بده یک جام ای پیر خرابات
بده یک جام ای پیر خرابات مگو فردا که فی التأخیر آفات به جای باده درده خون فرعون که آمد موسی جانم به میقات شراب…
بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی کف دریا چه کند خواجه بجز دریایی چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی ز پی خشم…
بر آستانه اسرار آسمان نرسد
بر آستانه اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر…
بر آن بودم که فرهنگی بجویم
بر آن بودم که فرهنگی بجویم که آن مه رو نهد رویی به رویم بگفتم یک سخن دارم به خاطر به پیش آ تا به…
بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره چو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره دلا نقاش را بنگر چه بینی نقش…
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم کمان عشق بدرم که تا بداند عقل که بینظیرم و سلطان…
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد چون باز که برباید مرغی به گه صید بربود…
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش…
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش ای…
بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی فغان برخاست از جانهای مجنونان روحانی میان نعرهها بشناخت آواز مرا آن شه که صافی گشته بود آوازم از…
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد خوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد بر حصار فلک ار خوبی تو حمله…
بر شکرت جمع مگسها چراست
بر شکرت جمع مگسها چراست نکته لاحول مگسران کجاست هر نظری بر رخ او راست نیست جز نظری کو ز ازل بود راست اسب خسان…
بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست بر روی و سر چو سیل دوان تا بجوی دوست خود اوست جمله طالب و ما همچو…
بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش نفس اگر سر بکشد گوش کشان میکشدش جان دل اصل دل و اصل دلت فصل…
بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من
بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من گفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من ای از بهار روی تو سرسبز…
بر منبرست این دم مذکر مذکر
بر منبرست این دم مذکر مذکر چون چشمه روانه مطهر مطهر بر منبری بلندی دانای هوشمندی بر پای منبر او مکرر مکرر هر لفظ او…
بر من نیستی یارا کجایی
بر من نیستی یارا کجایی به هر جایی که هستی جان فزایی ز خشم من به هر ناکس بسازی به رغم من به هر آتش…
بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی
بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی ز آنک جان است و پی دادن جان میلرزی از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود جهت…
برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری کبوترهای دلها را تویی شاهین اشکاری بود جانهای پابسته شوند از بند تن رسته بود…
برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
برآ بر بام و اکنون ماه نو بین درآ در باغ و اکنون سیب می چین از آن سیبی که بشکافد در روم رود بوی…
برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را سحر…
برات عاشق نو کن رسید روز برات
برات عاشق نو کن رسید روز برات زکات لعل ادا کن رسید وقت زکات برات و قدر خیالت دو عید چیست وصال چو این و…
برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید به بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید به سرو سبز وحی آمد که تا…
برای تو فدا کردیم جانها
برای تو فدا کردیم جانها کشیده بهر تو زخم زبانها شنیده طعنههای همچو آتش رسیده تیر کاری زان کمانها اگر دل را برون آریم پیشت…
برانید برانید که تا بازنمانید
برانید برانید که تا بازنمانید بدانید بدانید که در عین عیانید بتازید بتازید که چالاک سوارید بنازید بنازید که خوبان جهانید چه دارید چه دارید…
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن پی رضای تو آدم گریست سیصد سال که…
برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز من از خزینه سلطان عقیق و در دزدم…
بربند دهان از نان کآمد شکر روزه
بربند دهان از نان کآمد شکر روزه دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه آن شاه دو صد کشور تاجیت نهد بر سر بربند میان زوتر…
برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری ترسم…
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پای کوبان از آسمان رسیده ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی آخر…
برجه که بهار زد صلایی
برجه که بهار زد صلایی در باغ خرام چون صبایی از شاخ درخت گیر رقصی وز لاله و که شنو صدایی ریحان گوید به سبزه…
برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم بزم شهنشهست نه ما باده می خریم بحری است شهریار و شرابی است خوشگوار درده شراب لعل…
برخیز ز خواب و ساز کن چنگ
برخیز ز خواب و ساز کن چنگ کان فتنه مه عذار گلرنگ نی خواب گذاشت خواجه نی صبر نی نام گذاشت خواجه نی ننگ بدرید…
برخیز که جان است و جهان است و جوانی
برخیز که جان است و جهان است و جوانی خورشید برآمد بنگر نورفشانی آن حسن که در خواب همیجست زلیخا ای یوسف ایام به صد…
برخیز که ساقی اندرآمد
برخیز که ساقی اندرآمد وان جان هزار دلبر آمد آمد می ناب وز پی نقل بادام و نبات و شکر آمد آن جان و جهان…
برخیز و صبوح را برانگیز
برخیز و صبوح را برانگیز جان بخش زمانه را و مستیز آمیخته باش با حریفان با آب شراب را میامیز یاد تو شراب و یاد…
برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری بگشای کنار آمد آن یار کناری برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین رستند و گذشتند ز…
برخیز و بزن یکی نوایی
برخیز و بزن یکی نوایی بر یاد وصال دلربایی هین وقت صبوح شد فتوحی هین وقت دعاست الصلایی بگشا سر خنب خسروانی تا خلق زنند…
برخیز و صبوح را برنجان
برخیز و صبوح را برنجان ای روی تو آفتاب رخشان جانها که ز راه نو رسیدند بر مایده قدیم بنشان جانها که پرید دوش در…
برخیز و صبوح را بیارا
برخیز و صبوح را بیارا پرلخلخه کن کنار ما را پیش آر شراب رنگ آمیز ای ساقی خوب خوب سیما از من پرسید کو چه…
برفت یار من و یادگار ماند مرا
برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم فرات و کوثر…
برست جان و دلم از خودی و از هستی
برست جان و دلم از خودی و از هستی شدست خاص شهنشاه روح در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند…
برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
برسید لک لک جان که بهار شد کجایی بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد همه…
برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
برفتم دی به پیشش سخت پرجوش نپرسید او مرا بنشست خاموش نظر کردم بر او یعنی که واپرس که بیروی چو ماهم چون بدی دوش…
برفتیم ای عقیق لامکانی
برفتیم ای عقیق لامکانی ز شهر تو تو باید که بمانی سفر کردیم چون استارگان ما ز تو هم سوی تو که آسمانی یکی صورت…
برگذری درنگری جز دل خوبان نبری
برگذری درنگری جز دل خوبان نبری سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری تا نشوی خاک درش در نگشاید به…
برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید
برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید اختران در خدمت او صد هزار اندر هزار…
برنشین ای عزم و منشین ای امید
برنشین ای عزم و منشین ای امید کز رسولانش پیاپی شد نوید دود و بویی میرسد از عرش غیب ای نهانان سوی بوی آن پرید…
برو ای دل به سوی دلبر من
برو ای دل به سوی دلبر من بدان خورشید شرق و شمع روشن مرو هر سو به سوی بیسویی رو که هر مسکین بدان سو…
برو ای عشق که تا شحنه خوبان شدهای
برو ای عشق که تا شحنه خوبان شدهای توبه و توبه کنان را همه گردن زدهای کی شود با تو معول که چنین صاعقهای کی…
برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز مقام داشت به جنت صفی حق آدم جدا فتاد ز جنت که…
برو برو که به بز لایق است بزغاله
برو برو که به بز لایق است بزغاله برو که هست ز گاوان حیات گوساله برو برو که خران گله گله جمع شدند خر جوان…
برون شو ای غم از سینه که لطف یار میآید
برون شو ای غم از سینه که لطف یار میآید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار میآید نگویم یار را…
برون کن سر که جان سرخوشانی
برون کن سر که جان سرخوشانی فروکن سر ز بام بینشانی به هر دم رخت مشتاقان خود را بدان سو کش که بس خوش میکشانی…
بروید ای حریفان بکشید یار ما را
بروید ای حریفان بکشید یار ما را به من آورید آخر صنم گریزپا را به ترانههای شیرین به بهانههای زرین بکشید سوی خانه مه خوب…
بریده شد از این جوی جهان آب
بریده شد از این جوی جهان آب بهارا بازگرد و وارسان آب از آن آبی که چشمه خضر و الیاس ندیدست و نبیند آن چنان…
بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
بزم و شراب لعل و خرابات و کافری ملک قلندرست و قلندر از او بری گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست زیرا که آفریده…
بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم ز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم منم آن باز که مستم ز کله بسته شدستم ز…
بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم هله ای سرده مستان به غضب روی…
بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم تو حکم می کردی که من خمخانه سیکی شوم خمخانه خاصان شدم دریای غواصان شدم خورشید…
بس که میانگیخت آن مه شور و شر
بس که میانگیخت آن مه شور و شر بس که میکرد او جهان زیر و زبر مر زبان را طاقت شرحش نماند خیره گشته همچنین…
بستگی این سماع هست ز بیگانهای
بستگی این سماع هست ز بیگانهای ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانهای آنک بود همچو برف سرد کند وقت را چون بگدازد چو سیل…
بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
بستان قدح از دستم ای مست که من مستم کز حلقه هشیاران این ساعت وارستم هشیار بر رندی ضدی بود و ضدی همرنگ شو ای…
بسوزانیم سودا و جنون را
بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را چه خواهد کرد شمع لایزالی…
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم دریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پروردهست ملامت کی رسد در…
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم برده ز فلک خرقه آورده که من عورم وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش او نیست منم…
بشکن قدح باده که امروز چنانیم
بشکن قدح باده که امروز چنانیم کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم گر باده فنا گشت فنا باده ما بس ما نیک بدانیم گر این…
بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان مدتی هست که ما در طلبش سوختهایم شب و روز…
بشنو از دل نکتههای بیسخن
بشنو از دل نکتههای بیسخن و آنچ اندر فهم ناید فهم کن در دل چون سنگ مردم آتشی است کو بسوزد پرده را از بیخ…
بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر اندر صفت مؤمن المؤمن کالمزهر جاء الملک الاکبر ما احسن ذا المنظر حتی ملاء الدنیا بالعبهر و العنبر چون…
بشنیده بدم که جان جانی
بشنیده بدم که جان جانی آنی و هزار همچنانی از خلق نشان تو شنیدم کفو تو نبود آن نشانی الحمد شدم ز حمد گفتن تا…
بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن
بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن مهر حریف و یار دگر میکنی مکن تو در جهان غریبی غربت چه میکنی قصد کدام خسته جگر میکنی…
بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد منکر مباش بنگر اندر عصای موسی یک…
بغداد همانست که دیدی و شنیدی
بغداد همانست که دیدی و شنیدی رو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟! زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی باقی، همه دیک آن مزه…
بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان دی عهد نکردی بروم بازبیایم سوگند نخوردی که بجویم دل مستان گفتی…
بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل
بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل یقین اندر یقین آمد قلندر بیگمان ای دل به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود…
بکت عینی غداه البین دمعا
بکت عینی غداه البین دمعا و اخری بالبکا بخلت علینا فعاقبت التی بخلت علینا بان غمضتها یوم التقینا چه مرد آن عتابم خیز یارا بده…
بکش بکش که چه خوش میکشی بیار بیار
بکش بکش که چه خوش میکشی بیار بیار هزیمتان ره عشق را قطار قطار کنار بازگشادست عشق از مستی رسید دلشدگان را گه کنار کنار…
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت افغان که گشت بیگه ترسم ز خیربادت گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش آتش…
بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانه به سر و…
بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد معشوق تو…
بگرد فتنه میگردی دگربار
بگرد فتنه میگردی دگربار لب بامست و مستی هوش میدار کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار نگردد نقش…
بگردان ساقی مه روی جام
بگردان ساقی مه روی جام رهایی ده مرا از ننگ و نام گرفتارم به دامت ساقیا ز آنک نهادستی به هر گامی تو دام رها…
بگردان ساقیا آن جام دیگر
بگردان ساقیا آن جام دیگر بده جان مرا آرام دیگر به جان تو که امروزم ببینی که صبرم نیست تا ایام دیگر اگر یک ذره…
بگردان شراب ای صنم بیدرنگ
بگردان شراب ای صنم بیدرنگ که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ ولی بزم روحست و ساقی غیب ببویید بوی و نبینید رنگ تو صحرای دل…
بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما زیرا نمیدانی شدن همرنگ ما همرنگ ما از حملههای جند او وز زخمهای تند او…
بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم پروانهای تو بهر تو بفروز سینه را تا خویش…
بگشا در بیا درآ که مبا عیش بیشما
بگشا در بیا درآ که مبا عیش بیشما به حق چشم مست تو که تویی چشمه وفا سخنم بسته میشود تو یکی زلف برگشا انا…
بگفتم با دلم آخر قراری
بگفتم با دلم آخر قراری ز آتشهای او آخر فراری تو را میگویم و تو از سر طنز اشارت میکنی خندان که آری منم از…
بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم شکسته بسته می گفتم پریر از شرح دل…
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم جوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نادیده بگفت…
بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
بگو ای تازه رو، کم کن ملولی که تو رو تازه از اصل اصولی خیالی گول گیری گر بیاید چنین داند که تو مغرور و…
بگو ای یار همراز این چه شیوهست
بگو ای یار همراز این چه شیوهست دگرگون گشتهای باز این چه شیوهست عجب ترک خوش رنگ این چه رنگست عجب ای چشم غماز این…
بگو به جان مسافر ز رنجها چونی
بگو به جان مسافر ز رنجها چونی ز رنجهای جهان و ز رنج ما چونی تو همچو عیسی و اندیشهها جهودانند ز مکر و فعل…
بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبهها شکنند هزار توبه و سوگند بشکنند آن دم که غمزههای…
بگویم مثالی از این عشق سوزان
بگویم مثالی از این عشق سوزان یکی آتشی در نهانم فروزان اگر میبنالم وگر میننالم به کار است آتش به شبها و روزان همه عقلها…
بگو دل را که گرد غم نگردد
بگو دل را که گرد غم نگردد ازیرا غم به خوردن کم نگردد نبات آب و گل جمله غم آمد که سور او بجز ماتم…
بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
بگویم خفیه تا خواجه نرنجد که آن دلبر همی در بر نگنجد ز مستی من ترازو را شکستم ترازو کان گوهر را نسنجد بتان را…
بلبل نگر که جانب گلزار میرود
بلبل نگر که جانب گلزار میرود گلگونه بین که بر رخ گلنار میرود میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش منصوروار خوش به سر…
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد چه نقشها که ببازد چه حیلهها که بسازد به نقش…





