تا گوهر جان در این طبایع افتاد

تا گوهر جان در این طبایع افتاد همسایه شدند با وی این چار فساد زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت همسایهٔ بدخدای کس…

تا مدرسه و مناره ویران نشود

تا مدرسه و مناره ویران نشود اسباب قلندری بسامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود

تا من بزیم پیشه و کارم اینست

تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست

تا مهر نگار باوفایم بگرفت

تا مهر نگار باوفایم بگرفت من بودم و او چو کیمیایم بگرفت او را به هزار دست جویان گشتم او دست دراز کرد و پایم…

تا میرود آن نگار ما میرانیم

تا میرود آن نگار ما میرانیم پیمانه چو پر شود فرو گردانیم چون بگذرد این سر که درین آب و گلست در صبح وصال دولتش…

تا نقش خیال دوست با ماست دلا

تا نقش خیال دوست با ماست دلا ما را هم عمر خود تماشاست دلا وانجا که مراد دل برآرید ای دل یک خار به از…

تا هشیاری به طعم مستی نرسی

تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی تا در غم عشق دوست چون آتش و آب از خود نشوی…

ترکی که دلم شاد کند خندهٔ او

ترکی که دلم شاد کند خندهٔ او دارد به غمم زلف پراکندهٔ او بستد ز من او خطی به آزادی خویش آورد خطی که من…

تقصیر نکرد عشق در خماری

تقصیر نکرد عشق در خماری تقصیر مکن تو ساقی از دلداری از خود گله کن اگر خماری داری تا خشت به آسیا بری خاک آری

تمکین و قرار من که دارد در عشق

تمکین و قرار من که دارد در عشق مستی و خمار من که دارد در عشق من در طلب آب و نگارم چون باد کار…

تنها بمرو که رهزنان بسیارند

تنها بمرو که رهزنان بسیارند یک جان داری و خصم جان بسیارند خصم جان را جان و جهان میخوانی گولان چو تو در این جهان…

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست خشم و سقط و طعنه و صفراش خوشست سر خواستهٔ گر بدهم یا ندهم سر را محلی نیست…

تو آب نی خاک نی تو دگری

تو آب نی خاک نی تو دگری بیرون ز جهان آب و گل در سفری قالب جویست و جان در او آب حیات آنجا که…

تهدید عدو چه بشنود عاشق راست

تهدید عدو چه بشنود عاشق راست میراند خر تیز بدان سو که خداست نتوان به گمان دشمن از دوست برید نتوان به خیالی ز حقیقت…

تو آبی و ما جمله گیاهیم همه

تو آبی و ما جمله گیاهیم همه تو شاهی و ما جمله گدائیم همه گوینده توئی و ما صدائیم همه جوینده توئی چرا نیائیم همه

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم آن کف که به خون عشق آلودستی بر ما میزن که بر…

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد منت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر…

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی نی دانش آن نیست بدین آسانی در دست و تن تو کاله پنهان کرده است ای شحنه چراش زو…

تو توبه مکن که من شکستم توبه

تو توبه مکن که من شکستم توبه هرگز ناید ز جان مستم توبه صدبار و هزاربار بستم توبه خون میگرید ز دست دستم توبه

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست بنما عوض خود عوض جانان چیست گفتی که به صبر آخر ایمان داری ای بندهٔ ایمان بجز او…

تو سیر شدی من نشدم زین مستی

تو سیر شدی من نشدم زین مستی من نیست شدم تو آنچه هستی هستی تا آب ز نا و آسیا می‌ریزد می‌گردد سنگ و می‌زخد…

تو شاه دل منی و شاهی میکن

تو شاه دل منی و شاهی میکن نوشت بادا ظلم سپاهی میکن بر کف داری شراب و جامی که مپرس آن را بده و تو…

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تست

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تست بار سر توبه جمله سرمایهٔ توست بدتر گنهی بپیش تو توبه بود کو آن توبه که لایق پایهٔ تست

تو کان جهانی و جهان نیم جو است

تو کان جهانی و جهان نیم جو است تو اصل جهانی و جهان از تو نو است گر مشعله جهانی و شمع بگیرد عالم بی‌آهن…

