نوای قمری و بلبل مکرر شد درین گلشن
نوای قمری و بلبل مکرر شد درین گلشن تو اکنون ناله کن بیدل که آهنگت اثر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نواهای دل افسرده بر گوشم مزن بیدل
نواهای دل افسرده بر گوشم مزن بیدل که من از شرم سنگ بیشرار خویش می سوزم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نوایی گل نکرد از پردهٔ ساز نفس بیدل
نوایی گل نکرد از پردهٔ ساز نفس بیدل ز هستی بگسلم شاید رسد تاری به مضرابی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نوبهار آیینه در دست از هجوم رنگ و بوست
نوبهار آیینه در دست از هجوم رنگ و بوست بیدل این الفاظ غیر از صورت معناش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نوحه بر تدبیرکن بیدل که در صحرای عشق
نوحه بر تدبیرکن بیدل که در صحرای عشق پا به دفع خار زآتش بار منت میکشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نوبهار عشرتم بیدلکه با این لاغری
نوبهار عشرتم بیدلکه با این لاغری خون صیدمکرد شاخ ارغوان شمشیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نومید وصالم من بیدل چه توانکرد
نومید وصالم من بیدل چه توانکرد دل خوشکنم ایکاش به این نام و بگریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نی به هستی محو شد شور دویی نی در عدم
نی به هستی محو شد شور دویی نی در عدم هرکجا رفتیم بیدل خانه در بازار بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نوی بیدل از ساز امکان نرفت
نوی بیدل از ساز امکان نرفت نشد کهنه تجدید ایجادها حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیابی جز امل شیرازهٔ سختیکشان بیدل
نیابی جز امل شیرازهٔ سختیکشان بیدل مدار ستخوان در بندبند خلق پی باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نی مطلبی بود، نی مدعایی
نی مطلبی بود، نی مدعایی ما را به هر رنگکردند بیدل حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیابی غیر شک از پردههای چشم ما بیدل
نیابی غیر شک از پردههای چشم ما بیدل حریر ما به دل دارد هوای برشکالی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیافت سعی تأمل ز شور معنی بیدل
نیافت سعی تأمل ز شور معنی بیدل جز اینکه نغمهٔ ساز ز خود گسستنش است این حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت
نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت به پای خفتهٔ بیدل ز باغ و راغ گذشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیام بیدل خجالت مایهٔ ننگ تهیدستی
نیام بیدل خجالت مایهٔ ننگ تهیدستی چو مضمون در خیال هر که میآیم ره آوردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیام چون موج، جولان جرأت آزار کس بیدل
نیام چون موج، جولان جرأت آزار کس بیدل شکستن دارم و بر روی خود صد رنگ میتازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست آسان از طلسم خویش بیرون آمدن
نیست آسان از طلسم خویش بیرون آمدن بیدل اینجا محمل سنگ است بر دوش شرار حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست به جولان شوق عرصهٔ آفاق تنگ
نیست به جولان شوق عرصهٔ آفاق تنگ بیدل اگر نیستید از چه فسردن برید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت
نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت صندلی در پرده دارد دست بر هم سودهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل بیقراریهای آهم بیسبب
نیست بیدل بیقراریهای آهم بیسبب کز دلگرمم نفس را درته پا آتشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل جزنوای قلقل مینای من
نیست بیدل جزنوای قلقل مینای من هیچکس درمحفل خونیندلان همدرد ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت
نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت صندلی در پرده دارد دست بر هم سودهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان
نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان شیشه را جز سرنگونگردیدن از قلقل بهکف حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل ذرهای کز من تپش سرمایه نیست
نیست بیدل ذرهای کز من تپش سرمایه نیست چون هوای نیستی در طبع امکان ساریام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی
نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی آنکه گاهی ازکرم دستی گذارد بر سرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل گوشه گیریهای ما بیمصلحت
نیست بیدل گوشه گیریهای ما بیمصلحت خلوتی میباید ارباب سخن را چون زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل کاهش ایام بر دلخستگان
نیست بیدل کاهش ایام بر دلخستگان در شکست خود همان خط امان دارد عقیق حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل هرکسی شایستهٔ خواب عدم
نیست بیدل هرکسی شایستهٔ خواب عدم از تو تا افسانهای باقیست بیداری هنوز حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل وحشتم جز پاس ناموس جنون
نیست بیدل وحشتم جز پاس ناموس جنون کسوت عریانتنیها دامن از من چیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل وضع من افسانهساز دردسر
نیست بیدل وضع من افسانهساز دردسر همچو خاموشی شرات بیخمارم کردهاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست بیدل وضع خاموشی نقاب راز عشق
نیست بیدل وضع خاموشی نقاب راز عشق سرمههم چون دود شمع اینجا زبانی میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست پیراهن دیگر بیدل
نیست پیراهن دیگر بیدل غیر عریانی ما در بر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست جای عشق بیدل مسند فرزانگی
نیست جای عشق بیدل مسند فرزانگی این شهنشاهیستکز داغجنون او رنگ اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست جز رقص سپند آیینهدار وجد خلق
نیست جز رقص سپند آیینهدار وجد خلق لیک بیدلکیست تا فهمدکهدنیا آتش است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب
نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب این سر بیمغز را بیدل هوا خواهد شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست ممکن بیدل از تسلیم، سر دزدیدنم
نیست ممکن بیدل از تسلیم، سر دزدیدنم نسبتی دارد به آن زلف دوتا افتادگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست دمیکه شانهوار در خم فکر زلف یار
نیست دمیکه شانهوار در خم فکر زلف یار بیدل سینهچاک من سیر ختن نمیکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیستانی به ذوق ناله انشا کردهام بیدل
نیستانی به ذوق ناله انشا کردهام بیدل ز چندین آستین دست دعای خویش میجویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر
نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر خلق را آدم همین بیدستگاهی میکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیستم بیدل چو تخم از خاکساری ناامید
نیستم بیدل چو تخم از خاکساری ناامید آخر این افتادگیهایم عصا خواهد شدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی
نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی فرصت از هرکسکهباشد یان از من رفته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیستم بیدل هوس پروانهٔ این انجمن
نیستم بیدل هوس پروانهٔ این انجمن چشم عبرت بر نگاه واپسین مالیدهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیستم جرعهکش درد کدورت بیدل
نیستم جرعهکش درد کدورت بیدل چونگهر صافی دل بادهٔ مینای مناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیستی بیدل به داد خود نمایی میرسد
نیستی بیدل به داد خود نمایی میرسد عاقبت خود را به رنگ رفته پنهان کرد شمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند
نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند بیدل خبر از هرکه گرفتم خبری بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیم چشمک خانه روشنکردنی داریم و هیچ
نیم چشمک خانه روشنکردنی داریم و هیچ چون شرر بیدل چراغ دودمان فرصتیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نیستی شیخکه نفرت رسد از رندانت
نیستی شیخکه نفرت رسد از رندانت تو خمار از چهکشی بیدل اگر مستم من حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هجوم جلوهٔ یار است ذره تا خورشید
هجوم جلوهٔ یار است ذره تا خورشید به حیرتم من بیدل دل از که برگیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هجوم درد پیچیدهست هستی تا عدم بیدل
هجوم درد پیچیدهست هستی تا عدم بیدل تو همگرگوش داری نالهای خواهیشنید اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هجوم نالهام، از راحتم مگو بیدل
هجوم نالهام، از راحتم مگو بیدل کشیدهام نفسی گاهگاه در زنجیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل
هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل این چاره که فرمود که ناچار بگریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هجوم نشئهٔ دردم مپرس از عشرتم بیدل
هجوم نشئهٔ دردم مپرس از عشرتم بیدل چو مینا خون ز دل میریزم و عرض نفس دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر چه از جنس نقش پا پیداست
هر چه از جنس نقش پا پیداست بیدل خاکسار را ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر دو عالم به غبار در دل یافتهاند
هر دو عالم به غبار در دل یافتهاند بیدل اینجا عبث ابرام نکردهست نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر طرف چون اشک بیدل میدویم
هر طرف چون اشک بیدل میدویم تا کجا بیلغزش افتدگام ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر چه هست از الفت صحرای امکان جسته است
هر چه هست از الفت صحرای امکان جسته است بیدل اینجا گردی از نخجیر نتوان یافتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر کجا بیدل از این باغ نهالست بلند
هر کجا بیدل از این باغ نهالست بلند در هوای قد او ناله کشیدهست قدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم
هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم حرفگوهر خجلت دندن بیمسواک بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بود
هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بود بیدل اینجا نیست غیر از مرکب طاقت حرون حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر که را بیدل به گنج نشئهٔ معنی رهیست
هر که را بیدل به گنج نشئهٔ معنی رهیست هر رگ تاکی به چشمش رشتهٔگوهر بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هر نفس بیدل بتابی دیگرم خون میکند
هر نفس بیدل بتابی دیگرم خون میکند رشتهٔ آهی که از زلف بتان دزدیدهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی
هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی ای خوشنگهان بیدل زار است ببینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرچند قبولت نیست بیدل زطلب مگسل
هرچند قبولت نیست بیدل زطلب مگسل بالقوهٔ حاجتها در دست دعا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرچند گرد امکان دامان صبح گیرد
هرچند گرد امکان دامان صبح گیرد بیدلشکستن رنگ برروی ما نخندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرچه از دست من آمد بیدل
هرچه از دست من آمد بیدل همه بیرغبت و نفرتکردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرچهگذشت از نظر نیست برون از خیال
هرچهگذشت از نظر نیست برون از خیال بیدل ازین دامگاه رفته کجا میرود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرچهگوبی بیدل از نقص وکمال آگاه باش
هرچهگوبی بیدل از نقص وکمال آگاه باش معنی از وضع عبارت رطب و یابس میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرقدر بیدل دماغ سعی راحت سوختیم
هرقدر بیدل دماغ سعی راحت سوختیم همچو آتش جز همان خاکسترم بالین نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکجا بیدل مکافات عملگل میکند
هرکجا بیدل مکافات عملگل میکند دیدهٔدام از هجوم اشک خواهد دانه ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق
هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق بیدل ایننه آسمان سرپوش یک تبخاله نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم
هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم بیدلآغوش فلک هم روزنی زین خانه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکجا رفتیم بیدل درد ما پنهان نماند
هرکجا رفتیم بیدل درد ما پنهان نماند خرقهٔ دروبشی ما لختی از دل پنبه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکجا لفظیست بیدل معنیی گل کرده است
هرکجا لفظیست بیدل معنیی گل کرده است دیگر از کیفیت ارواح و اجسادم مپرس حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکجا سرکردهام بیدل دعای دولتش
هرکجا سرکردهام بیدل دعای دولتش جوشآمین از زمین تا آسمان پیچیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل
هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل شعله از شرم نشیند پس زانوی چراغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکس ازین ستمکشان قابل التفات نیست
هرکس ازین ستمکشان قابل التفات نیست چشم به هر چه وا کند بیدل ماست مستحق حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکس به دیر وکعبه دلیلش بضاعتی است
هرکس به دیر وکعبه دلیلش بضاعتی است بیدل بجز دلیکه نداردکجا برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکس به قدرهمت خود ناز میکند
هرکس به قدرهمت خود ناز میکند بیدل غم تو دارد اگر خواجه مال داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکه دارد قوت روحانی ازکاهش تهیست
هرکه دارد قوت روحانی ازکاهش تهیست بیدل از ضعف بدنکم میشود لاغر زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم
هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم گام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هزار آغوش واکرده است رنگ ناز یکتایی
هزار آغوش واکرده است رنگ ناز یکتایی جز این گل نیست بیدل هر چه میروید ز باغ دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هزار آیینه از دست دو عالم میبرد صیقل
هزار آیینه از دست دو عالم میبرد صیقل که یارب آن پریرو بر من بیدل دچار آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هزار خوشه درین کشت دانه شد بیدل
هزار خوشه درین کشت دانه شد بیدل به غیر تفرقه چیزی نبود حاصل جمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هزار آیینه گل کرد از گشاد چشم من بیدل
هزار آیینه گل کرد از گشاد چشم من بیدل به این صفر تحیر واحدی را بیعدد کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هستی ما نیست بیدل غیر اظهار عدم
هستی ما نیست بیدل غیر اظهار عدم تا خموشی پرده از رخ برفکند آواز بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هزار شمع به یک حرف داغ شد بیدل
هزار شمع به یک حرف داغ شد بیدل کهاین بساط هوس آنچه داشتکاهش داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هستیم بیدل از نسق دلفریب نظم
هستیم بیدل از نسق دلفریب نظم حیرت نگاه قافیه پیمایی زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح
هم ز وضع اشک خود بیدل غبار خویشگیر
هم ز وضع اشک خود بیدل غبار خویشگیر کزگریبان تا برون آوردهای سر سجدهای حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همان منصور عشقم گر هوس فرسودهام بیدل
همان منصور عشقم گر هوس فرسودهام بیدل به عنقا میرسد پروازم و بال مگس دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همچو آتش سر مکش بیدلکه در تدبیر امن
همچو آتش سر مکش بیدلکه در تدبیر امن خاک بنیاد ترا دارد به پا افتادگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همت آزاد را بیدل ره و منزل یکیست
همت آزاد را بیدل ره و منزل یکیست نغمه را در جادههای تار میباشد مقام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همت درین بیابان سرمنزل قرین است
همت درین بیابان سرمنزل قرین است بیدل تو در طلب باش گو راه سر نگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همچو اهل قبر بیدل بینفس باشی خوش است
همچو اهل قبر بیدل بینفس باشی خوش است تا نبندد رشتهات بر سازگردون احتیاج حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همچو بیدل ذره تا خورشید این حیرتسرا
همچو بیدل ذره تا خورشید این حیرتسرا چشم شوقی درسراغ جلوهای سر دادهاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن
همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن پشت دست خود به دندان ندامتکندن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همچو دریا بیدل آسان نیستکسب اعتبار
همچو دریا بیدل آسان نیستکسب اعتبار درخور امواج اینجا رو به ناخن خستن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همچو عنقا کجا روم بیدل
همچو عنقا کجا روم بیدل گم شدن هم سراغ میگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همچو گل بیدل خمار انفعالی میکشم
همچو گل بیدل خمار انفعالی میکشم شرم پار است آبیار ریشهٔ امسال من حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همه جا داغگدایی نتوان شد بیدل
همه جا داغگدایی نتوان شد بیدل خجلم بیشتر از هرکه ندارم مددی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت
همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت ما غفلت و او فطرت، ما ظلمتی او نوری حضرت ابوالمعانی بیدل رح





