ای عشق تو در جان کسی و آن کس من
ای عشق تو در جان کسی و آن کس من ای درد تو درمان کسی و آن کس من گوئی بینم لب ترا چون لب…
ای عشرت نیست گشته هستک شدهای
ای عشرت نیست گشته هستک شدهای وی عابد پیر بتپرستک شدهای غم نیست اگرچه تنگدستک شدهای از کوزهٔ سر فراخ مستک شدهای
ای عشق تو عین عالم حیرانی
ای عشق تو عین عالم حیرانی سرمایهٔ سودای تو سرگردانی حال من دلسوخته تا کی پرسی چون میدانم که به ز من میدانی
ای عشق توم ان عذابی لشدید
ای عشق توم ان عذابی لشدید ای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید شب آمد و جمله خلق را خواب ببرد کو خواب من…
ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر
ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر آتش به من اندر زن کاتش خوشتر هر شش جهت از عشق خوشآباد شدست با این…
ای عشق که جانها اثر جان تواند
ای عشق که جانها اثر جان تواند ای عشق که نمکها ز نمکدان تواند ای عشق که زرها همه از کان تواند پوشیده توئی و…
ای عقل برو که عاقل اینجا نیست
ای عقل برو که عاقل اینجا نیست گر موی شوی موی ترا گنجانیست روز آمد و روز هر چراغی که فروخت در شعلهٔ آفتاب جز…
ای عشق که هستی به یقین معشوقم
ای عشق که هستی به یقین معشوقم تو خالق مطلقی و من مخلوقم بر کوری منکران که بدخواهانند بالا ببرم بلند تا عیوقم
ای قاصد جان من به جان میارزی
ای قاصد جان من به جان میارزی جان خود چه بود هر دو جهان میارزی این عالم کهنه آن ندارد بیتو آن از تو ذلب…
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و…
ای کاش که من بدانمی کیستمی
ای کاش که من بدانمی کیستمی در دایرهٔ حیات با چیستمی گر پنبهٔ غفلتم نبودی در گوش بر خود به هزار دیده بگریستمی
ای قوم که برتر از مه و مهتابید
ای قوم که برتر از مه و مهتابید از هستی آب و گل چرا میتابید ای اهل خرابات که در غرقابید خیزید که روز و…
ای کان العباد ما اهواه
ای کان العباد ما اهواه ما یذکرنا فکیف ما ینساه قدر ان به القلوب والافواه قد احسن لا اله الا الله
ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست
ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست وز دولت تو کیست که او همچو منست برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز…
ای کرده به پنج شمع روشن هر شش
ای کرده به پنج شمع روشن هر شش ای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش تا چند چو الحمد مرا میخوانی همچون بقره بگیر…
ای کرده ز گل دستک من پایک من
ای کرده ز گل دستک من پایک من بنهاده چراغ عقل من را یک من نالان به تو این جای شکر خایک من اندر بر…
ای کمتر مهمانیت آب گرمی
ای کمتر مهمانیت آب گرمی کز لذت آن مست شود بیشرمی ای خالق گردون به خودم مهمان کن گردون به کجا برد به آب گرمی
ای کوران را به لطف ره بین کرده
ای کوران را به لطف ره بین کرده وی گبران را پیشرو دین کرده درویشان را به ملک خسرو کرده وی خسرو را بردهٔ شیرین…
ای گل تو ز لطف گلستان میخندی
ای گل تو ز لطف گلستان میخندی یا از دم عشق بلبلان میخندی یا در رخ معشوق نهان میخندی چیزیت بدو ماند از آن میخندی
ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان
ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان لرزان ز فراق تو دلیران جهان با چشم تو آهوان چه دارند به دست ای زلف تو پایبند شیران…
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش وی زلف پریشان مشو از شانهٔ خویش وی مرغ متاب روی از دانهٔ خویش ای خانه خدا درآی…
ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری
ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری ابروی کمان و تیر مژگان داری خورشید جبین و چهرهٔ همچون ماه می گون لبی و چشم چو…
ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید
ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید آن یار به خشم رفته را باز آرید یک جان نبرید دل اگر سخت کند یک سر نبرید پای…
ای لعل و عقیق و در و دریا و درست
ای لعل و عقیق و در و دریا و درست فارغ از جای و پای بر جا و درست ای خواجهٔ روح و روحافزا و…
ای ماه اگرچه روشن و پرنوری
ای ماه اگرچه روشن و پرنوری از روشنی روی بت من دوری وی نرگس اگرچه تازه و مخموری رو چشم بتم ندیدهای معذوری
ای لعل لبت معدن شکر چیدن
ای لعل لبت معدن شکر چیدن وز چشم تو نور نامصور دیدن مه گردانست و برک که گردانست فرقست بسی میان هر گردیدن
ای ماه برآمدی و تابان گشتی
ای ماه برآمدی و تابان گشتی گرد فلک خویش خرامان گشتی چون دانستی برابر جان گشتی ناگاه فروشدی پنهان گشتی
ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب
ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب در دور درآ چو چرخ دوار مخسب بیداری ما چراغ عالم باشد یک شب تو چراغ را نگهدار…
ای مرد سماع معده را خالی دار
ای مرد سماع معده را خالی دار زیرا چو تهیست نی کند نالهٔ زار چون پر کردی شکم ز لوت بسیار خالی مانی ز دلبر…
ای ماه لطیف جانفزا خرمن من
ای ماه لطیف جانفزا خرمن من وی ماه فرو کرده سر از روزن من ای گلشن جان و دیدهٔ روشن من کی بینمت آویخته بر…
ای ماه چو ابر بس گرستم بیتو
ای ماه چو ابر بس گرستم بیتو در مه به نشاط ننگریستم بیتو برخاستم از جان تو نشستم بیتو وز شرم به مردم چو نرستم…
ای مرغ عجب که صید تو شیرانند
ای مرغ عجب که صید تو شیرانند گمگشتهٔ سودای تو جان سیرانند خرم زی و آسوده که این شهر از تو زیران ز بران و…
ای مجمع دل راه پراکنده مزن
ای مجمع دل راه پراکنده مزن زان زخمه پریشان چو دل بنده مزن ای دل لب خود را که زند لاف بقا جز بر لب…
ای مشفق فرزند دو بیتی میگو
ای مشفق فرزند دو بیتی میگو هردم جهت پند دو بیتی میگو در فرقت و پیوند دو بیتی میگو در عین غزل چند دو بیتی…
ای مفخر و سلطان همه دلداران
ای مفخر و سلطان همه دلداران جالینوسی برای این بیماران روز باران بگلشنت جمع شویم شیرین باشند روز باران یاران
ای موسی ما به طور سینا رفتی
ای موسی ما به طور سینا رفتی وز ظاهر ما و باطن ما رفتی تو سرد نگشتهای از آن گرمیها چون سرد شوی که سوی…
ای مونس روزگار چونی بی من
ای مونس روزگار چونی بی من ای همدم غمگسار چونی بی من من با رخ چون خزان خرابم بیتو تو با رخ چون بهار چونی…
ای نالهٔ عشق تو رباب دل من
ای نالهٔ عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که میپرسیدی یا بیتو و لیک در خراب…
ای نرگس بیچشم و دهن حیرانی
ای نرگس بیچشم و دهن حیرانی در روی عروسان چمن حیرانی نی در غلطم تو با عروسان چمن ز اندیشهٔ پوشیدهٔ من حیرانی
ای میر ملیحان و مهان شیی الله
ای میر ملیحان و مهان شیی الله وی راحت و آرامش جان شیی الله ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو میگوید خورشید جهان…
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی وی آینهٔ جمال شاهی که توئی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه…
ای نرگس پر خواب ربودی خوابم
ای نرگس پر خواب ربودی خوابم وی لالهٔ سیراب ببردی آبم ای سنبل پرتاب ز تو درتابم ای گوهر کمیاب ترا کی یابم
ای نرم دلانیکه وفا میکارید
ای نرم دلانیکه وفا میکارید بر خاک سیه در صفا میبارید در هر جائی خبر ز حالم دارید در دست چنین هجر مرا مگذارید
ای هر بیدار با خبرهای تو خفت
ای هر بیدار با خبرهای تو خفت ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت ای آنکه بجز تو نیست پیدا و نهفت از بیم…
ای نفس عجب که با دلم همنفسی
ای نفس عجب که با دلم همنفسی من بندهٔ آن صبح که خندان برسی ای در دل شب چو روز آخر چه کسی هم شحنه…
ای نور دل و دیده و جانم چونی
ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بیلب لعل تو چنانم که مپرس تو بیرخ زرد من…
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و…
ای همچو خر و گاو که و جو طلبت
ای همچو خر و گاو که و جو طلبت تا چند کند سایس گردون ادبت لب چند دراز میکنی سوی لبش هر گنده دهان چشیده…
ای هیزم تو خشک نگردد روزی
ای هیزم تو خشک نگردد روزی تا تو فتد ز آتش دلسوزی تا خرقهٔ تن دری تو بیدل سوزی عشق آموزی ز جان عشق آموزی
ای یار بیا و بر دلم بر میزان
ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدائی جستند دیوار بد و…
ای یار به انکار سوی ما نگران
ای یار به انکار سوی ما نگران زیرا که نخوردهای از آن رطل گران از شادی من بهشت گردیده جهان غم مسخرهٔ منست و میر…
ای یار که نیست همچو تو یار مخسب
ای یار که نیست همچو تو یار مخسب وی آنکه ز تو راست شود کار مخسب امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت زنهار تو…
این آتش عشق میپزاند ما را
این آتش عشق میپزاند ما را هر شب به خرابات کشاند ما را با اهل خرابات نشاند ما را تا غیر خرابات نداند ما را
ای یک قدح از درد تو دریای جهان
ای یک قدح از درد تو دریای جهان گم کرده جهان از تو سر و پای جهان خواهد که جهان ز عشق تو پرگیرد ای…
ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی
ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی برخیزد رستخیز چون برخیزی میریز شراب را که خوش میریزی چون خویش چنین شدی چرا بگریزی
ای یار مرا موافقی وقتت خوش
ای یار مرا موافقی وقتت خوش بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند ور زانکه تو نیز عاشقی…
ایام وصال یار گوئی که نبود
ایام وصال یار گوئی که نبود وان دولت بیشمار گوئی که نبود از یار بجز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گوئی که…
این باد سحر محرم رازست مخسب
این باد سحر محرم رازست مخسب هنگام تفرع و نیاز است مخسب بر خلق دو کون از ازل تا به ابد این در که نبسته…
این بانگ خوش از جانب کیوان منست
این بانگ خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست…
این تنهائی هزار جان بیش ارزد
این تنهائی هزار جان بیش ارزد این آزادی ملک جهان بیش ارزد در خلوت یک زمانه با حق بودن از جان و جهان و این…
این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود
این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود جز جانب او نظر مکن تا نرود این مجلس بیخودی که چون فردوس است از مستی خود سفر…
این بنده مراعات نداند کردن
این بنده مراعات نداند کردن زیرا که به گل رفته فرو تا گردن این مستی ما چو مستی مستان نیست پیداست حد مستی افیون خوردن
این جو که تراست هر کسی جویان نیست
این جو که تراست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که…
این جمله شرابهای بیجام کراست
این جمله شرابهای بیجام کراست ما مرغ گرفتهایم این دام کراست از بهر نثار عاشقان هر نفسی چندین شکر و پسته و بادام کراست
این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست اندر پس پردهها یکی دایهٔ ماست ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست
این روزه چو غربال به بیزد جان را
این روزه چو غربال به بیزد جان را پیدا آرد قراضهٔ پنهان را جانی که کند خیره مه تابان را بیپرده شود نور دهد کیوان…
این دیدهٔ من کز نگرد دور از من
این دیدهٔ من کز نگرد دور از من ای صحت صد دیدهٔ رنجور از من گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود ور…
این چرخ و فلکها که حد بینش ماست
این چرخ و فلکها که حد بینش ماست در دست تصرف خدا کم ز عصاست هر ذره و قطره گر نهنگی گردد آن جمله مثال…
این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست
این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست و امروز که بیمار شدم از تب اوست پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب جز از می و شکری…
این سر که در این سینهٔ ما میگردد
این سر که در این سینهٔ ما میگردد از گردش او چرخ دو تا میگردد نی سر داند ز پای و نی پای از سر…
این شاخ شکوفه بارگیرد روزی
این شاخ شکوفه بارگیرد روزی وین باز طلب شکار گیرد روزی میآید و میرود خیالش بر تو تا چند رود قرار گیرد روزی
این صورت آدمی که درهم بستند
این صورت آدمی که درهم بستند نقشی است که در تویلهٔ غم بستند گه دیو گهی فرشته گاهی وحشی این خود چه طلسم است که…
این طرفه که یار در دامن گنجد
این طرفه که یار در دامن گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم و در…
این صورت باغست و در او نیست ثمر
این صورت باغست و در او نیست ثمر تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور یا کار معلق و فریبست و غرر خود از تو نجست…
این شکل سفالین تنم جام دلست
این شکل سفالین تنم جام دلست و اندیشهٔ پختهام می خام دلست این دانهٔ دانش همگی دام دلست این من گفتم و لیک پیغام دلست
این عرصه که عرض آن ندارد طولی
این عرصه که عرض آن ندارد طولی بگذار عمارتش بهر مجهولی پولیست جهان که قیمتش نیست جوی یا هست رباطی که نیرزد پولی
این عشق به جانب دلیران گردد
این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانهٔ عشق از امل معمور است میپنداری که بیتو ویران گردد
این عشق شهست و رایتش پیدا نیست
این عشق شهست و رایتش پیدا نیست قرآن حقست و آیتش پیدا نیست هر عاشق از این صیاد تیری خورده است خون میرود و جراحتش…
این عشق کمالست و کمالست و کمال
این عشق کمالست و کمالست و کمال وین نفس خیالست خیالست و خیال این عشق جلالست و جلالست و جلال امروز وصالست و وصالست و…
این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست وین دل که در این قالب…
این غمزه که میرنی ز نوری دگر است
این غمزه که میرنی ز نوری دگر است و اندیشه که میکنی عبوری دگر است هر چند دهن زدن ز شیرینی اوست این دست که…
این فصل بهار نیست فصلی دگر است
این فصل بهار نیست فصلی دگر است مخموری هر چشم ز وصلی دگر است هرچند که جمله شاخها رقصانند جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر…
این گردش را ز جان خود دزدیدم
این گردش را ز جان خود دزدیدم پیش از قالب به جان چنین گردیدم گویند مرا صبر و سکون اولیتر این صبر و سکون را…
این مست به بادهای دگر میگردد
این مست به بادهای دگر میگردد قرابه تهی گشت و بسر میگردد ای محتسب این مست مرا دره مزن هرچند ز پیش مستتر میگردد
این گرمابه که خانهٔ دیوانست
این گرمابه که خانهٔ دیوانست خلوتگه و آرامگه شیطانست دروی پریی، پری رخی پنهانست پس کفر یقین کمینگه ایمانست
این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست وین باده بجز در قدح سودا نیست تو آمدهای که بادهٔ من ریزی من آن باشم که بادهام…
این من نه منم آنکه منم گوئی کیست
این من نه منم آنکه منم گوئی کیست گویا نه منم در دهنم گوئی کیست من پیرهنی بیش نیم سر تا پای آن کس که…
این نعره عاشقان ز شمع طرب است
این نعره عاشقان ز شمع طرب است شمع آمد و پروانه خموش این عجب است اینک شمعی که برتر از روز و شب است بشتاب…
این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل
این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل هرچند که راهیست ز دل جانب دل در چشم تو نیستم تو در چشم منی تو مردم…
این واقعه را سخت بگیری شاید
این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید از رحمت ایزدی کلیدی باید تا قفل چنین واقعه را بگشاید
با پیر خرد نهفته میگویم دوش
با پیر خرد نهفته میگویم دوش کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش نرمک نرمک مرا همی گفت بگوش کین دیدنیست گفتنی نیست خموش
این همدم اندرون که دم میدهدت
این همدم اندرون که دم میدهدت امید رسیدن به حرم میدهدت تو تا دم آخرین دم او میخور کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت
با بیخبران اگر نشستی بردی
با بیخبران اگر نشستی بردی با هشیاران اگر نشستی مردی رو صومعه ساز همچو زر در کوره از کوره اگر برون شدی افسردی
این نیست ره وصل که پنداشتهای
این نیست ره وصل که پنداشتهای این نیست جهان جان که بگذاشتهای آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات اندر ره تست لیکن…
با تست مراد از چه روی هر سو تو
با تست مراد از چه روی هر سو تو او تست ولی باو میگو تو اوئی و توئی ز احولی مخیزد چون دیده شود راست…
با درد بساز چون دوای تو منم
با درد بساز چون دوای تو منم در کس منگر که آشنای تو منم گر کشته شوی مگو که من کشته شدم شکرانه بده که…
با تو سخنان بیزبان خواهم گفت
با تو سخنان بیزبان خواهم گفت از جملهٔ گوشها نهان خواهم گفت جز گوش تو نشنود حدیث من کس هرچند میان مردمان خواهم گفت
با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی
با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی چون گل باید که بیتکلف خندی فرقست میان عشق کز جان خیزد یا آنچه به ریسمانش برخود بندی
با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت
با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت با تو سخن مرگ نمیشاید گفت جان طالب منزلست و منزل مرگست اما خر تو میانهٔ راه…
با تو قصص درد و فغان میگویم
با تو قصص درد و فغان میگویم ور گوش ببندی پنهان میگویم دانستهام اینکه از غمم شاد شوی چندین غم دل با تو از آن…