توبه کردم ز توبه کردن ای جان

توبه کردم ز توبه کردن ای جان نتوان ز قضا کشید گردن ای جان سوگند بسر می‌نبرم لیک خوش است سوگند به نام دوست خوردن…

تو می‌خندی بهانه‌ای یافته‌ای

تو می‌خندی بهانه‌ای یافته‌ای در خانهٔ خود دام و دغل باخته‌ای ای چشم فراز کرده چون مظلومان در حیله و مکر موی بشکافته‌ای

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود تو غرق زیانی و زیانت همه سود گوئیکه مرا نیست بجز خاک بدست ای بر سر خاک…

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی عشقت بشنید از من به این ممتحنی از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت می‌سوخت مرا که توبه دیگر نکنی

توبه کردم که تا جانم برجاست

توبه کردم که تا جانم برجاست من کج نروم نگردم از سیرت راست چندانکه نظر همی کنم از چپ و راست جمله چپ و راست…

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید

تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید آن پوست نگر که مغزها را بخلید و آن پرده نگر که…

جان باز که وصل او به دستان ندهند

جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از قدح شرع به مستان ندهند آنجا که مجردان بهم می‌نوشند یک جرعه به خویشتن‌پرستان ندهند

توبه که دل خویش چو آهن کرده است

توبه که دل خویش چو آهن کرده است در کشتن بنده چشم روشن کرده است چون زلف تو هرچند شکن در شکنست با توبه همان…

جامی که بگیرم میش انوار بود

جامی که بگیرم میش انوار بود بینی که بگویم همه اسرار بود در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من بی‌پرده مرا ضیاء دلدار بود

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز…

جان جانی بیا میان جان باش

جان جانی بیا میان جان باش چون عقل و خرد تاج سر مردان باش تو دولت و بخت همه ای در دو جهان چون دولت…

جان چو سمندرم نگاری دارد

جان چو سمندرم نگاری دارد در آتش او چه خوش قراری دارد زان بادهٔ لبهاش بگردان ساقی کز وی سر من عجب خماری دارد

جان دید ز جانان ازل دمسازی

جان دید ز جانان ازل دمسازی می‌خواهد کز من ببرد هنبازی این بازیها که جان برون آورده است ما را به خود تمام بازی بازی

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی این ملک کسی نیافت از تنگ دلی حق می‌طلبی و…

جان را جستم ببحر مرجان آمد

جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم پنهان آمد اندر دل تاریک به راه باریک رفتم رفتم یکی بیابان آمد

جان روز چو مار است به شب چون ماهی

جان روز چو مار است به شب چون ماهی بنگر که تو با کدام جان همراهی گه با هاروت ساحر اندر چاهی گه در دل…

جان روی به عالم همایون آورد

جان روی به عالم همایون آورد وز چون و چگونه دل به بیچون آورد آن راز که تاکنون همی بود نهان از زیر هزار پرده…

جان کیست که او بدیده کار تو کند

جان کیست که او بدیده کار تو کند یا دیده و دل که او شکار تو کند گر از سر گور من برآید خاری آن…

جان و سر آن یار که او پرده‌در است

جان و سر آن یار که او پرده‌در است این حلقهٔ در بزن که در پرده‌در است گر پرده‌در است یار و گر پرده‌در است…

جان محرم درگاه همی باید برد

جان محرم درگاه همی باید برد دل پر غم و پر آه همی باید برد از خویش به ما راه نیابی هرگز از ما سوی…

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا ای مکر در آموخته هرجائی را یک مکر برای من…

جانا تبش عشق به غایت برسید

جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید

جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی

جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی با جز تو دگر یار شوم نی نی نی در باغ وصالت چو همه گل بینم سرگشته…

جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است

جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است رنج دل و تاب تن و سوز جگر است از هرچه خورند کم شود جز غم تو…

جانرا که در این خانه وثاقش دادم

جانرا که در این خانه وثاقش دادم دل پیش تو بود من نفاقش دادم چون چند گهی نشست کدبانوی جان عشق تو رسید و سه…

جانم بر آن جان جهان رو کرده است

جانم بر آن جان جهان رو کرده است هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است ما را ملک‌العرش چنین خو کرده است کار او…

جانم بر آن قوم که جانند ایشان

جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل بجز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه‌ایم…

جانم دارد ز عشق جان‌افزائی

جانم دارد ز عشق جان‌افزائی از سوداها لطیفتر سودائی وز شهر تنم چو لولیان آواره است هر روز به منزلی و هر شب جائی

جانم ز طرب چون شکر انباشته‌ای

جانم ز طرب چون شکر انباشته‌ای چون برگ گل اندر شکرم داشته‌ای امروز مرا خنده فرو می‌گیرد تا در دهنم چه خنده‌ها کاشته‌ای

جانهاست همه جانوران را جز جان

جانهاست همه جانوران را جز جان نانهاست همه نان طلبان را جز نان هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی آن را بدل و…

جانم ز هواهای تو یادی دارد

جانم ز هواهای تو یادی دارد بیرون ز مرادها مرادی دارد بر باد دهم خویش در این بادهٔ عشق کاین باده ز سودای تو بادی…

جانی که به راه عشق تو در خطر است

جانی که به راه عشق تو در خطر است بس دیده ز جاهلی بر او نوحه‌گر است حاصل چشمی که بیندش نشناسد کو را بر…

جانی دارم لجوج و سرمست و فضول

جانی دارم لجوج و سرمست و فضول وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول از من سوی یار من رسولست خدای وز یار بسوی من…

جانی که حریف بود بیگانه شده است

جانی که حریف بود بیگانه شده است عقلی که طبیب بود دیوانه شده است شاهان همه گنجها بویرانه نهند ویرانهٔ ما ز گنج ویرانه شده…

جانی که در او دو صد جهان میدانم

جانی که در او دو صد جهان میدانم گوئیکه فلانست و فلان میدانم او شاهد حضرتست و حق نیک غیور هر چشم که بسته گشت…

جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است

جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است وز شیره و باغ آن نکورو خورده‌است آن باغ گلوی جان بگیرد گوید خونش ریزم که…

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است خود معدن کیمیاست خاک از کف تو…

جانیست غذای او غم و اندیشه

جانیست غذای او غم و اندیشه جانی دگر است همچو شیر بیشه اندیشه چو تیشه است گزافه مندیش هان تا نزنی تو پای خود را…

جانیکه در او از تو خیالی باشد

جانیکه در او از تو خیالی باشد کی آن جان را نقل و زوالی باشد مه در نقصان گرچه هلالی باشد نقصان وی آغاز کمالی…

جائیکه در او چون نگاری باشد

جائیکه در او چون نگاری باشد کفر است که آنجای قراری باشد عقلی که ترا بیند و از سر نرود سر کوفته به که زشت…

جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن

جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن آنرا بنگر از این و آن یاد مکن گر جان داری از این جهان یاد مکن مستی خواهی ز…

جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند

جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند جان را ز حلاوت ازل هوش نماند بی‌رنگی عشق رنگها را آمیخت وز قالب بی‌رنگ فراموش نماند

جز جام جلالت اجل نوش مکن

جز جام جلالت اجل نوش مکن جز نغمهٔ عشق کبریا گوش مکن در کان عقیق فقر عشرت نقد است می می‌خور و قصهٔ پرندوش مکن

جز صحبت عاشقان و مستان مپسند

جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفه‌ات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند

جودت همه آن کند که دریا نکند

جودت همه آن کند که دریا نکند این دم کرمت وعده به فردا نکند حاجت نبود از تو تقاضا کردن کز شمس کسی نور تقاضا…

جز عشق نبود هیچ دمساز مرا

جز عشق نبود هیچ دمساز مرا نی اول و نی آخهر و آغاز مرا جان میدهد از درونه آواز مرا کی کاهل راه عشق درباز…

جوزی که درونش مغز شیرین باشد

جوزی که درونش مغز شیرین باشد درجی که در او در خوش آیین باشد چندین ز حسد شکستن آن مطلب گر بشکنیش هزار چندین باشد

چشم تو ز روزگار خونریزتر است

چشم تو ز روزگار خونریزتر است تیر مژهٔ تو از سنان تیزتر است رازی که بگفته‌ای بگوشم واگوی زانروی که گوش من گرانخیزتر است

چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی

چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی گر دلبندی هزار خون کردستی از پای درآمد دل و دل پای نداشت از دست کسی که او ندارد…

چشم تو هزار سحر مطلق دارد

چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست از کفر نگر که دین…

چشمان خمار و روی رخشان داری

چشمان خمار و روی رخشان داری کان گوهر و لعل بدخشان داری گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری گل را ز جمال خود تو…

چشم مستت ز عادت خماری

چشم مستت ز عادت خماری افغان که نهاد رسم تنها خواری چون می مددیست ای بخیلیت چراست می می نخوری و شیره می‌افشاری

چشمت صنما هزار دلدار کشد

چشمت صنما هزار دلدار کشد آن نالهٔ زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بردار کنند آن نرگس بیدار تو بیدار کشد

چشمی دارم همه پر از صورت دوست

چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به…

چشمی که نظر بدان گل و لاله کند

چشمی که نظر بدان گل و لاله کند این گنبد چرخ را پر از ناله کند میهای هزارساله هرگز نکنند دیوانگیی که عشق یکساله کند

چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من

چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من ای خوی تو آزردن پیوستهٔ من من صبر کنم ولیک ننگت نبود یک روز تو از…

چندانکه به کار خود فرو می‌بینم

چندانکه به کار خود فرو می‌بینم بی‌دیده‌گی خویش نکو می‌بینم با زحمت چشم خود چه خواهم کردن اکنون که جهان به چشم او می‌بینم

چندان گفتی که از بیان بگذشتی

چندان گفتی که از بیان بگذشتی چندان گشتی بگرد آن کان گشتی کشتی سخن در آب چندان راندی نی تخته بماند نی تو و نی…

چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست

چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانه‌ای همی زد شبها است کیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمی‌آید راست

چون آتش میشود عذارش به سخن

چون آتش میشود عذارش به سخن خون می‌چکد از چشم خمارش به سخن چون می‌برود صبر و قرارش به سخن ای عشق سخن بخش درآرش…

چو نزود نبشته بود حق فرقت ما

چو نزود نبشته بود حق فرقت ما از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما گر بد بودیم رستی از زحمت ما ور نیک…

چون از رخ یار دور گشتم به بهار

چون از رخ یار دور گشتم به بهار با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار از باغ بجای سبزه گو خار بروی وز…

چون آمده‌ای در این بیابان حاصل

چون آمده‌ای در این بیابان حاصل چون بیخبران مباش از خود غافل گامی میزن به قدر طاقت منشین کاسودهٔ خفته دیر یابد منزل

چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر

چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر چون باده ز جام تست مستی خوشتر در هستی عشق تو چنین نیست شدم کان نیستی از هزار هستی…

چون بدنامی بروزگاری افتد

چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد

چون بنده نه‌ای ندای شاهی میزن

چون بنده نه‌ای ندای شاهی میزن تیر نظر آنچنانکه خواهی میزن چون از خود و غیر خود مسلم گشتی بی‌خود بنشین کوس الهی میزن

چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو

چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو خودبین گردی ز یار دیرینهٔ تو بی‌آینه روی خویش نتوان دیدن در یاد نگر که اوست آئینه…

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم اینک کمر خدمت تو بربندیم بسیار گریستیم و هجران خندید وقت است که او بگرید و ما خندیم

چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من

چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من چون می به قوام خود رسیدم ز تو من نی نی غلطم که تو می و من…

چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی

چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من میدانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده‌ای جوابم تو…

چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ

چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ وز پردهٔ عشاق برآرم آهنگ گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ در خدمت تو بیایم اینک من…

چون دانستم که عشق پیوست منست

چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست

چون خار بکاری رخ گل می‌خاری

چون خار بکاری رخ گل می‌خاری تا گل ناری بر ندهد گلناری فعل تو چو تخم و این جهان طاهون است تا خشت بر آسیا…

چون خمر تو در ساغر ما در ریزند

چون خمر تو در ساغر ما در ریزند پنهان شدگان این جهان برخیزند هم امت پرهیز ز ما پرهیزند هم اهل خرابات ز ما بگریزند

چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل

چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل خود را به قدم ز غیر او خالی کن…

چون دید رخ زرد من آن شهره نگار

چون دید رخ زرد من آن شهره نگار گفتا که دگر به وصلم امید مدار زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار تو رنگ…