املا قدح البقا ندیمی!

املا قدح البقا ندیمی! من خمرة دنک القدیم صحیح المی و داو سقمی من غمزة لحظک السقیم للعشق ظعنت یا مقیما والظاعن طالب المقیم قد…

امیر حسن خندان کن چشم را

امیر حسن خندان کن چشم را وجودی بخش مر مشتی عدم را سیاهی می‌نماید لشکر غم ظفر ده شادی صاحب علم را به حسن خود…

امیر دل همی‌گوید تو را گر تو دلی داری

امیر دل همی‌گوید تو را گر تو دلی داری که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری تو را گر قحط نان باشد…

آن بنده آواره بازآمد و بازآمد

آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد چون عبهر و قند ای جان در روش بخند…

آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده

آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده فردا از او ببینی صد حور رو گشاده بنگر به شهوت خود ساده‌ست و صاف بی‌رنگ…

آن به که مرا تمکین نکنی

آن به که مرا تمکین نکنی تا همچو خودم گرگین نکنی بر روی منه تو دست مرا تا مست مرا غمگین نکنی تو رنگرزی، تو…

آن جا که چو تو نگار باشد

آن جا که چو تو نگار باشد سالوس و حفاظ عار باشد سالوس و حیل کنار گیرد چون رحمت بی‌کنار باشد بوسی به دغا ربودم…

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی من واله یزدانم در حلقه مردانم زین بیش نمی‌دانم ای…

آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم

آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم بر گرد حوالی گه آن خانه بگردیم ماییم و حوالی گه آن خانه دولت ما نعمت…

آن خواجه اگر چه تیزگوش است

آن خواجه اگر چه تیزگوش است استیزه کن و گران فروش است من غره به سست خنده او ایمن گشتم که او خموش است هش…

آن خواجه خوش لقا چه دارد

آن خواجه خوش لقا چه دارد بازار مرا بها چه دارد او عشوه دهد از او تو مشنو رختش بطلب که تا چه دارد نقدش…

آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده‌ست

آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده‌ست تا روز بر دیوار ما بی‌خویشتن سر می‌زده‌ست چرخ و زمین گریان شده وز ناله‌اش نالان…

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا جباروار و زفت او دامن کشان…

آن خوب را طلب کن اندر میان حوران

آن خوب را طلب کن اندر میان حوران مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد…

آن دلبر من آمد بر من

آن دلبر من آمد بر من زنده شد از او بام و در من گفتم قنقی امشب تو مرا ای فتنه من شور و شر…

آن دل که گم شده‌ست هم از جان خویش جوی

آن دل که گم شده‌ست هم از جان خویش جوی آرام جان خویش ز جانان خویش جوی اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب آن ذوق…

آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده

آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده از جنگ سوی ساز آ وز ناز و…

آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی

آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی زان سر رسد به بی‌سر و باسر اشارتی زان رنگ اشارتی که به روز الست بود کآمد…

آن را که به لطف سر بخاری

آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری از یک نظرت قیامتی خاست یا رب تو در آن نظر چه داری…

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد چون دل نگشاید در آن را سببی باشد رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی…

آن را که در آخرش خری هست

آن را که در آخرش خری هست او را به طواف رهبری هست بازار جهان به کسب برپاست زین در همه خارش وگری هست تا…

آن ره که بیامدم کدامست

آن ره که بیامدم کدامست تا بازروم که کار خامست یک لحظه ز کوی یار دوری در مذهب عاشقان حرامست اندر همه ده اگر کسی…

آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست

آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست نابوده به که بودن او غیر عار نیست در عشق باش که مست عشقست هر چه هست…

آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی

آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی می‌جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید گر از…

آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود

آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشم‌ها مستور بود شادی شب‌های ما کز مشک و عنبر…

آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن

آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان…

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد امسال در این خرقه زنگار برآمد آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آنست که امسال…

آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من

آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من ای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من زین سو بگردان یک نظر…

آن سفره بیار و در میان نه

آن سفره بیار و در میان نه و آن کاسه به پیش عاشقان نه انبوه بریز نان که زشت است کآواز دهد کسی که نان…

آن شاخ خشک است و سیه‌هان ای صبا بر وی مزن

آن شاخ خشک است و سیه‌هان ای صبا بر وی مزن ای زندگی باغ‌ها وی رنگ بخش مرد و زن هان ای صبای خوب خد…

آن شعله نور می‌خرامد

آن شعله نور می‌خرامد وان فتنه حور می‌خرامد شب جامه سپید کرد زیرا کان ماه ز دور می‌خرامد مستان شبانه را بشارت ساقی به سحور…

آن شکرپاسخ نباتم می‌دهد

آن شکرپاسخ نباتم می‌دهد و آنک کشتستم حیاتم می‌دهد آن که در دریای خونم غرقه کرد یونس وقتم نجاتم می‌دهد در صفات او صفاتم نیست…

آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا

آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا…

آن شمع چو شد طرب فزایی

آن شمع چو شد طرب فزایی پروانه دلان به رقص آیی چون جان برسد نه تن بجنبد جان آمد از لحد برآیی چون بانگ سماع…

آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست

آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست صافیست…

آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید

آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید خور نور درخشاند پس نور برافشاند تن گرد چو بنشاند…

آن عشرت نو که برگرفتیم

آن عشرت نو که برگرفتیم پا دار که ما ز سر گرفتیم آن دلبر خوب باخبر را مست و خوش و بی‌خبر گرفتیم هر لحظه…

آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه

آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه ای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده روزی که نریزد خون رنجیش بدید آمد جز…

آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد

آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می‌گوید بنگر که چه دم دارد گر جسم تنک دارد جان تو سبک…

آن کز دهن تو رنگ دارد

آن کز دهن تو رنگ دارد انصاف که رزق تنگ دارد وان کس که جدل ببست با تو با عمر عزیز جنگ دارد ماهی که…

آن کس که به بندگیت آید

آن کس که به بندگیت آید با او تو چنین کنی نشاید ای روی تو خوب و خوی تو خوش چون تو گهری فلک نزاید…

آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن

آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن ز آیینه ندیده‌ست او الا سیهی آهن از آب حیات تو دور است به ذات…

آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد

آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد از رنگ بلور…

آن کس که ز تو نشان ندارد

آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشیدست آن ندارد ما بر در و بام عشق حیران آن بام که نردبان ندارد دل چون…

آن کس که ز جان خود نترسد

آن کس که ز جان خود نترسد از کشتن نیک و بد نترسد وان کس که بدید حسن یوسف از حاسد و از حسد نترسد…

آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش

آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش بوک این همت ما جانب بستان کشدش گر چه جان را نبود قوت این گستاخی آنک جان…

آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند

آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند اول نماید مار کر…

آن کیست ای خدای کز این دام خامشان

آن کیست ای خدای کز این دام خامشان ما را همی‌کشد به سوی خود کشان کشان ای آنک می‌کشی تو گریبان جان ما از جمع…

آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی

آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی اندر جهان مرده درآیی و جان شوی اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی و اندر دهان گنگ…

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می‌دواند

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می‌دواند ای عاشقان شما را پیغام می‌رساند سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری خط خوان کیست…

آن ماه همی‌تابد بر چرخ و زمین یا نی

آن ماه همی‌تابد بر چرخ و زمین یا نی خود نیست بجز آن مه این هست چنین یا نی در هر ره و هر پیشه…

آن مایی همچو ما دلشاد باش

آن مایی همچو ما دلشاد باش در گلستان همچو سرو آزاد باش چون ز شاگردان عشقی ای ظریف در گشاد دل چو عشق استاد باش…

آن مطرب ما خوشست و چنگش

آن مطرب ما خوشست و چنگش دیوانه شود دل از ترنگش چون چنگ زند یکی تو بنگر کز لطف چگونه گشت رنگش گر تنگ آیی…

آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی

آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بی‌قیاسی گر گویی می‌شناسم لاف بزرگ و دعوی ور…

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید جان از مزه عشقش بی‌گشن همی‌زاید عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش هم خیره همی‌خندد…

آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش

آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان‌ها…

آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک

آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک شنگینک و منگینک سربسته به زرینک چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو مرگ…

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای وان…

آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش

آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش زین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش زین باده نخوردست او زان بارد و سردست او با این…

آن یار غریب من آمد به سوی خانه

آن یار غریب من آمد به سوی خانه امروز تماشا کن اشکال غریبانه یاران وفا را بین اخوان صفا را بین در رقص که بازآمد…

آن یوسف خوش عذار آمد

آن یوسف خوش عذار آمد وان عیسی روزگار آمد وان سنجق صد هزار نصرت بر موکب نوبهار آمد ای کار تو مرده زنده کردن برخیز…

انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر

انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر جانم فدات ای مژده ور…

انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم

انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم لا تیئسوا من غابکم لا تدنسوا اثوابکم الحمد لله الذی من علینا بالثنا فی ظل دین مسند لا تغلقوا…

انا لا اقسم الا برجال صدقونا

انا لا اقسم الا برجال صدقونا انا لا اعشق الا بملاح عشقونا فصبوا ثم صبینا فاتوا ثم اتینا لهم الفضل علینا لم مما سبقونا ففتحنا…

انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر

انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبر نحن ابناء وقتنا رحم…

انجیرفروش را چه بهتر

انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر یا ساقی عشقنا تذکر فالعیش بلا نداک ابتر ما را سر صنعت و دکان نیست ای ساقی جان…

آنچ در سینه نهان می‌داری

آنچ در سینه نهان می‌داری درنیابند چه می‌پنداری خفته پنداشته‌ای دل‌ها را که خدایت دهدا بیداری هر درخت آنچ که دارد در دل آن بدیده‌ست…

آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند

آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند و آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند هر کی بیند رخ تو جانب گلشن نرود هر…

آنچ گل سرخ قبا می‌کند

آنچ گل سرخ قبا می‌کند دانم من کان ز کجا می‌کند بید پیاده که کشیدست صف آنچ گذشتست قضا می‌کند سوسن با تیغ و سمن…

آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن

آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده است وانگهان از…

اندر این جمع شررها ز کجاست

اندر این جمع شررها ز کجاست دود سودای هنرها ز کجاست من سر رشته خود گم کردم کاین مخالف شده سرها ز کجاست گر نه…

اندر دل ما تویی نگارا

اندر دل ما تویی نگارا غیر تو کلوخ و سنگ خارا هر عاشق شاهدی گزیدست ما جز تو ندیده‌ایم یارا گر غیر تو ماه باشد…

اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست

اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست تو ابر در او کش که بجز خصم قمر نیست ای خشک درختی که در…

اندر دو کون جانا بی‌تو طرب ندیدم

اندر دو کون جانا بی‌تو طرب ندیدم دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم گفتند سوز آتش باشد نصیب کافر محروم ز آتش تو جز…

اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی

اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد گر…

اندر قمارخانه چون آمدی به بازی

اندر قمارخانه چون آمدی به بازی کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی با جمله سازواری ای جان به نیک خویی این جا که اصل…

اندر میان جمع چه جان است آن یکی

اندر میان جمع چه جان است آن یکی یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی سوگند می‌خورم به جمال و کمال او کز چشم…

اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی

اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی ما خود فنای عشقش ما…

اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش

اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش اندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش گرت بیند زندگانی تا ابد باقی شود ورت بیند مرده هم…

اندرآ ای مه که بی‌تو ماه را استاره نیست

اندرآ ای مه که بی‌تو ماه را استاره نیست تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست چون خیالت بر که آید چشمه‌ها گردد روان خود…

اندرآ با ما نشان ده راستک

اندرآ با ما نشان ده راستک ماجرا را در میان نه راستک چون کمانی با من آخر پیش آ همچو تیری کید از زه راستک…

اندرآ در خانه یارا ساعتی

اندرآ در خانه یارا ساعتی تازه کن این جان ما را ساعتی این حریفان را بخندان لحظه‌ای مجلس ما را بیارا ساعتی تا ببیند آسمان…

اندرآ عیش بی‌تو شادان نیست

اندرآ عیش بی‌تو شادان نیست کیست کو بنده تو از جان نیست ای تو در جان چو جان ما در تن سخت پنهان ولیک پنهان…

اندرآمد شاه شیرینان ترش

اندرآمد شاه شیرینان ترش جان شیرینم فدای آن ترش چشم کژبین را بگفتم کژ مبین کس کند باور گل خندان ترش در هر آن زندان…

اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک جمع مستان می‌رسند اندک اندک می پرستان می‌رسند دلنوازان نازنازان در ره اند گلعذاران از گلستان می‌رسند اندک اندک زین جهان هست و…

اندک اندک راه زد سیم و زرش

اندک اندک راه زد سیم و زرش مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش عشق گردانید با او پوستین می‌گریزد خواجه از شور و شرش…

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه‌ای تو و اندیشه زمهریر اندیشه می‌کنی که رهی از زحیر و رنج اندیشه کردن آمد سرچشمه…

آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی

آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی می چو در او عمل کند رقص…

آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست و آنک سوگند خورم جز به سر او…

آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش

آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش و آنک می‌کرد او کرانه در میان آوردمش آنک عشوه کار او بد عشوه‌ای بنمودمش و آنک…

آنک جانش داده‌ای آن را مکش

آنک جانش داده‌ای آن را مکش ور ندادی نقش بی‌جان را مکش آن دو زلف کافر خود را بگو کای یگانه اهل ایمان را مکش…

آنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیست

آنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیست سخت روان می‌رود سرو خرامان کیست حلقه آن جعد او سلسله پای کیست زلف چلیپا و شش…

آنکه چون ابر خواند کف ترا

آنکه چون ابر خواند کف ترا کرد بیداد بر خردمندی او همی‌گرید و همی‌بخشد تو همی‌بخشی و همی‌خندی همچو یوسف گناه تو خوبیست جرم تو…

آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره‌ای

آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره‌ای صاعقه است از برق او بر جان هر بیچاره‌ای چون ز پیش رشته‌ای در لعل چون آتش…

آنک عکس رخ او راه ثریا بزند

آنک عکس رخ او راه ثریا بزند گر ره قافله عقل زند تا بزند آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست رسدش گر…

آه از این زشتان که مه رو می‌نمایند از نقاب

آه از این زشتان که مه رو می‌نمایند از نقاب از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب چنگ دجال از درون و…

آه از عشق جمال حوریی

آه از عشق جمال حوریی کو گرفت از عاشقانش دوریی زندگی نو به نو از کشتنش صحت تازه شد از رنجوریی گر گهر داری ببین…

اه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

اه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم…

آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌ای

آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله‌ای در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله‌ای زیر قدم می‌سپرم هر سحری بادیه‌ای خون جگر می‌سپرم در طلب…

آه در آن شمع منور چه بود

آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود ای زده اندر دل من آتشی سوختم ای دوست بیا…