آمد شب و غمهای تو همچون عسسان
آمد شب و غمهای تو همچون عسسان یابند دلم را بسوی کوی کسان روز آمد کز شبت به فریاد رسم فریاد مرا ز دست فریادرسان
امروز چو حلقه مانده بیرون دریم
امروز چو حلقه مانده بیرون دریم با حلقه حریف گشته همچون کمریم چون حلقهٔ چشم اگر حریف نظریم باید که ازین حلقهٔ در درگذریم
امروز بیا که سخت آراستهای
امروز بیا که سخت آراستهای گوئی ز میان حسن برخاستهای بر چرخ برآی ماه را گوش بمال در باغ درآ که سرو پیراستهای
آمد شد خود به کوی تو میبینم
آمد شد خود به کوی تو میبینم میل دل و دیده سوی تو میبینم گیرم که همه جرم جهان من کردم آخر نه جهان بروی…
امروز چه روز است که خورشید دوتاست
امروز چه روز است که خورشید دوتاست امروز ز روزها برونست و جداست از چرخ بخاکیان نثار است و صداست کای دلشدگان مژده که این…
امروز خوش است هر که او جان دارد
امروز خوش است هر که او جان دارد رو بر کف پای میر خوبان دارد چون بلبل مست داغ هجران دارد مسکن شب و روز…
امروز چو هر روز خرابیم خراب
امروز چو هر روز خرابیم خراب مگشا در اندیشه و برگیر رباب صدگونه نماز است و رکوعست و سجود آنرا که جمال دوست باشد محراب
امروز در این خانه کسی رقصانست
امروز در این خانه کسی رقصانست که کل کمال پیش او نقصانست ور در تو ز انکار رگی جنبانست آنماه در انکار تو هم تابانست
امروز سماعست و سماعست و سماع
امروز سماعست و سماعست و سماع نورست شعاعست و شعاعست و شعاع این عشق مطاعست و مطاعست و مطاع از عقل وداعست و وداعست و…
امروز طوافست طوافست طواف
امروز طوافست طوافست طواف دیوانه معافست معافست معاف نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف وصل است و زفافست زفافست زفاف
امروز ما یار جنون میخواهد
امروز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او افزون میخواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد
امروز مراست روز میدان منشین
امروز مراست روز میدان منشین میتاز چو گوی پیش چوگان منشین مردی بنمای و همچو حیران منشین امروز قیامت است ای جان منشین
امروز من از تشنه دهانی و خمار
امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار میآیم و میروم چو انگور افشار آخر قدح…
امروز مرا سخت پریشان کردی
امروز مرا سخت پریشان کردی پوشیدهٔ خویش را تو عریان کردی من دوش حریف تو نگشتم از خواب خوردی و نصیب بنده پنهان کردی
امروز من و جام صبوحی در دست
امروز من و جام صبوحی در دست میافتم و میخیزم و میگردم مست با سرو بلند خویش من مستم و پست من نیست شوم تا…
امروز مهم دست زنان آمده است
امروز مهم دست زنان آمده است پیدا و نهان چو نقش جان آمده است مست و خوش و شنگ و بیامان آمده است زانروی چنینم…
امروز ندانم بچه دست آمدهای
امروز ندانم بچه دست آمدهای کز اول بامداد مست آمدهای گر خون دلم خوری ز دستت ندهم زیرا که به خون دل به دست آمدهای
امروز یکی گردش مستانه کنم
امروز یکی گردش مستانه کنم وز کاسهٔ سر ساغر و پیمانه کنم امروز در این شهر همی گردم مست میجویم عاقلی که دیوانه کنم
امروز همه روز به پیش نظرم
امروز همه روز به پیش نظرم او بود از آن خراب و زیر و زبرم از غایت حاضری چنین مهجورم وز قوت آن بیخبری بیخبرم
امشب آمد خیال آن دلبر چست
امشب آمد خیال آن دلبر چست در خانهٔ تن مقام دل را میجست دل را چو بیافت زود خنجر بکشید زد بر دل من که…
امشب برو ای خواب اگر بنشینی
امشب برو ای خواب اگر بنشینی از آتش دل سزای سبلت بینی ای عقل برو که تو سخن میچینی وی عشق بیا که سخت با…
امشب چه لطیف و با نوا میگردد
امشب چه لطیف و با نوا میگردد لطفی دارد که کس بدان پی نبرد اندر گل و سنبلی که ارواح چرد خیره شده خواب و…
امشب ساقی به مشک می گردان کرد
امشب ساقی به مشک می گردان کرد دل یغما بر دو دست در ایمان کرد چندان می لعل ریخت تا طوفان کرد چندانکه وثاق عقل…
امشب ز برای دل اصحاب مخسب
امشب ز برای دل اصحاب مخسب گوش شب را بگیر و برتاب مخسب گویند که فتنه خفته بهتر باشد بیدار بهی تو فتنه مشتاب مخسب
امشب شب آن دولت بیپایانست
امشب شب آن دولت بیپایانست شب نیست عروسی خداجویانست آن جفت لطیف با یکی گویانست امشب تتق خوش نکو رویانست
امشب شب آنست که جان شبهاست
امشب شب آنست که جان شبهاست امشب شب آنست که حاجات رواست امشب شب بخشایش و انعام و عطاست امشب شب آنست که همراز خداست
امشب شب آن نیست که از خانه روند
امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند
امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب شب من بسی ضعیف و زار است امشب شب پرداختن اسرار است اسرار دلم جمله خیال یار است ای شب بگذر زود که ما…
امشب که حریف مشتری و ماهم
امشب که حریف مشتری و ماهم با مهرویان چون شکر همراهم سرمست شراب بزم شاهنشاهم امشب همه آنست که من میخواهم
امشب که حریف دلبر دلداریم
امشب که حریف دلبر دلداریم یارب که چها در دل و در سر داریم یک لحظه گل از چمن همی افشانیم یک دم به شکرستان…
امشب که غم عشق مدامست مدام
امشب که غم عشق مدامست مدام جام و می لعل با قوامست قوام خون غم و اندیشه حلالست حلال خواب و هوس خواب حرامست حرام
امشب که شراب جان مدامست مدام
امشب که شراب جان مدامست مدام ساقی شه و باده با قوامست قوام اسباب طرب جمله تمامست تمام ای زندهدلان خواب حرامست حرام
امشب که فتادهای به چنگال رهی
امشب که فتادهای به چنگال رهی بسیار طپی ولیک دشوار رهی والله نرهی ز بندهای سرو سهی تا سینه به این دل خرابم ننهی
امشب که مه عشق تمامست تمام
امشب که مه عشق تمامست تمام دلدار فرو کرده سر از گوشهٔ بام امشب شب یاد است و سجود است و قیام چون باده و…
امشب منم و هزار صوفی پنهان
امشب منم و هزار صوفی پنهان مانندهٔ جان جمله نهانند و عیان ای عارف مطرب هله تقصیر مکن تا دریابی بدین صفت رقصکنان
امشب منم و یکی حریف چو منی
امشب منم و یکی حریف چو منی بر ساخته مجلسی برسم چمنی جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست ای کاش تو…
امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست
امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست میگردم تا بصبح در خانهٔ دوست زیرا که بهر صبوح موسوم شده است کاین کاسهٔ سر بدست پیمانهٔ اوست
امشب که همی رسد ز دلدار سلام
امشب که همی رسد ز دلدار سلام بر دیده و دل خواب حرامست حرام ماند به سر زلف تو کز بوی خوشت میآورد عطار ز…
امشب هردل که همچو مه در طلب است
امشب هردل که همچو مه در طلب است مانندهٔ زهره او حریف طرب است از آرزوی لبش مرا جان بلب است ایزد داند خموش کاین…
امشب همه شب نشسته اندر حزنم
امشب همه شب نشسته اندر حزنم فردا بروم مناره را کارد زنم خشم آلودست اگرچه با ماست صنم در چاه رسیدهام ولی بیرسنم
آن باده که بر جسم حرامست حرام
آن باده که بر جسم حرامست حرام بر جان مجرد آن مدامست مدام در ریز مگو که این تمامست تمام آغاز و تمام ما کدامست…
آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست
آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست آن ساده به از دو صد نگار زیبا است آن آتش شهوت که چو صاف و ساده…
آن تازه تنی که در بلای تو بود
آن تازه تنی که در بلای تو بود آغشته به خون کربلای تو بود یارب که چه کار دارد و کارستان آن بیکاری که از…
آن پیش روی که جان او پیش صف است
آن پیش روی که جان او پیش صف است داند که تو بحری و جهان همچو کفست بیدف و نیی، رقص کند عاشق تو امشب…
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامتی دارد راست کز قامت او قیامت از…
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است انصاف بده چه لایق آن دهن است شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز این بینمکی ز شور…
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به…
آن چشم فراز از پی تاب شده است
آن چشم فراز از پی تاب شده است تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است صد آب ز چشم ما روان کردی دی…
آن جاه و جمالی که جهانافروز است
آن جاه و جمالی که جهانافروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم دی رفت و…
آن جان که از او دلبر ما شادانست
آن جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و لبش خندان است اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوئیم مگر…
آن جمع کن جان پراکنده بیار
آن جمع کن جان پراکنده بیار وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار آواز بکش رضای پاینده بیار ز آواز سرافیل شوم زنده بیار
آن چیز که هست در سبد میدانی
آن چیز که هست در سبد میدانی از سر سبد تا بابد میدانی هر روز بگویم به شبم یاد آید شب نیز بگویم که تو…
آن چشم که خون گشت غم او را جفت است
آن چشم که خون گشت غم او را جفت است زو خواب طمع مدار کوکی خفته است پندارد کاین نیز نهایت دارد ای بیخبر از…
آن حلوائی که کم رسد زو به دهن
آن حلوائی که کم رسد زو به دهن چون دیگ بجوش آمده از وی دل من از غایت لطف آنچنان خوشخوارست کز وی دو هزار…
آن چیست که لذتست از او در صورت
آن چیست که لذتست از او در صورت وان چیست که بیاو است مکدر صورت یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز یک لحظه…
آن چیست کز او سماعها را شرف است
آن چیست کز او سماعها را شرف است وان چیست که چون رود محل تلف است میآید و میرود نهان تا دانند کاین ذوق و…
آن خواجه که بار او همه قند تر است
آن خواجه که بار او همه قند تر است از مستی خود ز قند خود بیخبر است گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی نی گفت…
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند ما را به خرابات بتان ره زدهاند کافر دل و خونخواره این ره بدهاند وز مکر چنین عابد و زاهد…
آن خوش باشد که صاحب تمییزی
آن خوش باشد که صاحب تمییزی بیآنکه بگویند و بگوید چیزی بیگفت و تقاضا برسد مهمانرا تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی
آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد
آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد گفتا همه آن کنم که رایت خواهد دیدی…
آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم
آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم در دل دارد نهفته این چرخ به خم یکروز چو باران کند او غمازی بر روید سر…
آن دل که به شاهد نهان درنگرد
آن دل که به شاهد نهان درنگرد کی جانب ملکت جهان درنگرد بیزار شود ز چشم در روز اجل کان روی رها کند به جان…
آن دل که به یاد خود صبورش کردی
آن دل که به یاد خود صبورش کردی نزدیکتر تو شد چو دورش کردی در ساغر ما ز هر تغافل تا چند تلخیش نماند بسکه…
آن دل که شد او قابل انوار خدا
آن دل که شد او قابل انوار خدا پر باشد جان او ز اسرار خدا زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر کو جمله به…
آن دم که رسی به گوهر ناسفته
آن دم که رسی به گوهر ناسفته سرها به هم آورده و سرها گفته کهدان جهان ز باد شد آشفته برتو بجوی که مست باشی…
آن ذره که جز همدم خورشید نشد
آن ذره که جز همدم خورشید نشد بر نقد زد و سخرهٔ امید نشد عشقت به کدام سر درافتاد که زود از باد تو رقصان…
آن را که بود کار نه زین یارانست
آن را که بود کار نه زین یارانست کاین پیشهٔ ما پیشهٔ بیکارانست این راه که راه دزد و عیارانست چه جای توانگران و زردارانست
آن دم که مرا بگرد تو دورانست
آن دم که مرا بگرد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دور، آنست واندم که ترا تجلی احسانست جان در حیرت چو موسی…
آن را که به علم و عقل افراشتهاند
آن را که به علم و عقل افراشتهاند او را به حساب روزی انگاشتهاند وان را که سر از عقل تهی داشتهاند از مال به…
آن را که خدای چون تو یاری داده است
آن را که خدای چون تو یاری داده است او را دل و جان و بیقراری داده است زنهار طمع مدار زانکس کاری زیرا که…
آن را که خدای ناف بر عشق برید
آن را که خدای ناف بر عشق برید او داند نالههای عشاق شنید هر جای که دانه دید زانجا برمید پرید بدان سوی که مرغی…
آن را که نکرد ز هر سود ایساقی
آن را که نکرد ز هر سود ایساقی آن زهر نبود می نمود ایساقی چون بود رونده شد نبود ایساقی میها نوشد ز بحر جود…
آن را منگر که ذوفنون آید مرد
آن را منگر که ذوفنون آید مرد در عهد و وفا نگر که چون آید مرد از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد از هرچه…
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
آن را که غمی باشد و بتواند گفت گر از دل خود بگفت بتواند رفت این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت نه رنگ…
آن راحت جان گرد دلم میگردد
آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد
آن رطل گران را اگر ارزان کنیی
آن رطل گران را اگر ارزان کنیی اجزای جهان را همگی جان کنیی ور زان لب خیره شکرافشان کنیی که را به مثال ذره رقصان…
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید دریای عنایت از کرم میجوشید سرنای دل از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد…
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد از عشق تو می نایدم از عشقم یاد اسباب و علل پیش من آمد همه باد…
آن رهزن دل که پای کوبانم از او
آن رهزن دل که پای کوبانم از او چون آینهٔ خیال خوبانم از او جانیست که چون دست زنان میآید یارب یارب چه میشود جانم…
آن روز که جانم ره کیوان گیرد
آن روز که جانم ره کیوان گیرد اجزای تنم خاک پریشان گیرد بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز تا برجهم از خاک و تنم…
آن روح که بسته بود در نقش صفات
آن روح که بسته بود در نقش صفات از پرتو مصطفی درآمد بر ذات واندم که روان گشت ز شادی میگفت شادی روان مصطفی را…
آن روز که چشم تو ز من برگردد
آن روز که چشم تو ز من برگردد وز بهر تو کشتنم میسر گردد در غصهٔ آنم که چه خواهم عذرت گر چشم تو در…
آن روز که روز ابر و باران باشد
آن روز که روز ابر و باران باشد شرط است که جمعیت یاران باشد زانروی که روییار را تازه کند چون مجمع گل که در…
آن روز که کار وصل را ساز آید
آن روز که کار وصل را ساز آید وین مرغ از این قفس بپرواز آید از شه چو صفیر ارجعی باز شود پروازکنان به دست…
آن روز که دیوانه سر و سودائی
آن روز که دیوانه سر و سودائی در سلسلهٔ دولتیان میآئی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزائی
آن روز که مهرگان گردون زدهاند
آن روز که مهرگان گردون زدهاند مهر زر عاشقان دگرگون زدهاند واقف نشوی به عقل کان چون زدهاند کاین زر ز سرای عقل بیرون زدهاند
آن روز که عشق با دلم بستیزد
آن روز که عشق با دلم بستیزد جان پای برهنه از میان بگریزد دیوانه کسی که عاقلم پندارد عاقل مردی که او ز من پرهیزد
آن زلف سیاه و قد رعناش نگر
آن زلف سیاه و قد رعناش نگر شیرینی آن لعل شکرخاش نگر گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده برگشت و به خنده گفت سوداش…
آن روی ترش نگر چو قندستانی
آن روی ترش نگر چو قندستانی وان چشم خوشش نگر چو هندوستانی پیش قد او صف زده سروستانی پیش کف او شکسته هر دستانی
آن روی ترش نیست چنینش فعل است
آن روی ترش نیست چنینش فعل است میگوید و میخورد در اینش فعل است آنکس که بر این چرخ برینش فعل است این نیست عجب…
آن ساقی روح دردهد جام آخر
آن ساقی روح دردهد جام آخر این مرغ اسیر بجهد از دام آخر گردد فلک تند مرا رام آخر وز کرده پشیمان شود ایام آخر
آن سر که بود بیخبر از وی خسبد
آن سر که بود بیخبر از وی خسبد آنکس که خبر یافت از او کی خسبد میگوید عشق در دو گوشم همه شب ای وای…
آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است
آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است وان زلف تو بند دل دیوانهٔ ما است هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است…
آن شاه که خاک پای او تاج سر است
آن شاه که خاک پای او تاج سر است گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است اینک رخ زرد من گوا گفت برو رخ…
آن شاه که هست عقل دیوانهٔ او
آن شاه که هست عقل دیوانهٔ او وز عشق دلم شده است همخانهٔ او پروانه فرستاد که من آن توام صد شمع به نور شد…
آن شب که ترا به خواب بینم پیداست
آن شب که ترا به خواب بینم پیداست چون روز شود چو روز دل پرغوغاست آن پیل که دوش خواب هندستان دید از بند بجست…
آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا
آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا وان نقش تو از آب منی نیست بیا در خشم مکن تو خویشتن را پنهان کان حسن تو…
آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت
آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت وز بیادبی و جرم صد تو نگریخت او را تو نگوی لطف، دریا گویش بگریخت ز ما دیو…
آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو
آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو تا رشک برد بر لب خودکامهٔ تو یا رشک برد بر آن رخ فرخ تو یا بر…
آن صورت غیبی که شندیش دشمن
آن صورت غیبی که شندیش دشمن با خود به قیاس میبریدش دشمن مانندهٔ خورشید برآمد پیشین هر سو که نظر کرد ندیدش دشمن





