قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور خراب کار مرا شمس دین کند معمور خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف که روح‌هاش به جان…

قدر غم گر چشم سر بگریستی

قدر غم گر چشم سر بگریستی روز و شب‌ها تا سحر بگریستی آسمان گر واقفستی زین فراق انجم و شمس و قمر بگریستی زین چنین…

قرابه باز دانا هش دار آبگینه

قرابه باز دانا هش دار آبگینه تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یاران مجروح و خسته گردد…

قرار زندگانی آن نگارست

قرار زندگانی آن نگارست کز او آن بی‌قراری برقرارست مرا سودای تو دامن گرفته‌ست که این سودا نه آن سودای پارست منم سوزان در آتش‌های…

قره العین منی ای جان بلی

قره العین منی ای جان بلی ماه بدری گرد ما گردان بلی صد هزاران آفرین بر روی تو می‌فرستد حوری و رضوان بلی ای چراغ…

قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش

قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکش بدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش سلیمانا بدان خاتم که ختم جمله…

قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من

قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من قصد کنی بر تن من…

قصد سرم داری خنجر به مشت

قصد سرم داری خنجر به مشت خوشتر از این نیز توانیم کشت برگ گل از لطف تو نرمی بیافت بر مثل خار چرایی درشت تیغ…

قضا آمد شنو طبل نفیرش

قضا آمد شنو طبل نفیرش نفیرش تلختر یا زخم تیرش چو دایه این جهان پستان سیه کرد گلوگیر آمدت چون شهد شیرش خنک طفلی که…

قصر بود روح ما نی تل ویرانه‌ای

قصر بود روح ما نی تل ویرانه‌ای همدم ما یار ما نی دم بیگانه‌ای بادیه‌ای هایلست راه دل و کی رسد جز که دل پردلی…

قلت له مصیحا یا ملک‌المشرق

قلت له مصیحا یا ملک‌المشرق اقسم بالخالق مثلک لم یخلق قدرک لایعرف وعدک لا یخلف نائلک الاشرف بالک لم یغلق جسمی کالخردله احرقه ذاالوله خلد…

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو خردم راه گم کند ز فراق گران تو کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو کی…

قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند

قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند هین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند ای تو رنگ عافیت زیرا که…

قومی که بر براق بصیرت سفر کنند

قومی که بر براق بصیرت سفر کنند بی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کنند در دانه‌های شهوتی آتش زنند زود وز دامگاه صعب…

کار به پیری و جوانیستی

کار به پیری و جوانیستی پیر بمردی و جوان زیستی بانگ خر نفست اگر کم شدی دعوت عقل تو مسیحیستی گر نبدی خندهٔ صبح کذوب…

کار تو داری صنما قدر تو باری صنما

کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما دلبر بی‌کینه ما شمع دل سینه ما در دو جهان…

کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم

کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم چونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم از گلزار چون روم جانب خار چون شوم…

کار من اینست که کاریم نیست

کار من اینست که کاریم نیست عاشقم از عشق تو عاریم نیست تا که مرا شیر غمت صید کرد جز که همین شیر شکاریم نیست…

کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست

کار ندارم جز این کارگه و کارم اوست لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست بلبل بویا شدم چون…

کار همه محبان همچون زرست امشب

کار همه محبان همچون زرست امشب جان همه حسودان کور و کرست امشب دریای حسن ایزد چون موج می‌خرامد خاک ره از قدومش چون عنبرست…

کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم

کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم من خاک تیره نیستم تا باد بر…

کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود

کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد هر آدمی را در جهان آورد…

کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این

کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این دیده ایمان شود ار نوش کند کافر از این عشق بود کان هنر عشق بود…

کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من

کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی بجز تو جان معنی دان من تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبول…

کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست

کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست آنک به رقص آورد کاهل ما را کجاست آنک به رقص آورد پرده دل بردرد این همه…

کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی

کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی گه سیه‌پوش و عصا، که منم کالویروس گه عمامه و نیزهٔ که…

کالی تیشی آینوسؤای افندی چلبی

کالی تیشی آینوسؤای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی، تا کرا می‌طلبی گه سیه‌پوش و عصایی، که منم کالویروس گه عمامه و نیزه در کف…

کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی

کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی که با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی طمع دارند و نبودشان که شاه جان کند…

کجا خواهی ز چنگ ما پریدن

کجا خواهی ز چنگ ما پریدن کی داند دام قدرت را دریدن چو پایت نیست تا از ما گریزی بنه گردن رها کن سر کشیدن…

کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا

کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان بر صفت گلبشکر پخت…

کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده

کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده که بادا عهد و بدعهدی و حسنت هر سه پاینده ز بدعهدی چه غم دارد…

کجا شد عهد و پیمانی که کردی

کجا شد عهد و پیمانی که کردی کجا شد قول و سوگندی که خوردی نگفتی چرخ تا گردان بود گرد از این سرگشته هرگز برنگردی…

کجا شد عهد و پیمان را چه کردی

کجا شد عهد و پیمان را چه کردی امانت‌های چون جان را چه کردی چرا کاهل شدی در عشقبازی سبک روحی مرغان را چه کردی…

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را بروبد از دل ما فکر دی و فردا را چنو درخت کم افتد پناه مرغان را…

کجا شد عهد و پیمانی که می‌کردی نمی‌گویی

کجا شد عهد و پیمانی که می‌کردی نمی‌گویی کسی را کو به جان و دل تو را جوید نمی‌جویی دل افکاری که روی خود به…

کجایی ساقیا درده مدامم

کجایی ساقیا درده مدامم که من از جان غلامت را غلامم می اندرده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم ز…

کدام لب که از او بوی جان نمی‌آید

کدام لب که از او بوی جان نمی‌آید کدام دل که در او آن نشان نمی‌آید مثال اشتر هر ذره‌ای چه می‌خاید اگر نواله از…

کجایید ای شهیدان خدایی

کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی کجایید…

کجکنن اغلن اودیا کلکل

کجکنن اغلن اودیا کلکل یوک بلمسک دغدغ کز کل ای سر مستان ای شه مقبل مکرم و مشفق پردل و بی‌دل اول ججکی کم یازده…

کردم با کان گهر آشتی

کردم با کان گهر آشتی کردم با قرص قمر آشتی خمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواست شکر که پذرفت شکر آشتی آشتی و جنگ ز…

کرانی ندارد بیابان ما

کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدامست از این نقش‌ها آن ما چو در…

کریما تو گلی یا جمله قندی

کریما تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی عزیزا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم…

کژزخمه مباش تا توانی

کژزخمه مباش تا توانی هر زخمه که کژ زنی بمانی پیر است عروس عیش دنیا مرگش طلبی اگر ستانی تا رخ ننمود جمله نور است…

کسی خراب خرابات و مست می‌باشد

کسی خراب خرابات و مست می‌باشد از او عمارت ایمان و خیر کی باشد یکی وجود چو آتش بود نباشد آب محال باشد یک مه…

کس بی‌کسی نماند می‌دان تو این قدر

کس بی‌کسی نماند می‌دان تو این قدر گر با یکی نسازی آید یکی دگر زین خانه گر روم من و خانه تهی کنم آید یکی…

کس با چو تو یار راز گوید

کس با چو تو یار راز گوید یا قصه خویش بازگوید عاقل کردست با تو کوتاه لیکن عاشق دراز گوید از عشق تو در سجود…

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر عجب که خواجه به رنگی که طفل بود…

کسی کز غمزه‌ای صد عقل بندد

کسی کز غمزه‌ای صد عقل بندد گر او بر ما نخندد پس که خندد اگر تسخر کند بر چرخ و خورشید بود انصاف و انصاف…

کسی کو را بود در طبع سستی

کسی کو را بود در طبع سستی نخواهد هیچ کس را تندرستی مده دامن به دستان حسودان که ایشان می‌کشندت سوی پستی زیانتر خویش را…

کسی که باده خورد بامداد زین ساقی

کسی که باده خورد بامداد زین ساقی خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب چنانک کعبه بیاید به…

کسی که غیر این سوداش نبود

کسی که غیر این سوداش نبود ز ذوق ماش یاد ماش نبود مثال گوی در میدان حیرت دوان باشد اگر چه پاش نبود وجودی که…

کسی که عاشق آن رونق چمن باشد

کسی که عاشق آن رونق چمن باشد عجب مدار که در بی‌دلی چو من باشد حدیث صبر مگویید صبر را ره نیست در آن دلی…

کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم

کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم ز عقل خود چو رفتم…

کسی کو را بود خلق خدایی

کسی کو را بود خلق خدایی ازو یابند جانهای بقایی به روزی پنج نوبت بر در او همی کوبند کوس کبریایی اگر افتد بدین سو…

کعبه جان‌ها تویی گرد تو آرم طواف

کعبه جان‌ها تویی گرد تو آرم طواف جغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف پیشه ندارم جز این کار ندارم جز این چون فلکم روز…

کعبه طواف می‌کند بر سر کوی یک بتی

کعبه طواف می‌کند بر سر کوی یک بتی این چه بتی است ای خدا این چه بلا و آفتی ماه درست پیش او قرص شکسته…

کل عقل بوصلکم مدهش

کل عقل بوصلکم مدهش کل خد ببینکم مخدش مست گشتم ز طعنه و لافش دردیش خوشتر است یا صافش بصر العقل من جلالتکم مثل الترک…

که بوده است تو را دوش یار و همخوابه

که بوده است تو را دوش یار و همخوابه که از خوی تو پر از مشک گشت گرمابه چو شانه سنگ ز عشق تو شاخ…

که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست

که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست که تا نازی کنیم آن جا و بازاری…

که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی

که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی نه درونی نه برونی که از…

کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من

کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من شکر خدا را که خرم برد صداع از سر من گاو اگر نیز رود…

کون خر را نظام دین گفتم

کون خر را نظام دین گفتم پشک را عنبر ثمین گفتم اندر این آخرجهان ز گزاف بس چمن نام هر چمین گفتم طوق بر گردن…

کو مطرب عشق چست دانا

کو مطرب عشق چست دانا کز عشق زند نه از تقاضا مردم به امید و این ندیدم در گور شدم بدین تمنا ای یار عزیز…

کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم

کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم دیدم جمعیت تو چونک پریشان نشوم کوه ز کوهی برود سنگ ز سنگی بشود پس من اگر آدمیم…

کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب

کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب وان حدیث چو شکر کز تو شنیدم همه شب گر چه از شمع تو می‌سوخت…

کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری

کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری یکی پرزهر افسونی فروخواند به گوش تو…

کی باشد اختری در اقطار

کی باشد اختری در اقطار در برج چنین مهی گرفتار آواره شده ز کفر و ایمان اقرار به پیش او چو انکار کس دید دلی…

کی باشد کاین قفس چمن گردد

کی باشد کاین قفس چمن گردد و اندرخور گام و کام من گردد این زهر کشنده انگبین بخشد وین خار خلنده یاسمن گردد آن ماه…

کی باشد من با تو باده به گرو خورده

کی باشد من با تو باده به گرو خورده تو برده و من مانده من خرقه گرو کرده در می شده من غرقه چون ساغر…

کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را

کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا دست خود بر سر رنجور بنه که چونی از…

کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته

کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته خوش بود این جسم‌ها با جان‌ها آمیخته این صدف‌های دل ما با چنین درد فراق با گهرهای…

کیست در این شهر که او مست نیست

کیست در این شهر که او مست نیست کیست در این دور کز این دست نیست کیست که از دمدمه روح قدس حامله چون مریم…

کیست که او بنده رای تو نیست

کیست که او بنده رای تو نیست کیست که او مست لقای تو نیست غصه کشی کو که ز خوف تو نیست یا طربی کان…

گاه چو اشتر در وحل آیی

گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی کجکنن اغلن چند گریزی عاقبت آخر در عمل آیی در سوی بی‌سو می‌رو…

گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول‌ها فزون

گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول‌ها فزون بنوشت توقیعت خدا کاخرون السابقون زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او سر کرده صورت‌های…

گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند

گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند صورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند عالم همه ویران شود جان غرقه طوفان…

گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی

گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی تنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستی وگر بر کار بودی…

گر از شراب دوشین در سر خمار داری

گر از شراب دوشین در سر خمار داری بگذار جام ما را با این چه کار داری ور تازه‌ای نه دوشین بنشین بیا بنوش این…

گر از غم عشق عار داریم

گر از غم عشق عار داریم پس ما به جهان چه کار داریم یا رب تو مده قرار ما را گر بی‌رخ تو قرار داریم…

گر این جا حاضری سر همچنین کن

گر این جا حاضری سر همچنین کن چو کردی بار دیگر همچنین کن مرا دی تنگ اندر بر کشیدی بیا ای تنگ شکر همچنین کن…

گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی

گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی گر سر برون کردی…

گر بنخسبی شبی ای مه لقا

گر بنخسبی شبی ای مه لقا رو به تو بنماید گنج بقا گرم شوی شب تو به خورشید غیب چشم تو را باز کند توتیا…

گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر

گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر بی‌رقیبش دادمی من بوسه‌هایی سیر سیر بس خطاها کرده‌ام دزدیده لیکن آرزوست با لب ترک…

گر این سلطان ما را بنده باشی

گر این سلطان ما را بنده باشی همه گریند و تو در خنده باشی وگر غم پر شود اطراف عالم تو شاد و خرم و…

گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم

گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم کاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم متهم شو همچو یوسف تا در آن…

گر بی‌دل و بی‌دستم وز عشق تو پابستم

گر بی‌دل و بی‌دستم وز عشق تو پابستم بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی زان شد که…

گر تنگ بدی این سینه من

گر تنگ بدی این سینه من روشن نشدی آیینه من ای خار گلی از روضه من دوزخ تبشی از کینه من خورشید جهان دارد اثری…

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم بس کردم از دستان زیرا مثل مستان…

گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف

گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف کز ترش رویی همی‌رنجد دلارام ظریف گر همی انکار خود پنهان کنی بر روی…

گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست

گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست ور تو پنداری مرا بی‌تو قراری هست نیست ور تو گویی چرخ می‌گردد به کار نیک…

گر تو خواهی که تو را بی‌کس و تنها نکنم

گر تو خواهی که تو را بی‌کس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار…

گر تو خواهی وطن پر از دلدار

گر تو خواهی وطن پر از دلدار خانه را رو تهی کن از اغیار ور تو خواهی سماع را گیرا دور دارش ز دیده انکار…

گر تو را بخت یار خواهد بود

گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود عمر بی‌عاشقی مدان به حساب کان برون از شمار خواهد بود…

گر تو عودی سوی این مجمر بیا

گر تو عودی سوی این مجمر بیا ور برانندت ز بام از در بیا یوسفی از چاه و زندان چاره نیست سوی زهر قهر چون…

گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم

گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم گر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم عبس وجها سندی کان سناه مددی…

گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی

گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی مردگان را…

گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم

گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم ور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم یوسفانند که درمان دل پردردند که ز مستی…

گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش

گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش ور قلعه‌ها…

گر جان منکرانت شد خصم جان مستم

گر جان منکرانت شد خصم جان مستم اندر جواب ایشان خوبی تو بسستم در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش بنمایمش جمالت از دور من…

گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا

گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا تا که بهار جان‌ها تازه کند دل تو را بوی سلام یار من لخلخه بهار من…