ای از تو برون ز خانهها جای دلم
ای از تو برون ز خانهها جای دلم وی تلخی رنجهات حلوای دلم ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک خوش آیدم آنکه بشنوی وای…
ای از تو مرا گوش پرودیده بهی
ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیدهای نه آویزهٔ گوش از گوش بدیده آ…
ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد
ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد زین غلغلهای فتاد در انجم و چرخ در غلغله…
ای از دل و جان لطیفتر قالب تو
ای از دل و جان لطیفتر قالب تو بسیار رهست از شکر تا لب تو عمریست که آفتاب و مه میگردند روزان و شبان در…
ای آتش بخت سوی گردون رفتی
ای آتش بخت سوی گردون رفتی وی آب حیات سوی جیحون رفتی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی
ای اشک روان بگو دلافزای مرا
ای اشک روان بگو دلافزای مرا آن باغ و بهار و آن تماشای مرا چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا اندیشه مکن بیادبیهای مرا
ای اطلس دعوی ترا معنی برد
ای اطلس دعوی ترا معنی برد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد
ای آمده ز آسمان درین عالم دیر
ای آمده ز آسمان درین عالم دیر و آورده خبرهای سموات به زیر ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر یارب تو بده دمدمه پنجهٔ…
ای آنکه بجز شادی و جز نور نهای
ای آنکه بجز شادی و جز نور نهای چون نعره زنم که از برم دور نهای هرچند نمکهای جهان از لب تست لیکن چکنم چو…
ای آمده بامداد شوریده و مست
ای آمده بامداد شوریده و مست پیداست که باده دوش گیرا بوده است امروز خرابی و نه روز گشتست مستک مستک بخانه اولیست نشست
ای آنکه به جان این جهانی زنده
ای آنکه به جان این جهانی زنده شرمت بادا چرا چنانی زنده بیعشق مباش تا نباشی مرده در عشق بمیر تا بمانی زنده
ای آنکه به کوی یار ما افتادی
ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون…
ای آنکه به لطف دلستان همهای
ای آنکه به لطف دلستان همهای در باغ طرب سرو روان همهای در ظاهر و باطن تو چون مینگرم کس را نی ای نگار و…
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای در ظلمت کفر شمع ایمان شدهای اندر دل من ترانهگویان شدهای واندر سر من چو باده رقصان…
ای آنکه تو بر فلک وطن داشتهای
ای آنکه تو بر فلک وطن داشتهای خود را ز جهان پاک پنداشتهای بر خاک تو نقش خویش بنگاشتهای وان چیز که اصل تست بگذاشتهای
ای آنکه تو دیر آمدهای در کتاب
ای آنکه تو دیر آمدهای در کتاب گر بشتابند کودکان تو مشتاب گر مانده شدند قوم و از دست شدند این دست تو است زود…
ای آنکه تو از دوش بیادم دادی
ای آنکه تو از دوش بیادم دادی زان حالت پرجوش بیادم دادی آن رحمت را کجا فراموش کنم کز گنج فراموش بیادم دادی
ای آنکه تو خون عاشقان آشامی
ای آنکه تو خون عاشقان آشامی فریاد ز عاشقی و بیآرامی ای دوست منم اسیر دشمن کامی آخر به تو باز گردد این بدنامی
ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب
ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب ای آنکه تو صحت تنی من ایوب من خود چه کسم ای همه را تو محبوب من دست…
ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا
ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا عالم بیتو غبار و گرد است بیا این مجلس عیش بیتو…
ای آنکه حریف بازی ما بدهای
ای آنکه حریف بازی ما بدهای این مجلس جانست چرا تن زدهای چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی بنده غم از آن شدی…
ای آنکه دلت باید در وی منگر
ای آنکه دلت باید در وی منگر زاهد شو و چشم را بخوابان بگذار اما چکند چشم که بیرون و درون بیچارهٔ عشق اوست بیچاره…
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود با ما تو…
ای آنکه رخت چو آتش افروختهای
ای آنکه رخت چو آتش افروختهای تا کی سوزی که صد رهم سوختهای گوئی به رخم چشم بردوختهای نی نی، تو مرا چنین نیاموختهای
ای آنکه ره گریز میاندیشی
ای آنکه ره گریز میاندیشی تو پنداری که بر مراد خویشی شه میکشدت مجوی با شه بیشی که را بکند شهنشه درویشی
ای آنکه ز حال بندگان میدانی
ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد مست و خمار جامی در…
ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی
ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی پیوسته به زلف عنبر ترسائی لب بر لب من به بوسه کمتر سائی آئی بر من و لیک…
ای آنکه ز حد برون جانافزایی
ای آنکه ز حد برون جانافزایی بیحدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب بچفسیدی و بیرون نایی
ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی
ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی هر لحظه بر او نقش دگر اندازی گه مات شوی و گه بداری ماتم احسنت زهی صنعت با…
ای آنکه طبیب دردهای مائی
ای آنکه طبیب دردهای مائی این درد ز حد رفت چه میفرمائی والله اگر هزار معجون داری من جانم نبرم تا تو رخی ننمائی
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث پاکی و منزهی ز نسیان و حدث جز فکر تو در سرم همه عین خطاست جز ذکر تو…
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما مستی گردد که روز بیند شب ما ای آنکه گریخت از در مذهب ما گوشش بکشد فراق تا…
ای آنکه غلام خسرو شیرینی
ای آنکه غلام خسرو شیرینی با عشق بساز گر حریف دینی پیوسته حریف عشق و گرمی میباش تا عاشق گرم از تو برد عنینی
ای آنکه گرفتهای به دستان دستان
ای آنکه گرفتهای به دستان دستان دامان وصال از کف مستان مستان صیدی که ز دام دلپرستان رست آن من کافرم ار میان هستان هست…
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی
ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی گوئی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من…
ای آنکه مرا به لطف بنواختهای
ای آنکه مرا به لطف بنواختهای در دفع کنون بهانهای ساختهای گر با همگان عشق چنین باختهای پس قیمت هیچ دوست نشناختهای
ای آنکه مرا دهر زبان میدانی
ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که روان میدانی
ای آنکه نظر به طعنه میاندازی
ای آنکه نظر به طعنه میاندازی بشناس دمی تو بازی از جان بازی ای جان غریب در جهان میسازی روزی دو فتاد مرغزی بارازی
ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا
ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا از ماه تو تحفهها است شبگرد ترا هر چند که سرخ روست اطراف شفق شهمات همی شوند رخ…
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش عزت داری آمد به طریق…
ای اهل صفا که در جهان گردانید
ای اهل صفا که در جهان گردانید از بهر بتی چرا چنین حیرانید آنرا که شما در این جهان جویانید در خود چو جوئید شما…
ای اهل مناجات که در محرابید
ای اهل مناجات که در محرابید منزل دور است یک زمان بشتابید وی اهل خرابات که در غرقابید صد قافله بگذشت و شما در خوابید
ای با تو جهان ظریف و شادی باره
ای با تو جهان ظریف و شادی باره تو جامه شادیی و مالی پاره تنها خورشید آن دهد عالم را کان را ندهد مه و…
ای باد سحر به کوی آن سلسله موی
ای باد سحر به کوی آن سلسله موی احوال دلم بگوی اگر یابی روی ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی زنهار مرا ندیدهای هیچ…
ای باد سحر خبر بده مر ما را
ای باد سحر خبر بده مر ما را در ره دیدی آن دل آتشپا را دیدی دل پرآتش و پرسودا را کز آتش بسوخت صد…
ای باد سحر تو از سر نیکوئی
ای باد سحر تو از سر نیکوئی شاید که حکایتم به آن مه گوئی نی نی غلطم گرت بدوره بودی پس گرد جهان دگر کرا…
ای باده تو باشی که همه داد کنی
ای باده تو باشی که همه داد کنی صد بنده به یک صبوح آزاد کنی چشمم به تو روشنست همچون خورشید هم در تو گریزم…
ای باغ خدا که پر بت و پر حوری
ای باغ خدا که پر بت و پر حوری از چشم خلایق اینچنین چون دوری ای دل نچشیدهای می منصوری گر منکر آن باغ شوی…
ای باطل اگر ز حق گریزی چکنی
ای باطل اگر ز حق گریزی چکنی وی زهر بجز تلخی و تیزی چکنی عشق آب حیات آمد و منکر چو خری ای خر تو…
ای بانگ رباب از تو تابی دارم
ای بانگ رباب از تو تابی دارم من نیز درون دل ربابی دارم بر مگذر ساعتی بیا و بنشین مهمان شو گوشهٔ خرابی دارم
ای بانگ رباب از کجا میآئی
ای بانگ رباب از کجا میآئی پرآتش و پر فتنه و پر غوغائی جاسوس دلی و پیک آن صحرائی اسرار دلست هرچه میفرمائی
ای بر سر ره نشسته ره میطلبی
ای بر سر ره نشسته ره میطلبی در خرمن مه فتاده مه میطلبی در چاه زنخدان چنین یوسف حسن خود دلو توئی یوسف و چه…
ای بر نمک تو خلق نانی بزده
ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و…
ای بسته تو خواب من به چشم جادو
ای بسته تو خواب من به چشم جادو آن آب حیات و نقل بیخوابان کو کی بینم آب چون منم غرقهٔ جو خود آب گرفته…
ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی
ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی دل را ز غرور نفس پرداختیی گر معرفتش ترا مسلم بودی یک لحظه به غیر او نپرداختیی
ای بلبل مست بوستانی برگو
ای بلبل مست بوستانی برگو مستی سر و راحت جانی برگو من مستم و تعیین نتوانم کردن ای جان جهان هرچه توانی برگو
ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست
ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست از ابر گهربار ازل برق اینست تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی او قصه ز دیده میکند فرق اینست
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ محروم ز بلبل و گلستان ز باغ دریاب که این دم اگرت فوت شود بسیار طلب کنی به…
ای بوده سماع آسمانرا ره و در
ای بوده سماع آسمانرا ره و در وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر اما به حضور تست آن چیز دگر مانند نماز از…
ای بیادبانه من ز تو نالیده
ای بیادبانه من ز تو نالیده غیرت بشنیده گوش من مالیده جایی بروم ناله کن دزدیده آنجا که نه دل بوی برد نی دیده
ای بیتو حرام زندگانی کردن
ای بیتو حرام زندگانی کردن خود بیتو کدام زندگانی کردن هر عمر که بیرخ تو بگذشت ای جان مرگست و به نام زندگانی کردن
ای بیتو حرام زندگانی ای جان
ای بیتو حرام زندگانی ای جان خود بیتو کدام زندگانی ای جان سوگند خورم که زندگانی بیتو مرگست به نام زندگانی ای جان
ای پارسی و تازی تو پوشیده
ای پارسی و تازی تو پوشیده جان دیده قدح شراب نانوشیده دریا باید ز فضل حق جوشیده پیدا باید کفایت کوشیده
ای بیخبر از مغز شده غره بپوست
ای بیخبر از مغز شده غره بپوست هشدار که در میان جانداری دوست حس مغز تنست و مغز حست جانست چون از تن و حس…
ای پر ز جفا چند از این طراری
ای پر ز جفا چند از این طراری پنهان چه کنی آنچه به باطن داری گر سر ز خط وفای من برداری واقف نیم از…
ای ترک چرا به زلف چون هندوئی
ای ترک چرا به زلف چون هندوئی رومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی نتوان دل خود را به خطا گم کردن ترسم…
ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو وی وهم خودی در دل شوریدهٔ تو هیچی تو و هیچ را چنین گوهر به زین نتوان نهاد در دیدهٔ…
ای پیر اگر تو روی با حق داری
ای پیر اگر تو روی با حق داری یا همچو صلاح دست مطلق داری اینک رسن دراز و اینک سر دار بسم الله اگر سر…
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست ای کفر طربفزا، که ایمان با تست هرچند که از زن صفتان خسته شدی مردی به…
ای جان تو بر مقصران آشفته
ای جان تو بر مقصران آشفته هم جان تو عذر جان ایشان گفته طوفان بلا اگر بگیرد عالم بر من بدو جو که مست باشم…
ای جان جهان به حق احسانت مرو
ای جان جهان به حق احسانت مرو مستم مستم ز شیر پستانت مرو اندر قفسم شکر می افشان و مرو ای طوطی جان زین شکرستانت…
ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو
ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو شیرین شده عالم ز شکر خندهٔ تو صد قرن گذشت و آسمان نیزد ندید در گردش روزگار…
ای جان جهان جان و جهان باقی نیست
ای جان جهان جان و جهان باقی نیست جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست بر کعبهٔ نیستی طوافی دارد عاشق چو ز کعبه است…
ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو
ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو بیجان و جهان هیچ کسی زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق…
ای جان جهان و روشنائی همه خوش
ای جان جهان و روشنائی همه خوش آرام دلی و آشنائی همه خوش بر ما گذری اگر کنی سلطانی ور بوسه مزید بر فزائی همه…
ای جان خبرت هست که جانان تو کیست
ای جان خبرت هست که جانان تو کیست وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست ای تن که بهر حیله رهی میجوئی او میکشدت…
ای جان ز دل تو بر دل من راهست
ای جان ز دل تو بر دل من راهست وز جستن آن در دل من آگاه است زیرا دل من چو آب صافی خوش است…
ای جان منزه ز غم پالودن
ای جان منزه ز غم پالودن وی جسم مقدس ز غم فرسودن ای آتش عشقی که در آن میسوزی خود جنت و فردوس تو خواهد…
ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم
ای جان و جهان، جان و جهان گم کردم ای ماه زمین و آسمان گم کردم می بر کف من منه بنه بر دهنم کز…
ای جانب عشاق به خیره نگران
ای جانب عشاق به خیره نگران تو خیره و در تو گشته خیره دگران این خیره در آن و آن در این یارب چیست جمله…
ای جمله جهان بروی خوبت نگران
ای جمله جهان بروی خوبت نگران جان مردان ز عشق تو جامه دران با این همه نزدیک همه پرهنران دیوانگی تو به ز عقل دگران
ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها
ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها از نطع دلم ببردهای بازیها روزی بینی مرا تو بر خوان فلک سازم چون ماه کاسه پردازیها
ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو
ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو زنبیل جهان گدای دریوزهٔ تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگزارده باشد حق یکروزهٔ تو
ای چشم بیا دامن خود در خون کش
ای چشم بیا دامن خود در خون کش وی روح برو قماش بر گردون کش بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهاد مندبس و زبانش…
ای چون علم بلند در صحرائی
ای چون علم بلند در صحرائی وی چون شکر شگرف در حلوائی زان میترسم که بدرگ و بدرائی در مغز تو افکند دگر سودائی
ای چون علم سپید در صحرائی
ای چون علم سپید در صحرائی ای رحمت در رسیده از بالائی من در هوس تو میپزم حلوائی حلوا بنگر به صورت سودائی
ای حسرت خوبان جهان روی خوشت
ای حسرت خوبان جهان روی خوشت وی قبلهٔ زاهدان دو ابروی خوشت از جمله صفات خویش عریان گشتم تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت
ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر
ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر اندر ره تو پای من از سر خوشتر چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید مه گشت دو…
ای خرمنت از سنبلهٔ آب حیات
ای خرمنت از سنبلهٔ آب حیات انبار جهان پر است از تخم موات ز انبار نخواهم که پر است از خیرات بر خرمن من خود…
ای خواب مرا بسته و مدفون کرده
ای خواب مرا بسته و مدفون کرده شب را و مرا بیخود و مجنون کرده جان را به فسون گرم از تن برده دل را…
ای خواجه به خواب درنبینی ما را
ای خواجه به خواب درنبینی ما را تا سال دگر دگر نبینی ما را ای شب هردم که جانب ما نگری بیروشنی سحر نبینی ما…
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست و اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست ما سوختگان عالم توحیدیم ما را سر لا اله الا الله…
ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی
ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی گر خاص توئی گنه کنی عام شوی بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس بدکار مباش زانکه در دام…
ای خواجه چرا بیپر و بالم کردی
ای خواجه چرا بیپر و بالم کردی بر بوی ثواب در وبالم کردی از تو برهٔ تو جو ندزدیدم من از بهر چه جرم در…
ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی
ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی دیدم که در آتشی و بگذاشتمت تا پخته و تا…
ای خورده مرا جگر برای دگران
ای خورده مرا جگر برای دگران دانم که همین کنی برای دگران من باد رهی بدم تو راهم دادی من رستم از این واقعه وای…
ای خورشیدی که چهره افروختهای
ای خورشیدی که چهره افروختهای از پرتو آن کمال آموختهای از جملهٔ اختران که افروختهای تو بیشتری که بیشتر سوختهای
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان از دلشدهگان گناه کم گیر ای جان گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان…
ای داده بنان گوهر ایمانی را
ای داده بنان گوهر ایمانی را داده بجوی قلب یکی کانی را نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد بسپرد به پشه، لاجرم جانی را





