آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد
آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد وین نادره آب حیوانشان بکشد گر فاش کنند مردمانشان بکشند ور عشق نهان کنند آنان بکشند
آن ظلم رسیدهای که دادش دادی
آن ظلم رسیدهای که دادش دادی وانغمزدهای که جام شادش دادی آن بادهٔ اولین فراموشش شد گر باز نمیدهی چه یادش دادی
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید مالم همه خورد و کار با دلق رسید آبی که از آن دامن خود میچیدم اکنون…
آن عشق مجرد سوی صحرا میتاخت
آن عشق مجرد سوی صحرا میتاخت دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت با خود میگفت چون ز صورت برهم با صورت عشق عشقها…
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست میلش بسوی اطلس مقراضی نیست شد قاضی ما عاشق از روز ازل با غیر قضای عشق او راضی…
آن کان نبات و تنگ شکر نامد
آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد
آن کس که از آب و گل نگاری دارد
آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون…
آن کز تو خدای این گدا میخواهد
آن کز تو خدای این گدا میخواهد در دهر کدام پادشا میخواهد هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است زان جملهٔ خورشید ترا…
آن کس که ببست خواب ما را بستم
آن کس که ببست خواب ما را بستم یارب تو ببند خواب او را به کرم تا باز چشد مرارت بیخوابی و اندیشه کند به…
آن کس که بر آتش جهانم بنهاد
آن کس که بر آتش جهانم بنهاد صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد چون شش جهتم شعلهٔ آتش بگرفت آه کردم و دست بر دهانم…
آن کس که ترا بیند و خندان نشود
آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود
آن کس که ترا دیده بود ای دلبر
آن کس که ترا دیده بود ای دلبر او چون نگرد بسوی معشوق دگر در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر تاریک نماید به…
آن کس که ترا نقش کند او تنها
آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا
آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانهٔ تو…
آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد
آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش…
آن کس که ز دل دم اناالحق میزد
آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت…
آن کس که مرا به صدق اقرار کند
آن کس که مرا به صدق اقرار کند چون لعبتگان مرا به بازار کند بیزارم از آن کار و نیم بازاری من بندهٔ آن کسم…
آن کس که نساخت با لقای یاران
آن کس که نساخت با لقای یاران افتاد به مکر دزد و تهدید عوان میگفت و همی گریست و انگشت گزان فریاد من از خوی…
آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان
آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان وز زخم چنین تیر گرفتار چنان وانگه خبر یافت که این پای بکوفت از دست هوای خود…
آن کس که همیشه دل پر از دردم از او
آن کس که همیشه دل پر از دردم از او با سینهٔ ریش و با رخ زردم از او امروز بناز او بری بر من…
آن کیست که بیرون درون مینگرد
آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از…
آن لاله رخی که با رخ زردم از او
آن لاله رخی که با رخ زردم از او وان داروی دردی که همه دردم از او یک روز به بازار بری بر من زد…
آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد
آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو…
آن لحظه که آن سرو روانم برسید
آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بد چنانم برسید من چونکه چنین نیم…
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بیرنگ چه رنگ بخشد او مرجان را مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن…
آن می که گشود مرغ جان را پر و بال
آن می که گشود مرغ جان را پر و بال دل را برهانید ز سیری و ملال ساقی عشق است و عاشقان مالامال از عشق…
آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب
آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب وان علم که در نشان نگنجد به طلب سریست میان دل مردان خدای جبریل در آن میان…
آن میوه توئی که نادر ایامی
آن میوه توئی که نادر ایامی بتوان خوردن هزار من در خامی بر ما مپسند هجر و دشمن کامی کاخر به تو باز گردد این…
آن نزدیکی که دلستان را باشد
آن نزدیکی که دلستان را باشد من ظن نبرم که نیز جان را باشد والله نکنم یاد مر او را هرگز زانروی که یاد غایبان…
آن نور مبین که در جبین ما هست
آن نور مبین که در جبین ما هست وان ض یقین که در دل آگاهست این جملهٔ نور بلکه نور همه نور از نور محمد…
آن وقت آمد که ما به تو پردازیم
آن وقت آمد که ما به تو پردازیم مرجان ترا خانهٔ آتش سازیم تو کان زری میان خاکی پنهان تا صاف شوی در آتشت اندازیم
آن وسوسهای که شرمها را ببرد
آن وسوسهای که شرمها را ببرد آن داهیهای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی…
آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
آن وقت که بحر کل شود ذات مرا روشن گردد جمال ذرات مرا زان میسوزم چو شمع تا در ره عشق یک وقت شود جمله…
آن یار که از طبیب دل برباید
آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرمایند یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی…
آن یار که عقلها شکارش میشد
آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد
آنان که محققان این درگاهند
آنان که محققان این درگاهند نزد دل اهل دل چو برگ کاهند اهل دل خاصگان شاهنشاهند باقی همه هرچه هست خرج راهند
آنجا بنشین که همنشین مردانند
آنجا بنشین که همنشین مردانند تا دود کدورت ترا بنشانند اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان زانبیش که اندیشه کنی میدانند
آنجا که بهر سخن دل ما گردد
آنجا که بهر سخن دل ما گردد من میدانم که زود رسوا گردد چندان بکند یاد جمال خوش تو کر هر نفسش نقش تو پیدا…
آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ
آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ…
آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست
آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست چون غرقهٔ ما شدی همه لطف و وفاست گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست ور…
انجیرفروش را چه بهتر جانا
انجیرفروش را چه بهتر جانا ز انجیرفروشی ای برادر جانا سرمست زئیم و مست میریم ای جان هم مست دوان دوان به محشر جانا
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم…
اندر دل من مها دلافروز توئی
اندر دل من مها دلافروز توئی یاران هستند لیک دلسوز توئی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز توئی
اندر رمضان خاک تو زر میگردد
اندر رمضان خاک تو زر میگردد چون سنگ که سرمهٔ بصر میگردد آن لقمه که خوردهای قذر میگردد وان صبر که کردهای نظر میگردد
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش باکرام…
اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر دل من درون و بیرون همه او است اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد…
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید چون سایه مقیم خطهٔ خاک…
اندر طلب آن قوم که بشتافتهاند
اندر طلب آن قوم که بشتافتهاند از هرچه جز اوست روی برتافتهاند خاک در او باش که سلطان و فقیر این سلطنت و فقر از…
اندر سر ما همت کاری دگر است
اندر سر ما همت کاری دگر است معشوقه خوب ما نگاری دگر است والله که بعشق نیز قانع نشویم ما را پس از این خزان…
اندر ره فقر دیده نادیده کنند
اندر ره فقر دیده نادیده کنند هرچه آن نه حدیث تست نشنیده کنند خاک در آن باش که شاهان جهان خاک قدمش چو سرمه در…
اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر سر من نبود جز رای صلاح اندر شب و روز پاک جویای صلاح امسال چنانم که نیارم گفتن یک سال دگر وای مرا وای…
اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی
اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی وانچ از من بیچاره عزیز است توئی چندانکه به خود مینگرم هیچ نیم بالجمله ز من هر…
اندر طلب دوست همی بشتابم
اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا…
آندم که ز افلاک گهر ریز کند
آندم که ز افلاک گهر ریز کند هر ذره بسوی اصل خود خیز کند از نخوت آن باد و زین باد هوس هر ذره ز…
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفهای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب دل چون ماهست در دل اندیشه مدار انداز تو اندیشه گری…
اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد
اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد زارش کشد و بزاری زار کشد شاهان همه خصم خویش بر دار کشند زان دولت بیدار تو بیدار کشد
اندیشه و غم را نبود هستی و تاب
اندیشه و غم را نبود هستی و تاب آنجا که شرابست و ربابست و کباب عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب چون سبزه و گل…
آنرا که به ضاعت قناعت باشد
آنرا که به ضاعت قناعت باشد هرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد زنهار تولا مکن الا به خدای کاین رغبت خلق نیم ساعت…
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد از رحمت و فضل اوش امداد رسد کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب تا پیش از اجل مرا…
آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آنکس که بروی خواب او رشک پریست آمد سحری و بر دل من نگریست او گریه و من گریه که تا آمد صبح پرسید کز…
انصاف بده که عشق نیکوکار است
انصاف بده که عشق نیکوکار است زانست خلل که طبع بدکردار است تو شهوت خویش را لقب عشق نهی از شعوت تا عشق ره بسیار…
آنکس که به آب دیدهاش میجویم
آنکس که به آب دیدهاش میجویم در جستن او روان چو آب جویم امروز به گاه آمد و گفتا که سماع نگذاشت که من دست…
آنکس که امید یاری غم داده است
آنکس که امید یاری غم داده است هان تا نخوری که او ترا دم داده است در روز خوشی همه جهان یار تواند یار شب…
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد آن مسکین را…
آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق
آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق در حال دهد کون و مکان را سه طلاق مه را چه طراوت و زحل را چه محل…
آنکس که ترا دید و نخندید چو گل
آنکس که ترا دید و نخندید چو گل از جان و خرد تهیست مانند دهل گبر ابدی باشد کو شاد نشد از دعوت ذوالجلال و…
آنکس که درون سینه را دل پنداشت
آنکس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع این جمله…
آنکس که ز دست شد بر او دست منه
آنکس که ز دست شد بر او دست منه از باده چو نیست شد تواش هست منه زنجیر دریدن بر مردان سهل است هر زنجیری…
آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
آنکس که ز سر عاشقی باخبر است فاش است میان عاشقان مشتهر است وانکس که ز ناموس نهان میدارد پیداست که در فراق زیر و…
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست وانکس که ترا…
آنکو ز نهال هوست شبخیزانست
آنکو ز نهال هوست شبخیزانست چون مست بهر شاخ در آویزنست کز شاخ طرب حاملهٔ فرزند است کو قرهٔ عین طربانگیزانست
آنم که چو غمخوار شوم من شادم
آنم که چو غمخوار شوم من شادم واندم که خراب گشتهام آبادم آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین چون رعد به چرخ میرسد…
انگورم و در زیر لگد میگردم
انگورم و در زیر لگد میگردم هر سوی که عشق میکشد میگردم گفتیکه به گرد من چرا میگرد گرد تو نیم به گرد خود میگردم
آنها که بتش خزان سوختهاند
آنها که بتش خزان سوختهاند وز لطف بهار چشمشان دوختهاند اکنون همه را خلعت تو دوختهاند شیوهگری و غنج درآموختهاند
آنکو طمع وفا برد بر شکران
آنکو طمع وفا برد بر شکران بر خویش بزد عیب و نزد بر شکران ور شکران نهاد انگشت به عیب در هجر بسی دست گزد…
آنها که به کوی عارفان افتادند
آنها که به کوی عارفان افتادند با نفخهٔ صور چابک و دلشادند قومی به فدای نفس تن در دادند قومی ز خود و جهان و…
آنها که به پیش دلستان میکردم
آنها که به پیش دلستان میکردم چون بد مستان دست فشان میکردم هرچند ز روی لطف او خوش خندید آخر بچه روی آنچنان میکردم
آنها که دل از الست مست آوردند
آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشقپرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست…
آنها که شب و روز ترا بر اثرند
آنها که شب و روز ترا بر اثرند صیاد نهانند ولی مختصرند با هر که بسازی تو از آنت ببرند گر خود نروی کشان کشانت…
انوار صلاح دین برانگیخته باد
انوار صلاح دین برانگیخته باد بر دیده و جان عاشقان ریخته باد هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت با خاک صلاح دین…
آنها که چو آب صافی و ساده روند
آنها که چو آب صافی و ساده روند اندر رگ و مغز خلق چون باده روند من پای کشیدم و دراز افتادم اندر کشتی دراز…
آنی تو که در صومعه مستم داری
آنی تو که در صومعه مستم داری در کعبه نشسته بتپرستم داری بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست در دست توام تا…
آنی که فلک با تو درآید به طرب
آنی که فلک با تو درآید به طرب گر آدمیی شیفته گردد چه عجب تا جان بودم بندگیت خواهم کرد خواهی به طلب مر او…
آنی که بر دلشدگان دیر آئی
آنی که بر دلشدگان دیر آئی وانگاه چو آئی نفسی سیر آئی گاه آهو و گه به صورت شیر آئی هم نرم و درشت همچو…
آنی که به صد شفاعت و صد زاری
آنی که به صد شفاعت و صد زاری بر پات یکی بوسه دهم نگذاری گر آب دهی مرا اگر آتش باری سلطان ولایتی و فرمانداری
آنی که وجود و عدمت اوست همه
آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایهٔ شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت…
آهو بدود چو در پیش سگ بیند
آهو بدود چو در پیش سگ بیند بر اسب دونده حمله و تک بیند چندان بدود که در تنش رگ بیند زیرا که صلاح خود…
آهوی قمرا سهامه عیناه
آهوی قمرا سهامه عیناه ما شوش عزم خاطری الا هو روحی تلفت و مهجتی تهواه قلبی ابدا یقون یا هویا هو
او پاک شده است و خام ار در حرم است
او پاک شده است و خام ار در حرم است در کیسه بدان رود که نقد درم است قلاب نشاید که شود با او یار…
آواز تو ارمغان نفخ صور است
آواز تو ارمغان نفخ صور است زان قوت و قوت هر دل رنجور است آواز بلند کن کهتا پست شوند هرجا که امیریست و یا…
آواز ترا طبع دل ما بادا
آواز ترا طبع دل ما بادا اندر شب و روز شاد و گویا بادا آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویم آواز تو چون…
آواز سرافیل طرب میرسدم
آواز سرافیل طرب میرسدم از خاک فنا بر آسمان میبردم کس را خبری نیست که بر من چه رسید زان با خبری که بیخبر میرسدم
آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم
آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم چون لطف خدا بیحد و اندازه شوم صد بار خریدهای و من ملک توام یکبار دگر بخر که تا…
آواز گرفته است خروشان مینال
آواز گرفته است خروشان مینال زیرا شنواست یار و واقف از حال آواز خراشان و گلوی خسته نالان ز زوال خویش در پیش کمال
اول که رخم زرد و دلم پرخون بود
اول که رخم زرد و دلم پرخون بود هم خرقه و همراه دلم مجنون بود آن صورت و آن قاعده تا اکنون بود کاری آمد…
اول به هزار لطف بنواخت مرا
اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش میباخت مرا چون من همه از شدم بینداخت مرا
ای آب حیات قطره از آب رخت
ای آب حیات قطره از آب رخت وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت گفتم که شب دراز خواهم مهتاب آن شب شب زلف…
ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو
ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو وی آتش از این سینهٔ پرتاب برو وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند بیآبی خود مجوی…
ای ابر که تو جهان خورشیدانی
ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب میکنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی





