حیرت از ما نبرد هول قیامت بیدل

حیرت از ما نبرد هول قیامت بیدل آب آیینه نسازد اثر گرما خشک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرت آیینه‌ام بیدل تماشا کردنی‌ست

حیرت آیینه‌ام بیدل تماشا کردنی‌ست ناز صیقل دارم از پامالی تمثالها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم سرگرانیهای ما آیینه بالین بوده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرتم بیدل زمینگیر تأمل ‌کرده است

حیرتم بیدل زمینگیر تأمل ‌کرده است ورنه تا مژگان پری افشاند من عنقا شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرتم بیدل سفارشنامهٔ آیینه است

حیرتم بیدل سفارشنامهٔ آیینه است می‌روم جایی‌که خود را او تماشا می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاک این دشت هوس هیچ ندارد بیدل

خاک این دشت هوس هیچ ندارد بیدل مگر از هستی موهوم غباری‌ گیریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاک بنای ما به هواگرد می‌کند

خاک بنای ما به هواگرد می‌کند بیدل هنوزمنت‌پرمی‌کشیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاکدان دهر بیدل مرکز آرام نیست

خاکدان دهر بیدل مرکز آرام نیست خواب ما آخر بر این بستر پریشان می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاک گشتی بیدل از افسردگی

خاک گشتی بیدل از افسردگی خون منصوری نیاوردی به جوش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاکساریهاست بیدل رونق اهل صفا

خاکساریهاست بیدل رونق اهل صفا می‌کند خاکستر افزون آبرو آیینه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاکساریهای بیدل در پریشان مشربی

خاکساریهای بیدل در پریشان مشربی شاهد آشفتگی را غازهٔ جمعیت است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگ

خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگ تا به کی بندد کسی بیدل به این مضمون نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خامشی آیینه‌دار معنی روشن دلی‌ست

خامشی آیینه‌دار معنی روشن دلی‌ست نیست بیدل چاره ازپاس نفس آیینه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خامشی هم ترجمان حال ماست

خامشی هم ترجمان حال ماست بی‌سخن پیداست بیدل راز شمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خامهٔ مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق

خامهٔ مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق رنگها از کلک نقاش اشک ریزان رفته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانهٔ آیینه بیدل نیست بر تمثال تنگ

خانهٔ آیینه بیدل نیست بر تمثال تنگ بر در دل حلقه زن‌ گو شش جهت مسدود باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خجلت شمر فرصت پرواز شراریم

خجلت شمر فرصت پرواز شراریم بیدل به چه امید توان ‌کرد توکّل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانهٔ دل را که همچون لاله ‌از سودا پر است

خانهٔ دل را که همچون لاله ‌از سودا پر است بیدل از داغ محبت حلقه‌ای بر در زدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانه داری داغ‌کلفت می‌کند وارسته را

خانه داری داغ‌کلفت می‌کند وارسته را در دل آیینه بیدل سر به سر زنگ است آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خجلم زننگ حقیقتت ‌که چو حرف بیدل بی‌زبان

خجلم زننگ حقیقتت ‌که چو حرف بیدل بی‌زبان به نظر نه‌ای و به گوشها ز فسانه دربه‌دری عبث حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خط پرگار خواندی دل ز معنی جمع‌ کن بیدل

خط پرگار خواندی دل ز معنی جمع‌ کن بیدل ندارد نسخهٔ نیرنگ دهر انجام و آغازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خرقه بر اهل حسد آیینهٔ رسوایی‌ست

خرقه بر اهل حسد آیینهٔ رسوایی‌ست کی تواندگشت بیدل مار پنهان زیر پوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خط پرگارنیرنگی‌ست بیدل نقش ایجادم

خط پرگارنیرنگی‌ست بیدل نقش ایجادم هزار انجام طی کرده‌ست این آغاز گردیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب

خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب بیدل این دلبستگی برنقش آب وگل چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خطاست بیدل زتنگدستی به فکرروزی الم‌پرستی

خطاست بیدل زتنگدستی به فکرروزی الم‌پرستی چو کاسه ‌هر کس به ‌خوان‌ هستی ‌دهن‌ گشوده ‌است ‌آش دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خطی ز مشق یقین‌ گل نکرد از من بیدل

خطی ز مشق یقین‌ گل نکرد از من بیدل چو حرف شبهه‌، خراشی به هر کتاب رساندم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خلق خواری را به نام آبرو می‌پرورد

خلق خواری را به نام آبرو می‌پرورد قطرهٔ افسرده را بیدل گهر باید ستود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خلقی از وهم محرمی بیدل

خلقی از وهم محرمی بیدل گرد خود گشت و حلقهٔ در گشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خلقی ازضبط نفس غوطه به دل زد بیدل

خلقی ازضبط نفس غوطه به دل زد بیدل قعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بیدل

خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بیدل بنای حسرتی در عالم امید معمورم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خمار چشم‌که‌گرم عتاب شد بیدل

خمار چشم‌که‌گرم عتاب شد بیدل که تیغ شعلهٔ ازخویش رفتنم تیزاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموش بیدل اگر راحت آرزو داری

خموش بیدل اگر راحت آرزو داری که هست‌کم‌نفسی مانع تپیدن موج حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خمارکامل از خمیازه ساغر می‌کشد بیدل

خمارکامل از خمیازه ساغر می‌کشد بیدل هجوم‌حسرت آغوش مجنون‌ریخت محملها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموشی چند، طبع اهل معنی تازه‌کن بیدل

خموشی چند، طبع اهل معنی تازه‌کن بیدل به مخموران ستم دارد نفس دزدیدن مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموشی در فضای دل صفا می‌پرورد بیدل

خموشی در فضای دل صفا می‌پرورد بیدل غباری داشت گفت‌وگو نفس در خویش دزدیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواب پا برد زما زحمت جولان بیدل

خواب پا برد زما زحمت جولان بیدل مشق بیکاری ما را قلمی پیدا شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموشی ربط آهنگ جنونم نگسلد بیدل‌

خموشی ربط آهنگ جنونم نگسلد بیدل‌ ز ساز دل مشو غافل تپیدن زیر و بم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک در میان آب بیدل نیست تمکین سنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواص مرغ دست‌آموز دارد طینت بیدل

خواص مرغ دست‌آموز دارد طینت بیدل به هر جا می‌روم تا می‌دهی آواز می‌آیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواه برگنج قناعت خواه در قصر غنا

خواه برگنج قناعت خواه در قصر غنا روزکی چند است بیدل هرکسی مهمان حرص حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خودآرایی چه مستور و چه اظهار

خودآرایی چه مستور و چه اظهار خراباتی چه مخموری چه مستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خوبان همه تن شوخی انداز نگاهند

خوبان همه تن شوخی انداز نگاهند بیدل تو نه‌ای محرم ایمای تغافل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خودسری بیدل چه مقدار آبیار وهمهاست

خودسری بیدل چه مقدار آبیار وهمهاست سرو زین اندام می‌خواهد به آن بالا رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست بیدل اینها همه خویشند که نشناخته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خون دلی به دیده بیدل مگر نماند

خون دلی به دیده بیدل مگر نماند کز بهر پای‌بوس تو رنگ حنا رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خوش است تازه ‌کنی طبع دوستان بیدل

خوش است تازه ‌کنی طبع دوستان بیدل که فطرتت به شراب رسیده می‌ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خیال اندیش دیداریم بیدل

خیال اندیش دیداریم بیدل شب ما دلنشین آفتابست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خیال زندگی دردی‌ست بیدل

خیال زندگی دردی‌ست بیدل که غیر از مرگ درمانی ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خیال بسمل نیرنگ حیرتم بیدل

خیال بسمل نیرنگ حیرتم بیدل به خون تپیدن من بال و پر نمی‌تابد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خیال نازکی داری دل خود جمع‌کن بیدل

خیال نازکی داری دل خود جمع‌کن بیدل بجز هیچ از میان چیزی نمی‌یابی‌کمر بگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

داغ درد شو بیدل ‌کز گداز بی حاصل

داغ درد شو بیدل ‌کز گداز بی حاصل اشکها درین محفل ریشخند مژگان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

داغ شو ای عاجزی نوحه‌ کن ای بیکسی

داغ شو ای عاجزی نوحه‌ کن ای بیکسی با دو جهان شد طرف‌ بیدل تنهای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

داغم از حوصلهٔ شوخ‌نگاهان بیدل

داغم از حوصلهٔ شوخ‌نگاهان بیدل کاش در بزم بتان آینه هم دل می‌داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس

دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس پاس‌گوهر نیست‌ممکن رشتهٔ بگسسته‌را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دامن دیده به هر سرمه میالا بیدل

دامن دیده به هر سرمه میالا بیدل انتظاری شو وگرد سر راهی دریاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل

دام ماگرم‌روان نیست تعلق بیدل خارپا مانع جولان نشود آتش را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دانه را بیدل ز فیض سجده‌ریزیهای عجز

دانه را بیدل ز فیض سجده‌ریزیهای عجز نیست بی نشو و نما از خاک سر برداشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در آتش افکن وترک ادب مخواه ز بیدل

در آتش افکن وترک ادب مخواه ز بیدل سپند نیست که بی‌اختیار گردد و نالد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در آتشیم ز بی‌انفعالی‌ات بیدل

در آتشیم ز بی‌انفعالی‌ات بیدل که می‌گدازی وچون شیشه نم درآب تو نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در آن مکان‌که به‌صیقل رسد حقیقت بیدل

در آن مکان‌که به‌صیقل رسد حقیقت بیدل ترحم است به حال جگرخراشی حیرت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در آن وادی‌که از خود رفتنم پر می‌زند بیدل

در آن وادی‌که از خود رفتنم پر می‌زند بیدل شرر عرض خرام سنگ می‌داند شتابش را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این بزم ز آثار اسرارسنجان

در این بزم ز آثار اسرارسنجان چه ماند اگر شعر بیدل نماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این‌ صحرا که یکسر بال‌ طاووس است اجزایش

در این‌ صحرا که یکسر بال‌ طاووس است اجزایش غباری گر به خود بالد همان نیرنگ میجوشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این زمانه سخن محو یأس شد بیدل

در این زمانه سخن محو یأس شد بیدل دمید عقدهٔ دل معنیی‌که می‌بستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این ستمکده نومید خفته‌ای بیدل

در این ستمکده نومید خفته‌ای بیدل به آرزوی دلت می‌دهم قسم برخیز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این ماتمسرا بیدل مپرس از کسوت شمعم

در این ماتمسرا بیدل مپرس از کسوت شمعم ز من تا آستینی هست مژگان پاک می‌سازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در اینجاگرم نتوان یافت جای ‌هیچکس بیدل

در اینجاگرم نتوان یافت جای ‌هیچکس بیدل سراغ امن خواهی سر به زیر بال عنقا کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این‌گلشن‌که رنگش ریختند ازگفتگو بیدل

در این‌گلشن‌که رنگش ریختند ازگفتگو بیدل شنیدنهاست دیدنها و دیدنها شنیدنها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در پردهٔ تحیر شور قیامتی هست

در پردهٔ تحیر شور قیامتی هست نشنیده است بیدل‌ گوشت فسانهٔ چشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است

در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است کار امروز ترا اندیشه فردا می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در تظلمکده دیر محبت بیدل

در تظلمکده دیر محبت بیدل ناله فریاد دلی داشت‌که ناقوس نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در تغافلخانهٔ ابروی اوست

در تغافلخانهٔ ابروی اوست بی دل آن طاقی‌ که نقشش قاش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در تماشاگاه امکان آنچه ما گم کرده‌ایم

در تماشاگاه امکان آنچه ما گم کرده‌ایم بیدل آخر از نگاه واپسین پیدا شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در چه سامان است بیدل‌ کسوت مجنون من

در چه سامان است بیدل‌ کسوت مجنون من تا گریبان در خیال آید سحر در دامنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در حرمی‌که آسمان سجده نیارد از ادب

در حرمی‌که آسمان سجده نیارد از ادب از چه متاع دم زند بیدل بینوای ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در حقیقت بیدل ما صاحب‌گنج بقاست

در حقیقت بیدل ما صاحب‌گنج بقاست گر به صورت در ره فقروفنا افتاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در حرم‌،‌گه شیخ وگاهی راهب بتخانه‌ایم

در حرم‌،‌گه شیخ وگاهی راهب بتخانه‌ایم هرکجا باشیم بیدل یک صنم داریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خاک تربتم نفسی می‌زند غبار

در خاک تربتم نفسی می‌زند غبار بیدل هنوز زندهٔ عشقم‌، نمرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خاکدان عبرت غیر از نفس چه داریم

در خاکدان عبرت غیر از نفس چه داریم پر روشناست بیدل شمع مزار عنقا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خاک طلب بیدل اثرهای ضعیفان

در خاک طلب بیدل اثرهای ضعیفان لغزش قدمی بود که چون اشک سپردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در دامگاه قسمت روزی مقیدیم

در دامگاه قسمت روزی مقیدیم بیدل به بال ماگره افکند دانه‌ها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خلق گر انصاف شود آینه‌دارت

در خلق گر انصاف شود آینه‌دارت بیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خور ظرف خیال حوصله دارد حباب

در خور ظرف خیال حوصله دارد حباب بیدل دریاکش جام نگون خودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خور هرسطر بیدل باید ازخود رفتنی

در خور هرسطر بیدل باید ازخود رفتنی جاده‌ها بسته‌ست بر سر قاصد از طومار ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در دکان وهم و ظن بیدل قماش غیر نیست

در دکان وهم و ظن بیدل قماش غیر نیست خودفروشیهاست آنجا غیر ما از ما مخر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در دیدة بیدل نبود یک دل پر خون

در دیدة بیدل نبود یک دل پر خون بی‌داغ هوای تو درتن لاله‌ستانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در رهش چون خامه‌کار پستی‌ام بالاگرفت

در رهش چون خامه‌کار پستی‌ام بالاگرفت آنچه بیدل‌، ناخن پا بود، شد مژگان مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در روز توان خواند خط جبههٔ بیدل

در روز توان خواند خط جبههٔ بیدل چون شمع همه ‌گر به شب تار نویسند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در زمین آرزو بیدل املها کاشتیم

در زمین آرزو بیدل املها کاشتیم لیک غیر از حسرت نشو و نمایی برنخاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در زنگ خوش است آینهٔ سوخته جانان

در زنگ خوش است آینهٔ سوخته جانان بیدل نکشی جامهٔ ماتم ز بر داغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در سواد سرمه‌کن نظارهٔ چشم بتان

در سواد سرمه‌کن نظارهٔ چشم بتان عشرت‌افروز است بیدل در دل شبها شراب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشت

در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشت کس چه سازد زندگی بی‌اعتدالی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در عدم ‌هم‌ کم نخواهد گشت بیدل وحشتم

در عدم ‌هم‌ کم نخواهد گشت بیدل وحشتم شعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در طلوع‌ کمال بیدل ما

در طلوع‌ کمال بیدل ما ماه در هالهٔ سها گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در عشق یکی بود غم و شادی بیدل

در عشق یکی بود غم و شادی بیدل بگریست سعادت شد و خندید مبارک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در غیب و شهادت من و معشوق همانیم

در غیب و شهادت من و معشوق همانیم بیدل تو بر آنی ‌که چنان بود و چنین شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در فضای امتحان افسردگی پرواز ماست

در فضای امتحان افسردگی پرواز ماست طایر رنگیم بید‌ل بال دیگر می‌زنیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در گرد سحر جوهر پرواز هوا بود

در گرد سحر جوهر پرواز هوا بود بیدل‌ نفس آیینهٔ ما شد چه بجا شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در گلستانی‌ که دارد اشک بیدل شبنمی

در گلستانی‌ که دارد اشک بیدل شبنمی برگ برگش نالهٔ بلبل به دامان بشکفد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در مقامی‌ که خموشی نفسی‌ گرم نداشت

در مقامی‌ که خموشی نفسی‌ گرم نداشت بیدل از بیخبری قافله جو گردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح