جان جانهایی تو جان را برشکن
جان جانهایی تو جان را برشکن کس تویی دیگر کسان را برشکن گوهر باقی درآ در دیدهها سنگ بستان باقیان را برشکن ز آسمان حق…
جان جانی و جان صد جانی
جان جانی و جان صد جانی میزنی نعرههای پنهانی هر کی کر نیست بشنود وصفت نعل معکوس و خفیه میرانی غیر احمق به فهم این…
جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن شد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن نوبهاری است خدا را جز از این فصل بهار…
جان خراباتی و عمر بهار
جان خراباتی و عمر بهار هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار صورت…
جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
جان خاک آن مهی که خداش است مشتری آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری چون از خودی برون شد او آدمی…
جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت وان سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت جان چست شد که تا بپرد وین تن…
جان ما را هر نفس بستان نو
جان ما را هر نفس بستان نو گوش ما را هر نفس دستان نو ماهیانیم اندر آن دریا که هست روز روزش گوهر و مرجان…
جان من جان تو جانت جان من
جان من جان تو جانت جان من هیچ دیدستی دو جان در یک بدن ای تن ار بیاو به صد جان زندهای جان طلب کن…
جان من و جان تو بستست به همدیگر
جان من و جان تو بستست به همدیگر همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من…
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد فرد چرا شد عدد از…
جان منست او هی مزنیدش
جان منست او هی مزنیدش آن منست او هی مبریدش آب منست او نان منست او مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش…
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود چون همه سوی…
جان منی جان منی جان من
جان منی جان منی جان من آن منی آن منی آن من شاه منی لایق سودای من قند منی لایق دندان من نور منی باش…
جان و جهان میروی جان و جهان میبری
جان و جهان میروی جان و جهان میبری کان شکر میکشی با شکران میخوری ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته تر تا نخلد…
جان و جهان! دوش کجا بودهای
جان و جهان! دوش کجا بودهای نی غلطم، در دل ما بودهای دوش ز هجر تو جفا دیدهام ای که تو سلطان وفا بودهای آه…
جان و سر تو که بگو بینفاق
جان و سر تو که بگو بینفاق در کرم و حسن چرایی تو طاق روی چو خورشید تو بخشش کند روز وصالی که ندارد فراق…
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا راه نمیدانی…
جانا بیار باده که ایام میرود
جانا بیار باده که ایام میرود تلخی غم به لذت آن جام میرود جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست نی نفس کوردل…
جانا بیار باده و بختم بلند کن
جانا بیار باده و بختم بلند کن زان حلقههای زلف دلم را کمند کن مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم آتش بیار…
جانا بیار باده و بختم تمام کن
جانا بیار باده و بختم تمام کن عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست دفع کسوف دل کن و…
جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو در دست فضل و رحمت تو یارم و عصا…
جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی من دم نزنم زیرا دم مینزند ماهی بر خیمه این گردون تو دوش قنق بودی مه سجده همیکردت…
جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
جانا جمال روح بسی خوب و بافرست لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست ای آنک سالها صفت روح میکنی بنمای یک صفت که…
جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را ای سرو روان بنما آن قامت بالا را خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را…
جانا نظری فرما چون جان نظرهایی
جانا نظری فرما چون جان نظرهایی چون گویم دل بردی چون عین دل مایی جانها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی دل نیز…
جانا نخست ما را مرد مدام گردان
جانا نخست ما را مرد مدام گردان وآنگه مدام درده ما را مدام گردان از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان هم تو…
جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش
جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش صحت به چه دریابد بیمار به آمیزش هر چند به بر گیری او را نبود سیری دانی…
جانم به فدا بادا آن را که نمیگویم
جانم به فدا بادا آن را که نمیگویم آن روز سیه بادا کو را بنمی جویم یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا من…
جانی که ز نور مصطفی زاد
جانی که ز نور مصطفی زاد با او تو مگو ز داد و بیداد هرگز ماهی سباحت آموخت آزادی جست سرو آزاد خاری که ز…
جای دگر بودهای زانک تهی رودهای
جای دگر بودهای زانک تهی رودهای آب دگر خوردهای زانک گل آلودهای مست دگر بادهای کاحمق و بس سادهای دل چه بدو دادهای رو که…
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را از زعفران روی من رو میبگردانی چرا یا این دل خون خواره را لطف…
جز جانب دل به دل نیاییم
جز جانب دل به دل نیاییم یک لحظه برون دل نپاییم ماننده نای سربریده بیبرگ شدیم و بانواییم همچون جگر کباب عاشق جز آتش عشق…
جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم جز ز زنجیر دو زلفت ز کی مجنون باشیم جز از آن روی چو ماهت که…
جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید جز نور بخش کردن خود از قمر چه آید جز رنگهای دلکش از گلستان چه…
جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما
جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بیچون…
جستهاند دیوانگان از سلسله
جستهاند دیوانگان از سلسله ز آنک برزد بوی جان از سلسله نعرهها از عاشقان برخاسته الامان و الامان از سلسله جان مشتاقان نمیگنجد همی در…
جفا از سر گرفتی یاد میدار
جفا از سر گرفتی یاد میدار نکردی آن چه گفتی یاد میدار نگفتی تا قیامت با تو جفتم کنون با جور جفتی یاد میدار مرا…
جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست روی بستان را نبیند راه بستان گم کند هر…
جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار که چارجوی…
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم راه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم ای که تو شاه چمنی سیرکن صد…
جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری آنک نجوشد او به خود جوش تو را…
جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا
جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک میزنند…
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت…
جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان را بدیدم وفایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد در این قرص زرین بالا تو منگر که در اندرون بوریایی ندارد بس ابله شتابان…
جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست چرا ز باد مکافات داد و بیدادست به باد و بود محمد نگر که چون باقیست…
جود الشموس علی الوری اشراق
جود الشموس علی الوری اشراق و وراء ها نور الهوی براق و وراء انوار الهوی لی سید ضائت لنا بضیائه الافاق ما اطیب العشاق فی…
جور و جفا و دوریی کان کنکار میکند
جور و جفا و دوریی کان کنکار میکند بر دل و جان عاشقان چون کنه کار میکند هم تک یار یار کو راحت مطلقست او…
چارهای کو بهتر از دیوانگی
چارهای کو بهتر از دیوانگی بسکلد صد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقل خویش هیچ دیدی کافر از دیوانگی رنج فربه شد…
چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری نباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاری چرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزی…
چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی فرورفتی به خود غمخواره گشتی تو را من پاره پاره جمع کردم چرا از وسوسه صدپاره گشتی ز دارالملک…
چرا ز قافله یک کس نمیشود بیدار
چرا ز قافله یک کس نمیشود بیدار که رخت عمر ز کی باز میبرد طرار چرا ز خواب و ز طرار مینیازاری چرا از او…
چرا شاید چو ما شه زادگانیم
چرا شاید چو ما شه زادگانیم که جز صورت ز یک دیگر ندانیم چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم چه شد دریا چو ما…
چرا منکر شدی ای میر کوران
چرا منکر شدی ای میر کوران نمیگویم که مجنون را مشوران تو می گویی که بنما غیبیان را ستیران را چه نسبت با ستوران در…
چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن
چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن بسی صنعت نمیباید پریشان را فریبیدن بدریدی همه هامون ز نقش لیلی و مجنون ولی چشمش نمیخواهد گران…
چراغ عالم افروزم نمیتابد چنین روشن
چراغ عالم افروزم نمیتابد چنین روشن عجب این عیب از چشم است یا از نو یا روزن مگر گم شد سر رشته چه شد آن…
چرخ فلک با همه کار و کیا
چرخ فلک با همه کار و کیا گرد خدا گردد چون آسیا گرد چنین کعبه کن ای جان طواف گرد چنین مایده گرد ای گدا…
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم چون کبوترخانه جانها از او معمور گشت…
چشم بگشا جانها بین از بدن بگریخته
چشم بگشا جانها بین از بدن بگریخته جان قفس را درشکسته دل ز تن بگریخته صد هزاران عقلها بین جانها پرداخته صد هزاران خویشتن بیخویشتن…
چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند سر از پی آن باید تا…
چشم پرنور که مست نظر جانانست
چشم پرنور که مست نظر جانانست ماه از او چشم گرفتست و فلک لرزانست خاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشد سجده گاه…
چشم تو با چشم من هر دم بیقیل و قال
چشم تو با چشم من هر دم بیقیل و قال دارد در درس عشق بحث و جواب و سؤال گاه کند لاغرم همچو لب ساغرم…
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد چشم تو ناز میکند لعل…
چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی
چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی نی به خدا که از دغل چشم فراز میکنی چشم ببستهای که تا خواب کنی حریف…
چشمم همیپرد مگر آن یار میرسد
چشمم همیپرد مگر آن یار میرسد دل میجهد نشانه که دلدار میرسد این هدهد از سپاه سلیمان همیپرد وین بلبل از نواحی گلزار میرسد جامی…
چشمها وا نمیشود از خواب
چشمها وا نمیشود از خواب چشم بگشا و جمع را دریاب بنگر آخر که بیقرار شدست چشم در چشم خانه چون سیماب گشت شب دیر…
چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی چو…
چشمهای خواهم که از وی جمله را افزایش است
چشمهای خواهم که از وی جمله را افزایش است دلبری خواهم که از وی مرده را آسایش است بنده بحر محیطم کز محیطی برتر است…
چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد شجری خوش و خرامان به میانه بیابان…
چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا ز بگاه میر خوبان به شکار میخرامد که…
چمن جز عشق تو کاری ندارد
چمن جز عشق تو کاری ندارد وگر دارد چو من باری ندارد چه بیذوقست آن کش عشق نبود چه مردهست آن که او یاری ندارد…
چنان کز غم دل دانا گریزد
چنان کز غم دل دانا گریزد دو چندان غم ز پیش ما گریزد مگر ما شحنهایم و غم چو دزدست چو ما را دید جا…
چنان کاین دل از آن دلدار مستست
چنان کاین دل از آن دلدار مستست ز خوف صاف ما آن یار مستست خمارش نشکنم الا به خونم از این شادی دل غمخوار مستست…
چنان گشتم ز مستی و خرابی
چنان گشتم ز مستی و خرابی که خاکی را نمیدانم ز آبی در این خانه نمییابم کسی را تو هشیاری بیا باشد بیابی همین دانم…
چنان مست است از آن دم جان آدم
چنان مست است از آن دم جان آدم که نشناسد از آن دم جان آدم ز شور اوست چندین جوش دریا ز سرمستی او مست…
چنان مستم چنان مستم من امروز
چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمیدانم ز پیروز به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز مجنون قلاوز اگر…
چنان مستم چنان مستم من این دم
چنان مستم چنان مستم من این دم که حوا را بنشناسم ز آدم ز شور من بشوریدهست دریا ز سرمستی من مست است عالم زهی…
چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بیزوال چند کشی بار هجر غصه و…
چند اندر میان غوغایی
چند اندر میان غوغایی خوی کن پاره پاره تنهایی خلوتی را لطیف سوداییست رو بپرسش که در چه سودایی خلوت آنست که در پناه کسی…
چند از این راه نو روزگار
چند از این راه نو روزگار پرده آن یار قدیمی بیار آتش فرعون بکش ز آب بحر مفرش نمرود به آتش سپار چرخ فلک را…
چند بوسه وظیفه تعیین کن
چند بوسه وظیفه تعیین کن به شکرخندهایم شیرین کن آن دلت را خدای نرم کناد این دعای خوش است آمین کن مگر این را به…
چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم آب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم آن کمیت عربی را که فلک پیمای است وقت زین است و…
چند دویدم سوی افندی
چند دویدم سوی افندی شکر که دیدم روی افندی در شب تاری ره متواری رهبر ما شد بوی افندی شادی جانها ذوق دهانها اصل مکانها…
چند روز است که شطرنج عجب میبازی
چند روز است که شطرنج عجب میبازی دانه بوالعجب و دام عجب میسازی کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی…
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان صد مه و صد…
چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من صید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن هر نفس از کرانهای ساز کنی بهانهای…
چند قبا بر قد دل دوختم
چند قبا بر قد دل دوختم چند چراغ خرد افروختم پیر فلک را که قراریش نیست گردش بس بوالعجب آموختم گنج کرم آمد مهمان من…
چند گهی فاتحه خوانت کنم
چند گهی فاتحه خوانت کنم از پس آن شاه جهانت کنم پیر شدی در غم ما باک نیست پیر بیا تا که جوانت کنم هیچ…
چند گویی که چه چارهست و مرا درمان چیست
چند گویی که چه چارهست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کردهست تو را خود آن چیست چند باشد غم آنت که ز غم…
چند نهان داری آن خنده را
چند نهان داری آن خنده را آن مه تابنده فرخنده را بنده کند روی تو صد شاه را شاه کند خنده تو بنده را خنده…
چند نظاره جهان کردن
چند نظاره جهان کردن آب را زیر که نهان کردن رنج گوید که گنج آوردم رنج را باید امتحان کردن آنک از شیر خون روان…
چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من نی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من چندان طواف کان کنم چندان مصاف جان…
چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها
چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها تا برکنم از آینه هر منکری من زنگها بر مرکب عشق تو دل میراند و این مرکبش در هر…
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشمهای مست تو نقاش چون نهاد چشمت بیافرید به هر دم هزار چشم زیرا خدا ز…
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را میدان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما ور خود برآید بر سما کی تیره گردد…
چنین باشد چنین گوید منادی
چنین باشد چنین گوید منادی که بیرنجی نبینی هیچ شادی چه مایه رنجها دیدی تو هر روز تأمل کن از آن روزی که زادی چه…
چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی درون روزن عالم چو روز بخت فتادی هزار سوسن نادر ز روی گل بشکفتی هزار رسم دل افزا…
چنین میزن دو دستک تا سحرگاه
چنین میزن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه همیگو آنچ میدانم من و تو ولی پنهان کنش در ذکر…
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی چو آمد موسی عمران چرا از آل…
چه باده بود که در دور از بگه دادی
چه باده بود که در دور از بگه دادی که میشکافد دور زمانه از شادی نبود باده به جان تو راست گو که چه بود…
چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی درهای آسمان را شب سخت میگشاید نیک اختریت باشد گر…





