چون سوی برادری بپویی

چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی در سر ز خمارت ار صداعی است تصدیع برادران نجویی یا بوی بغل ز خود برانی…

چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله

چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله پیروز تو واگردی فی لطف امان الله ای شادکن دل‌ها اندر همه منزل‌ها در حسن و وفا…

چون مرا جمعی خریدار آمدند

چون مرا جمعی خریدار آمدند کهنه دوزان جمله در کار آمدند از ستیزه ریش را صابون زدند وز حسد ناشسته رخسار آمدند همچو نغزان روز…

چون عشق کند شکرفشانی

چون عشق کند شکرفشانی در جلوه شود مه نهانی بینی که شکر کران ندارد خوش می‌خوری و همی‌رسانی می‌غلط به هر طرف که غلطی بر…

چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها

چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها زیرا که منم بی‌من با شاه جهان تنها ای مشعله آورده دل را به سحر…

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را خورشید چون افروزدم…

چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر

چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر چون حدیث تو نباشد سر سر بشنیده گیر ای که در خوابت ندیده آدم و ذریتش…

چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات

چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات چون نبینی بی‌جهت را نور او بین در جهات حوریان بین نوریان بین زیر این ازرق تتق…

چون نمایی آن رخ گلرنگ را

چون نمایی آن رخ گلرنگ را از طرب در چرخ آری سنگ را بار دیگر سر برون کن از حجاب از برای عاشقان دنگ را…

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست از هوا و شهوت ای جان آب و گل…

چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما

چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما کفر شدست لاجرم ترک هوای نفس ما چونک به عشق زنده شد قصد غزاش چون کنم…

چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم

چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند ما…

چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند

چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند بال برآرد این دلم چونک غمت پرک…

چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم

چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم همچو سایه بر طوافم گرد نور آفتاب گه سجودش می کنم…

چونک درآییم به غوغای شب

چونک درآییم به غوغای شب گرد برآریم ز دریای شب خواب نخواهد بگریزد ز خواب آنک بدیدست تماشای شب بس دل پرنور و بسی جان…

چونک کمند تو دلم را کشید

چونک کمند تو دلم را کشید یوسفم از چاه به صحرا دوید آنک چو یوسف به چهم درفکند باز به فریادم هم او رسید چون…

چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند

چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند جز پادشه بی‌چون قدر تو کجا داند عالم ز تو پرنورست ای دلبر دور از…

چیزی مگو که گنج نهانی خریده‌ام

چیزی مگو که گنج نهانی خریده‌ام جان داده‌ام ولیک جهانی خریده‌ام رویم چو زرگر است از او این سخن شنو دادم قراضه زر و کانی…

چیست با عشق آشنا بودن

چیست با عشق آشنا بودن بجز از کام دل جدا بودن خون شدن خون خود فروخوردن با سگان بر در وفا بودن او فدایی است…

چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می‌رود

چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می‌رود دیر به خانه وارسد منزل دور می‌رود در عوض بت گزین کزدم و مار همنشین وز تتق بریشمین…

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالت

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی‌حالت لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی‌آلت صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون فریادکنان…

حال ما بی‌آن مه زیبا مپرس

حال ما بی‌آن مه زیبا مپرس آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس زیر و بالا از رخش پرنور بین ز اهتزاز آن قد…

حبیب کعبه جانست اگر نمی‌دانید

حبیب کعبه جانست اگر نمی‌دانید به هر طرف که بگردید رو بگردانید که جان ویست به عالم اگر شما جسمید که جان جمله جان‌هاست اگر…

حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری

حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری جمال خویش بنمایی که سبحان الذی اسری شراب عشق می‌جوشی از آن سوتر ز بی‌هوشی هزاران عقل…

حد البشیر بشاره یا جار

حد البشیر بشاره یا جار دهش الفؤاد بما حداه و حاروا سمعوا نداء الحق من فم طارق قرب الخیام الیکم و الدار و دنا کریم…

حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا

حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا صدنا عنکم ظباء حسدونا فابینا و تلاقینا ملاحا فی فناکم خفرات فتعاشقنا بغنج فسبونا و سبینا عذل العاذل یوما عن…

حدی نداری در خوش لقایی

حدی نداری در خوش لقایی مثلی نداری در جان فزایی بر وعده تو بر نجده تو که م دوش گفتی هی تو کجایی کردم کرانه…

حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن

حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن می چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتن برون زرق است یا استم هزاران بار دیدستم…

حرام گشت از این پس فغان و غمخواری

حرام گشت از این پس فغان و غمخواری بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری مثال ده که نروید ز سینه خار غمی مثال ده…

حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ

حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ چو سگ صداع دهد تن مزن برآور سنگ به خویش آی و چنین خویش را خلاوه مکن…

حسودان را ز غم آزاد کردم

حسودان را ز غم آزاد کردم دل گله خران را شاد کردم به بیدادان بدادم داد پنهان ولی در حق خود بیداد کردم چو از…

حکم البین بموتی و عمد

حکم البین بموتی و عمد رضی الصد بحینی و قصد فتح الدهر عیون حسد فر آنی بفناکم و حسد یهرق العشق دماء حقنت لیس للعشق…

حکم نو کن که شاه دورانی

حکم نو کن که شاه دورانی سکه تازه زن که سلطانی حکم مطلق تو راست در عالم حاکمان قالب‌اند و تو جانی آن چه شاهان…

حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم

حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم بسی علتیان را ز غم بازخریدیم سبل‌های کهن را غم بی‌سر و بن را ز رگ هاش و پی‌هاش به…

حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل

حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل شعله نور آن قمر می‌زد از شکاف در بر…

خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست

خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست گفت…

خامشی ناطقی مگر جانی

خامشی ناطقی مگر جانی می‌زنی نعره‌های پنهانی تو چو باغی و صورتت برگی باغ چه صد هزار چندانی بی تو باغ حیات زندانیست هست مردن…

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد دیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد ترونده پالیز جان هر گاو…

خانه دل باز کبوتر گرفت

خانه دل باز کبوتر گرفت مشغله و بقر بقو درگرفت غلغل مستان چو به گردون رسید کرکس زرین فلک پر گرفت بوطربون گشت مه و…

خبر واده کز این دنیای فانی

خبر واده کز این دنیای فانی به تلخی می‌روی یا شادمانی عجب یارا ز اصحاب شمالی عجب ز اصحاب ایمان و امانی عجب همراز نفس…

خبر کن ای ستاره یار ما را

خبر کن ای ستاره یار ما را که دریابد دل خون خوار ما را خبر کن آن طبیب عاشقان را که تا شربت دهد بیمار…

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ…

خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری

خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری قمری است رونموده پر نور برگشوده دل و چشم وام…

خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم

خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم سر مست گفته باشد من از این خبر ندارم شب و روز می بکوشم که برهنه را…

خداوند خداوندان اسرار

خداوند خداوندان اسرار زهی خورشید در خورشید انوار ز عشق حسن تو خوبان مه رو به رقص اندر مثال چرخ دوار چو بنمایی ز خوبی…

خداوندا مده آن یار را غم

خداوندا مده آن یار را غم مبادا قامت آن سرو را خم تو می دانی که جان باغ ما اوست مبادا سرو جان از باغ…

خداوندا زکات شهریاری

خداوندا زکات شهریاری ز من مگذر شتاب ار مهر داری هلا آهسته‌تر ای برق سوزان که شد چشمم ز تو ابر بهاری نمی‌تاند نظر کاندر…

خدایا رحمت خود را به من ده

خدایا رحمت خود را به من ده دریدی پیرهن تو پیرهن ده مرا صفرای تو سرگشته کرده‌ست ز لطف خود مرا صفراشکن ده اگر عالم…

خدایگان جمال و خلاصه خوبی

خدایگان جمال و خلاصه خوبی به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی بیا بیا که حیات و نجات خلق تویی بیا بیا که…

خدایا مطربان را انگبین ده

خدایا مطربان را انگبین ده برای ضرب دست آهنین ده چو دست و پای وقف عشق کردند تو همشان دست و پای راستین ده چو…

خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا

خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا باده گردان چیست آخر داردارت ساقیا ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نه تا بگردد…

خدمت بی‌دوستی را قدر و قیمت هست نیست

خدمت بی‌دوستی را قدر و قیمت هست نیست خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است هیچ…

خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن

خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن زهی چشم و چراغ دل زهی چشمم به تو روشن زهی دریای پرگوهر زهی افلاک…

خسروانی که فتنه‌ای چینید

خسروانی که فتنه‌ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر…

خشم مرو خواجه! پشیمان شوی

خشم مرو خواجه! پشیمان شوی جمع نشین، ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز…

خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد

خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی…

خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد

خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد در مرگ برخورنده ابدا فرازگردد چو نظر کنی به بالا سوی آسمان اعلا دو هزار در ز…

خضری به میان سینه داری

خضری به میان سینه داری در آب حیات و سبزه زاری خضر آب حیات را نپاید گر بوی برد که تو چه داری در کشتی…

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود خندید و گفت روبه آخر به زیرکی از دست شیر صید کجا…

خلاصه دو جهان است آن پری چهره

خلاصه دو جهان است آن پری چهره چو او نقاب گشاید فنا شود زهره چو بر براق معانی کنون سوار شود به پیش سلطنت او…

خلق را زیر گنبد دوار

خلق را زیر گنبد دوار چشم‌ها کور و دیدنی بسیار جور او کش از آنک شورش دل نور چشمست یا اولوالابصار بر دو دیده نهم…

خلق می‌جنبند مانا روز شد

خلق می‌جنبند مانا روز شد روز را جان بخش جانا روز شد چند شب گشتیم ما و چند روز در غم و شادی تو تا…

خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم

خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم که از سفهش بس سر انگشت گزیدیم گر هیچ گریزی بگریز از هوس خویش زیرا همه رنج…

خلق‌های خوب تو پیشت دود بعد از وفات

خلق‌های خوب تو پیشت دود بعد از وفات همچو خاتونان مه رو می‌خرامند این صفات آن یکی دست تو گیرد وان دگر پرسش کند وان…

خنب‌های لایزالی جوش باد

خنب‌های لایزالی جوش باد باده نوشان ازل را نوش باد تیزچشمان صفا را تا ابد حلقه‌های عشق تو در گوش باد دوش گفتم ساقیش را…

خنده از لطفت حکایت می‌کند

خنده از لطفت حکایت می‌کند ناله از قهرت شکایت می‌کند این دو پیغام مخالف در جهان از یکی دلبر روایت می‌کند غافلی را لطف بفریبد…

خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او

خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او برهد از خر تن در سفر مصدر او خلع نعلین کند وز خود و دنیا…

خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری

خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری خنک آن دم که بگویی که بیا…

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو داد باغ…

خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد

خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد ز جفا رست و ز غصه همه شادی و وفا شد ز طرب…

خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد

خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر…

خنک جانی که او یاری پسندد

خنک جانی که او یاری پسندد کز او دوریش خود صورت نبندد تو باشی خنده و یار تو شادی که بی‌شادی دهان کس نخندد تو…

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه آن…

خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی

خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی کی دم کس شنیدیی یا غم کس کشیدیی یا…

خوابم ببسته‌ای بگشا ای قمر نقاب

خوابم ببسته‌ای بگشا ای قمر نقاب تا سجده‌های شکر کند پیشت آفتاب دامان تو گرفتم و دستم بتافتی هین دست درکشیدم روی از وفا متاب…

خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می‌دهی

خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می‌دهی هست شکرلبی اگر سرکه به قند می‌دهی گر تو نمی‌خری مخر می به هوس همی‌خرم عاشق و…

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر تشنه مخمور نگر ای…

خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی

خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام طبل خدایی…

خواجه چرا کرده‌ای روی تو بر ما ترش

خواجه چرا کرده‌ای روی تو بر ما ترش زین شکرستان برو هست کس این جا ترش در شکرستان دل قند بود هم خجل تو ز…

خواجه غلط کرده‌ای در صفت یار خویش

خواجه غلط کرده‌ای در صفت یار خویش سست گمان بوده‌ای عاقبت کار خویش در هوس گلرخان سست زنخ گشته‌ای های اگر دیدیی روی چو گلنار…

خواجه غلط کرده‌ای در روش یار من

خواجه غلط کرده‌ای در روش یار من صد چو تو هم گم شود در من و در کار من نبود هر گردنی لایق شمشیر عشق…

خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی

خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی دل را بربودستی در دل بنشستستی سر سخره سودا شد دل بی‌سر و بی‌پا شد زان مه که…

خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم

خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم از خود برآمدم من در عشق عزم کردم تا…

خواهیم یارا کامشب نخسپی

خواهیم یارا کامشب نخسپی حق خدا را کامشب نخسپی چون سرو و سوسن تا روز روشن خوبیم و زیبا کامشب نخسپی یار موافق تا صبح…

خواهی ز جنون بویی ببری

خواهی ز جنون بویی ببری ز اندیشه و غم می‌باش بری تا تنگ دلی از بهر قبا جانت نکند زرین کمری کی عشق تو را…

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری فرشته‌ای کنمت پاک با دو صد پر و…

خوش باش که هر که راز داند

خوش باش که هر که راز داند داند که خوشی خوشی کشاند شیرین چو شکر تو باش شاکر شاکر هر دم شکر ستاند شکر از…

خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم

خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم عاشق هدیه نیم عاشق آن دست توام سنقر دانه…

خوش بود گر کاهلی یک سو نهی

خوش بود گر کاهلی یک سو نهی وز همه یاران تو زوتر برجهی هست سرتیزی شعار شیر نر هست دم داری در این ره روبهی…

خوش بود فرش تن نور دیده

خوش بود فرش تن نور دیده خوش بود مرغ جان بپریده جان نادیده خسیس شده جان دیده رسیده در دیده جان زرین و جان سنگین…

خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم

خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم آب حیات توایم گر چه به شکل آتشیم تو جو کبوتربچه زاده این لانه‌ای…

خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن

خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن ای ماه برهم می زنی عهد ثریا نی مکن تو روز پرنور و لهب ما…

خوشی آخر بگو ای یار چونی

خوشی آخر بگو ای یار چونی از این ایام ناهموار چونی به روز و شب مرا اندیشه توست کز این روز و شب خون خوار…

خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی

خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی جان پرانوار همچنانک تو دیدی از چمن یار صد روان مقدس در گل و گلزار همچنانک تو دیدی هر…

خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم

خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم به خواب دوش که را دیده‌ام نمی‌دانم ز خوشدلی و طرب در جهان نمی‌گنجم ولی ز چشم جهان…

خوی با ما کن و با بی‌خبران خوی مکن

خوی با ما کن و با بی‌خبران خوی مکن دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن اول و آخر تو عشق ازل خواهد…

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در…

خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم

خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم ساغری دردی بدم…

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند…

خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد

خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد ز حرف عین چشم او ز…