سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل

سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل من و آیینهٔ نازی‌که می‌سوزد مقابل را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراپا معنی دردم عبارت ختم‌ کن بیدل

سراپا معنی دردم عبارت ختم‌ کن بیدل که من هر جا گریبان چاک‌ کردم ناله عریان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ رفتن عمری‌ست عرض هستی‌ام بیدل

سراغ رفتن عمری‌ست عرض هستی‌ام بیدل چو صبحم تا نفس باقی‌ست‌ گرد محمل خویشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ ملک یقین بیدل از هوس دور است

سراغ ملک یقین بیدل از هوس دور است رفیق قافلهٔ کیف و کم نخواهی شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ نقش قدم بیدل از هوا نکندکس

سراغ نقش قدم بیدل از هوا نکندکس زخاک جوسردر زیرپا نشستهٔ ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سربلند تب خورشید محبت بیدل

سربلند تب خورشید محبت بیدل زیردست هوس سایهٔ طوبی نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ رفته‌گیر از هرچه می‌یابی نشان بیدل

سراغ رفته‌گیر از هرچه می‌یابی نشان بیدل همه گر نام باشد در نگین نقش قدم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرت بیدل از وهم و ظن عالمی‌ست

سرت بیدل از وهم و ظن عالمی‌ست ازین بام چندین هوا می‌دمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرت بیدل هوا فرسود راهیست

سرت بیدل هوا فرسود راهیست دماغ کعبه و بتخانه‌ات کو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرشت‌ما و میناگویی ازیک خاک شد بیدل

سرشت‌ما و میناگویی ازیک خاک شد بیدل که ما را دل به تن می‌خندد از خندیدن مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرشکم‌، دود آهم‌، شعله‌ام‌، داغ دلم بیدل

سرشکم‌، دود آهم‌، شعله‌ام‌، داغ دلم بیدل چو شمع‌از حاصل‌هستی‌سراپایم همین دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرکشید امروز بیدل از بنای اعتبار

سرکشید امروز بیدل از بنای اعتبار آنقدر پستی ‌که نتوان از دنائت عار کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرگرانی لازم هستی بود بیدل‌که صبح

سرگرانی لازم هستی بود بیدل‌که صبح تا نفس باقی‌ست صندل بر جبین مالیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سروبرگ همت میکشی ز دماغ بیدل ما طلب

سروبرگ همت میکشی ز دماغ بیدل ما طلب که چو شمع ازهمه عضو خود قدح آفریند و درکشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعد و نحس‌دهربیدل‌کی دهد تشویش ما

سعد و نحس‌دهربیدل‌کی دهد تشویش ما همچو طفلان ‌کار ما با شنبه و آدینه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سزد انعه ترک هوا کنی‌، طربی چوبیدل ماکنی

سزد انعه ترک هوا کنی‌، طربی چوبیدل ماکنی اگر آرزوی فنا کنی به فنا رسد شرف غرض حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماند

سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماند بیدل در آب ریخت خجالت نیاز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد بیدل به ره‌کوهکنی تیشه دواند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی قدم‌کجا وطریق فناکجا

سعی قدم‌کجا وطریق فناکجا بیدل به خنجرنفس این ره بریدنست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی وفا همین‌ که چو بیدل شوند خاک

سعی وفا همین‌ که چو بیدل شوند خاک شاید ز نقش پای ‌کسی سر به‌ در کنند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سفله را منصب جاه است ندامت بیدل

سفله را منصب جاه است ندامت بیدل چون مگس سیر شود دست زند بر سر خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش

سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش افسر ما چون ره خوابیده نقش پا بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سفینه در دل دریا فکنده‌ام بیدل

سفینه در دل دریا فکنده‌ام بیدل مگر ز وصل‌ کناری خبر دهد کاغذ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلامت از دل افسرده خونها می‌خورد بیدل

سلامت از دل افسرده خونها می‌خورد بیدل ندامت می‌کشد زین ساز بی آهنک نشکستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلامت در این‌ کوچه وقتی‌ست بیدل

سلامت در این‌ کوچه وقتی‌ست بیدل که از آمدن بیشتر رفته باشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سنگ راه خود شمارد کعبه و بتخانه را

سنگ راه خود شمارد کعبه و بتخانه را هرکه چون بیدل طواف‌ گوشهٔ دلها کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سواد آن تبسم نیست‌کشف هیچکس بیدل

سواد آن تبسم نیست‌کشف هیچکس بیدل مگر این خط مبهم را لبش پر و زبرگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سوال بیدل اگر جوهر قبول ندارد

سوال بیدل اگر جوهر قبول ندارد تو لب به عربده مگشا من از جواب ‌گذشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سواد نسخهٔ تحقیق بیدل دقتی دارد

سواد نسخهٔ تحقیق بیدل دقتی دارد دو عالم جلوه باید خواندن و بیرنگ فهمیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سودایی هوس را کم نیست موی سر هم

سودایی هوس را کم نیست موی سر هم بپدل مپیچ ازین بیش دستار تا به ‌گردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر ما

سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر ما یک شرر برق نگاهی وام نتوانست‌کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیاه‌بختی من سرمهٔ گلو شده بیدل

سیاه‌بختی من سرمهٔ گلو شده بیدل به رنگ حلقهٔ زنجیرزلف سخت خموشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیاهی‌کی ز دست زرشماران می‌رود بیدل

سیاهی‌کی ز دست زرشماران می‌رود بیدل به هر جا آتش افروزی اثر می‌ماند از دودش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیر حق بیدل بقدر ترک اسباب است و بس

سیر حق بیدل بقدر ترک اسباب است و بس سوی او از هرچه برگردی عنانی می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیاهی ریخت بر آیینهٔ ادراک ما بیدل

سیاهی ریخت بر آیینهٔ ادراک ما بیدل چراغ محفل تحقیق را این نور می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیه مکن ورق امتحان آینه بیدل

سیه مکن ورق امتحان آینه بیدل که مشق خامهٔ سعی نفس نشست نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیه روزی فروغ تیره‌بختان بس بود بیدل

سیه روزی فروغ تیره‌بختان بس بود بیدل ز دود خویش باشد سرمه چشم داغ دلها را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور بسکه عبرت سرمه‌ها در دیدهٔ بینا زدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شامل‌است اخلاق‌حق با طو‌ر خوب‌و زشت خلق

شامل‌است اخلاق‌حق با طو‌ر خوب‌و زشت خلق شخص دین را بیدل ازگبرو مسلمان چاره نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شام اگرگل‌کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست

شام اگرگل‌کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست صبح اگر خندید در تجدیدکار رحمت است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب به ذوق جستجوی خود در دل می‌زدم

شب به ذوق جستجوی خود در دل می‌زدم عشق‌گفت‌: این جا همین‌ ماییم‌ و بس بیدل کجاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شانه‌ها چون ‌صبح بیدل یک جهان خمیازه‌اند

شانه‌ها چون ‌صبح بیدل یک جهان خمیازه‌اند با دل چاک ‌که امشب طرهٔ او آشناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب بهٔاد نوگلی چون غنچه پیچیدم به خویش

شب بهٔاد نوگلی چون غنچه پیچیدم به خویش صبح بیدل درکنارم یک‌گلستان رنگ بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبم آمد به‌کف بیدل حضور دامن وصلی

شبم آمد به‌کف بیدل حضور دامن وصلی که ناخن هم ز شوقش چشم حیران بود در دستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب مهتاب ذوق گریه دارد فیض‌ها بیدل

شب مهتاب ذوق گریه دارد فیض‌ها بیدل کدامین بیخبر روغن نخواهد از چنین شیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب‌که حسنش بود بپدل غارت‌اندیش بهار

شب‌که حسنش بود بپدل غارت‌اندیش بهار غنچه تا بیدار گشتن دامنی در چنگ داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح برکفن زد تا عرق‌ کرد از دویدن زندگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم رم‌طینتم بیدل‌گر افسردم چه باک

شبنم رم‌طینتم بیدل‌گر افسردم چه باک می‌رسد بر یک جهان بیطاقتی نازم هنوز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم به هر فسردن محو هواست بیدل

شبنم به هر فسردن محو هواست بیدل دل عقده‌ای ندارد در رشته‌های آهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح

شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح هرکجا گل کرده باشم شرم‌کوشم دیده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب‌هجران چه جویی طاقت صبر ازمن بیدل

شب‌هجران چه جویی طاقت صبر ازمن بیدل که‌آهم می‌کند سنگ فلاخن سخت جانی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبی از گوشهٔ چشم عدم غافل شدم بیدل

شبی از گوشهٔ چشم عدم غافل شدم بیدل هنوزم گوش می‌مالد پیام سرمه آوازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شخص تصویریم بیدل زکمال ما مپرس

شخص تصویریم بیدل زکمال ما مپرس حرف ما ناگفتنی وکار ما ناکردنی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شدم خاک و همان آیینه‌دار وحشتم بیدل

شدم خاک و همان آیینه‌دار وحشتم بیدل هنوز ازگرد من طوف غزالان می‌توان‌کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شد نظر واکردنی خواب فراموش شرار

شد نظر واکردنی خواب فراموش شرار لغزش پای نگاهی داشت مدهوش شرار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل ز نومیدی به‌دوش سنگ دارم محمل رم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرر از سنگ دهد عرضهٔ شوخی بیدل

شرر از سنگ دهد عرضهٔ شوخی بیدل تیغ‌ کین را سخن سخت فسان می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم بیدردی عرق می‌خواهد ای بیدل مباد

شرم بیدردی عرق می‌خواهد ای بیدل مباد بی‌نمی‌ها دیده را محتاج پیشانی کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم محروم است بیدل از حصول مدعا

شرم محروم است بیدل از حصول مدعا بیشتر کار جهان بی‌انفعالی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شررخیزست‌گرد پایمال بیکسی بیدل

شررخیزست‌گرد پایمال بیکسی بیدل به یاد دامن قاتل مده خون شکارم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم کن بیدل از آن جلوه‌ که چون آب روان

شرم کن بیدل از آن جلوه‌ که چون آب روان همه تن آینه پردازی و حیران نشوی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم می‌دارد درشتی از ملایم‌طینتان

شرم می‌دارد درشتی از ملایم‌طینتان غالب افتاده‌ست بیدل سرب بر الماسها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم‌دار ازکمال ما بیدل

شرم‌دار ازکمال ما بیدل قطره ظرف و حباب حوصله‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ششجهت بیدل غبار رنگ سامان چیده است

ششجهت بیدل غبار رنگ سامان چیده است احتیاجت نیست دیوار دگر برداشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شعلهٔ‌ما بیدل از اسرار راحت‌غافل است

شعلهٔ‌ما بیدل از اسرار راحت‌غافل است از شکست رنگ باید سر به زیر بال کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شعلهٔ‌افسرده بیدل شهپر خاکستر است

شعلهٔ‌افسرده بیدل شهپر خاکستر است در هوایش هرکه رفت از خود به امدادم رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شش جهت شور سپندی ا‌ست ندانم بیدل

شش جهت شور سپندی ا‌ست ندانم بیدل دل آواره‌ کجا سوخته یا می‌سوزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شفیع‌جرم مهجوران‌به‌جز حیرت‌چه می‌باشد

شفیع‌جرم مهجوران‌به‌جز حیرت‌چه می‌باشد به حق دیدهٔ بیدل‌که ما را آن لقا بنما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکر هم بیدل از آثار نفاق است اینجا

شکر هم بیدل از آثار نفاق است اینجا الفت‌، آنگه گله‌؟ پیداست حیا کم داریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل

شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل هزار موج‌کمر بسته درکمین حباب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکرکن بیدل‌که درتوفان نیرنگ شعور

شکرکن بیدل‌که درتوفان نیرنگ شعور عالمی شد غرق و دست ما قدح‌نوشی‌گرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست دل نشد بیدل ‌کفیل نالهٔ دردی

شکست دل نشد بیدل ‌کفیل نالهٔ دردی نفس در موی چینی نقبها زد تا دمید از من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست‌ رنگ امیدی‌ست ‌سر تا پای‌ ما بیدل

شکست‌ رنگ امیدی‌ست ‌سر تا پای‌ ما بیدل ز سیر ما مشو غافل اگر عبرت هوس باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکستن اینقدرها نیست در رنگ خزان بیدل

شکستن اینقدرها نیست در رنگ خزان بیدل دربن وبرانه‌گردی کرده باشد رفتن هوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکنج دام بود مفت عافیت بیدل

شکنج دام بود مفت عافیت بیدل چو بوی‌ گل نکنی آرزوی رستن خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوهٔ افسردگی بیدل‌ کجا باید شمرد

شکوهٔ افسردگی بیدل‌ کجا باید شمرد ناله در نقش نگین خفت از دل سنگین من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکفتن نیست در عالم به‌کام هیچکس بیدل

شکفتن نیست در عالم به‌کام هیچکس بیدل چمن هم از رگ گل، چین کلفت بر جبین دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوه مردم‌ ز گردون بیدل از کم وسعتی‌ست

شکوه مردم‌ ز گردون بیدل از کم وسعتی‌ست ناله در پرواز آید چون قفس تنگی‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوه فطرتم فرشست هرجا می‌روی بیدل

شکوه فطرتم فرشست هرجا می‌روی بیدل ز هستی تا ‌عدم یک سایه افکنده است شمشادم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوهٔ‌خوبان مکن بیدل‌که‌در اقلیم‌حسن

شکوهٔ‌خوبان مکن بیدل‌که‌در اقلیم‌حسن رسم وآیین جفا خاصیت روی نکوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوخی نظاره بر آیینهٔ ما شد نفس

شوخی نظاره بر آیینهٔ ما شد نفس چشم بر هم بسته بیدل خلوت دیدار بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوخی نشو و نماها بس که شبنم‌پرور است

شوخی نشو و نماها بس که شبنم‌پرور است سبزه چون مژگان بیدل ‌کرده ‌گوهر بارگل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شهود حق ندارد این ‌کنم یا آن‌ کنم بیدل

شهود حق ندارد این ‌کنم یا آن‌ کنم بیدل به اقبال یقین صید اوامر تا نواهی ‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شور و شر بسیار دارد با تعلق زیستن

شور و شر بسیار دارد با تعلق زیستن کم زبیدل نیستند این فتنه از سر واکنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شور اشکم بیدل از طرزکلامش آرمید

شور اشکم بیدل از طرزکلامش آرمید بهر این طفلان لبش‌گویی شکر آورده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق من بیدل درین ‌کهسار پرافسرده‌ کیست

شوق من بیدل درین ‌کهسار پرافسرده‌ کیست ناله‌ای دارم که می‌بالد نیستانش ز سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق بیتاب است بیدل فهم معنی گو مباش

شوق بیتاب است بیدل فهم معنی گو مباش تا زبان می‌بوسدم کام الله الله می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق طاووس است بیدل بیضه می‌باید شکست

شوق طاووس است بیدل بیضه می‌باید شکست صد در فردوست از یک عقده وا خواهد شدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوقی‌ست ترانه‌سنج فطرت

شوقی‌ست ترانه‌سنج فطرت بیدل سر آفرین ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شیخ و برهمن همان مست خیال خودند

شیخ و برهمن همان مست خیال خودند آگهی اینجا کراست بیدل ما عالمیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صاف طبعان بیدل از هستی‌کدورت می‌کشند

صاف طبعان بیدل از هستی‌کدورت می‌کشند از نفس آیینه‌ها را نیست در دل جزگره حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صاف‌مشرب دو زبانی نپسندد بیدل

صاف‌مشرب دو زبانی نپسندد بیدل هرچه در دل‌، به لب آب همان می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبح بودم‌ گر سبکروحی به دادم می‌رسید

صبح بودم‌ گر سبکروحی به دادم می‌رسید سخت جانی‌ کرد بیدل خشت این ویرانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبح امیدیم بیدل آفتاب عشق‌کو

صبح امیدیم بیدل آفتاب عشق‌کو تیغ میلی می‌کشد خواب‌گران زخم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صاف‌طبعانند بیدل بسمل شوق بهار

صاف‌طبعانند بیدل بسمل شوق بهار جادهٔ رگهای گل دارد سراغ خون آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبح تا دم می‌زند بیدل هجوم شبنم است

صبح تا دم می‌زند بیدل هجوم شبنم است گر نفس بر لب رسانم می‌شود آب استخوان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبحدم بیدل خیال نوبهار آیینه‌ای

صبحدم بیدل خیال نوبهار آیینه‌ای ازتبسم برگل زخمم نمک پاشید و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صدای پر فشان عالم آزادی‌ام بیدل

صدای پر فشان عالم آزادی‌ام بیدل کز افسردن غبارکوچهٔ زنجیرگردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صد آبرو به‌گره بستن است بیدل ما را

صد آبرو به‌گره بستن است بیدل ما را به رنگ موج‌ گهر از فشار لب نگذشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صدا بلند کند گر شکست خاطر بیدل

صدا بلند کند گر شکست خاطر بیدل ترنگ شیشه در اجزای‌ کوهسار نشیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح