چون دید مرا مست بهم برزد دست
چون دید مرا مست بهم برزد دست گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست
چون روز وصال یار ما نیست پدید
چون روز وصال یار ما نیست پدید اندک اندک ز عشق باید ببرید میگفت دلم که این محالست محال سر پیش فکنده زیر لب میخندید
چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد
چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد جان در لب تو چو دیدهٔ میم افتاد نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم در آتش سودای…
چون دیده برفت توتیای تو چه سود
چون دیده برفت توتیای تو چه سود چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو…
چون رنگ بدزدید گل از رخسارش
چون رنگ بدزدید گل از رخسارش آویخت صبا چو رهزنان بردارش بسیار بگفت بلبل و سود نداشت تا بو که صباا به جان دهد زنهارش
چون زرد و نزار دید او رو یک من
چون زرد و نزار دید او رو یک من خونابه روان ز چشم چون جو یک من خندید و به خنده گفت دلجو یک من…
چون زیر افکند در عراق آمیزد
چون زیر افکند در عراق آمیزد دل عقل کند رها ز تن بگریزد من آتشم و چو درد می برخیزم هر آتش را که درد…
چون ساز کند عدم حیات افزائی
چون ساز کند عدم حیات افزائی گیری ز عدم لقمه و خوش میخائی در میرسدت طبق طبق حلواها آنجا نه دکان پدید و نه حلوائی
چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان
چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان هر تیر که جست از آن سخت…
چون شاهد پوشیده خرامان گردد
چون شاهد پوشیده خرامان گردد هر پوشیده ز جامه عریان گردد بس رخت به خیل کاو گروگان گردد گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد
چون شب بر من زنان و گویان آئی
چون شب بر من زنان و گویان آئی در نیم شبی صبح طرب بنمائی زلف شب را گره گره بگشائی چشمت مرسا که سخت بیهمتائی
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد حایی برسد مرد که در هر نفسی بیزحمت چشم دوست دیدن گیرد
چون صورت تو در دل ما بازآید
چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشتهها بازآید
چون کار مسافران دینم کردی
چون کار مسافران دینم کردی حمال امانت یقینم کردی گفتم که ضعیفم و گرانست این بار زورم دادی و آهنینم کردی
چون گشت طلسم جسم آدم چالاک
چون گشت طلسم جسم آدم چالاک با خاک درآمیخته شد گوهر پاک آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک پاکی بر پاک رفت و خاکی…
چون مار ز افسون کسی میپیچم
چون مار ز افسون کسی میپیچم چون طرهٔ جعد یار پیچاپیچم والله که ندانم این چه پیچاپیچست این میدانم که چون نپیچم هیچم
چون مست شوی قرابه بر پای زنی
چون مست شوی قرابه بر پای زنی با دشمن جان خویشتن رای زنی هم باده خوری مها هم نای زنی این طمع مکن که هر…
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی یا حیله کنی ز حیلهٔ ما بجهی یا بازخری تو خویش و مالی بدهی آن به…
چون میدانی که از نکوئی دورم
چون میدانی که از نکوئی دورم گر بگریزم ز نیکوان معذورم او همچو عصا کش است و من نابینا من گام به خود نمیزنم مأمورم
چون نیشکر است این نیت ای نائی
چون نیشکر است این نیت ای نائی شیرین نشود خسرو ما گر نائی هر صبحدم آدم که هر صبحدمی از عالم پیر بردمد برنائی
چون نیستی تو محض اقرار بود
چون نیستی تو محض اقرار بود هستی تو سرمایهٔ انکار بود هرکس که ز نیستی ندارد بوئی کافر میرد اگرچه دیندار بود
چونست به درد دیگران درمانی
چونست به درد دیگران درمانی چون نوبت درد ما رسد درمانی من صبر کنم تا ز همه وامانی آئی بر ما چو حلقه بر درمانی
چونی ای آنکه از جمال فردی
چونی ای آنکه از جمال فردی صدبار ز چو نیم برون آوردی چون دانستم ترا و چونت دیدم بیدانش و بینشم به کلی ویران بردی
چونی که ترش مگر شکربارت نیست
چونی که ترش مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست
چیزیست که در تو بیتو جویان ویست
چیزیست که در تو بیتو جویان ویست در خاک تو دریست که از کان ویست مانندهٔ گوی اسب چوگان ویست آن دارد و آن دارد…
حاجت نبود مستی ما را به شراب
