دگرباره شه ساقی رسیدی

دگرباره شه ساقی رسیدی مرا در حلقه مستان کشیدی دگرباره شکستی تو بها را به جامی پرده‌ها را بردریدی دگربار ای خیال فتنه انگیز چو…

دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی

دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی به ساقی گو که زود آخر هم از اول قدح دردی بیا ای ساقی لب گز…

دل با دل دوست در حنین باشد

دل با دل دوست در حنین باشد گویای خموش همچنین باشد گویم سخن و زبان نجنبانم چون گوش حسود در کمین باشد دانم که زبان…

دل بر ما شدست دلبر ما

دل بر ما شدست دلبر ما گل ما بی‌حدست و شکر ما ما همیشه میان گلشکریم زان دل ما قویست در بر ما زهره دارد…

دل آمد و دی به گوش جان گفت

دل آمد و دی به گوش جان گفت ای نام تو این که می‌نتان گفت درنده آنک گفت پیدا سوزنده آنک در نهان گفت چه…

دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری

دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد تو…

دل بی‌لطف تو جان ندارد

دل بی‌لطف تو جان ندارد جان بی‌تو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد خورشید چو دید…

دل پردرد من امشب بنوشیده‌ست یک دردی

دل پردرد من امشب بنوشیده‌ست یک دردی از آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی چه زهره دارد و یارا که خواب آرد حشر ما را…

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود جان ز لبت چو می‌کشد خیره و لب گزان بود تن برود به پیش دل…

دل چه خورده‌ست عجب دوش که من مخمورم

دل چه خورده‌ست عجب دوش که من مخمورم یا نمکدان کی دیده‌ست که من در شورم هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست هر چه…

دل خون خواره را یک باره بستان

دل خون خواره را یک باره بستان ز غم صدپاره شد یک پاره بستان بکن جان مرا امروز چاره وگر نی جان از این بیچاره…

دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده

دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سر غمازی یک وعده از او گفته درخواسته من…

دل دل دل تو دل مرا مرنجان

دل دل دل تو دل مرا مرنجان چرا چرا چه معنی مرا کنی پریشان بیا بیا و بازآ به صلح سوی خانه مرو مرو ز…

دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم

دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم…

دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود

دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود چو رسد تیر غمزه‌ات همه قدها کمان شود چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل…

دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی

دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی ناموس و…

دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد

دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد کنون من هم نمی‌گنجم کز او این خانه پر باشد ز شیرینی حدیثش شب شکافیدست جان…

دل معشوق سوزیده است بر من

دل معشوق سوزیده است بر من وزان سوزش جهان را سوخت خرمن بزد آتش به جان بنده شمعی کز او شد موم جان سنگ و…

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد سر من مست جمالت دل من دام خیالت گهر…

دل من دل من دل من بر تو

دل من دل من دل من بر تو رخ تو رخ تو رخ بافر تو صنما صنما اگر جان طلبی بدهم بدهم به جان و…

دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد

دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد چه کند چرخ فلک را چه…

دل من که باشد که تو را نباشد

دل من که باشد که تو را نباشد تن من کی باشد که فنا نباشد فلکش گرفتم چو مهش گرفتم چه زنند هر دو چو…

دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار

دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار جان مست گلستان تو آن گاه خار خار هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل حوریست…

دل و جان را در این حضرت بپالا

دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا اگر خواهی که ز آب صاف نوشی لب خود را…

دلا تا نازکی و نازنینی

دلا تا نازکی و نازنینی برو که نازنینان را نبینی در این رنگی دلا تا تو بلنگی نیابی در چنان تا تو چنینی در آیینه…

دلا چون واقف اسرار گشتی

دلا چون واقف اسرار گشتی ز جمله کارها بی‌کار گشتی همان سودایی و دیوانه می‌باش چرا عاقل شدی هشیار گشتی تفکر از برای برد باشد…

دلا تو شهد منه در دهان رنجوران

دلا تو شهد منه در دهان رنجوران حدیث چشم مگو با جماعت کوران اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است خدای دور بود…

دلا رو رو همان خون شو که بودی

دلا رو رو همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون شو که بودی در این خاکستر هستی چو غلطی در آتشدان و کانون…

دلا در روزه مهمان خدایی

دلا در روزه مهمان خدایی طعام آسمانی را سرایی در این مه چون در دوزخ ببندی هزاران در ز جنت برگشایی نخواهد ماند این یخ…

دلا گر مرا تو ببینی ندانی

دلا گر مرا تو ببینی ندانی به جان آتشینم به رخ زعفرانی دل از دل بکندم که تا دل تو باشی ز جان هم بریدم…

دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم

دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم تویی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم بدین…

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو…

دلا همای وصالی بپر چرا نپری

دلا همای وصالی بپر چرا نپری تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر به…

دلارام نهان گشته ز غوغا

دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ برآور بنده را از غرقه خون فرح ده روی زردم را ز صفرا…

دلاراما چنین زیبا چرایی

دلاراما چنین زیبا چرایی چنین چست و چنین رعنا چرایی گرفتم من که جانی و جهانی چنین جان و جهان آرا چرایی گرفتم من که…

دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان

دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان از درون سو آشنا و از برون بیگانه رو این…

دلبری و بی‌دلی اسرار ماست

دلبری و بی‌دلی اسرار ماست کار کار ماست چون او یار ماست نوبت کهنه فروشان درگذشت نوفروشانیم و این بازار ماست نوبهاری کو جهان را…

دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن

دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن صد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من قدر لبم نشناختی…

دلم امروز خوی یار دارد

دلم امروز خوی یار دارد هوای روی چون گلنار دارد که طاووس آن طرف پر می‌فشاند که بلبل آن طرف تکرار دارد صدای نای آن…

دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده

دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده زهی مبارک و زیبا به فال در دیده به بوی وصل دو دیده خراب و مست…

دلم را ناله سرنای باید

دلم را ناله سرنای باید که از سرنای بوی یار آید به جان خواهم نوای عاشقانه کز آن ناله جمال جان نماید همی‌نالم که از…

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری که امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر…

دلی دارم که گرد غم نگردد

دلی دارم که گرد غم نگردد میی دارم که هرگز کم نگردد دلی دارم که خوی عشق دارد که جز با عاشقان همدم نگردد خطی…

دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش

دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش چو بیمار گردد به بازار گردد دکان تو جوید لب قندخایش…

دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی

دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی چو نامت بشنود دل‌ها نگنجد در منازل‌ها شود حل جمله مشکل‌ها…

دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم

دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم تابشی نو به نو از حسن و جمالش رسدم یا رب این بوی طرب از طرف…

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال ستاره‌ها بنگر از ورای ظلمت و نور چو ذره رقص…

دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من

دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من که دمم بی‌دم تو چون اجل آمد بر من دل چو دریا شودم چون گهرت…

دو چشم آهوانش شیرگیرست

دو چشم آهوانش شیرگیرست کز او بر من روان باران تیرست کمان ابروان و تیر مژگان گواهانند کو بر جان امیرست چو زلف درهمش درهم…

دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان

دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان از عاشق حق توبه وز باد هوا انبان گر توبه شود دریا یک قطره نیابم…

دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید

دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید مه مصور یار و مه منور عید چو هر دو سر به هم آورده‌اند در اسرار هزار وسوسه…

دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم

دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم ز ره زیاده جویی به طریق خیره رویی…

دوست همان به که بلاکش بود

دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود جام جفا باشد دشوارخوار چون ز کف دوست بود خوش بود زهر…

دود دل ما نشان سوداست

دود دل ما نشان سوداست وان دود که از دلست پیداست هر موج که می‌زند دل از خون آن دل نبود مگر که دریاست بیگانه…

دوش از بت من جهان چه می‌شد

دوش از بت من جهان چه می‌شد وز ماه من آسمان چه می‌شد در پیش رخش چه رقص می‌کرد وز آتش عشق جان چه می‌شد…

دوش آمد بر من آنک شب افروز منست

دوش آمد بر من آنک شب افروز منست آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست آنک سرسبزی خاک‌ست و گهربخش فلک چاشنی بخش وطن‌هاست اگر…

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می می‌ریخت ره ره زانک مست…

دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرم

دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرم تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم گر تو غلط دهی مرا رنگ…

دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد

دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد پرده شب می‌درید او از جنون تا بامداد دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بود ای که…

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن همچو کسان بی‌گنه روی به آسمان مکن رو ترش و گران کنی تا سر خود نهان کنی…

دوش خوابی دیده‌ام خود عاشقان را خواب کو

دوش خوابی دیده‌ام خود عاشقان را خواب کو کاندرون کعبه می‌جستم که آن محراب کو کعبه جان‌ها نه آن کعبه که چون آن جا رسی…

دوش دل عربده گر با کی بود

دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود مست…

دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش

دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا پر کنی پیمانه…

دوش عشق شمس دین می باختیم

دوش عشق شمس دین می باختیم سوی رفعت روح می افراختیم در فراق روی آن معشوق جان ماحضر با عشق او می ساختیم در نثار…

دوش می گفت جانم کی سپهر معظم

دوش می گفت جانم کی سپهر معظم بس معلق زنانی شعله‌ها اندر اشکم بی‌گنه بی‌جنایت گردشی بی‌نهایت بر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم گه…

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی جمله جان‌ها جمله…

دوش همه شب دوش همه شب

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام افندی آخر شب شد آخر شب شد خوردم می از جام افندی شیر و شکر…

دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا

دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب آن که جان می‌جست…

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم شاه کله دوز ابد بر فرق من…

دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را

دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را جوش…

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر گفتا بس است درکش…

دی سحری بر گذری گفت مرا یار

دی سحری بر گذری گفت مرا یار شیفته و بی‌خبری چند از این کار چهره من رشک گل و دیده خود را کرده پر از…

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود شاخ…

دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی

دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی دی بایزید بودی و اندر مزید بودی و امروز در خرابی دردی…

دیدم رخ خوب گلشنی را

دیدم رخ خوب گلشنی را آن چشم و چراغ روشنی را آن قبله و سجده گاه جان را آن عشرت و جای ایمنی را دل…

دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود

دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود در هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود عقل باتدبیر آمد در میان جوش ما در چنان آتش…

دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته

دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته هم خلوت و هم بی‌گه در دیر صفا رفته با آن مه بی‌نقصان سرمست شده رقصان…

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی در خواب غفلت بی‌خبر زو بوالعلی و بوالعلا زان می که در سر داشتم من ساغری…

دیدم شه خوب خوش لقا را

دیدم شه خوب خوش لقا را آن چشم و چراغ سینه‌ها را آن مونس و غمگسار دل را آن جان و جهان جان فزا را…

دیدم نگار خود را می‌گشت گرد خانه

دیدم نگار خود را می‌گشت گرد خانه برداشته ربابی می‌زد یکی ترانه با زخمه چو آتش می‌زد ترانه خوش مست و خراب و دلکش از…

دیدن روی تو هم از بامداد

دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد در دل عشاق چه آتش فکند جانب اسرار چه پیغام داد چون…

دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را

دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف می‌نهد…

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم وز پی نور شدن…

دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد

دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد دل من از جنون نمی‌خسبد مرغ و ماهی ز من شده خیره کاین شب و روز چون نمی‌خسبد پیش…

دیده‌ها شب فراز باید کرد

دیده‌ها شب فراز باید کرد روز شد دیده باز باید کرد ترک ما هر طرف که مرکب راند آن طرف ترک تاز باید کرد مطبخ…

دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن

دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش…

دیدی که چه کرد آن یگانه

دیدی که چه کرد آن یگانه برساخت پریر یک بهانه ما را و تو را کجا فرستاد او ماند و دو سه پری خانه ما…

دیر آمده‌ای سفر مکن زود

دیر آمده‌ای سفر مکن زود ای مایه هر مراد و هر سود ای ز آتش عزم رفتن تو از بینی‌ها برآمده دود هر عود تلف…

دیر آمده‌ای مرو شتابان

دیر آمده‌ای مرو شتابان ای رفتن تو چو رفتن جان دیر آمدن و شتاب رفتن آیین گل است در گلستان گفتی چونی چنانک ماهی افتاده…

دیدی که چه کرد یار ما دیدی

دیدی که چه کرد یار ما دیدی منصوبه یار باوفا دیدی زین نوع که مات کرد دل‌ها را آن چشمه زندگی کجا دیدی در صورت…

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر از روی تو در هر جان باغ و…

ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد

ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد مو به موی ما بدان سر جعفر طیار باد ذره‌ها بر آفتابت هر زمان بر می‌زنند هر که…

ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت

ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت چون چنین است صنم پند مده عاشق را…

راح بفیها و الروح فیها

راح بفیها و الروح فیها کم اشتهیها قم فاسقنیها این راز یارست این ناز یارست آواز یارست قم فاسقنیها ادرکت ثاری قبلت جاری فازداد ناری…

راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این

راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این بیش فلک نمی‌کشد درد مرا و نی زمین این دل من چه پرغم است وان…

راز چون با من نگوید یار من

راز چون با من نگوید یار من بند گردد پیش او گفتار من عذر می‌گوید که یعنی خامشم با تو می‌گوید دل هشیار من با…

راز را اندر میان نه وامگیر

راز را اندر میان نه وامگیر بنده را هر لحظه از بالا مگیر تو نکو دانی که هر چیز از کجاست گر خطاها رفت آن…

رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب

رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب که ابر را عربان نام کرده‌اند رباب چنانک ابر سقای گل و گلستانست رباب قوت ضمیرست و ساقی الباب…

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان…

ربود عقل و دلم را جمال آن عربی

ربود عقل و دلم را جمال آن عربی درون غمزه مستش هزار بوالعجبی هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه کنون چو مست و…