بویت آمد گریز را روی نماند
بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدانسوی نماند از بوی تو رنگ و بوی مامید زدند تا کار چنان شد که…
بوئی ز تو و گل معطر نی نی
بوئی ز تو و گل معطر نی نی با دیدنت آفتاب و اختر نی نی گوئی که شب است سوی روزن بنگر گر تو بروی…
بیآتش عشق تو تو نخوردم آبی
بیآتش عشق تو تو نخوردم آبی بینقش خیال تو ندیدم آبی در آب تو کوست چون شراب نابی مینالم و میگردم چون دولابی
بیتو جانا قرار نتوانم کرد
بیتو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من شود زبان هر موئی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد
بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد بیجان جهان جان و جهان تنگ آمد چون صحبت دوست صیقل جان و دلست در جان گیرش که رافع…
بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد
بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد رختی که نداشتیم سیلاب ببرد نیک و بد زهد و پارسائیرا مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد
بیجام در این دور شرابست شراب
بیجام در این دور شرابست شراب بیدود در این سینه کبابست کباب فریاد رباب عشق از زحمهٔ او است زنهار مگو همین ربابست رباب
بیچاره دل سوختهٔ محنت کش
بیچاره دل سوختهٔ محنت کش در آتش عشق تو همی سوزد خوش عشقت به من سوخته دل گرم افتاد آری همه در سوخته افتد آتش
بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری
بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری گر سر کشی از صفات با دردسری ای آینهای که قابل خیر وشری زان عکس ترا چه غم که…
بیجهد به عالم معانی نرسی
بیجهد به عالم معانی نرسی زنده به حیات جاودانی نرسی تا همچو خلیل آتش اندر نشوی چون خضر به آب زندگانی نرسی
بیخود باشی هزار رحمت بینی
بیخود باشی هزار رحمت بینی با خود باشی هزار زحمت بینی همچون فرعون ریش را شانه مکن گر شانه کنی سزای سبلت بینی
بیدار شو ای دل که جهان میگذرد
بیدار شو ای دل که جهان میگذرد وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد در منزل تن مخسب و غافل منشین کز منزل عمر کاروان میگذرد
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست کاین عشق گرفتاری بیهیچ دواست درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست در عشق حقیقی نه وفا و نه…
بیدف بر ما میا که ما در سوریم
بیدف بر ما میا که ما در سوریم برخیز و دهل بزن که ما منصوریم مستیم نه مست بادهٔ انگوریم از هرچه خیال کردهای ما…
بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست
بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست جان باید داد و دل بشکرانهٔ جان آنرا که تمنای چنین…
بیرون ز تن و جان و روان درویش است
بیرون ز تن و جان و روان درویش است برتر ز زمین و آسمان درویش است مقصود خدا نبود بس خلق جهان مقصود خدا از…
بیدیده اگر راه روی عین خطاست
بیدیده اگر راه روی عین خطاست بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست در صومعه و مدرسه از راه مجاز آنرا که نه جا است…
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست در معرفتش همین قدر دانم ما سایه اوئیم و جهان سایه…
بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من
بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من سرمست همی شدیم روزی به چمن عمریست که من در آرزوی آنم کان عهد به…
بیزارم از آن آب که آتش نشود
بیزارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود
بیرون نگری صورت انسان بینی
بیرون نگری صورت انسان بینی خلقی عجب از روم و خراسان بینی فرمود که ارجعی رجوع آن باشد بنگر به درون که بجز انسان بینی
بیرون ز دو کون من مرادی دارم
بیرون ز دو کون من مرادی دارم بیشادیها روان شادی دارم بگشای بخنده آن لبان خود را زیرا ز گشاد آن گشادی دارم
بیطاعت دین بهشت رحمان مطلب
بیطاعت دین بهشت رحمان مطلب بیخاتم حق ملک سلیمان مطلب چون عاقبت کار اجل خواهد بود آزار دل هیچ مسلمان مطلب
بیزارم از آن لعل که پیروزه بود
بیزارم از آن لعل که پیروزه بود بیزارم از آن عشق که سه روزه بود بیزارم از آن ملک که دریوزه بود بیزارم از آن…
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود بیعشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بیجنبش عشق در مکنون نشود
بیکار شدم ای غم عشقت کارم
بیکار شدم ای غم عشقت کارم در بیکاری تخم وفا میکارم من صورت وصل میتراشم شب و روز با خاطر چون تیشه مگر نجارم
بیکار مشین درآ درآمیز شتاب
بیکار مشین درآ درآمیز شتاب بیکار بدن به خور برد یا سوی خواب از اهل سماع میرسد بانک رباب آن حلقهٔ ذاهل شدگانرا دریاب
بیگانه مگیرید مرا زین کویم
بیگانه مگیرید مرا زین کویم در کوی شما خانهٔ خود میجویم دشمن نیم ارچند که دشمن رویم اصلم ترکست اگرچه هندی گویم
بیگانه شوی ز صحبت بیگانه
بیگانه شوی ز صحبت بیگانه بشنو سخن راست از این دیوانه صد خانه پر از شهد کنی چون زنبور گر زانکه جدا کنی ز اینان…
بیگاه شد و دل نرهید از ناله
بیگاه شد و دل نرهید از ناله روزی نتوان گفت غم صد ساله ای جان جهان غصهٔ بیگاه شدن آنکس داند که گم شدش گوساله
بیگاه شد وز بیگهی من شادم
بیگاه شد وز بیگهی من شادم امشب قنق است یار فرخزادم روز و شب دیگر است در عشق مرا من زین شب و زین روز…
بیگاه شده است لیک مر سیران را
بیگاه شده است لیک مر سیران را سیری نبود بجز که ادبیران را چه روز و چه شب چه صبح دلیران را چه گرگ و…
بیمن به زبان من سخن میآید
بیمن به زبان من سخن میآید من بیخبرم از آنکه میفرماید زهر و شکر آرزوی من میآید ز آینده که داند چه کرا میشاید
بیمارم و غم در امتحانم دارد
بیمارم و غم در امتحانم دارد اما غم او تر و جوانم دارد این طرفه نگر که هرچه در رنجوری بیرون ز غمش خورم زیانم…
بییار نماند هرکه با یار بساخت
بییار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید گل بوی از آن یافت…
بینام و نشان چون دل و جانم کردی
بینام و نشان چون دل و جانم کردی بیکیف طرب دست زنانم کردی گفتم به کجا روم که جان را جانیست بیجا و روان همچو…
بییاری تو دل بسوی یار نشد
بییاری تو دل بسوی یار نشد تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد هرچیز که بسیار شود خار شود غمهای تو بسیار شد و خوار شد
پای تو گرفتهام ندارم ز تو دست
پای تو گرفتهام ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر…
پالوده شوی در طلب پالودن
پالوده شوی در طلب پالودن فرسوده شوید در هوس فرسودن تا لذت پالودنتان شرح دهد ور نیست چگونه هست خواهد بودن
پر از عیسی است این جهان مالامال
پر از عیسی است این جهان مالامال کی گنجد در جهان قماش دجال شورابهٔ تلخ تیره دل کی گنجد چون مشک جهان پر است از…
پائی که همی رفت به شبستان سر مست
پائی که همی رفت به شبستان سر مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست…
پران باشی چو در صف یارانی
پران باشی چو در صف یارانی پری باشی سقط چو بی ایشانی تا پرانی تو حاکمی بر سر آن چون پر گشتی ز باد سرگردانی
پرسید مهم که چشم تو مه را دید
پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه میپرسید گفتا که ز ماه عید میپرسم من گفتم که…
پرسیدم از آن کسی که برهان داند
پرسیدم از آن کسی که برهان داند کان کیست که او حقیقت جان داند خوش خوش به جواب گفت کای سودائی این منطق طیر است…
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا تن خرقه و اندر او دل ما صوفی عالم همه…
پیران خرابات غمت بسیارند
پیران خرابات غمت بسیارند چون چشم تو هم خفته و هم بیدارند بفرست شراب کاندلشدگان نه مست حقیقتند و نی هشیارند
پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست
پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست غم نیستکه آثار جنون در رگ…
پیموده شدم ز راه تو پیمودن
پیموده شدم ز راه تو پیمودن فرسوده شدم ز عشق تو فرسودن نی روز بخوردن و نه شب بغنودن ای دوستی تو دشمن خود بودن
پیش آی خیال او که شوری داری
پیش آی خیال او که شوری داری بر دیدهٔ من نشین که نوری داری در طالع خود ز زهره سوری داری در سینه چو داود…
پیوسته مها عزم سفر میداری
پیوسته مها عزم سفر میداری چون چرخ مرا زیر و زبر میداری شیری و منم شکار در پنجهٔ تو دل خوردئی و قصد جگر میداری
پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد جان و دل عاشقان ز تو شادان باد آنکس که ترا بیند و شادی نکند سر زیر و…
تا آتش و آب عشق بشناختهام
تا آتش و آب عشق بشناختهام در آتش دل چو آب بگداختهام مانند رباب دل بپرداختهام تا زخمهٔ زخم عشق خوش ساختهام
پیوسته مرید حق شو و باقی باش
پیوسته مرید حق شو و باقی باش مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش چون باده بجوش در خم قالب خویش وانگاه به خود حریف…
تا از تو جدا شده است آغوش مرا
تا از تو جدا شده است آغوش مرا از گریه کسی ندیده خاموش مرا در جان و دل و دید فراموش نهای از بهر خدا…
تا این فلک آینهگون بر کار است
تا این فلک آینهگون بر کار است اندریم عشق موج خون در کار است روزی آید برون و روزی ناید اما شب و روز اندرون…
تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
تا با تو ز هستی تو هستی باقیست ایمن منشین که بتپرستی باقیست گیرم بت پندار شکستی آخر آن بت که ز پندار برستی باقیست
تا با تو بوم نخسبم از یاریها
تا با تو بوم نخسبم از یاریها تا بیتو بوم نخسبم از زاریها سبحانالله که هردو شب بیدارم توفرق نگر میان بیداریها
تا با خودی دوری ارچه هستی با من
تا با خودی دوری ارچه هستی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر…
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که…
تا بتوانی مدام میباش به ذکر
تا بتوانی مدام میباش به ذکر کز ذکر ترا راه نمایند به فکر محرم چو شدی در حرم اجلالش بینی به یقین جمال معشوقهٔ بکر
تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش
تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش چون پوشیدی ز هر بلائی مخروش در جامه همی سوز و همی باش خموش کاخر ز پس نیش بود…
تا بنده ز خود فانی مطلق نشود
تا بنده ز خود فانی مطلق نشود توحید به نزد او محقق نشود توحید حلول نیست نابودن تست ورنه به گزاف باطلی حق نشود
تا پردهٔ عاشقانه بشناختهایم
تا پردهٔ عاشقانه بشناختهایم از روی طرب پرده برانداختیم با مطرب عشق چنگ خود در زدهایم همچون دف و نای هردو در ساختهایم
تا ترک دل خویش نگیری ندهم
تا ترک دل خویش نگیری ندهم وانچت گفتم تا نپذیری ندهم حیلت بگذار و خویشتن مرده مساز جان و سر تو که تا نمیری ندهم
تا تن نبری دور زمانم کشته است
تا تن نبری دور زمانم کشته است آن چشمهٔ آب حیوانم کشته است او نیست عجب که دشمن جانش کشت من بوالعجبم که جان جانم…
تا جان دارم بندهٔ مرجان توام
تا جان دارم بندهٔ مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان…
تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد
تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین آنگه…
تا چند از این غرور بسیار ترا
تا چند از این غرور بسیار ترا تا کی ز خیال هر نمودار ترا سبحانالله که از تو کاری عجب است تو هیچ نه و…
تا چند بهر زه چون غباری گردم
تا چند بهر زه چون غباری گردم گه بر سر که گه سوی غاری گردم تا چند چو طفل بر نگاری گردم یک چند گهی…
تا چند ز جان مستمند اندیشی
تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پرگزند اندیشی آنچه از تو ستد همین کالبد است یک مزبله گو مباش چند اندیشی
تا چند چو دف دست ستمهات خورم
تا چند چو دف دست ستمهات خورم یا همچو رباب زخم غمهات خورم گفتی که چو چنگ در برت بنوازم من نای تو نیستم که…
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار تا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار تا چند دوی از پی نان و دینار ای کافر و کافر…
تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست
تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست صوفی به مثال ذرهها رقصانست گویند که این وسوسهٔ شیطانست شیطان لطیف است و حیات جانست
تا حاصل دردم سبب درمان گشت
تا حاصل دردم سبب درمان گشت پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت جان و دل و تن حجاب ره بود کنون تن دل شد…
تا خواستهام از تو ترا خواستهام
تا خواستهام از تو ترا خواستهام از عشق تو خوان عشق آراستهام خوابی دیدم و دوش فراموشم شد این میدانم که مست برخاستهام
تا خاک قدوم هر مقدم نشوی
تا خاک قدوم هر مقدم نشوی سالار سپاه نفس و آدم نشوی تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محروم و…
تا در دل من صورت آن رشک پریست
تا در دل من صورت آن رشک پریست دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست والله که بجز شاد نمیدانم زیست غم میشنوم ولی نمیدانم…
تا در دل من عشق تو اندوخته شد
تا در دل من عشق تو اندوخته شد جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد شعر…
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی
تا درد نیابی تو به درمان نرسی
تا درد نیابی تو به درمان نرسی تا جان ندهی به وصل جانان نرسی تا همچو خلیل اندر آتش نروی چون خضر به سرچشمهٔ حیوان…
تا در طلب مات همی کام بود
تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر…
تا رهبر تو طبع بدآموز بود
تا رهبر تو طبع بدآموز بود بخت تو مپندار که پیروز بود تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه ترسم که چو بیدار شوی…
تا در نزنی بهر چه داری آتش
تا در نزنی بهر چه داری آتش هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش عیاران را ز آتش آمد مفرش عیار نهای ز عاشقان پا درکش
تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه
تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه روزی شنوی کز غم عشقت ایماه گویند بشد فلان که انالله
تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم
تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم روباه بدم ز فر تو شیر شدم ای پای نهاده بر سر خلق ز کبر این نیز…
تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم
تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم چون زلف بس جمع و پراکنده شدیم ارواح ترا سجدهکنان میگویند چون پیش تو مردیم همه…
تا روی تو قبلهام شد ای جان جهان
تا روی تو قبلهام شد ای جان جهان نز کعبه خبر دارم و نز قبلهٔ نشان با روی تو رو به قبله کردن نتوان کاین…
تا سر نشود یقین که سرکش نشود
تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود
تا شب میگو که روز ما را شب نیست
تا شب میگو که روز ما را شب نیست در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست عشق آن بحریست کش کران ولب نیست بس…
تا شمع تو افروخت پروانه شدم
تا شمع تو افروخت پروانه شدم با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم در روی تو بیقرار شد مردم چشم یعنی که پری دیدم و…
تا ظن نبری که از تو بگریختهام
تا ظن نبری که از تو بگریختهام یا با دگری جز تو درآمیختهام بر بسته نیم ز اصل انگیختهام چون سیل به بحر یار درریختهام
تا ظن نبری که از غمانت رستم
تا ظن نبری که از غمانت رستم یا بیتو صبور گشتم و بنشستم من شربت عشق تو چنان خوردستم کز روز ازل تا با بد…
تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
تا ظن نبری که این زمین بیهوشست بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست چون دیک هزار کف بسر میآرد تا خلق ندانند که او در…
تا ظن نبری که من دوئی میبینم
تا ظن نبری که من دوئی میبینم هر لحظه فتوحی بنوی میبینم جان و دل من جمله توئی میدانم چشم و سر من جمله توئی…
تا ظن نبری که من کمت میبینم
تا ظن نبری که من کمت میبینم بیزحمت دیده هر دمت میبینم در وهم نیاید و صفت نتوان کرد آن شادیها که از غمت میبینم
تا عشق آن روی پریزاد شوی
تا عشق آن روی پریزاد شوی وانگه هردم چو خاک برباد شوی دانم که در آتشی و بگذاشتمت باشد که در این واقعه استاد شوی
تا عرش ز سودای رخش ولولههاست
تا عرش ز سودای رخش ولولههاست در سینه ز بازار رخش غلغلههاست از بادهٔ او بر کف جان بلبلههاست در گردن دل ز زلف او…
تا عشق ترا است این شکرخائیها
تا عشق ترا است این شکرخائیها هر روز تو گوش دار صفرائیها کارت همه شب شراب پیمائیها مکر و دغل و خصومت افزائیها
تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم
تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم والله که به انگبین کس نندیشم ور بیبرگی به مرگ مالد گوشم آزادی را به بندگی نفروشم
تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما
تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما ما چارهگریم و عشق بیچاره ما جان کیست کمینه طفل گهوارهٔ ما دل کیست یکی غریب آوارهٔ ما





