غیر بار عشق‌هر باری که‌هست‌افکندنی‌ست

غیر بار عشق‌هر باری که‌هست‌افکندنی‌ست بیدل ار باری بری‌، باری به دوش این باربر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیر عزلت نیست بیدل باعث افواه خلق

غیر عزلت نیست بیدل باعث افواه خلق مرغ شهرت را خم این دام شهپر می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیر ذاتش نیست بیدل در خیال‌آباد صنع

غیر ذاتش نیست بیدل در خیال‌آباد صنع هرچه این بستند نقش و هر قدر آن ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیر در عالم تحقیق ندارد اثری

غیر در عالم تحقیق ندارد اثری بیدل آیینهٔ ما صورت ما می‌بیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیرمن زین قلزم حیرت حبابی‌گل نکرد

غیرمن زین قلزم حیرت حبابی‌گل نکرد عالمی صاحبدل‌است امّاکسی بید‌ل نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فرصتت مفت‌است بیدل چند غافل زیستن

فرصتت مفت‌است بیدل چند غافل زیستن چشمکی دارد هوای نرگسستان قدح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست

فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست راهها سر بسته بود آخر به خود باز آمدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فروغ دل طلبی خامشی ‌گزین بیدل

فروغ دل طلبی خامشی ‌گزین بیدل که شمع صرفه ندارد به رهگذار نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فروغ بزم وفا مغتنم شمر بیدل

فروغ بزم وفا مغتنم شمر بیدل چراغ اگر نفروزد کسی تو داغ افروز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب جاه از بازیچهٔ گردون مخور بیدل

فریب جاه از بازیچهٔ گردون مخور بیدل که می‌ترسم سر بی‌مغزی از افسر برون آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت غبار نیستی شو، خاک در چشم جدایی کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب عشرت طوبی‌ که می‌خورد بیدل

فریب عشرت طوبی‌ که می‌خورد بیدل به رنگ سایه سر ما و پای دیوارش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب صلح از تعظیم مغروران مخور بیدل

فریب صلح از تعظیم مغروران مخور بیدل رگ ‌گردن چو برخیزد به عزم جنگ برخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب شعبده زندگی مخور بیدل

فریب شعبده زندگی مخور بیدل به پرده نفست‌، وهم‌، ریسمان ‌باز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فسرد از آبله بیدل دماغ هرزه جولانی

فسرد از آبله بیدل دماغ هرزه جولانی دویدن نا امید ریشه شد تا این ثمر بستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب معرفتی خورده بود بیدل ما

فریب معرفتی خورده بود بیدل ما چو وارسید یقینها همه‌ گمانی بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب‌کسوت وهمت ره یقین زده بیدل

فریب‌کسوت وهمت ره یقین زده بیدل ز رنگ خویش برآ تا به رنگ خویش برآیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فسردن بیدل از بیدردی‌ام نیست

فسردن بیدل از بیدردی‌ام نیست چو موج‌ گوهر‌م در زیر پا دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فسردیم و از خویش رفتیم بیدل

فسردیم و از خویش رفتیم بیدل چو رنگ آتش ما ندارد ترانه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فشار تنگی دل بیدل از چه نیرنگ است

فشار تنگی دل بیدل از چه نیرنگ است شرار سنگم و امکان آرمیدن نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فضل‌حق وافی‌ست بیدل از فنا غمگین مباش

فضل‌حق وافی‌ست بیدل از فنا غمگین مباش عمر باطل بود اگر بسیار و گر اندک‌ گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فغان بی‌وجد نازی نیست کز دل برکشد بیدل

فغان بی‌وجد نازی نیست کز دل برکشد بیدل برهمن‌زاده‌ای در ‌دیر ما ناقوس می‌سازد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فطرت بیدل همان آیینهٔ معجزنماست

فطرت بیدل همان آیینهٔ معجزنماست هر سخن‌ کز خامه‌اش می‌جوشد الهام است وبس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فکر نازک‌گشت بیدل مانع آسایشم

فکر نازک‌گشت بیدل مانع آسایشم در بساط دیده اینجا دور باش خواب موست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک عمریست دور از دوستان می‌داردم بیدل

فلک عمریست دور از دوستان می‌داردم بیدل به روی صفحهٔ آفاق بیت فرد رامانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فکر خوبش است سرانچام دو عالم بیدل

فکر خوبش است سرانچام دو عالم بیدل همه کردیم اگر سر به گریبان کردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک نیافت علاج‌کدورتم بیدل

فلک نیافت علاج‌کدورتم بیدل نفس به‌سینهٔ این دشت از غبارم سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل نخواهی ‌غره شد این حیز پشت‌اندازیی ‌دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک هم از نصیب ما ندارد آگهی بیدل

فلک هم از نصیب ما ندارد آگهی بیدل تلاش روزی‌ کس چشم پرویزن نمی‌بیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلکتازی‌ست بیدل ترک وضع خویشتن‌ داری

فلکتازی‌ست بیدل ترک وضع خویشتن‌ داری که هرکس رفت از خود اعتبار ناله می‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فنا را دام تسکین خوانده‌ام بیدل ازین غافل

فنا را دام تسکین خوانده‌ام بیدل ازین غافل که در هر ذره چشم آهویی دارد غبار من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فیض این ‌گلشن چه امکان است بیدل کم شود

فیض این ‌گلشن چه امکان است بیدل کم شود سایهٔ ‌گل چون پریشان شد بهار سنبل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قاتل و ساز مروت نپسندی بیدل

قاتل و ساز مروت نپسندی بیدل مد احسان نفس‌، در نظر من تیغ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قامت خم‌گشته بیدل التفات ناز کیست

قامت خم‌گشته بیدل التفات ناز کیست همچو ابرو گوشهٔ چشمی‌ست بر حال منش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قامتت خم‌گشت بیدل ناگزیر سجده باش

قامتت خم‌گشت بیدل ناگزیر سجده باش ناتوانی هر کجا بی‌پرده شد محراب شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدل

قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدل چو عریانی لباسی نیست‌ گر مژگان بهم دوزی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت چون موج‌گهر بالند از خوردن پهلوها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قبول اگر طلبی‌، نیستی‌گزین بیدل

قبول اگر طلبی‌، نیستی‌گزین بیدل که غیرخاک شدن هرچه هست مردود است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل

قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل که‌می‌شوند این‌گلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قد پیری نمودارست طفلی تا به‌کی بیدل

قد پیری نمودارست طفلی تا به‌کی بیدل کچه در خاک پنهان‌کن مبادت ترکند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قبول سرمایهٔ تعین‌کمینگه آفت است بیدل

قبول سرمایهٔ تعین‌کمینگه آفت است بیدل چوشمع خاموش ترک سر گیر که تا هوایت به سر نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدح به سرخوشی وهم می‌زنم بیدل

قدح به سرخوشی وهم می‌زنم بیدل درین بهار چه دارد به غیر بنگ شراب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدر زانو اندکی زین بیش بایستی شناخت

قدر زانو اندکی زین بیش بایستی شناخت بر در دل حلقه زد اکنون‌ که بیدل پیر شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان بیدل اینها همه از عالم نشناخته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل

قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل نفس ازبی‌اثریها به دعا می‌پیچد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدم سعی به جایی نرساندم بیدل

قدم سعی به جایی نرساندم بیدل کاش چشمی به نمی آبله تر می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قضا چه صور دمیده‌ست در مزاج تو بیدل

قضا چه صور دمیده‌ست در مزاج تو بیدل که از نفس زدنی‌ کوه را به زلزله ‌گیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قطع راه زندگی بیدل نمی‌خواهد تلاش

قطع راه زندگی بیدل نمی‌خواهد تلاش بی‌قدم زین انجمن چون شمع‌ کم‌کم رفته‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قفل مینای من بیدل نوای عیش هست

قفل مینای من بیدل نوای عیش هست بر سلامت نوحهٔ درد شکستن می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت کفیل بهار حیاست

قناعت کفیل بهار حیاست گل طینتم بیدل ابرام نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قلقل مینا شنیدی بیدل ازعیشم مپرس

قلقل مینا شنیدی بیدل ازعیشم مپرس خنده‌ای دارم که تا گل کردمی باید گریست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت مفت جمعیت دو روزی صبرکن بیدل

قناعت مفت جمعیت دو روزی صبرکن بیدل جهان دام است اگر آبی ندارد دانه‌ای دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل وگرنه آسمان شب تا سحر دارد چراغانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قید دل بیدل غبار ننگ فطرتها مباد

قید دل بیدل غبار ننگ فطرتها مباد تا ز مینا نگذرد درد است‌ این می‌ صاف نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قید جسم افزود بیدل وحشت آزادگان

قید جسم افزود بیدل وحشت آزادگان درخور بند از زمین چون نیشکر برخاستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قیدهستی چون نفس بال وپر پرواز ماست

قیدهستی چون نفس بال وپر پرواز ماست هرقدر بیدل‌گرفتاری‌ست آزادیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قید دل بیدل نفس را هرزه‌سنج وهم‌کرد

قید دل بیدل نفس را هرزه‌سنج وهم‌کرد شوخی ناز پری در شیشه پر بی‌سنگ بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کارگاه حیرتم بیدل خموشی باف نیست

کارگاه حیرتم بیدل خموشی باف نیست ناله دارد تار و پود صورت دیبای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کار با عشق ‌است بپدل ورنه ‌در میدان لاف

کار با عشق ‌است بپدل ورنه ‌در میدان لاف بوالهوس هم می‌تواند خونی از قیفال ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد بیدل از چشم ترم راهی‌ست تاکنعان سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغ

کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغ جنبش موج است‌گرد رفتن سیلابها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان عمر بیدل مقصدش معلوم نیست

کاروان عمر بیدل مقصدش معلوم نیست می‌چکد اشک و قیامت می‌کند شور جرس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاستنهای من بیدل به درد انتظار

کاستنهای من بیدل به درد انتظار هست پیغامی به آن گیسو که من هم مو شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاش بیدل الم بیکسیم وا سوزد

کاش بیدل الم بیکسیم وا سوزد تا ز خاکستر خود دست نهم بر سر خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند

کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند تنگ شد بیدل به جنگ لشکر تصویر صلح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاش بیدل پیش از آهنگ غرور خودسری

کاش بیدل پیش از آهنگ غرور خودسری خجلت پرواز چون ابر از عرق ریزد پرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب آتش بی‌ دردی ‌ام مکن یارب

کباب آتش بی‌ دردی ‌ام مکن یارب به حق دیده بیدل که بی نم افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌

کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل‌ به رنگ شمع از سر تا به پای خوبشتن‌گشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل دبیل صحت بیمار حسن پرهیز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کجاست مشتری لفظ و معنی‌ام بیدل

کجاست مشتری لفظ و معنی‌ام بیدل پری متاعم و دکان شیشه‌گر دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل که عاجزان همه چون نقش پا فراموشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کجاست مضمون اعتباری‌،‌که بیدل انشاکند نثاری

کجاست مضمون اعتباری‌،‌که بیدل انشاکند نثاری بضاعتم پیکر نزاری‌، بیفکنم پیش تار مویت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کج‌اندیشان ندارند آگهی از راستان بیدل

کج‌اندیشان ندارند آگهی از راستان بیدل ز انگشت است یک‌سر میل کوری چشم خاتم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدام جلوه‌که خاکش نمی‌خورد بیدل

کدام جلوه‌که خاکش نمی‌خورد بیدل تو همچو چشم سیه پوش و ساز ماتم‌ کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدام ناله‌، چه دل‌، بیدل آن قدر دانم

کدام ناله‌، چه دل‌، بیدل آن قدر دانم که حیرتی به خیالی مقابل افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت به ‌یکجا آب چون‌ گردید ساکن‌ بی‌صفا گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت از دل منعم نمی‌رود بیدل

کدورت از دل منعم نمی‌رود بیدل چه ممکن است ‌که چینی رسد به موی سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت‌خیز اوهامند ابنای زمان‌، بیدل

کدورت‌خیز اوهامند ابنای زمان‌، بیدل دم حاجت دماغ این عزیزان را صفا بنگر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کد‌ور‌ت از دل ما برد خط او بیدل

کد‌ور‌ت از دل ما برد خط او بیدل برای آینهٔ ما غبار پرواز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرا تاب عتاب اوست بیدل‌ کاتش سوزان

کرا تاب عتاب اوست بیدل‌ کاتش سوزان به خاکستر نفس می دزدد از اندیشه ی خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدل

کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدل همان‌که در عدمم دیده‌اند بودم و هستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرد بیدل سرخون جمعیتم آخر چوشمع

کرد بیدل سرخون جمعیتم آخر چوشمع داغ جانکاهی همان ته جرعهٔ مینای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرد بید‌ل ‌گفتگو ما را ز تمکین منفعل

کرد بید‌ل ‌گفتگو ما را ز تمکین منفعل قلقل آخر سرنگونیهای مینا می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرم بسکه ‌گرم امتحانست بیدل

کرم بسکه ‌گرم امتحانست بیدل مرا سوخت اندیشهٔ بی‌گناهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت چو شبنم زین چمن با سیر چشمیها قناعت‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کس از رمز گرفتاران دل آگه نشد بیدل

کس از رمز گرفتاران دل آگه نشد بیدل قیامت کرده است آواز زنجیری به تاریکی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبر

کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبر به خطی‌ که وا نرسد نظر بطلب ز نامهٔ بیدلش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی به درد دلکش نمی‌رسد بید‌ل

کسی به درد دلکش نمی‌رسد بید‌ل جهان خفته چه مقدار دنگ می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی به فهم حقیقت نمی‌رسد بیدل

کسی به فهم حقیقت نمی‌رسد بیدل جهانیان همه یک نارسایی هوشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی بیدل به سعی‌وحشت از خود برنمی‌آید

کسی بیدل به سعی‌وحشت از خود برنمی‌آید ز غفلت تاکجا گرداب ما از بحر سر پیچد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر بردارد

کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر بردارد فشار بام و در از خانه بیرون می‌کند ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل درین‌محیط همه ماهی‌ایم و یک شست است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی کز سرکشی راه طریقت سر کند بیدل

کسی کز سرکشی راه طریقت سر کند بیدل خورد صد پیش پا چون موج تا یک گام بردارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی چه چاره‌کند سرنوشت را بیدل

کسی چه چاره‌کند سرنوشت را بیدل نشست سرخط موج ازجبین دریا آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلامم اختیاری نیست در عرض اثر بیدل

کلامم اختیاری نیست در عرض اثر بیدل دل از بس آب شد ساز نفس را تر صدا کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کف دست سوده به یکدگر چمن طراوت بیدلی

کف دست سوده به یکدگر چمن طراوت بیدلی که ز صد بهار گل اکتفا به همین دو برگ حنا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلاه عزت افلاک فرش نقش‌پاگیرد

کلاه عزت افلاک فرش نقش‌پاگیرد چو بیدل هرکه ا‌ز راهت‌کف‌خاکی به‌سر ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمال بیدل اگر خیمهٔ عروج زند

کمال بیدل اگر خیمهٔ عروج زند ز خاک یکدو ورق سایه برترش‌گیرید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلک بیدل هرکجا دارد خرام

کلک بیدل هرکجا دارد خرام سکته هم ناز روانی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمینگاه تعلق هاست خواب غفلت بید‌ل

کمینگاه تعلق هاست خواب غفلت بید‌ل به یک واکردن مژگان جهانی را ز سر واکن حضرت ابوالمعانی بیدل رح