ناله را روزی که اوج اعتبار نشئه بود
ناله را روزی که اوج اعتبار نشئه بود چونجرس بیدل بهجای باده دل در جام داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ناله را روزیکه اوج اعتبار نشئه بود
ناله را روزیکه اوج اعتبار نشئه بود چونجرس، بیدل بهجایباده، دلدرجامداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ناله میگویند تا آن کوچه راهی میبرد
ناله میگویند تا آن کوچه راهی میبرد تا نفس باشد چو بیدل بر همین افسون زنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ناله سامان جبین سایی اشک است اینجا
ناله سامان جبین سایی اشک است اینجا بیدل عجز نوای ادب اظهار توایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نالهام بیدل به قدر دود دل پر میزند
نالهام بیدل به قدر دود دل پر میزند نبضرا گر اضطرابی هست درخوردتباست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نالهام داغ شد از بی اثریها بیدل
نالهام داغ شد از بی اثریها بیدل تیغ چون منفعل افتاد سپر میبندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نالهای کردم به گلشن بیدل از شوق گلی
نالهای کردم به گلشن بیدل از شوق گلی لالهها را پنبهٔ گوش از شنیدن داغ شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نالهها ارکلفت دل در نقاب خاک ماند
نالهها ارکلفت دل در نقاب خاک ماند سوخت بیدل در غبار دانه سعی ریشهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نام را نقش نگین بیدل دلیل شهرت است
نام را نقش نگین بیدل دلیل شهرت است بیشتر پرواز دارد نالهٔ مرغان دام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نامحرم آن جلوهام از بیدلی خویش
نامحرم آن جلوهام از بیدلی خویش آیینه ندارم چهکنم زنگ من این است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نام صیاد پرافشانی عنقا کافیست
نام صیاد پرافشانی عنقا کافیست غیر بیدلگرهی نیست به دام دل ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نامداری هوسی بیش ندارد بیدل
نامداری هوسی بیش ندارد بیدل به نگین راست نگردد خم پشت خاتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نامداریها گرفتاریست در دام بلا
نامداریها گرفتاریست در دام بلا بیدل انگشت شهان را طوقگردن خاتم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نامداریها گرفتاریست در دام بلا
نامداریها گرفتاریست در دام بلا بیدل انگشت شهان را طوق گردن خاتمست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نبودم انقدر واماندهء این انجمن بیدل
نبودم انقدر واماندهء این انجمن بیدل پرافشان است شوق اما تامل لنگری دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نپردازی به فکر نغمهٔ تحقیق من بیدل
نپردازی به فکر نغمهٔ تحقیق من بیدل که چرخ اینجا خمیدن میکشد با چنگ ناهیدش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل
نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل به زیرخاک هم چون آفتابم هست شبگیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نتوان به چشم داد سراغ نمود من
نتوان به چشم داد سراغ نمود من بیدل به یمن ضعف چو معنی خیالیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن
نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن نفسی ز آفت ما ومن به درعدم نزدی چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نتوان به هیچ پرده سراغ وصال یافت
نتوان به هیچ پرده سراغ وصال یافت بیدل ز بوی یوسف ما پیرهن تهیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نتوان کشید هرزهتریهای عاریت
نتوان کشید هرزهتریهای عاریت بیدل زبحرنظم بس است آب جوی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نخل نظارهٔ شوقم سراپا بیدل
نخل نظارهٔ شوقم سراپا بیدل همچوخط در چمن حسن دودریشهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نجات میطلبی خامشیگزین بیدل
نجات میطلبی خامشیگزین بیدل که درطریق سلامت خموشی استاد است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نخیزم چون غبار از راه او بیدل که میترسم
نخیزم چون غبار از راه او بیدل که میترسم عنان توسن ناز از طریق مهر درپیچد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندارد این ستم آباد ما و من بیدل
ندارد این ستم آباد ما و من بیدل لباس عافیتی غیر لب بهم دوزی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندارد این مکتب تعّین کدورت انشاتری چو بیدل
ندارد این مکتب تعّین کدورت انشاتری چو بیدل به صفحهگرنام او نویسم بجز غبار از رقم نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندارد بزم پیری نشئهای از زندگی بیدل
ندارد بزم پیری نشئهای از زندگی بیدل چو قامت حلقهگردد ساغر دور فنا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها
ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها خدنگ امتحان ناز پر دلگیر میآید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندارد لب گشودن صرفهٔ جمعیتم بیدل
ندارد لب گشودن صرفهٔ جمعیتم بیدل که من چون غنچه در منقار دارم بال و پر پنهان حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندارد کاوش دل صرفهٔ امن کسی بیدل
ندارد کاوش دل صرفهٔ امن کسی بیدل در این ناسور توفانهای خون خفتهست مخراشش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندارم تاب شرکت ورنه من هم زبن چمن بیدل
ندارم تاب شرکت ورنه من هم زبن چمن بیدل قفس بر دوش مانند سحر پرواز میکردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندارد موی مجنون شانهای غیر از پریشانی
ندارد موی مجنون شانهای غیر از پریشانی چه امکانست بیدل جمع گردم دفتر عشقم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندامت برد از آیینهام زنگ هوس بیدل
ندامت برد از آیینهام زنگ هوس بیدل به سودنهای دست این صفحه را پاک از رقم کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندارم نشئهٔ دیگر به هر سرگشتگی بیدل
ندارم نشئهٔ دیگر به هر سرگشتگی بیدل چوگردابم درینمحفل خطساغر همین باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندامت توأم آگاهیام گل میکند بیدل
ندامت توأم آگاهیام گل میکند بیدل چو مژگان دست بر هم سودهام تا چشم میمالم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندامت داشت بیدل معنی موهوم فهمیدن
ندامت داشت بیدل معنی موهوم فهمیدن به تحقیق نفس روز هزار آیینه شب کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندامت میکشد عشق از دل افسردهام بیدل
ندامت میکشد عشق از دل افسردهام بیدل نداردگنج در وبرانه جز خاکی به سرکردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندامت نیست غافل از کمین هیچکس بیدل
ندامت نیست غافل از کمین هیچکس بیدل به هر دستی که عبرت وارسد دست مگس دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندانم بیش ازین عشق از من بیدل چه میخواهد
ندانم بیش ازین عشق از من بیدل چه میخواهد غریبم، بینوایم، خانه ویرانم، پریشانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندانم سایه با بختکه دارد توامی بیدل
ندانم سایه با بختکه دارد توامی بیدل مقیم روز بودن بر نمیآرد ز شبهایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندانم سایهٔ سرو روان کیستم بیدل
ندانم سایهٔ سرو روان کیستم بیدل به رنگی رفتهام از خود که پنداری خرامیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندانم عذر این غفلت چه خواهم خواستن بیدل
ندانم عذر این غفلت چه خواهم خواستن بیدل که حسنش خصم تمثالست و من آیینه پردازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندانم فرش تسیلم سر راه که ام بیدل
ندانم فرش تسیلم سر راه که ام بیدل به دامن گردی از خود داشتم افشاندهم جایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندانم کجا رفتم از خوبش بیدل
ندانم کجا رفتم از خوبش بیدل به یاد خرامی خرامیده بودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندانم گلفروش باغ نیرنگ کیام بیدل
ندانم گلفروش باغ نیرنگ کیام بیدل هزار آیینه دارد در پر طاووس تمثالم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ندوی چو بیدل بیخبر دم پیری از پی کر و فر
ندوی چو بیدل بیخبر دم پیری از پی کر و فر که تهیست قافلهٔ سحر ز متاع رنگ و درای گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نرسد تردد این و آن به وقار مشرب بیدلی
نرسد تردد این و آن به وقار مشرب بیدلی که دماغ عالم موج و کف ز می گهر نکشد قدح حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نرسید فطرت هیچکس به خیال بیدل و معنیاش
نرسید فطرت هیچکس به خیال بیدل و معنیاش همهراست بیخبری و بس، چهشعور خلق و چههوش ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نرسیدم به هیچ جا بیدل
نرسیدم به هیچ جا بیدل تا کجا امتیاز میرسدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نرمخویان را نباشد چاره از وضع نیاز
نرمخویان را نباشد چاره از وضع نیاز هرکجا آبیست بیدل سوی پستی مایلست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نزد ما بیدل علاج مدعی دشوار نیست
نزد ما بیدل علاج مدعی دشوار نیست از لب خاموش فکر انتقامش کردهایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نسبتت بیدل به آزادی ز مجنون نیست کم
نسبتت بیدل به آزادی ز مجنون نیست کم رشتهای داری تو هم از دامن صحرا مکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نشاط حسن میبالد ز درد عاشقان بیدل
نشاط حسن میبالد ز درد عاشقان بیدل گلستان خنده دربار است تا بلبل فغان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نشان مردمی بیدل چه جویی از سیهچشمان
نشان مردمی بیدل چه جویی از سیهچشمان وفا کن پیشه و زین قوم آیین جفا بنگر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نشانها نیست غیراز نام آن هم تا بی بیدل
نشانها نیست غیراز نام آن هم تا بی بیدل جهانی دیدهای، بشمار نقش بال عنقا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نشدم محرم انجام رعونت بیدل
نشدم محرم انجام رعونت بیدل شمع هرچند به منگفت:که گردن مفراز حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نشوی منکر سامان جنونم بیدل
نشوی منکر سامان جنونم بیدل که اگر هیچ ندارم دل ویرانی هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نشئهٔ آسودگی در ساغر یأس است و بس
نشئهٔ آسودگی در ساغر یأس است و بس راحت جاوید دارد هرکه بیدل میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نصیحتکارگر نبود غریق عشق را بیدل
نصیحتکارگر نبود غریق عشق را بیدل به دریا احتیاج در نباشدگوش ماهی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدل
نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدل که چندی از تپش آساید و کمتر کند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل
نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل شرار سنگ هم در بیضه پروردهست طاووسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفس به صد یاس میگدازم دگر ز حالم مپرس بیدل
نفس به صد یاس میگدازم دگر ز حالم مپرس بیدل چو شمع رحم است بر اسیریکه مرگش از سوختن برآرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفس به سینهٔ بیدل ز شعلهٔ شوقت
نفس به سینهٔ بیدل ز شعلهٔ شوقت چو دود در قفس پیچ و تاب میگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد بیدل
نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد بیدل نشستم آنقدر در خون که صبحی را شفق کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت میکند
نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت میکند موج می تار است بیدلکاسهٔ طنبور را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفس تا میکشم چون غنچه ازخود رفتهامبیدل
نفس تا میکشم چون غنچه ازخود رفتهامبیدل ز غفلت در بغل مینای من سنگ ستم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفس هوسخیالان به هزار نغمه صرف است
نفس هوسخیالان به هزار نغمه صرف است سر دردسر ندارم من بیدل و دعایت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفس متاعی بیدل در چه لاف زند
نفس متاعی بیدل در چه لاف زند به فربهی منگر لاغر آمدهست حباب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفس هردم ز قصر عمر خشتی میکند بیدل
نفس هردم ز قصر عمر خشتی میکند بیدل پی تعمیر این ویرانه معمار اینچنین باید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفس سرمایهای بیدل ز سودای هوس بگذر
نفس سرمایهای بیدل ز سودای هوس بگذر سحر هم از سر این خاکدان ناکام میخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفس نیاز خرام که میکنی بیدل
نفس نیاز خرام که میکنی بیدل که سنگ سبزه نیارد بهاین درنگ برون حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نفهمیدهست راه لب نوای شکوهام بیدل
نفهمیدهست راه لب نوای شکوهام بیدل که این دود از ضعیفی تا به روزن برنمیآید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنخت
نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنخت شد بوتهٔ، گدازم چشمی که باز کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نقدی دگر نمیشمرد کیسهٔ حباب
نقدی دگر نمیشمرد کیسهٔ حباب بیدل من از تهی شدن خویشتن پرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نقش پرتو برنمیدارد جبین آفتاب
نقش پرتو برنمیدارد جبین آفتاب غیر هم اوبود لیک ازنام بیدل ننگ داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نقش او از اضطرابم در نفس صورت نبست
نقش او از اضطرابم در نفس صورت نبست حسن را آیینه میبایست و این بیدل نداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نقش خمیازهٔ واژون حبابم بیدل
نقش خمیازهٔ واژون حبابم بیدل آه ازین ساغر عبرت که بنایم کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نقش هستی بیدل از کلفتطرازان صفاست
نقش هستی بیدل از کلفتطرازان صفاست تا تویی در هرکجایی سایهٔ مهتاب ریز حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نکشید بیدل از این چمن عرق خجالت پرزدن
نکشید بیدل از این چمن عرق خجالت پرزدن چوغباربی نم هرزه فن نشود چرا همه جا سبک حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نگاه چاره ندارد ز مردمک بیدل
نگاه چاره ندارد ز مردمک بیدل نشانده است جنون در دل سویدایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نقطه واری ز حیا مهر به لب زن بیدل
نقطه واری ز حیا مهر به لب زن بیدل تا کلامت همه جا منتخب آید بیرون حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم
نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم زبان جوهر آیینه کم لافد ز حیرانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نگردد گوشهگیری دام راه وحشتم بیدل
نگردد گوشهگیری دام راه وحشتم بیدل اشارت مشربم درکنج ابرو بال و پر دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نگردد محرم راز دهانش هیچکس بیدل
نگردد محرم راز دهانش هیچکس بیدل مگر لعلشکه از شرح معما گفتگو دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نگردی غافل از فیض سواد معنیام بیدل
نگردی غافل از فیض سواد معنیام بیدل تماشا بر سحر میخندد ازگلهای شببویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نگه موج خون گشت در چشم بیدل
نگه موج خون گشت در چشم بیدل چه رنگ است یارب گل آرزویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نمو ربطی ندارد با نهال مدعا بیدل
نمو ربطی ندارد با نهال مدعا بیدل مگر آتش درین دیر خراب افتدکه برخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نمیدانم چه گم کردم درین صحرا من بیدل
نمیدانم چه گم کردم درین صحرا من بیدل دلی میگویم و دارم به چندین نوحه فریادی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نه آسان است صید خاطر آزادگان بیدل
نه آسان است صید خاطر آزادگان بیدل ز شوق مرغ دارد چاکها جیب قفس اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نه اشک شمعم ونی شبنم سحربیدل
نه اشک شمعم ونی شبنم سحربیدل چه عبرتم که به حال من آه میگرید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نمیدانم شکفتن تا کجا خرمن کنم بیدل
نمیدانم شکفتن تا کجا خرمن کنم بیدل سحر در جیب میآید تبسمگلفروش من حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نه به عزت آنهمه مایلم نه به جاه و رتبه مقابلم
نه به عزت آنهمه مایلم نه به جاه و رتبه مقابلم صدف قناعت بیدلم ز دل شکستهگهر بهکف حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نُه فلک بیدل غبار آستان نیستیست
نُه فلک بیدل غبار آستان نیستیست گر تو مرد اعتباری پا به اورنگم گذار حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانم
نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانم که الفت عالمی را داغ کرد آتش به بنیادش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نه نقش پاست که در وادی طلب پیداست
نه نقش پاست که در وادی طلب پیداست ز کاروان جرسی چند بیدل افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نه مخموری نه مستی چیست بیدل
نه مخموری نه مستی چیست بیدل دماغت از چه عالم آفریدند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نهالگلشن قدر سخنوری بیدل
نهالگلشن قدر سخنوری بیدل به قدر معنی برجسته گردنافرازست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل
نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل رقمکجاست مگر خطکشی جریدهٔ ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نوا پروردهٔ عجزیم بیدل
نوا پروردهٔ عجزیم بیدل درین دریا خم هر موج چنگیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
نوای پردهٔ خاکیم یک قلم بیدل
نوای پردهٔ خاکیم یک قلم بیدل کجاست عبرت اگرگوشکردهای ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح





