یک روز مرا بر لب خود میر نکردی

یک روز مرا بر لب خود میر نکردی وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم حیران و…

یک دمی خوش چو گلستان کندم

یک دمی خوش چو گلستان کندم یک دمی همچو زمستان کندم یک دمم فاضل و استاد کند یک دمی طفل دبستان کندم یک دمی سنگ…

یک قوصره پر دارم ز سخن

یک قوصره پر دارم ز سخن جان می‌شنود تو گوش مکن دربند خودی زین سیر شدی گیری سر خود ای بی‌سر و بن چون مستمعان…

یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران

یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان نور ده آن شمع را روح ده این جمع…

یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی

یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی ور آدم از ایوان دل درنامدی…

یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی

یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن…

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی‌دارم

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی‌دارم زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم از قند تو می نوشم با پند تو…

یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی

یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی چه باشد گر به سوی ما کند هر روز پروازی دراندازد به جان عاقلان بی‌خبر سوزی بسازد…

یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی

یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی ببین تو چاره‌ای از نو که الحق سخت بینایی بسی دل‌ها چو گوهرها ز نور لعل تو…

یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد

یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد نمی‌خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر…

یکی ماهی همی‌بینم برون از دیده در دیده

یکی ماهی همی‌بینم برون از دیده در دیده نه او را دیده‌ای دیده نه او را گوش بشنیده زبان و جان و دل را من…

یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی

یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی زهی بازار زرکوبان زهی اسرار یعقوبان که جان یوسف…

یکی مطرب همی‌خواهم در این دم

یکی مطرب همی‌خواهم در این دم که نشناسد ز مستی زیر از بم حریفی نیز خواهم غمگساری ز بی‌خویشی نداند شادی از غم همه اجزای…

یکی لحظه از او دوری نباید

یکی لحظه از او دوری نباید کز آن دوری خرابی‌ها فزاید تو می‌گویی که بازآیم چه باشد تو بازآیی اگر دل در گشاید بسی این…

صد بار بگفتمت نگهدار

صد بار بگفتمت نگهدار در خشم و ستیزه پا میفشار بر چنگ وفا و مهربانی گر زخمه زنی بزن به هنجار دانی تو یقین و…

صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم

صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم چون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم صد بار جان بدادم وز پای درفتادم بار دگر…

یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست

یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست سرو بلندم تو را راست نشانی دهم راستتر از سروقد نیست…

صبر مرا آینه بیماریست

صبر مرا آینه بیماریست آینه عاشق غمخواریست درد نباشد ننماید صبور که دل او روشن یا تاریست آینه جویی‌ست نشان جمال که رخم از عیب…

یوسف آخرزمان خرامان شد

یوسف آخرزمان خرامان شد شکر و شهد مصر ارزان شد لعل عرشی تو چو رو بنمود تن کی باشد که سنگ‌ها جان شد تخته بند…

صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد

صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد خورشید دیگریست که فرمان و حکم او خورشید را برای مصالح…

از جمله طمع بریدنم آسانست

از جمله طمع بریدنم آسانست الا ز کسی که جان ما را جانست از هرکه کسی برد برای تو برد از تو که برد دمی…

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام وز عشق تو شمع روح‌افروخته‌ام از حالت من چشم بدان دوخته باد چون چشم برخسار تو در دوخته‌ام

از جوی خوشاب دوست آبی خوردم

از جوی خوشاب دوست آبی خوردم خوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم خود را بر جوش آسیابی کردم تا آب حیات میرود میگردم

از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی

از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی وز صحبت کبریت تو آتش گردی تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی

از حاصل کار این جهانی کردن

از حاصل کار این جهانی کردن میکن ز بهی آنچه توانی کردن زیرا همه عمرت بدمی موقوفست پیداست به یک دم چه توانی کردن

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است در حلقهٔ او دل از همه حلقه‌تر است زیر و زبر چرخ پر است از غم او هر…

از خاک در تو چون جدا می‌باشم

از خاک در تو چون جدا می‌باشم با گریه و ناله آشنا میباشم چون شمع ز گریه آبرو میدارم چون چنگ ز ناله با نوا…

از خاک کف پات سران حیرانند

از خاک کف پات سران حیرانند کوران همه مستند و کران حیرانند زان پاکانیکه در صفا محو شدند هم ایشان نیز اندر آن حیرانند

از حال ندیده تیره ایامان را

از حال ندیده تیره ایامان را از دور ندیده دوزخ آشامان را دعوی چکنی عشق دلارامان را با عشق چکار است نکونامان را

از خلق ز راه تیزهوشی نرهی

از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخن‌فروشی نرهی ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق وز خود جز…

از درد چو جان تو به فریاد آید

از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد…

از خویش خوشم نی نباشد خوشیم

از خویش خوشم نی نباشد خوشیم از خود گرمم نه آب و نی آتشیم چندان سبکم به عشق کاندر میزان از هیچ کم آیم دو…

از درد همیشه من دوا می‌بینم

از درد همیشه من دوا می‌بینم در قهر و جفا لطف و وفا می‌بینم در صحن زمین به زیر نه طاق فلک بر هرچه نظر…

از خویشتن بجستن آرزو میکندم

از خویشتن بجستن آرزو میکندم آزاد نشستن آرزو میکندم در بند مقامات همی بودم من وان بند گسستن آرزو میکندم

از دل سوی دلدار شکافست شکاف

از دل سوی دلدار شکافست شکاف وانکس که نداند این معافست معاف هر روز در این حلقه مصافست مصاف می‌پنداری که این گزافست گزاف

از دیدن اغیار چو ما را مدد است

از دیدن اغیار چو ما را مدد است پس فرد نه‌ایم و کار ما در عدد است از نیک و بد آگهیم و این نیک…

از دوستی دوست نگنجم در پوست

از دوستی دوست نگنجم در پوست در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست هرگز نزید به کام عاشق معشوق معشوق که بر مراد عاشق زید…

از دوستیت خون جگر را بخورم

از دوستیت خون جگر را بخورم این مظلمه را تا به قیامت ببرم فردا که قیامت آشکار گردد تو خون طلبی و من برویت نگرم

از دیدن روئیکه ترا دیده بود

از دیدن روئیکه ترا دیده بود ما را به خدا نور دل و دیده بود خاصه روئیکه از ازل تا بابد از دیدن روی تو…

از دیدهٔ کژ دلبر رعنا را چه

از دیدهٔ کژ دلبر رعنا را چه وز بدنامی عاشق شیدا را چه ما در ره عشق چست و چالاک شویم ور زانکه خری لنگ…

از ذکر بسی نور فزاید مه را

از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله…

از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی

از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی بر تو زند آفتاب و رنجور شوی پیش و پس عاشقان چو سایه میدر تا چون مه و آفتاب…

از رنج و ملال ما چه فریاد کنی

از رنج و ملال ما چه فریاد کنی آن به که به شکر وصل را شاد کنی از ما چه گریزی و چرا داد کنی…

از روی تو من همیشه گلشن بودم

از روی تو من همیشه گلشن بودم وز دیدن تو دو دیده روشن بودم من میگفتم چشم بد از روی تو دور جانا مگر آن…

از روز شریفتر شد از وی شب من

از روز شریفتر شد از وی شب من وز روح لطیفتر این قالب من رفت این لب من تا لب او را بوسد از شهد…

از سوز غم تو آتش میطلبم

از سوز غم تو آتش میطلبم وز خاک در تو مفرشی میطلبم از ناخوشی خویش به جان آمده‌ام از حضرت تو وقت خوشی میطلبم

از شادی تو پر است شهر و وادی

از شادی تو پر است شهر و وادی از روی زمین و آسمان را شادی کس را گله‌ای نیست ز تو جز غم را کز…

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از…

از شربت سودای تو هر جان که مزید

از شربت سودای تو هر جان که مزید زآن آب حیات در مزید است مزید مرگ آمد و بو کرد مرا بوی تو دید زانروی…

از شور و جنون رشک جنان را بزدم

از شور و جنون رشک جنان را بزدم ز آشفته دلی راحت جان را بزدم جانیکه بدان زنده‌ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه آن را…

از صنع برآیم بر صانع باشم

از صنع برآیم بر صانع باشم حاشا که زبون هیچ مانع باشم چون مطبخ حق ز لوت مالامالست تا چند به آب گرم قانع باشم

از عاشق بدنام بیا ننگ مدار

از عاشق بدنام بیا ننگ مدار ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار از دردی خم بجز مرا دنگ مدار ای خونی خونخواره ز ما…

از طبع ملول دوست ما می‌دانیم

از طبع ملول دوست ما می‌دانیم وز غایت عاشقیش می رنجانیم شرمنده و ترسنده نبرد راهی تا راه حجاب ماست ما می‌رانیم

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن…

از عشق تو گشتم ارغنون عالم

از عشق تو گشتم ارغنون عالم وز زخمهٔ تو فاش شده احوالم ماننده چنگ شده همه اشکالم هر پرده که می‌زنی مرا مینالم

از عشق تو دریا همه شور انگیزد

از عشق تو دریا همه شور انگیزد در پای تو ابرها درر میریزد از عشق تو برقی بزمین افتادست این دود به آسمان از آن…

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی نقاش ازل نقش کند هر طرفی از بهر قرار دل من…

از عشق خدا نه بر زیان خواهی شد

از عشق خدا نه بر زیان خواهی شد بی‌جان ز کجا شوی که جان خواهی شد اول به زمین از آسمان آمده‌ای آخر ز زمین…

از عشق تو من بلند قد می‌گردم

از عشق تو من بلند قد می‌گردم وز شوق تو من یکی به صد می‌گردم گویند مرا بگرد او می‌گردی ای بیخبران بگرد خود میگردم

از عقل دلیل آید و از عشق خلیل

از عقل دلیل آید و از عشق خلیل این آب حیات دان و آن آب سبیل در چرخ نیابی تو نشان عاشق در چرخ درآیی…

از عمر که پربار شود هردم من

از عمر که پربار شود هردم من وز خویش که بیزار شود هردم من این گلشن رنگین که جهان عاشق اوست گلزار که پرخار شود…

از عهد مگو که او نه بر پای منست

از عهد مگو که او نه بر پای منست چون زلف تو عهد من شکن در شکن است زان بند شکن مگو که اندر لب…

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کم‌خوار شوی اگر تو کم‌خوار شوی

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست ما را به میان آن فضا سودائیست عارف چو بدان رسید سر را بنهد نه کفر و نه…

از گل قفس هدهد جانها تو کنی

از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی آن را که تو سرمه‌اش کشیدی او داند کاینها ز تو آید…

از لشکر صبرم علمی بیش نماند

از لشکر صبرم علمی بیش نماند وز هرچه مرا بود غمی بیش نماند وین طرفه تر است کز سر عشوه هنوز دم میدمد و مرا…

از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او

از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او ز افسانهٔ او شدیم افسانهٔ او آوخ که ز پیمان و ز پیمانهٔ او کس خانهٔ خود نداند از…

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز قبول جاوید نشد لطفت به کدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید…

از ما بت عیار گریزان باشد

از ما بت عیار گریزان باشد وز یاری ما یار گریزان باشد او عقل منور است و ما مست وییم عقل از سر خمار گریزان…

از مطبخ غمهاش بلا میرسدم

از مطبخ غمهاش بلا میرسدم هر لحظه به صد گونه ابا میرسدم بوی جگر سوخته هر دم زدنی بر مایدهٔ غم از کجا میرسدم

از نوح سفینه ایست میراث نجات

از نوح سفینه ایست میراث نجات گردان و روان میانهٔ بحر حیات اندر دل از آن بحر برسته است نبات اما چون دل نه نقش…

از من زر و دل خواستی ای مهر گسل

از من زر و دل خواستی ای مهر گسل حقا که نه این دارم و نی آن حاصل زر کو زر کی زر از کجا…

از نیکی تو طبع بداندیش نماند

از نیکی تو طبع بداندیش نماند نی غصه و نی غم نه کم و بیش نماند از خیل، جلالت تو عالم بگرفت تا جمله ملک…

از هرچه که آن خوشست نهی است مدام

از هرچه که آن خوشست نهی است مدام تا ره نزند خوشی از این مردم عام ورنه می و چنگ و روی زیبا و سماع…

از یاد خدای مرد مطلق خیزد

از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن…

استاد مرا بگفتم اندر مستی

استاد مرا بگفتم اندر مستی کگاهم کن ز نیستی و هستی او داد مرا جواب و گفتا که برو گر رنج ز خلق دور داری…

اسرار حقیقت نشود حل به سال

اسرار حقیقت نشود حل به سال نی نیز به درباختن حشمت و مال تا دیده و دل خون نشود پنجه سال از قال کسی را…

اسرار ز دست دادمی نتوانم

اسرار ز دست دادمی نتوانم وانرا بسزا گشاد می نتوانم چیزیست درونم که مرا خوش دارد انگشت بر او نهادمی نتوانم

اسرار شنو ز طوطی ربانی

اسرار شنو ز طوطی ربانی طوطی بچه‌ای زبان طوطی دانی در مرغ و قفس خیره چرا میمانی بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی

اسرار مرا نهانی اندر جان کن

اسرار مرا نهانی اندر جان کن احوال مرا ز خویش هم پنهان کن گر جان داری مرا چو جان پنهان کن وین کفر مرا پیشرو…

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست در بند توانگری و درویشی نیست فارغ ز غم جهان و از خلق جهان با خویشتنش بدرهٔ…

افسوس که بیگاه شد و ما تنها

افسوس که بیگاه شد و ما تنها در دریائی کرانه‌اش ناپیدا کشتی و شب و غمام و ما میرانیم در بحر خدا به فضل و…

افتاد مرا با لب او گفتاری

افتاد مرا با لب او گفتاری گفتم که ز من سیر شدی گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست گفتم دومش چیست…

آشفته همی روی بکوئی ای جان

آشفته همی روی بکوئی ای جان میجوئی از آن گمشده خویش نشان من دوش بدیدم کمرت را ز میان هان تا نبری گمان بد بر…

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت خامش کردم چو خامشانم می‌سوخت از جمله کرانه‌ها برون کرد مرا رفتم به میان و در میانم می‌سوخت

افتاده مرا عجب شکاری چکنم

افتاده مرا عجب شکاری چکنم واندر سرم افکنده خماری چکنم سالوسم و زاهدم ولیکن در راه گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم

افسوس که طبع دلفروزیت نبود

افسوس که طبع دلفروزیت نبود جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود دادم به تو من همه دل و دیده و جان بردی تو همه ولیک…

اکنون که رخت جان جهانی بربود

اکنون که رخت جان جهانی بربود در خانه نشستنت کجا دارد سود آن روز که مه شدی نمیدانستی کانگشت نمای عالمی خواهی بود

افکند مرا دلم به غوغا و گریخت

افکند مرا دلم به غوغا و گریخت جان آمد و هم از سر سودا و گریخت آن زهرهٔ بی‌زهره چو دید آتش من بربط بنهاد…

الجوهر فقر و سوی الفقر عرض

الجوهر فقر و سوی الفقر عرض الفقر شفاء و سوی الفقر مرض العالم کله خداع و غرور والفقر من العالم کنزو غرض

الخمر و من‌الزق ینادیک تعال

الخمر و من‌الزق ینادیک تعال واقطع لوصالنا جمیع‌الاشغال فربا و صفاء و سبقنا الحوال کی نعتق بالنجدة روح‌العمال

اگر عاشق را فنا و مردن باشد

اگر عاشق را فنا و مردن باشد یا در ره عشق جان سپردن باشد پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق از عین حیات آب…

السکر صار کاسدا من شفتیه

السکر صار کاسدا من شفتیه والبدر تراه ساجدا بین یدیه بالحسن علیه کل شیی وافر الا فمه فانه ضاق علیه

آمد بت خوش عربدهٔ می‌کشیم

آمد بت خوش عربدهٔ می‌کشیم بنشست چو یک تنگ شکر در پیشم در بر بنهاد بر بط و ابریشم وین پرده همی زد که خوش…

المنةالله که به تو پیوستم

المنةالله که به تو پیوستم وز سلسلهٔ بند فراقت رستم من بادهٔ نیستی چنان خوردستم حز روز ازل تا بابد سرمستم

العین لفقدکم کثیرالعبرات

العین لفقدکم کثیرالعبرات والقلب لذکرکم کثیرالحسرات هل یرجع من زماننا ما قدفات هیهات و هل فات زمان هیهات

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت از حلقهٔ گوش او چنین پندارم کانجا که زر…

آمد بر من خیال جانان ز پگه

آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ…

آمد بر من دوش مه یغمائی

آمد بر من دوش مه یغمائی گفتم که برو امشب اینجا نائی می‌رفت و همی گفت زهی سودائی دولت بدر آمده است و در نگشائی

آمد دل من بهر نشانم گفتن

آمد دل من بهر نشانم گفتن گفتا ز برای او چه دانم گفتن گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگوی گفتا که دو…