حاجت نبود مستی ما را به شراب یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب بیساقی و بیشاهد و بیمطرب و نی شوریده و…
حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست
حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست یا خوبتر از دیدن رویت کاریست اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی هم پرتو تست…
حاشا که به ماه گویمت میمانی
حاشا که به ماه گویمت میمانی یا چون قد تو سرو بود بستانی مه را لب لعل شکرافشان ز کجاست در سرو کجاست جنبش روحانی
حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست بجز عشق که آنرا نگرد بیزار شوم ز چشم در روز اجل گر عشق رها کند…
حاشا که دلم ز شبنشینی سیر است
حاشا که دلم ز شبنشینی سیر است یا ساقی ما بیمدد و ادبیر است از خواب چو سایه عقلها سر زیر است فردا ز پگه…
حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم
حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم وز بستن پای و رفتن سر ترسیم ما گرم روان دوزخ آشامانیم از گفت و مگوی خلق…
حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک
حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک یا از جز عشق دامنش گردد چاک حاشا که بخفت عاشقی اندر خاک پاکست و کجا رود در آن…
حاشا که کند دل به دگر جا منزل
حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم…
حسنت که همه جهان فسونش بگرفت
حسنت که همه جهان فسونش بگرفت درد حسد حسود چونش بگرفت سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست از بس عاشق که کشت خونش بگرفت
حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن
حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن انکار زیان تست زو کمتر گیر اقرار ترا سود دهد…
حیف است که پیش کر زنی طنبوری
حیف است که پیش کر زنی طنبوری یا یوسف همخانه کنی با کوری یا قند نهی در دو لب رنجوری یا جفت شود مخنثی با…
خاک توام و خدای حق میداند
خاک توام و خدای حق میداند واجب نبود که از منت بستاند ور بستاند دعا گری پیشه کنم تا رحم کند پیش منت بنشاند
خاک قدمت سعادت جان من است
خاک قدمت سعادت جان من است خاک از قدمت همه گل و یاسمن است سر تا قدمت خاک ز تو میرویند زان خاک قدم چه…
خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد
خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد بیکار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانهٔ دل دل دام شد و مرا…
خندید فرح تا بزنی انگشتک
خندید فرح تا بزنی انگشتک گردید قدح تا بزنی انگشتک بنمودت ابروی خود از زیر نقاب چون قوس قزح تا بزنی انگشتک
خائیدن آن لب که چشیدی شکرش
خائیدن آن لب که چشیدی شکرش مالیدن دستی که کشیدی بسرش نگذارد آنکه او به جان و جگرش آب حیوان همی رسد از اثرش
آب حیوان در آب و گل پیدا نیست
آب حیوان در آب و گل پیدا نیست در مهر دلت مهر گسل پیدا نیست چندین خجل از کیست خجل پیدا نیست این راه بزن…
خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب
خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب زیرا ز تو چشم بود پرآتش و آب شد جانب دل دیدددلی چون سیماب شد جانب تن…
احوال من زار حزین میپرسی
احوال من زار حزین میپرسی زین پیش مپرس اگر چنین میپرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا بستین میپرسی
احرام درش گیرد لافرمان کن
احرام درش گیرد لافرمان کن واندر عرفات نیستی جولان کن خواهی که ترا کعبه کند استقبال مائی و منی را به منی قربان کن
آبی که از این دیده چو خون میریزد
آبی که از این دیده چو خون میریزد خونیست بیا ببین که چون میریزد پیداست که خون من چه برداشت کند دل میخورد و دیده…
اجری ده ارواحی و سلطان ابد
اجری ده ارواحی و سلطان ابد گرچه به قلب بهاء دینی و ولد بگذار که ساغر وفا در شکند چون شیشه شکست پای مستان بخلد
آری صنما بهانه خود کم بودت
آری صنما بهانه خود کم بودت تا خواب بیامد و ز ما بر بودت خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت فریاد ز…
از آب حیات دوست بیمار نماند
از آب حیات دوست بیمار نماند در گلبن وصل دوست یک خار نماند گویند درچهایست از دل سوی دل چه جای دریچهای که دیوار نماند
از آتش سودای توام تابی بود
از آتش سودای توام تابی بود در جوی دل از صحبت تو آبی بود آن آب سراب بود و آن آتش برف بگذشت کنون قصه…
از آتش عشق در جهان گرمیها
از آتش عشق در جهان گرمیها وز شیر جفاش در وفا نرمیها زانماه که خورشید از او شرمندهست بیشرم بود مرد چه بیشرمیها
از آتش عشق تو جوانی خیزد
از آتش عشق تو جوانی خیزد در سینه جمالهای جانی خیزد گر میکشیم بکش حلالست ترا کز کشتهٔ دوست زندگانی خیزد
از آب و گلی نیست بنای چو توئی
از آب و گلی نیست بنای چو توئی یارب که چه هاست از برای چو توئی گر نعره زنانی تو برای چو ویی لبیک کنانست…
از آتش عشق دوست تفها بزنید
از آتش عشق دوست تفها بزنید وان آتش را در این علفها بزنید آن چنگ غمش چو پای ما بگرفتست ما را به مثل بر…
از آدمیی دمی بجائی ارزد
از آدمیی دمی بجائی ارزد یک موی کز اوفتد بکانی ارزد هم آدمیی بود که از صحبت او نادیدن او ملک جهانی ارزد
از بانگ سرافیل دمیده است رباب
از بانگ سرافیل دمیده است رباب تا زنده و تازه کرده دلهای کباب آن سوداها که غرقه گشتند و فنا چون ماهیکان برآمدند از تک…
از باد همه پیام او میشنوم
از باد همه پیام او میشنوم وز بلبل مست نام او میشنوم این نقش عجب که دیدهام بر در دل آوازهٔ آن ز بام او…
از آتش عشق سردها گرم شود
از آتش عشق سردها گرم شود وز تابش عشق سنگها نرم شود ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر کز بادهٔ عشق مرد بیشرم شود
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در…
از بسکه برآورد غمت آه از من
از بسکه برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد…
از بسکه به نزدیک توام من دورم
از بسکه به نزدیک توام من دورم وز غایت آمیزش تو مهجورم وز کثرت پیدا شدهگی مستورم وز صحت بسیار چنین رنجورم
از بسکه فساد و ابلهی زاد از من
از بسکه فساد و ابلهی زاد از من در عمر کسی نگشت دلشاد از من من طالب داد و جمله بیداد از من فریاد من…
از بلبل سرمست نوائی شنوم
از بلبل سرمست نوائی شنوم وز باد سماع دلربائی شنوم در آب همه خیال یاری بینم وز گل همه بوی آشنائی شنوم
از بهر تو صد بار ملامت بکشم
از بهر تو صد بار ملامت بکشم گر بشکنم این عهد غرامت بکشم گر عمر وفا کند جفاهای ترا در دل دارم که تا قیامت…
از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
از بسکه دل تو دام حیلت افراخت خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت چون برق گرفت عالمی را…
از جان بشنیدهام نوای غم تو
از جان بشنیدهام نوای غم تو نی خود جانهاست ذرههای غم تو آن صورتها که در درون میآیند تابند چو ذره در هوای غم تو
از تاب تو نی یار و عدو میماند
از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو…
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم وز بندهٔ بندهٔ توام خوش میرم دیوانهٔ آن دو زلف چون زنجیرم مدهوش دو چشم جادوی کشمیرم
از ثور فلک شیر وفا میدوشم
از ثور فلک شیر وفا میدوشم هرچند که از پنجهٔ او بخروشم هرچند که دوش حلقه بد در گوشم امشب به خدا که بهتر است…
از بییاری ظریفتر یاری نیست
از بییاری ظریفتر یاری نیست وز بیکاری لطیفتر کاری نیست هرکس که ز عیاری و حیله ببرید والله که چو او زیرک و عیاری نیست
از جان بگریزم ار ز جان بگریزی
از جان بگریزم ار ز جان بگریزی از دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر…
خود را چو دمی ز یار محرم یابی
خود را چو دمی ز یار محرم یابی در عمر نصیب خویش آن دم یابی زنهار که ضایع نکنی آن دم را زیرا که دگر…
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی گیرم که گناهست گناهی نکنی دل در گل رخسار تو مینالد زار بر آینهٔ دلم تو آهی نکنی
خود راز چنین لطف چه مانع باشیم
خود راز چنین لطف چه مانع باشیم چون صنع حقیم پیش صانع باشیم در مطبخ چرخ کاسهها زریناند حاشا که به آب گرم قانع باشیم
خورشید رخت ز آسمان بیرونست
خورشید رخت ز آسمان بیرونست چون حسن تو کز شرح و بیان بیرونست عشق تو در درون جان من جا دارد وین طرفه که از…
خورشید که باشد که بروی تو رسد
خورشید که باشد که بروی تو رسد یا باد سبک سر که به موی تو رسد عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود دیوانه شود…
خورشید مگر بسته به پیشت میرد
خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به…
خورشید که در خانه بقا می نکند
خورشید که در خانه بقا می نکند میگردد جابجا و جا می نکند آن نرو بجز قصد هوا مینکند میگوید کاصل ما خطا می نکند
خورشید همی زرد شود بر دیوار
خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار گر کار…
خورشید و ستارگان و بدرما اوست
خورشید و ستارگان و بدرما اوست بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست عید…
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهای
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهای خندان بدو لب لعل گزان آمدهای آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست کامروز دگر به قصد جان…
خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی
خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی از باطن خویش شاد باشد صوفی صوفی صاف است غم بر او ننشیند کیخسرو و کیقباد باشد صوفی
خوش میسازی مرا و خوش میسوزی
خوش میسازی مرا و خوش میسوزی خوش پرده همی دری و خوش میدوزی آموختیم جوانی اندر پیری از بخت جوان صلای پیرآموزی
خوش عادت خوش خو که محمد دارد
خوش عادت خوش خو که محمد دارد ما را شب تیره بینوا نگذارد بنوازد آن رباب را تا به سحر ور خواب آید گلوش را…
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست دل نیست که او معتکف کوی تو نیست موی سر چیست جمله سرهای جهان چون مینگرم فدای…
خون دل عاشقان چو جیحون گردد
خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد…
خون دلبر من میان دلداران نیست
خون دلبر من میان دلداران نیست او را چون جهان هلاکت و پایان نیست گر خیرهسری زنخ زند گو میزن معشوق ازین لطیفتر امکان نیست
خیری بنمودی و ولیکن شری
خیری بنمودی و ولیکن شری نرمی و خبیث همچو مار نری صدری و بزرگی و زرت هست ولیک انصاف بده که سخت مادر غری
خیزید که آن یار سعادت برخاست
خیزید که آن یار سعادت برخاست خیزید که از عشق غرامت برخاست خیزید که آن لطیف قامت برخاست خیزید که امروز قیامت برخاست
خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم
خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم بر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم کشتی دو سه ماه بر سر یخ راندیم وقت است برادران…
داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو
داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو وان نرگس مخمورهٔ خمارهٔ تو چندان نمک است در تو دانی پی چیست از بهر ستیزهٔ جگرخوارهٔ تو
دامان جلال تو ز دستم نشود
دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود
دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد تا چند چو اشتران ز…
دانم که برای ما نخفتی همه دوش
دانم که برای ما نخفتی همه دوش بر صفهٔ سرد با یکی بالاپوش آن نیز فراموش نگردد ما را ای بوده عزیزتر تو از دیده…
دانی شب چیست بشنو ای فرزانه
دانی شب چیست بشنو ای فرزانه خلوت کن عاشقان ز هر بیگانه خاصه امشب که با مهم همخانه من مستم و مه عاشق و شب…
دانیکه چه میگوید این بانگ رباب
دانیکه چه میگوید این بانگ رباب اندر پی من بیا و ره را دریاب زیرا به خطا راه بری سوی صواب زیرا به سال ره…
در آتش خویش چون دمی جوش کنم
در آتش خویش چون دمی جوش کنم خواهم که دمی ترا فراموش کنم گیرم جانی که عقل بیهوش کند در جام درآئی و ترا نوش…
دایم ز ولایت علی برخواهم گفت
دایم ز ولایت علی برخواهم گفت چون روح قدس نادعلی خواهم گفت تا روح شود غمی که بر جان منست کل هم و غم سینجلی…
در انجمنی نشسته دیدم دوشش
در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش رخ را به بهانه بر رخش بنهادم یعنی که حدیث میکنم در گوشش
در اصل یکی بد است جان من و تو
در اصل یکی بد است جان من و تو پیدای من و تو و نهان من و تو خامی باشد که گویی آن من و…





