پیش ازآن بیدل‌که هستی آشیان پیرا شود

پیش ازآن بیدل‌که هستی آشیان پیرا شود نام ما بال هوس در بیضهٔ عنقا شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیش درش ز خجلت تسلیم بیدل است

پیش درش ز خجلت تسلیم بیدل است تا آسمان نشان لب عذرخواه عید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیشه بسیار است بیدل بر خموشی ختم‌ کن

پیشه بسیار است بیدل بر خموشی ختم‌ کن سعی در علم و عمل اینجا به پایان می‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیغام حسرت من بیدل رساندنی است

پیغام حسرت من بیدل رساندنی است ای اشک یار می‌رود اینک دویده رو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیکرت خم‌ کرد پیری از فنا غافل مباش

پیکرت خم‌ کرد پیری از فنا غافل مباش سخت نزدیکست بیدل سجده با ساز رکوع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیکرم غوطه به صد موج‌گهر زد بیدل

پیکرم غوطه به صد موج‌گهر زد بیدل خوش غبار هوس آن سر کو گردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا ابدکوک است بیدل نغمهٔ ساز جهان

تا ابدکوک است بیدل نغمهٔ ساز جهان اوج اقبال و حضیض فقر زیری و بمی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا بارگاه فقر شکوه ‌که می‌رسد

تا بارگاه فقر شکوه ‌که می‌رسد بیدل‌ گذشتگی‌ست جنیبت‌کش شهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا به بی‌دردی توانی ساعتی آسوده زیست

تا به بی‌دردی توانی ساعتی آسوده زیست بیدل از الفت تبراکن‌که الفت قاتل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا بپوشم بیدل آن‌گنجی‌که در دل داشتم

تا بپوشم بیدل آن‌گنجی‌که در دل داشتم عالم ویرانی از بام و درم گل کرد و ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا به رنگ مدعا دست هوس افشانده‌ام

تا به رنگ مدعا دست هوس افشانده‌ام کرده‌ام بیدل گلستان ارم در آستین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا به سیلاب فنا وانگذاری بیدل

تا به سیلاب فنا وانگذاری بیدل باخبر باش‌که رخت تو نمازی نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا بویی از قلمرو تحقیق واکشیم

تا بویی از قلمرو تحقیق واکشیم بیدل دوانده‌ایم نفس در رکاب صبح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانم گلفروش چاک رسوایی شدن

تا توانم گلفروش چاک رسوایی شدن چون سحر بیدل ز هر عضوم گریبان ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است بیدل چو بوی‌گل به‌کمین بهانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا تواند خواست عذر سرکشیهای شباب

تا تواند خواست عذر سرکشیهای شباب می‌کند بیدل به ما قد دو تا افتادگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از بند لباس آزاد باش

تا توانی بیدل از بند لباس آزاد باش همچونی در دل‌گره مفکن ز چین آستین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از تعظیم دل غافل مباش

تا توانی بیدل از تعظیم دل غافل مباش شیشه‌گر نقد نفس در جیب عنقا ریخته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از مشق فنا غافل مباش

تا توانی بیدل از مشق فنا غافل مباش مشکل هر آرزو زبن شیوه آسان می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی صبر کن بیدل در این ‌کلفت‌ سرا

تا توانی صبر کن بیدل در این ‌کلفت‌ سرا چون سحر آخر پر پرواز خواهد شد نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از وهم تعلق قطع کن

تا توانی بیدل از وهم تعلق قطع کن یک قلم نور است چون شد دود آتش بر طرف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی ناله‌کن بیدل‌که درکیش جنون

تا توانی ناله‌کن بیدل‌که درکیش جنون خامشی صبح قیامت در نفس پروردن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا جنبش تار نفس افسانه طراز است

تا جنبش تار نفس افسانه طراز است بیدل به‌کمند رگ خواب است دل ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا حشر ای سحاب چمن‌ساز بیدلان

تا حشر ای سحاب چمن‌ساز بیدلان بر مزرع امید دو عالم ببار فتح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا در خیال جاکرد تمییز آب وگوهر

تا در خیال جاکرد تمییز آب وگوهر بیدل من و تو گویا هرگز به هم نبودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا دو عالم مرکز پرگارتحقیقت شود

تا دو عالم مرکز پرگارتحقیقت شود چون‌نفس یک پر زدن بیدل به‌گرد دل برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا زنده‌ایم تاب وتب از ما نمی‌رود

تا زنده‌ایم تاب وتب از ما نمی‌رود بیدل به دل خلیده خدنگ خودیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا ز یادم نگرانی نکشد خاطر کس

تا ز یادم نگرانی نکشد خاطر کس سرنوشت من بیدل خط نسیان ‌کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا سر به امن دزدم بیدل ز چنگ آفات

تا سر به امن دزدم بیدل ز چنگ آفات جز در ته زمین نیست جای دگر گریبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا سلامت جان بری بیدل ازین‌ گرداب یأس

تا سلامت جان بری بیدل ازین‌ گرداب یأس تشنه چون‌ گشتی بمیر اما لب خود تر مکن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا شود بیدل به نامت سکهٔ آسودگی

تا شود بیدل به نامت سکهٔ آسودگی خاکساری در نگین باید چو نقش پا گرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا غره کمال نسازد قناعتت

تا غره کمال نسازد قناعتت بیدل ز خلق منت احسان قبول‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا گرد ما و من به هوا نیست پر فشان

تا گرد ما و من به هوا نیست پر فشان بیدل به کنه ذره رسیدن‌ کرا رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا مگر بیدل دلی آری به دست

تا مگر بیدل دلی آری به دست در تواضع همچو زلف یار کوش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا نفس باقی‌ست بیدل پرفشان وهم باش

تا نفس باقی‌ست بیدل پرفشان وهم باش کوشش‌ بیحاصلت‌ چندان‌ که‌ خواهی داده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا نفس باقیست‌ کلفت بایدم اندوختن

تا نفس باقیست‌ کلفت بایدم اندوختن بر ندارد رشتهٔ تسبیح بیدل جز گره حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تاب خورشید جمالش چو نداری بیدل

تاب خورشید جمالش چو نداری بیدل در خیال خط او سایهٔ دیواری هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا نگردید در این عرصهٔ تشویش هلاک

تا نگردید در این عرصهٔ تشویش هلاک همچو بیدل حذر ازکوشش بی باک کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا نمی‌سوزیم بیدل پرفشانیها بجاست

تا نمی‌سوزیم بیدل پرفشانیها بجاست مشرب پروانه‌ایم آتش به جان انداخته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تاب و تب موج و کف‌، خارج دریا شمار

تاب و تب موج و کف‌، خارج دریا شمار قصهٔ کثرت محو ان بیدل ما وحدتی ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تارگیسو نیست بیدل رشتهٔ تسخیر من

تارگیسو نیست بیدل رشتهٔ تسخیر من از زبان‌ مار باید جست فسون مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تاکجا بیدل به افسون امل خواهی تنید

تاکجا بیدل به افسون امل خواهی تنید قصهٔ ما داستان مار دارد سر مکن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تاکجا بیدل ز گردون خجلتم باید کشید

تاکجا بیدل ز گردون خجلتم باید کشید این‌کمان سخت‌، پر زورم به بازو می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تأمل بی‌کمالی نیست در ساز نفس بیدل

تأمل بی‌کمالی نیست در ساز نفس بیدل اگر شد رشته‌ات لاغر گره لاغر نمی‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تأمل پیشه‌ کردم معنی من لفظ شد بیدل

تأمل پیشه‌ کردم معنی من لفظ شد بیدل ز صهبایم روانی رفت تا آنجاکه مینا ‌شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تأمل رتبهٔ افکار پیدا می کند بیدل

تأمل رتبهٔ افکار پیدا می کند بیدل به خاموشی نفسها سوخت مریم ‌تا مسیحا شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تامل‌کن چه مغرور اقامت مانده‌ای بیدل

تامل‌کن چه مغرور اقامت مانده‌ای بیدل مبادا در نگین نامی‌که داری نقش پا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تب و تاب نفس صید کشاکش داردم بیدل

تب و تاب نفس صید کشاکش داردم بیدل گرفتارم نمی‌دانم به دست کیست زنجیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تامل‌های کم‌ظرفی فشرد اجزای من بیدل

تامل‌های کم‌ظرفی فشرد اجزای من بیدل دو روزی پیش ازینم قطرگیها بود دریابی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تبسم واری از اخلاق می‌خواهد وفا بیدل

تبسم واری از اخلاق می‌خواهد وفا بیدل نمک دارد همین مقدار شور خوان خود بودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تپش ز موج‌ گهر گل نمی‌کند بیدل

تپش ز موج‌ گهر گل نمی‌کند بیدل نکرد اشک من ‌آخر به‌ چشم حیران رقص حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تپیدن شکرآرام است بیدل بسمل ما را

تپیدن شکرآرام است بیدل بسمل ما را نفس در عالم پرواز سیر آشیان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تپیدم آنقدر کز دل فسردن محو شد بیدل

تپیدم آنقدر کز دل فسردن محو شد بیدل به سعی کوفتنها گرم کردم آهن سردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تجاهل سر و برگ هستی است بیدل

تجاهل سر و برگ هستی است بیدل همه گر وصالست پیغام گیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تجردپیشه را نام تعلق می‌گزد بیدل

تجردپیشه را نام تعلق می‌گزد بیدل مسیحا گر نه‌ای ازکوچهٔ سوزن‌گران مگذر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تحصیل روزی آسان نتوان شمرد بیدل

تحصیل روزی آسان نتوان شمرد بیدل تکلیف خاک و خون‌ست این نان و آب خوردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تحیر صورتی نگذاشت در آیینه‌ام بیدل

تحیر صورتی نگذاشت در آیینه‌ام بیدل صفای خانه‌ای دارم که سیلابست پنداری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تختهٔ مشق کدورتهامباش از اعتبار

تختهٔ مشق کدورتهامباش از اعتبار تیغ در زنگ است بیدل هر قدر می‌دارد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تخم اشکی می‌فشاند آه و از خود می‌رود

تخم اشکی می‌فشاند آه و از خود می‌رود غیر شبنم نیست بیدل زاد همراهان صبح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تدبیر فراقی که ندارم چه توان کرد

تدبیر فراقی که ندارم چه توان کرد بیدل به هوس سوختهٔ ذوق وصالم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ترحم است بر آن صید ناتوان بیدل

ترحم است بر آن صید ناتوان بیدل که هر دم از قفسش چون نفس‌ کنند آزاد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ترحم‌کن برآن بیدل‌که از افسون نومیدی

ترحم‌کن برآن بیدل‌که از افسون نومیدی به مطلب می‌فشاند دست و برخود می‌رسد پایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من ز جوهر در عرض خفته‌ست اینجا تیغ قاتل هم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ترک هستی‌ست درین باغ طراوت بیدل

ترک هستی‌ست درین باغ طراوت بیدل شبنم صبح همین شستن دست ازنفس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ترک‌مطلب‌ داشت‌ بیدل ‌حاصل ‌مطلوب حرص

ترک‌مطلب‌ داشت‌ بیدل ‌حاصل ‌مطلوب حرص جز به ‌پشت‌ دست چون‌ ناخن‌ نشد در هم سپید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است بید‌ل سر بریده به‌ گردن چه می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تشنهٔ وصل بود بیدل ما

تشنهٔ وصل بود بیدل ما تیغ شد آب ‌کز گلوش ‌گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تظلم در عدم بهر چه می‌برد آدمی بیدل

تظلم در عدم بهر چه می‌برد آدمی بیدل درین حرمان ‌سرا می‌داشت گر فریادرس هستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تظلم تو بجایی نمی‌رسد بیدل

تظلم تو بجایی نمی‌رسد بیدل در این بساط به امید بخیه جیب مدر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تعجیل طفل خوبان مشق خطاست بیدل

تعجیل طفل خوبان مشق خطاست بیدل لغزش به پیش دارد اشک از دویده رفتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تظلم دم پیری‌کجا برم من بیدل

تظلم دم پیری‌کجا برم من بیدل رسید مو به‌سپیدی‌کشید پوست به‌چینها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تغافل صد نگه می‌پرسد احوال من بیدل

تغافل صد نگه می‌پرسد احوال من بیدل مژه نگشوده سوی خاکساران دیدنت نازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تکیه بر عافیت ازقامت پیری ستم است

تکیه بر عافیت ازقامت پیری ستم است بیدل از سایهٔ این خم شده دیوار برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تعلق من و ما سهل نشمری بیدل

تعلق من و ما سهل نشمری بیدل تاملی‌ که به تار نفس چهاست ‌گره حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش خلق ز علم و عمل دری نگشود

تلاش خلق ز علم و عمل دری نگشود مآل‌کار چوبیدل به هیچ خوکردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش جاه بیدل انحراف وضع می‌خواهد

تلاش جاه بیدل انحراف وضع می‌خواهد کشد لنگی سر از پایی که پیش آید ره بامش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش رزق به تهدیدکم نشد بیدل

تلاش رزق به تهدیدکم نشد بیدل فزود تیزی دندان آسیا کندن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش شوق از محرومی من داغ شد بیدل

تلاش شوق از محرومی من داغ شد بیدل که برگرد جهانی چون نفس بیرون دل ‌گشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش عجز به جایی نمی‌رسد بیدل

تلاش عجز به جایی نمی‌رسد بیدل مگر چوشمع‌کنی‌کار خود نشسته درست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش علم و عمل مغتنم شمر بیدل

تلاش علم و عمل مغتنم شمر بیدل مکش خمار شرابی‌ که عقل راست مزیل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش‌ کعبه و دیرت نمی‌رود بیدل

تلاش‌ کعبه و دیرت نمی‌رود بیدل بهشت ‌و دوزخ‌خویشی خیال هرجایی ‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش نگه در دیده‌ها انگشت حیرت در دهان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تمتع چیست زبن بیحاصلانم چون نگین بیدل

تمتع چیست زبن بیحاصلانم چون نگین بیدل زبانم می‌خراشدگرکسی را نام می‌گیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تمیز خوب‌ و زشتم ‌سوخت ذوق ‌سرخوشی بیدل

تمیز خوب‌ و زشتم ‌سوخت ذوق ‌سرخوشی بیدل ز صاف و درد مخمور آنچه یابد مغتنم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تمیز از طینت من ننگ غفلت می‌کشد بیدل

تمیز از طینت من ننگ غفلت می‌کشد بیدل به چشم هرکه خود را می‌رسانم خواب می‌گر‌دم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تمثال غبار من و مایید چو بیدل

تمثال غبار من و مایید چو بیدل صد سال‌ گر آیینه زدایید همینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تنگنای بیضه بیدل‌گوشهٔ آرام بود

تنگنای بیضه بیدل‌گوشهٔ آرام بود شد پریشان مرغ دل تا بال و پر آورده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تنگی‌حوصله‌دار ترک علایق‌بیدل

تنگی‌حوصله‌دار ترک علایق‌بیدل یادگردی‌ که به هم چیدن او دامان داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تنها نه بیدل از تپش آرام منزل است

تنها نه بیدل از تپش آرام منزل است هر بسمل‌، آشیان طرب‌، زبر بال داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو با ساز تعلق درگذشتی از امل بیدل

تو با ساز تعلق درگذشتی از امل بیدل ندارد رشتهٔ کس بی‌گسستن این درازیها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تهی از خود شدن بیدل به بی‌مغزی‌ کشید آخر

تهی از خود شدن بیدل به بی‌مغزی‌ کشید آخر درین دریا پُر از خود بود چون‌ گوهر حباب من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو آگاه از سجود آستان دل نه‌ای بیدل

تو آگاه از سجود آستان دل نه‌ای بیدل که بالد صندل عرش از جبین خاکسار او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو گرم باش به شبگیر وهم و ظن بیدل

تو گرم باش به شبگیر وهم و ظن بیدل که من چو شمع ز خود رفته رفته واماندم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو خواه شخص عدم‌ گوی خواه بیدل‌گیر

تو خواه شخص عدم‌ گوی خواه بیدل‌گیر در آن بساط‌ که چیزی نبود من بودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو هم بیدل خیال چند سوداکن به بازاری

تو هم بیدل خیال چند سوداکن به بازاری که چون آیینه تمثالست یکسر جنس دکانش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو هم‌خاموش شو بیدل‌که‌من از یاد دیداری

تو هم‌خاموش شو بیدل‌که‌من از یاد دیداری به دوش حیرت آیینه می‌بندم فغانها را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو و نظاره نیرنگ دو عالم بیدل

تو و نظاره نیرنگ دو عالم بیدل من و چشمی‌ که به حیرانی خود وا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

توانم جست از دام فریب این چمن بیدل

توانم جست از دام فریب این چمن بیدل چوشبنم‌گر به جای‌گام من هم چشم بردارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تواضعهای ظالم مکر صیادی بود بیدل

تواضعهای ظالم مکر صیادی بود بیدل که میل آهنی را خم شدن قلاب می‌سازد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

توانم جستن از دام فریبی اینچنین بیدل

توانم جستن از دام فریبی اینچنین بیدل چو شبنم‌ گر بجای ‌گام من هم چشم بردارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح