجا که نمیدانم آنجای کجاست گر عشق تو نیستی من آنجا…
در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم
در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم گر جنگ کنی بکن در آن جنگ خوشم ننگست ملامت بره عشق ترا من نام گرو کردم…
در حضرت توحید پس و پیش مدان
در حضرت توحید پس و پیش مدان از خویش مدان خالی و از خویش مدان تو کج نظری هرچه درآری به نظر هیچ است همه…
در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش
در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش میخانه درون کشیدم از خم سر جوش بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر میخوردم و…
در حضرت حق ستوده درویشانند
در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند
در خاموشی چرا شوی کند و ملول
در خاموشی چرا شوی کند و ملول خو کن به خموشی که اصولست اصول خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی صد بانک و غریو است…
در خاک اگر رفت تن بیجانی
در خاک اگر رفت تن بیجانی جان بر فلک افرازد و شاذروانی در خاک بنفشهای بپایید و برست چون برندهد سرو چنان بستانی
در خاک در وفای آن سیمین بر
در خاک در وفای آن سیمین بر میکار دل و دیده میندیش ز بر از من بشنو تا نشوی زیر و زبر والله که خبر…
در خواب مهی دوش روانم دیده است
در خواب مهی دوش روانم دیده است با روی و لبی که روشنی دیده است یا بر گل ترکان شکر جوشیده است یا بر شکرستان…
در خدمتت ای جان چو بدن میافتد
در خدمتت ای جان چو بدن میافتد زان سجده به بخت خویشتن میافتد هر بار که اندر قدمت میافتم جان در باطن به پای من…
در دایرهٔ وجود موجود علیست
در دایرهٔ وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست گر خانهٔ اعتقاد ویران نشدی من فاش بگفتمی که معبود علیست
در دست اجل چو درنهم من پائی
در دست اجل چو درنهم من پائی در کتم عدم در افکنم غوغائی حیران گردد عدم که هرگز جائی در هر دو جهان نیست چنین…
در دل نگذارمت که افگار شوی
در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس…
در دل نگذشت کز دلم بگذاری
در دل نگذشت کز دلم بگذاری یا رخت فتاده در گلم بگذاری بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست ای وای به من گر…
در دور سپهر و مهر ساقی مائیم
در دور سپهر و مهر ساقی مائیم سرمست مدام اشتیاقی مائیم در آینه وجود کردیم نگاه مائیم و نمائیم که باقی مائیم
در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هست
در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هست زان دم بگذر اگر ترا گامی هست در هجده هزار عالم آنرا که دلیست داند که نه جنبش…
در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین
در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین کاین عین حقیقت است و انوار یقین حق نیز جمال خویش در ما بیند وین فاش مکن که…
در راه طلب رسیدهای میباید
در راه طلب رسیدهای میباید دامان ز جهان کشیدهای میباید بیچشمی خویش را دوا کنی ور نی عالم همه او است دیدهای میباشد
در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست
در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست در شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست آن را که شراب وصل جانان دادند در مذهب او کعبه…
در راه نیاز فرد باید بودن
در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن
در راه یگانگی چه طاعت چه گناه
در راه یگانگی چه طاعت چه گناه در کوی خرابات چه درویش چه شاه رخسار قلندری، چه روشن، چه سیاه بر کنگره عرش، چه خورشید…
در روزه چو از طبع دمی پاک شوی
در روزه چو از طبع دمی پاک شوی اندر پی پاکان تو بر افلاک شوی از سوزش روزه نور گردی چون شمع وز ظلمت لقمه…
در زهد اگر موسی و هارون آئی
در زهد اگر موسی و هارون آئی وانگاه چو جبرئیل بیرون آئی از صورت زهد خود چه مقصود ترا در سیرت اگر یزید و قارون…
در زیر غزلها و نفیر و زاری
در زیر غزلها و نفیر و زاری دردیست مرا ز چهرههای ناری هرچند که رسم دلبریهاش خوشست کو آن خوشیئیکه او کند دلداری
در سر دارم ز می پریشانیها
در سر دارم ز می پریشانیها با قند لب تو شکرافشانیها ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی رسوا شود این دم همه پنهنیها
در سینهٔ هر که ذرهای دل باشد
در سینهٔ هر که ذرهای دل باشد بیمهر تو زندگیش مشکل باشد با زلف چو زنجیر گره بر گرهت دیوانه کسی بود که عاقل باشد
در سلسلهات هر آنکه پا بست شود
در سلسلهات هر آنکه پا بست شود گر فانی و گر نیست بود هست شود میفرمائی که بیخود و مست مشو ناچار هر آنکه میخورد…
در صحبت حق خموش میباید بود
در صحبت حق خموش میباید بود بیچشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زندهدلان به هوش میباید…
در صورت تست آنچه معنا همه اوست
در صورت تست آنچه معنا همه اوست در معنی تست آنچه دعوا همه اوست در کون و فساد چون عجب بنهادند نوری که صلاح دین…
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است
در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است از حکم حقست و از قضا و قدر است من جهد همی کنم قضا میگوید…
در عالم حسن اینت سلطان که توئی
در عالم حسن اینت سلطان که توئی در خطهٔ لطف شهره برهان که توئی در قالب عاشقان بیجان گشته انصاف بدادیم زهی جان که توئی
در عالم گل گنج نهانی مائیم
در عالم گل گنج نهانی مائیم دارندهٔ ملک جاودانی مائیم چون از ظلمات آب و گل بگذشتیم هم خضر و هم آب زندگانی مائیم
در عشق اگر دمی قرارت باشد
در عشق اگر دمی قرارت باشد اندر صف عاشقان چه کارت باشد سر تیز چو خار باش تا یار چو گل گه در برو گاه…
در عشق اگرچه خرده بینم کردند
در عشق اگرچه خرده بینم کردند در پیشروی اگر گزینم کردند آمد سرما و پوستینیم نشد گرچه همه شهر پوستینم کردند
در عشق اگرچه که قدم بر قدم است
در عشق اگرچه که قدم بر قدم است آنست قدم که آنقدم از قدم است در خانهٔ نیست هست بینی بسیار میمال دو چشم را…
در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن
در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن با جان خودم به جنگ باید بودن ور نی به هزار…
در عشق تو خون دیده بارید بسی
در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه…
در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد
در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد مشتاق در آتش درون میخسبد بیدیده و دل اگر نخسبم چه عجب خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد
در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم
در عشق تو گر دل بدهم جان ببرم هرچه بدهم هزار چندان ببرم چوگان سر زلف تو گر دست دهد از جمله جهان گوی ز…
در عشق تو معرفت خطا دانستیم
در عشق تو معرفت خطا دانستیم چه عشق و چه معرفت کرا دانستیم یک یافتنی از او به فریاد دو کون این هست از آن…
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیدهام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دلست پای در…
در عشق تو هر حیله که کردم هیچست
در عشق تو هر حیله که کردم هیچست هر خون جگر که بیتو خوردم هیچست از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند…
در عشق توام وفا قرین میباید
در عشق توام وفا قرین میباید وصل تو گمانست و یقین میباید کار من و دل خاصه در حضرت تو بد نیست و لیکن به…
در عشق توم وفا قرین میباید
در عشق توم وفا قرین میباید وصل تو گمانست، یقین میباید کار من دل خواسته در خدمت تو بد نیست ولیکن به ازین میباید
در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه
در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعهٔ روز فزون از من خواه صد بادیه پر…
در عشق که جز می بقا خوردن نیست
در عشق که جز می بقا خوردن نیست جز جان دادن دلیل جانبردن نیست گفتم که ترا شناسم آنگه میرم گفتا که شناسای مرا مردن…
در عشق موافقت بود چون جانی
در عشق موافقت بود چون جانی در مذهب هر ظریف معنی دانی از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز بیدندان شد از چنان…
در عشق نه پستی نه بلندی باشد
در عشق نه پستی نه بلندی باشد نی بیهشی نه هوشمندی باشد قرائی و شیخی و مریدی نبود قلاشی و کمزنی و رندی باشد
در عشق نوا جزو زند آنگه کل
در عشق نوا جزو زند آنگه کل در باغ نخست غوره است آنگه مل اینست دلا قاعده در فصل بهار در بانگ شود گربه و…
در عشق هر آن که برگزیند چیزی
در عشق هر آن که برگزیند چیزی از نفس هوس بر او نشیند چیزی عشق آینه است هرکه در وی بیند جز ذات و صفات…
در عشق هزار جان و دل بس نکند
در عشق هزار جان و دل بس نکند دل خود چه بود حدیث جان کس نکند این راه کسی رود که در هر قدمی صد…
در عهد و وفا چنانکه دلدار منست
در عهد و وفا چنانکه دلدار منست خون باریدن بروز و شب کار منست او یار دگر کرده و فارغ شسته من شسته چو ابلهان…
در فقر فقیر باش و در صفوت صاف
در فقر فقیر باش و در صفوت صاف با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف…
در کام دل آنچه بود نفسم همه راند
در کام دل آنچه بود نفسم همه راند هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند نفس بد من مرا بدین روز نشاند من ماندم و فضل…
در کوی خرابات تکبر نخرند
در کوی خرابات تکبر نخرند مردی ز سر کوی خرابات برند آنجا چو رسی مقامری باید کرد یا مات شوی یا ببری یا ببرند
در کوی خرابات گذر میکردم
در کوی خرابات گذر میکردم وین دلق بشر دوخت بدر میکردم هرکس نظری به جانبی میافکند من بر نظر خویش نظر میکردم
در کوی خرابات نگاری دیدم
در کوی خرابات نگاری دیدم عشقش به هزار جان و دل بخریدم بوئی ز سر دو زلف او بشنیدم دست طمع از هر دو جهان…
در کوی خیال خود چه میپوئی تو
در کوی خیال خود چه میپوئی تو وین دیده به خون دل چه میشوئی تو از فرق سرت تا به قدم حق دارد ای بیخبر…
در کوی غم تو صبر بیفرمانست
در کوی غم تو صبر بیفرمانست در دیده ز اشک تو بر او حرمانست دل راز تو دردهای بیدرمانست با این همه راضیم سخن در…
در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد
در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد بیبند مرا از این جهان بند تو کرد میفرمائی که عهد و سوگند تو کو بیعهد مرا…
در لشکر عشق چونکه خونریز کنند
در لشکر عشق چونکه خونریز کنند شمشیر ز پارههای ما تیز کنند من غرقهٔ آن سینهٔ دریا صفتم یاران مرا بگو که پرهیز کنند
در مدرسهٔ عشق اگر قال بود
در مدرسهٔ عشق اگر قال بود کی فرق میان قال با حال بود در عشق نداد هیچ مفتی فتوی در عشق زبان مفتیان لال بود
در مجلس عشاق قراری دگر است
در مجلس عشاق قراری دگر است وین بادهٔ عشق را خماری دگر است آن علم که در مدرسه حاصل کردند کار دگر است و عشق…
در مجلس سلطان بشکستم جامش
در مجلس سلطان بشکستم جامش تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش والله که چنان فتادهام در دامش کز پختهٔ او نمیشناسم خامش
در مصطبهها گر دو خرابات نگر
در مصطبهها گر دو خرابات نگر پیچیدن مستان به ملاقات نگر در کعبهٔ عشق سوی میقات نگر هیهات شنو ز روح و هیهات نگر
در مرگ حیات اهل داد و دین است
در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی…
در معنی هست و در عیان نیست که دید
در معنی هست و در عیان نیست که دید در دل پیدا و در زبان نیست که دید هستی جهان و در جهان نیست که…
در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد
در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد تا عرش همه فتنه و غوغا گیرد چون روح شود جهان نه بالا و نه زیر چون…
در من غم شبکور چرا پیچیده است
در من غم شبکور چرا پیچیده است کوراست مگر و یا که کورم دیده است من بر فلکم در آب و گل عکس منست از…
در میطلبی ز چشمه در بر ناید
در میطلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید
در نفی تو عقل را امان نتوان دید
در نفی تو عقل را امان نتوان دید جز در ره اثبات تو جان نتوان داد با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست در…
در نوبت عشق چشم باشد در بار
در نوبت عشق چشم باشد در بار چون او بگذشت دل بروید چو بهار این دم چو بهار است ز روی دلدار چون کار به…
در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی زیرا که به هر غمیم فریاد رسی کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان جز…
در هر فلکی مردمکی میبینم
در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم ای احوال اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
در وصل جمالش گل خندان منست
در وصل جمالش گل خندان منست در هجر خیالش دل و ایمان منست دل با من ومن با دل ازو درجنگیم هریک گوئیم که آن…
درد و زخم ار زلف تو در چنگ آید
درد و زخم ار زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید گوئیکه به صحرای بهشتم ببرند صحرای بهشت بر دلم تنگ…
دردی داری که بحر را پر دارد
دردی داری که بحر را پر دارد دردی که هزار بحر پر در دارد خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر زانروی که روی…





