همدوش سایه رفتم تا خاک آستانش

همدوش سایه رفتم تا خاک آستانش از بخت تیره بیدل زین بیشتر چه خواهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همه جا مفت بر خال زیادی بیدل

همه جا مفت بر خال زیادی بیدل طاس این نرد برای‌تو چه‌کم می‌آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همه لطفی و از حال من بیدل نه‌ای غافل

همه لطفی و از حال من بیدل نه‌ای غافل نظر پوشیده سوی خاکساران دیدنت نازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همیشه تشنه لب خون ما بود بیدل‌

همیشه تشنه لب خون ما بود بیدل‌ چوشیشه هرکه به دست آورد دل ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همیشه‌تشنه‌لب‌خون ما بود بیدل

همیشه‌تشنه‌لب‌خون ما بود بیدل چوشیشه هرکه به دست آورد دل ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همین درد است برگ عشرت خونین‌دلان بیدل

همین درد است برگ عشرت خونین‌دلان بیدل هجوم‌گریه مست خنده دارد طبع مینا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هنگام شیب بیدل‌کفر است شعله‌خویی

هنگام شیب بیدل‌کفر است شعله‌خویی محراب‌کبر نتوان‌کردن قد دوتا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هنگامهٔ دل است چه دنیا چه آخرت

هنگامهٔ دل است چه دنیا چه آخرت بیدل شوید و ترک غم این و آن ‌کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را که صبحش بی نفس گل می‌کند از چشم قربانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ہنیاد تو تا چند شود سدّ ره عمر

ہنیاد تو تا چند شود سدّ ره عمر بیدل‌ کف خاکی ره سیلاب نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوای لعلش کراست بیدل که‌ با چنان قرب همکناری

هوای لعلش کراست بیدل که‌ با چنان قرب همکناری به بوسه‌گاه بیاض گردن ز دور لب می‌گزد گریبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوس تسخیر معشوقان بازاری مشو بپدل

هوس تسخیر معشوقان بازاری مشو بپدل کسی تا کی پی این وحشیان رام بردارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوای لعلش‌ کراست بیدل‌ که با چنان قرب و همکناری

هوای لعلش‌ کراست بیدل‌ که با چنان قرب و همکناری به بوسه‌گاه بیاض گردن زدور لب می‌گزد گریبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوس در طبع تمکین مشربان شوخی نمی‌داند

هوس در طبع تمکین مشربان شوخی نمی‌داند چه امکان است بیدل موج در گوهر کند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوس‌ کلاه شاهی ز سرت برآر بیدل

هوس‌ کلاه شاهی ز سرت برآر بیدل به چه نازد استخوانی ‌که بر او هما نشسته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوش‌کو بیدل‌که اسرار ازل فهمدکسی

هوش‌کو بیدل‌که اسرار ازل فهمدکسی هرکه جز بی‌پردگی پیداست‌کم بی‌پرده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیست

هیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیست بیدل این هفت فلک بیضهٔ یک فاخته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ کس نشکافت بیدل پردهٔ تحقیق من

هیچ کس نشکافت بیدل پردهٔ تحقیق من چون فلک پوشیده چشم عالم عریانی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ مپرس بیدل از خجلت نارسایی‌ام

هیچ مپرس بیدل از خجلت نارسایی‌ام لافم اگر جنون کند تا برسم نمی‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ‌کس آتش نزد بر صفحهٔ بیحاصلم

هیچ‌کس آتش نزد بر صفحهٔ بیحاصلم ورنه من‌هم‌داشتم بیدل چراغان‌زیر پوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد

هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد شرم آن پای حنایی عالمی را دست بست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ

هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ عجز ما این خانهٔ دلگیر روشن می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بیدل رهین منت راحت مباد

هیچکس بیدل رهین منت راحت مباد کوه می‌گردد همه ‌گر سایه بر سر می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست رخش نتوان تاختن بیدل به پشت بامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس نیست زباندان خیالم بیدل

هیچکس نیست زباندان خیالم بیدل نغمهٔ پرده دل از همه آهنگ جداست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست

هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست آسمان ‌عمری‌ست ‌می‌گردد به‌جست‌وجوی مرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وارستن از تعلق با ما نساخت بیدل

وارستن از تعلق با ما نساخت بیدل نی را به ناله آورد درد کمر گشودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

واگذاریدم چو بیدل با همین یاس و الم

واگذاریدم چو بیدل با همین یاس و الم کو دماغ زنده بودن تا دل شادم دهید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وحشت تقلید هم بیدل کم از تحقیق نیست

وحشت تقلید هم بیدل کم از تحقیق نیست نشئهٔ پرواز دارد چین دامان نگین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسوا

وصل حق بیدل نظر بربستن است از ماسوا قرب‌شه خواهی ز عالم‌چشم چون شهباز بند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج نیست بی‌ایجاد دام از خود رمیدنهای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وداع قافلهٔ اعتبارکن بیدل

وداع قافلهٔ اعتبارکن بیدل همین صدای جرس دیده‌اند دنیا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وصل هم بیدل علاج‌تشنهٔ دیدار نیست

وصل هم بیدل علاج‌تشنهٔ دیدار نیست دیده‌ها چندان‌که محو اوست دیدن‌ آرزوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وقت جنون خوش‌که غم خانمان

وقت جنون خوش‌که غم خانمان یک دو دم از بیدل دیوانه برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وفا سررشتهٔ تسخیر می‌خواهد رسا بیدل

وفا سررشتهٔ تسخیر می‌خواهد رسا بیدل به آیینی‌که هرکس راگرفتی دست‌، پا بندی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وفا سر رشته‌ای دارد که هرگز نگسلد بیدل

وفا سر رشته‌ای دارد که هرگز نگسلد بیدل نمی‌افتد زگردن گر فتاد از دست زنارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وقف طراوت من بیدل تبسمی

وقف طراوت من بیدل تبسمی پر تشنه‌ کام لعل شکر بارت آمدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد اوکردی و از خوبش نرفتی بیدل

یاد اوکردی و از خوبش نرفتی بیدل گرعرق رخت به سیلت ندهد جای حیاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست نالهٔ بلبل بیدل علم‌شان‌گل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد ما بیدل وداع وهم هستی‌کردن است

یاد ما بیدل وداع وهم هستی‌کردن است تا خیالی در نظر داری فراموشیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول

یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول لغزش پا در هوای اشک دارد آه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یارب‌که بسوزد کف آیینه‌گر داغ

یارب‌که بسوزد کف آیینه‌گر داغ بیدل ز دلم طاقت پرواز ندارد هر چند به صد شعله برد بال و پر داغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یارب از ملک اجابت به دعای بیدل

یارب از ملک اجابت به دعای بیدل کند اقبال ازل تا ابد استقبالت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یأس مطلب نیست بیدل مانع ابرام خلق

یأس مطلب نیست بیدل مانع ابرام خلق آرزو در سایهٔ بال مگس بالیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یأس من امتحان نمی‌خواهد

یأس من امتحان نمی‌خواهد بیدلم عبرت خدا دادم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک بر سر مژگان چو اشک استاده‌ای هشیار باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک سپند آنهمه سامان نفروشد بیدل

یک سپند آنهمه سامان نفروشد بیدل عقده‌ای داشت دل سوخته شیون‌ کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا

یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشت‌سرا چون نفس در خانهٔ آیینه لنگر کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قلم بیدل غبار وحشت نظاره‌ایم

یک قلم بیدل غبار وحشت نظاره‌ایم عشق نتوانست ما را بی‌تحیر رام‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قلم شوق است بیدل‌ کلفت وارستگان

یک قلم شوق است بیدل‌ کلفت وارستگان موج عرض تازه‌رویی دارد از چین جبین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح بیدل از ما به نفس نیز توان ‌گرد انگیخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک لحظه حباب آیینهٔ ناز محیط است

یک لحظه حباب آیینهٔ ناز محیط است بر بیدل ما رحم نمایید برایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک نفس بیدل سری باید نیاز جیب‌کرد

یک نفس بیدل سری باید نیاز جیب‌کرد غیر مجنون نیست‌کس در خیمهٔ لیلای ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست بیدل ز رنگ خود همه دامن شکسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌ بیدل درازکن به بساط فراغ پا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک نگه نادیده رخسار عرق‌آلوده‌اش

یک نگه نادیده رخسار عرق‌آلوده‌اش چون تری عمری‌ست بیدل‌کرده‌ام مسکن درآب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک نگه‌کم نیست بیدل فرصت عمرشرار

یک نگه‌کم نیست بیدل فرصت عمرشرار آسمان طرح درنگم در شتاب انداخته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یکقدم ناکرده بیدل قطع راه آرزو

یکقدم ناکرده بیدل قطع راه آرزو منزل آسودگی ازما به صد فرسنگ ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل‌گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن

دل‌گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن مگر چو صبح ازین خاکدان برآید و خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل‌گرد جنون می‌کند امروز ببینید

دل‌گرد جنون می‌کند امروز ببینید در خانهٔ ما بیدل دیوانه نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم بیدل ندارد چاره از داغ

دلم بیدل ندارد چاره از داغ نگین را بهر خاتم آفریدند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم کارگاه چه میناست بیدل

دلم کارگاه چه میناست بیدل جرس بسته عبرت به دوش ترنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلیل وحدت از افسون‌ کثرتی بیدل

دلیل وحدت از افسون‌ کثرتی بیدل همین قدر که به جسم آشنا شدی جان باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلیل خویش پس از مرگ هم تویی بیدل

دلیل خویش پس از مرگ هم تویی بیدل چو شمع‌کشته‌کسی جز تو بر مزارتو نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلنشین ما نشد بیدل از این طاق و سرا

دلنشین ما نشد بیدل از این طاق و سرا جز همین نقش‌کف‌ دستی‌ که دندان‌ کرد طرح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم ز خجلت بی‌ظرفی آب شد بیدل

دلم ز خجلت بی‌ظرفی آب شد بیدل به یاد باده‌تریها ازین سفال‌گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دم تیغ است بیدل راه باریک سخن‌سنجی

دم تیغ است بیدل راه باریک سخن‌سنجی زبان خامه هم شق دارد از حرف‌آفرینی‌ها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آخر گهر وفا ببارید

آخر گهر وفا ببارید آخر سر عاشقان بخارید ما خاک شما شدیم در خاک تخم ستم و جفا مکارید بر مظلومان راه هجران این ظلم…

آخر مراعاتی بکن مر بی‌دلان را ساعتی

آخر مراعاتی بکن مر بی‌دلان را ساعتی ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی ای آن که هستت در سخن مستی می‌های کهن…

اخرج عن‌المکان، یا صارم‌الزمان

اخرج عن‌المکان، یا صارم‌الزمان واسبح سباح حوت فی قلزم‌المعانی لا تبغ اتصالا نعت جسم انی اری دنوا انی من‌التدانی العبد لیس یرضی فی رقه شریکا…

اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا

اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا و هل اتیک حدیث جلا العقول جلا الست من یتمنی الخلود فی طرب الا انتبه و تیقظ فقد اتاک…

آدمیی، آدمیی، آدمی

آدمیی، آدمیی، آدمی بسته دمی، زانک نهٔ آن دمی آدمیی را همه در خود بسوز آن دمیی باش اگر محرمی کم زد آن ماه نو…

اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی

اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی چو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا…

ادر کاسی و دعنی عن فنونی

ادر کاسی و دعنی عن فنونی جننت فلا تحدث من جنونی نه چون ماندست ما را، نی چگونه ندانم تو دلاراما که چونی رایت الناس…

آرایش باغ آمد این روی چه روی است این

آرایش باغ آمد این روی چه روی است این مستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این این خانه جنات است یا کوی خرابات…

آری ستیزه می کن تا من همی‌ستیزم

آری ستیزه می کن تا من همی‌ستیزم چندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتی والله که…

از آتش روی خود اندر دلم آتش زن

از آتش روی خود اندر دلم آتش زن و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده…

از اصل چو حورزاد باشیم

از اصل چو حورزاد باشیم شاید که همیشه شاد باشیم ما داد طرب دهیم تا ما در عشق امیرداد باشیم چون عشق بنا نهاد ما…

از آتش ناپیدا دارم دل بریانی

از آتش ناپیدا دارم دل بریانی فریاد مسلمانان از دست مسلمانی شهد و شکرش گویم کان گهرش گویم شمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی…

از آن باده ندانم چون فنایم

از آن باده ندانم چون فنایم از آن بی‌جا نمی‌دانم کجایم زمانی قعر دریایی درافتم دمی دیگر چو خورشیدی برآیم زمانی از من آبستن جهانی…

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا تو پاک پاکی از صورت ولیک…

از آن مقام که نبود گشاد زود گذر

از آن مقام که نبود گشاد زود گذر برو به سوی خریدار خویش همچون زر درخت اگر متحرک شدی ز جای به جا نه رنج…

از انبهی ماهی دریا به نهان گشته

از انبهی ماهی دریا به نهان گشته انبه شده قالب‌ها تا پرده جان گشته از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر زهر از هوس…

از اول امروز حریفان خرابات

از اول امروز حریفان خرابات مهمان توند ای شه و سلطان خرابات امروز چه روزست بگو روز سعادت این قبله دل کیست بگو جان خرابات…

از اول امروز چو آشفته و مستیم

از اول امروز چو آشفته و مستیم آشفته بگوییم که آشفته شدستیم آن ساقی بدمست که امروز درآمد صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم…

از این تنگین قفس جانا پریدی

از این تنگین قفس جانا پریدی وزین زندان طراران رهیدی ز روی آینه گل دور کردی در آیینه بدیدی آنچ دیدی خبرها می‌شنیدی زیر و…

از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها

از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر می‌خا به باطن همچو عقل کل به…

از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ای

از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ای چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پاره‌ای آن نرگس سرمست او و آن طره چون شست او و آن…

از این درخت بدان شاخ و بر نمی‌بینی

از این درخت بدان شاخ و بر نمی‌بینی سه شاخ داری کور و کری و گرگینی میان آب دری و ز آب می‌پرسی میان گنج…

از بت باخبر من خبری می رسدم

از بت باخبر من خبری می رسدم وز لب چون شکر او شکری می رسدم شکر اندر شکر اندر شکر است شکری در دهن است…

از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن

از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او نی…

از بامداد روی تو دیدن حیات ماست

از بامداد روی تو دیدن حیات ماست امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست امروز در جمال تو خود لطف دیگرست امروز هر چه…

از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله

از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله افکند در سر من آنچ از سرم برآرد نو…

از بهر چه در غم و زحیرید

از بهر چه در غم و زحیرید وقت سفرست خر بگیرید خیزید روان شوید یاران تا همچو روان صفا پذیرید پران باشید در پی صید…

از برای صلاح مجنون را

از برای صلاح مجنون را بازخوان ای حکیم افسون را از برای علاج بی‌خبری درج کن در نبیذ افیون را چون نداری خلاص بی‌چون شو…

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا چون در دل ما آیی تو…

از بهر خدا عشق دگر یار مدارید

از بهر خدا عشق دگر یار مدارید در مجلس جان فکر دگر کار مدارید یار دگر و کار دگر کفر و محالست در مجلس دین…

از بهر مرغ خانه چون خانه‌ای بسازی

از بهر مرغ خانه چون خانه‌ای بسازی اشتر در او نگنجد با آن همه درازی آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن…