بیدل امشب بر سرم چون شمع دست نازکیست؟
بیدل امشب بر سرم چون شمع دست نازکیست؟ خفتهام در زیر تیغ و چتر میبندم گلی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امشب چون شرار کاغذ آتش زده
بیدل امشب چون شرار کاغذ آتش زده چیدهام گلها ز باغ دلگشای سوختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امشب بسمل تیغ تمنای کیام
بیدل امشب بسمل تیغ تمنای کیام بال من برگ گل از فیض تپیدن میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امشب در نثار آباد ذوق نام او
بیدل امشب در نثار آباد ذوق نام او سبحه سودای خوشی کردهست، ارزان نیست سر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امشب در هوای دامنشگل میکند
بیدل امشب در هوای دامنشگل میکند همچو شاخ گل مرا صد پنجه از یک آستین حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم
بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم شعلهای را یافتم خاموش دانستم تویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امشب نیست دست آهم از افغان تهی
بیدل امشب نیست دست آهم از افغان تهی روزگاری شد که این تار از ضعیفی بیصداست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امشب یاد شمعی خلوت افروز دل است
بیدل امشب یاد شمعی خلوت افروز دل است دود آهم شعلهای دارد به گرمی های ناز حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امشبگرد دل میگردد از خود رفتنی
بیدل امشبگرد دل میگردد از خود رفتنی پرفشانیهای رنگ این شمع را پروانه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امل اندیشیام از عجزرساییست
بیدل امل اندیشیام از عجزرساییست واماندگی افکند به این راه درازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آن اشکم که عمری در بساط حیرتم
بیدل آن اشکم که عمری در بساط حیرتم از حریر پردههای چشم بالین بوده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آن برقنظرها آنچنان در پرده ماند
بیدل آن برقنظرها آنچنان در پرده ماند غافلانگرم انتظار و محرمان را تاب نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آن بهکه دود ریبشهٔ من در دل خاک
بیدل آن بهکه دود ریبشهٔ من در دل خاک ورنه چون تاک هزار آبله در راه من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آن دور می و پیمانهام دیگرکجاست
بیدل آن دور می و پیمانهام دیگرکجاست یکدو دم بگذار تا رنگی بگردانم بیاد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آن شعلهکزو بزم چراغانگرم است
بیدل آن شعلهکزو بزم چراغانگرم است یک حقیقت به هزارآینه تابان شده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آن فتنهکه توفان قیامت دارد
بیدل آن فتنهکه توفان قیامت دارد غیردل نیست همین خانه خراب است اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آن قرآن که ما درس حضورش خواندهایم
بیدل آن قرآن که ما درس حضورش خواندهایم متن آیاتش تحیر دارد و تفسیر شرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل انجام تماشا محو حیرت گشتن است
بیدل انجام تماشا محو حیرت گشتن است این همه سعی نگه تا بینگاهی میرود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اندر جلوهگاه چین ابروی کسی
بیدل اندر جلوهگاه چین ابروی کسی کشتی نظاره در موج خطر داریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اندر جلوهگاه حسن طاقتسوز اوست
بیدل اندر جلوهگاه حسن طاقتسوز اوست جوهر حیرت زبان عذرخواه آیینه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اندر قدح باده نظرکن به حباب
بیدل اندر قدح باده نظرکن به حباب تا چه دارد نفس آبلهپوش مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آندم که به تسلیم شکستم دامن
بیدل آندم که به تسلیم شکستم دامن تا در امن به پای نرسیدن رفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اندیشهٔ طور و شجر ایمن چند
بیدل اندیشهٔ طور و شجر ایمن چند آتشی نیست درین جا تو نفس سوختهای حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آنکیستکه با سیل خرامش امروز
بیدل آنکیستکه با سیل خرامش امروز همچو دل نیست بنایی که ندارد رفتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آهنگت شنیدیم و ترا نشناختیم
بیدل آهنگت شنیدیم و ترا نشناختیم ای ز فهم آن سو به گوش ما صدایی میرسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ایام غازه کاری رفت
بیدل ایام غازه کاری رفت ماند بخت سیه خضاب فروش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این انجمن شوق فسردنکده نیست
بیدل این انجمن شوق فسردنکده نیست همچو پرواز به افشاندن پر میآیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این انجمن وهم دگر نتوان یافت
بیدل این انجمن وهم دگر نتوان یافت درد هم مفت تماشاست طرب باید کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این بار که بر دوش من است
بیدل این بار که بر دوش من است مژه تا خم شود انداختهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این بار امانت به زمین سود سرت
بیدل این بار امانت به زمین سود سرت تاکجاجامهٔمعشوق بهبر خواهیداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این باغ حیرت آبادست
بیدل این باغ حیرت آبادست هر گل آنجاست پشت بر دیوار حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این باغ همان جلوه بهار است اما
بیدل این باغ همان جلوه بهار است اما شوق ما زنگ زد آیینهٔگداز نماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این بیخردی چند به معراج خیال
بیدل این بیخردی چند به معراج خیال میروند اینهمه کز خویش برون می آیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این دامگه از صید تماشا خالیست
بیدل این دامگه از صید تماشا خالیست مفت چشمی که نگاهی به قفس میگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این دریای عبرت را پل دیگرکجاست
بیدل این دریای عبرت را پل دیگرکجاست زورقی چند از قد خم گشته واژون کردهاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این رنگی که عریانی ز سازش کم نبود
بیدل این رنگی که عریانی ز سازش کم نبود در قیاس ناز آن گل پیرهن میپرورم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این شور بد و نیکی که تکلیف کریست
بیدل این شور بد و نیکی که تکلیف کریست پنبه تا درگوش باشد معتدل شنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این صورت وشکل آنهمه نیست
بیدل این صورت وشکل آنهمه نیست آدمی معنی دیگر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این ما و منت حایل آثار صفاست
بیدل این ما و منت حایل آثار صفاست نفسی آینه باشی که نفس ننمایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این کلام متین پیش کس مزن به زمین
بیدل این کلام متین پیش کس مزن به زمین دارد آن لب شکرینگوهر آفرین صلهای حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این محفل نهان درگریهٔ شمع است و بس
بیدل این محفل نهان درگریهٔ شمع است و بس داغ آن زخمممکه با لبهای خندان آشناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده
بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده کار امروزکن امروز، ز فردا، فردا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این هستی نمیسازد به تشویش نفس
بیدل این هستی نمیسازد به تشویش نفس شمع را تاکی به راه باد باید زیستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل این هنگامهٔ نیرنگ داغمکرده است
بیدل این هنگامهٔ نیرنگ داغمکرده است خار شد رنج تعلق باز در پاییکه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت
بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت فکر ساحل میتراشدکشتی ازکام نهنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینجا تر زبانان مایهٔ درد سرند
بیدل اینجا تر زبانان مایهٔ درد سرند شمع گر خاموش گردد گوید آمین انجمن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینجا تیغ جرأت درکف کم فرصتیست
بیدل اینجا تیغ جرأت درکف کم فرصتیست چون سحر قطع نفس کم نیست پر نازک دمیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینجا ذره تا خورشید لبریز غناست
بیدل اینجا ذره تا خورشید لبریز غناست ساغر ما را فضولی غافل از اندازه کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینجا کجاست دام و چه صید
بیدل اینجا کجاست دام و چه صید دلکمندیست پیچ و تاب فروش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینجا همه ریش است و فشاست
بیدل اینجا همه ریش است و فشاست ملت و کیش چه معنی دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینجا هیچکس از هیچکس چیزی نیافت
بیدل اینجا هیچکس از هیچکس چیزی نیافت پرتو خورشید بر مهتاب بهتان یافتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینجا یأس مطلب فتح باب مدعاست
بیدل اینجا یأس مطلب فتح باب مدعاست از شکست دلگشادی بر طلسم راز بند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینحرف و صوت چیزینیست
بیدل اینحرف و صوت چیزینیست خامشی معنی مگو دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آب در آیینه بیدل حرف زنگار است و بس
آب در آیینه بیدل حرف زنگار است و بس سیل اگر گردی سراغ کلفتآبادم مپرس حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آب زد بیدل به راهش عمرها چشم ترم
آب زد بیدل به راهش عمرها چشم ترم آن ستمگر یک نگه انعام نتوانست کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آبرو ذاتیست بیدل ورنه مانند گهر
آبرو ذاتیست بیدل ورنه مانند گهر مهرهٔ گل هم تواند در دل دریا نشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آبروی مرد بیدل با هنر جوشیدنست
آبروی مرد بیدل با هنر جوشیدنست نیست در شمشیرها جز تیغ جوهردار سبز حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آبم ازین درد که آن مست ناز
آبم ازین درد که آن مست ناز آینه میخواهد و من بیدلم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ابنای زمان منفعل چین جبیناند
ابنای زمان منفعل چین جبیناند بیدل ثمر عطسه دهد سرکه چشیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آبم ز خجالت چه غرور و چه تعین
آبم ز خجالت چه غرور و چه تعین بیدل مطلب جز عرق از شخص حیا هیچ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آتش افتادهست بیدل در قفای کاروان
آتش افتادهست بیدل در قفای کاروان گلشن ما آنچه دارد باب گلخن داشتهست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آتشی بسیار دارد بیدل این کهسار وهم
آتشی بسیار دارد بیدل این کهسار وهم بر دل افسرده ریزد کاش توفانش ز سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
اثر محو دعای بیدل است امید آن دارد
اثر محو دعای بیدل است امید آن دارد که بالد دین و دنیا در پناه دین و دنیایت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
اثرهای مروت از سیهچشمان مجو بیدل
اثرهای مروت از سیهچشمان مجو بیدل وفا کن پیشه و زین قوم، آیین جفا بنگر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
اثرها بنگر اما ازتصرف دم مزن بیدل
اثرها بنگر اما ازتصرف دم مزن بیدل به چون وچند نتوان حکمکردن صنع بیچون را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
احتیاج غیر بیدل ننگ دوش همت است
احتیاج غیر بیدل ننگ دوش همت است همچو خورشید از لباس عاریت عریان شدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
اختلاف وضعها بیدل لباسی بیش نیست
اختلاف وضعها بیدل لباسی بیش نیست ورنه یکرنگاست خون در پیکر طاووس و زاغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آخر ای بیدل چهکردی حاصل بزم وصال
آخر ای بیدل چهکردی حاصل بزم وصال وقفچشمتتاجمالش دیدهایخمیازه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آخر از این محیط خیالت گذشتن است
آخر از این محیط خیالت گذشتن است بیدل چرا چو موج گهر پل نمیشوی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ادب فرسودهتر از اشک مژگانپرورم بیدل
ادب فرسودهتر از اشک مژگانپرورم بیدل من و پایی که تا کویش ز دامن برنمیآید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ادبگاه محبت گر نباشد در نظر بیدل
ادبگاه محبت گر نباشد در نظر بیدل ز شور دل دو عالم یک نمکدان میتوان کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
دلم ز خجلت بیظرفی آب شد بیدل
دلم ز خجلت بیظرفی آب شد بیدل به یاد بادهتریها ازین سفالگذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
دلم کارگاه چه میناست بیدل
دلم کارگاه چه میناست بیدل جرس بسته عبرت به دوش ترنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ایندیگ خیال ازخام جوشیهاپرست
بیدل ایندیگ خیال ازخام جوشیهاپرست ششجهت آتش زنی تاپختهگردد آش ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ایندنیا نهامروز امتحانگاهست و بس
بیدل ایندنیا نهامروز امتحانگاهست و بس تا جهان باقیست زن میآزماید مرد را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینعرصه تماشاکدة الفت نیست
بیدل اینعرصه تماشاکدة الفت نیست سبزکردهست در و دشت رم آهو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینکمهمتان بر عز و جاه
بیدل اینکمهمتان بر عز و جاه فخرها دارند و عاری بیش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینعیش و غم و عجزو غرور و مهر وکین
بیدل اینعیش و غم و عجزو غرور و مهر وکین در ازل زینسان که موجودند با هم بودهاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اینگلشن به غارتدادهٔ جولان کیست
بیدل اینگلشن به غارتدادهٔ جولان کیست کز غبار رنگ وبو هر سو قیامت میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آیینه بپرداز غم دوری چند
بیدل آیینه بپرداز غم دوری چند آسمان نیز به انداز نظر نزدیک است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آیینهٔ معشوقنما در بر تست
بیدل آیینهٔ معشوقنما در بر تست این نیازیکه تو داری نشود ناز چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل بساط دل را بستم به ناله آمین
بیدل بساط دل را بستم به ناله آمین کردم به گلشن داغ از شعله باغبانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل برون خویش به جایی نرفتهایم
بیدل برون خویش به جایی نرفتهایم ما را ز پرده بهر چه آواز میدهند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آیینه ی مشرب نکشد کلفت زنگ
بیدل آیینه ی مشرب نکشد کلفت زنگ سینه صافیست در آن بزم که مینا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل بنال ورنه درین دامگاه یأس
بیدل بنال ورنه درین دامگاه یأس خاموشیات ز خاطر صیاد میبرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل بساط وهم به خود چیدهام چو صبح
بیدل بساط وهم به خود چیدهام چو صبح ورنه زجنسهستی منهرچههستنیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به ادای مژه کجدار و مریزی
بیدل به ادای مژه کجدار و مریزی پر شیفتهٔ محفل نیرنگ نگردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل بنای ریختهٔ درد الفتیم
بیدل بنای ریختهٔ درد الفتیم گرد جفا و داغ الم خاک و خشت ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به ادب باش که در پیکر انسان
بیدل به ادب باش که در پیکر انسان گر رگ کند اظهارپری تشنهٔ نیش است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به امید وصل شادیم
بیدل به امید وصل شادیم گو طوطی بخت زاغ باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به اشارات فنا راه نبردی
بیدل به اشارات فنا راه نبردی عمریستکهگفتیم نظیر تو عدیم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به این سیاهی کز دور کردهام گل
بیدل به این سیاهی کز دور کردهام گل پیش یقین خود هم صد احتمال بردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال
بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال باید جهانیان ز جبینم وضو کنند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به این کدورت اگر ساز زندگیست
بیدل به این کدورت اگر ساز زندگیست آیینه گر شوی سر راه نفس مگیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به این علم و فنون تاکی به بازار جنون
بیدل به این علم و فنون تاکی به بازار جنون خواهی دویدن هر طرف اجناس ارزان در بغل حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به بارگاه حقیقت چه نسبت است
بیدل به بارگاه حقیقت چه نسبت است ما را که نیست راه به فهم مجاز خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به بزم معرفت از لاف شرم دار
بیدل به بزم معرفت از لاف شرم دار شب راکسی ندید بهپیش سحرسپید حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به بند نی گرهی نیست ناله را
بیدل به بند نی گرهی نیست ناله را آزادهایم اگر همه در چاه رفتهایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به تقاضای تعین چه توانکرد
بیدل به تقاضای تعین چه توانکرد پوشیدگیی بود که در ما نه نهفتند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل به تغافل کدهٔ عجز نهان باش
بیدل به تغافل کدهٔ عجز نهان باش تا خلق تو را آن همه نشناخته باشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح





