صد سال رفت تا به قد خم رسیدهایم
صد سال رفت تا به قد خم رسیدهایم بیدل چه خوشههاکه نشد نذر داس ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر
صرف معنی نیست بیدل فطرت ابنای دهر یکقلم این خوابناکان مردهٔ افسانهاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
صرفهٔ ما نیست بیدل خدمت دیر و حرم
صرفهٔ ما نیست بیدل خدمت دیر و حرم شمع خود در هرکجا بردیم خود را سوختیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
صفاها آخر از عرض هنر زنگار شد بیدل
صفاها آخر از عرض هنر زنگار شد بیدل ز غفلت تا بهکی آیینهات جوهر برون آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
صفا در عرض سامان هنرگم کردهام بیدل
صفا در عرض سامان هنرگم کردهام بیدل ز جوهر حیرت آیینهٔ من بال وپر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
صفای دل بهار جلوهٔ معشوق شد بیدل
صفای دل بهار جلوهٔ معشوق شد بیدل طلسم ناز کرد آیینه را بیرنگ گردیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
صفحهٔ دل تیرهکردم بیدل ازمشق هوس
صفحهٔ دل تیرهکردم بیدل ازمشق هوس بسکه برهم خورد این آیینه از پرداز ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
صورت آفاق اگر آشفته دیدی دم مزن
صورت آفاق اگر آشفته دیدی دم مزن بیدل این تصویرکلک بینیازی میکشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
صید شوق بسملم بیدل نمیدانم که باز
صید شوق بسملم بیدل نمیدانم که باز خنجر و پیکان ناز کیست آب و دانهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ضعیفم آنقدربیدلکه با صد شعله بیتابی
ضعیفم آنقدربیدلکه با صد شعله بیتابی نچیند تا ابد دامن شکست رنگ در رویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طاقت رمید بسکه بهوحشت قدم زدیم
طاقت رمید بسکه بهوحشت قدم زدیم بیدل شکست دامن ما تا کمر کشید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طاقتم از ناتوانیهای مژگان مایه داشت
طاقتم از ناتوانیهای مژگان مایه داشت یک نگه بیدل به زور صد عصا برداشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طایر آشیان عجز ناز فروش حسرت است
طایر آشیان عجز ناز فروش حسرت است رنگ شکسته میپرد بیدل خسته بال تو حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل
طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل جهان لبریز استغناستگر باشد حیا اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طاووس ز نقش پر خود دام به دوش است
طاووس ز نقش پر خود دام به دوش است بیدل چه عجب گر ز هنر در قفس افتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طبع دانا میخورد خون از نشاط غافلان
طبع دانا میخورد خون از نشاط غافلان خندهٔ موج است بیدل بر دل دریا نمک حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طبع روشن نیست بیوحشت ز اوضاع سپهر
طبع روشن نیست بیوحشت ز اوضاع سپهر صورت دام است بیدل عکس پرویزن درآب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طربهای هوس شاید به وحشت کم شود بیدل
طربهای هوس شاید به وحشت کم شود بیدل به چین میبایدم چون ابر چندی دامن افشردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طبع روشن بیدل از بخت سیاهش چاره نیست
طبع روشن بیدل از بخت سیاهش چاره نیست تا ابد رنگ کلف نتوان زدود از روی ماه حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طربپرستی از افسردگی برآ بیدل
طربپرستی از افسردگی برآ بیدل که شعله نیز ز پا تا نشسته دارد رنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طربها خاک توست آنجاکه دل بیمدعا گردد
طربها خاک توست آنجاکه دل بیمدعا گردد درینگلشن چمن فرشست بیدل مقدم شبنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طلسم ناز معشوقست سر تا پای من بیدل
طلسم ناز معشوقست سر تا پای من بیدل غبارم گر ز جا برخاست زلف او پریشان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طلسم هستیِ بیدل که محو حسرت اوست
طلسم هستیِ بیدل که محو حسرت اوست چو ناله هیچ ندارد ز بسگداخته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عاجزی بیدل ندارد چاره از خفّت کشی
عاجزی بیدل ندارد چاره از خفّت کشی نقش پایم تاکجا تدبیر پا مالی کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
طمع را چاره دشوار است از ناز خسان بیدل
طمع را چاره دشوار است از ناز خسان بیدل به دندان تا توانم ساخت با مسواک میسازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عارضشاز سایهٔگیسو به خط غلتیده است
عارضشاز سایهٔگیسو به خط غلتیده است برگ گلکم میشود بیدل به زهرمار سبز حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار
عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار بیدل از درد است چشم اهل این گلزار سرخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عالم از جوهر بی قدری ما غافل نیست
عالم از جوهر بی قدری ما غافل نیست بیدل از گرد کساد آینهٔ بازارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عاقبت بیدل ز چشم خویش باید رفتنت
عاقبت بیدل ز چشم خویش باید رفتنت ذره هم کم نیست، تا باشی همین مقدار باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عالم همه موهومیست بگذار که بیدل هم
عالم همه موهومیست بگذار که بیدل هم چون تهمت موهومی خود را همه جا بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عالم معنی شدیم وداغ جهل ازما نرفت
عالم معنی شدیم وداغ جهل ازما نرفت ساخت بیدل علمهای بیعمل ما راکتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عالمی بیدل به حرف یکدگر آرام باخت
عالمی بیدل به حرف یکدگر آرام باخت غفلت ما هم دماغ خواب در افسانه سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عالم موهومهای اسباب صورت بسته است
عالم موهومهای اسباب صورت بسته است آنچه بیدل از خیال خام پیدا کردهایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عالمی بیدل بیابان مرگ ذوق آگهیست
عالمی بیدل بیابان مرگ ذوق آگهیست معرفت غول ره است اما که را باور شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عبرت ایجادست بیدل تنگی آغوش شرم
عبرت ایجادست بیدل تنگی آغوش شرم بیگریبان نیستم هر چند مژگان خمکنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عالمی شد بیدل ار سرگشتگی پامالیأس
عالمی شد بیدل ار سرگشتگی پامالیأس تخم ما هم در خم این آسیا افتاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عبرتآباد است بیدل سیرگاه این چمن
عبرتآباد است بیدل سیرگاه این چمن بایدت مژگان به حیرت مشتمل برداشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عبرت نگهان را به تماشاگه هستی
عبرت نگهان را به تماشاگه هستی بیدل مژه بر دیده گران گشت غنودند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عبرت انشابود بیدل نسخهٔ ایجادشمع
عبرت انشابود بیدل نسخهٔ ایجادشمع از جبین بر نقش پا زد سر خط تقدیر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عجرما بیدلبه تقریری دگرمحتاج نیست
عجرما بیدلبه تقریری دگرمحتاج نیست موج در عرض شکست خود بود یکسر زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد
عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد بیدل از واماندگی سر تا به پای شمع پاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عدل نپسندد خلاف وضع استعداد خلق
عدل نپسندد خلاف وضع استعداد خلق بپدل اینجا آنچه بهر ماست لایق میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس
عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس قطره، دریاگشت، پیغمبر نمیدانم چه شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عدم سراغ جهان تحیرم بیدل
عدم سراغ جهان تحیرم بیدل غبار من به هوای که ناتوانگردید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عرضمطلب دیگر واظهار صنعتدیگر است
عرضمطلب دیگر واظهار صنعتدیگر است بیدل زآیینه نتوان ساخت وضع جام را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل
عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل نشستهایم چو شبنم در آفتاب حیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عروج نشئهٔ همت درین خمخانهها بیدل
عروج نشئهٔ همت درین خمخانهها بیدل برون جوشیست اما از می نارس نمیآید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عریان تنیی هست درین معرکه بیدل
عریان تنیی هست درین معرکه بیدل این جامه که تنگی ننماید بهبر من حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عشرتمبیدل نهبریکدور موقوفاست و بس
عشرتمبیدل نهبریکدور موقوفاست و بس اشک خواهد سبحه گردانید اگر پیمانه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عزم فنا به شیشهٔ ساعت نهفتهایم
عزم فنا به شیشهٔ ساعت نهفتهایم بیدل به پرده رفتن ماگرد میکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عشق بیدل گر بساط نازم آراید چو شمع
عشق بیدل گر بساط نازم آراید چو شمع آنقدر گردن کشم از خود که سر را پا کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عشق راکردیم بیدل تهمتآلود هوس
عشق راکردیم بیدل تهمتآلود هوس در سوادکشور ما سایه دارد آفتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست
عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست خواجگی مفت طربگر بنده میگیرد مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عشق مختار است بیدل نیک و بد درکار نیست
عشق مختار است بیدل نیک و بد درکار نیست بیگناهی یوسف ما را به زندان میبرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عشق نقشی ندمانید ز داغم بیدل
عشق نقشی ندمانید ز داغم بیدل تا جهان را پر طاووس نگین میکردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عشوهٔ الفت دنیا نخرد بیدل ما
عشوهٔ الفت دنیا نخرد بیدل ما نقد دل باخته سودای محقر نکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عشق ورزیدیم بیدل با خیالات هوس
عشق ورزیدیم بیدل با خیالات هوس این نفسها یکقلم از عالم تشکیک بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عقدهٔ دل را ز زلفش بازکردن مشکل ست
عقدهٔ دل را ز زلفش بازکردن مشکل ست بیدل اینجا ناخن از انگشتهای شانه ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عقده ناپیداست در تار نفس
عقده ناپیداست در تار نفس لیک بیدل روز و شب وامیکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
علاج زخمدل ازگریهکی ممکنبود بیدل
علاج زخمدل ازگریهکی ممکنبود بیدل به شبنم بخیه نتوانکرد چاکدامنگل را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرها بیدل ز-شم خلق پنهان زفستفم
عمرها بیدل ز-شم خلق پنهان زفستفم عشق خواهد خاک ما را گنج این ویرانه کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمر شراروبرق به فرصت نمیکشد
عمر شراروبرق به فرصت نمیکشد بیدل گذشتهگیر درنگ از شتاب ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمر ما بیدل به طوف کعبهٔ دلها گذشت
عمر ما بیدل به طوف کعبهٔ دلها گذشت گرد چندین نقطه یک پرگار ما گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرها شد بیدل احرام خموشی بستهام
عمرها شد بیدل احرام خموشی بستهام آخراین ضبط نفس خواهد خروش صور شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرها شد بیدل احرام صبوحی بستهام
عمرها شد بیدل احرام صبوحی بستهام کو خط پیمانه تا شبگیر من پیدا شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرها شد بیدل از بیچارگی پر میزنم
عمرها شد بیدل از بیچارگی پر میزنم چون نفس در دام یک عالم دل نامهربان حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرها شد درهوایت بال عجزی میزند
عمرها شد درهوایت بال عجزی میزند ناکجا پروازگیرد بیدل از دست دعا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرها شد شستهام چون ابر دست از خرمی
عمرها شد شستهام چون ابر دست از خرمی بیدل از من گریه میخواهد چه صحرا و چه باغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرها شد شوخی دیده خرامی کردهام
عمرها شد شوخی دیده خرامی کردهام میکند از چشم من بیدل همان سیماب گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرها شد میزنی بیدل در دیر و حرم
عمرها شد میزنی بیدل در دیر و حرم آه از آن روزی که گویندت چه زحمت میبری حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرها شدبیدلاز خود میرویمو چارهنیست
عمرها شدبیدلاز خود میرویمو چارهنیست گوهر غلتان ما را داد سر در آب، آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمرهاست بیحاصل میزنی پر بسمل
عمرهاست بیحاصل میزنی پر بسمل بهر نیمجان بیدل اینچه سختجانیهاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمریست میکنم عرق ومیچکم به خاک
عمریست میکنم عرق ومیچکم به خاک بیدل سرشتهاند گلم از حیای ابر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عمریست در طلسم کدورت نشستهایم
عمریست در طلسم کدورت نشستهایم بیدل غبار خاطر ما آشیان ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
عنقای جهان خودم اما چه توان کرد
عنقای جهان خودم اما چه توان کرد این یک دو نفس الفت بیدل قفسم شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غافل مشو از ضبط سرشک من بیدل
غافل مشو از ضبط سرشک من بیدل چون آبله آتش به دل است آب به چشمم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن
غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن میدمد خط تاکند فکر شبیخون مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدل
غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدل خونیست درینپردهکه باید به هوس ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غبار تیرهبختیها به این لنگر نمیباشد
غبار تیرهبختیها به این لنگر نمیباشد نمیآید برون چون سایه روزم بیدل از شبها حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بس
غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بس بیدل از گرد یتیمی شستهام روی گهر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غبار جان کنی بر بال وحشت بستهام بیدل
غبار جان کنی بر بال وحشت بستهام بیدل صدای بیستونم قاصد مکتوب فرهادم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غبار عالم اندیشهٔ کیام بیدل
غبار عالم اندیشهٔ کیام بیدل که دارم از چمن اعتبار رنگ فراغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غبار جسد چشم بند است بیدل
غبار جسد چشم بند است بیدل چو دیوارت افتاد صحراست خانه حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غبار گردش چشمیست سر تا پای ما بیدل
غبار گردش چشمیست سر تا پای ما بیدل زبان در سرمه گیرد هر که با ما گفتگو دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غباربیدل ما راکه دستگیر شود
غباربیدل ما راکه دستگیر شود اگر نسیم توان شد صواب بردارید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غبار عجز بودکسوت ظفر بیدل
غبار عجز بودکسوت ظفر بیدل شکستگی، ز رهی همچو موج در بر ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غربت هستیگوارا بر امید نیستیست
غربت هستیگوارا بر امید نیستیست آه ازآن روزیکه آنجا هم نباشد بار ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غرور خودسری از پستفطرتان بیدل
غرور خودسری از پستفطرتان بیدل دمیده آبلهای چند ازکف پایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غفلت بیدل ما تا به کجا گرد کند
غفلت بیدل ما تا به کجا گرد کند ابر رحمت نشود تر به گناه خشکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غفلت ایام پیری از سر ماوا نشد
غفلت ایام پیری از سر ماوا نشد سخت دشوار است بیدل ترک خواب صبحدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غریق بحر ز فکر حباب مستغنیست
غریق بحر ز فکر حباب مستغنیست رسیدهایم به جاییکه بیدل آنجا نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست
غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست همچو محملدامخواب دیگرنخوابمن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غم تدبیر لذات از مزاجتگم نشد بیدل
غم تدبیر لذات از مزاجتگم نشد بیدل به دندان سنگ زن پر زحمت مسواک میبینی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غم مروت قاتلگداخت پیکر بیدل
غم مروت قاتلگداخت پیکر بیدل مباد خون کس ارزد به این بها که نریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا
غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا چها نمیکشد این بیدل از دلی که ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غور معنیام دشوار، فهم مطلبم مشکل
غور معنیام دشوار، فهم مطلبم مشکل بیدل از زبان اوست این منیکه من دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غماز ناتوانی ما هیچکس نبود
غماز ناتوانی ما هیچکس نبود بیدل شکست رنگ برون داد بوی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غنچگیهایت نصیب دیدهٔ بیدل مباد
غنچگیهایت نصیب دیدهٔ بیدل مباد چشم آن دارمکه تا بینمگلستان بینمت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم
غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم این گهر بودهست بیدل حاصل درباب من حضرت ابوالمعانی بیدل رح
غیب غیب است شهادت چه خیال است اینجا
غیب غیب است شهادت چه خیال است اینجا بیدل از ساز قدم نشنوی آهنگ حدوث حضرت ابوالمعانی بیدل رح





