بیدل از هرمصرعم موج نزاکت میچکد
بیدل از هرمصرعم موج نزاکت میچکد کردهام رنگین به خون صید لاغرتیغ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از نور نظر صافی دل مستغنیست
بیدل از نور نظر صافی دل مستغنیست کسب بینش نکند آینهٔ ناز نگاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از نیرنگ اسباب من و ما غافلی
بیدل از نیرنگ اسباب من و ما غافلی اینگه صبح زندگی فهمیدهای روز جزاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از هستی من پا به رکاب است نمو
بیدل از هستی من پا به رکاب است نمو شام را هم سحر انگاشتهام همچو هلال حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از هستی موهوم مپرس
بیدل از هستی موهوم مپرس ساز بنیاد نفس نابودست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از وصلی نویدم دادهاند
بیدل از وصلی نویدم دادهاند دل تپیدن کوس شاهی میزند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از وضع ادب مگذر که گوهر در محیط
بیدل از وضع ادب مگذر که گوهر در محیط پای سعی موج را از ترک دعوی کرد سر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از وضع قناعت بار دوش کس نیام
بیدل از وضع قناعت بار دوش کس نیام کشتی ما چون صدفگیرد به سرکمتر محیط حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از وهم جنون سامان مپرس
بیدل از وهم جنون سامان مپرس گنج ناپیدا و ما ویرانهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از وهم فسردی، چه تعلق، چه وفاق
بیدل از وهم فسردی، چه تعلق، چه وفاق طایر رنگ،کمین قفس و دام نداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از یادش به ترک خواب سودا کردهایم
بیدل از یادش به ترک خواب سودا کردهایم ورنه جز محمل قماشی نیست در دکان شب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از یوسف دماغ بینیاز من پراست
بیدل از یوسف دماغ بینیاز من پراست انفعال بوی پیراهن ندارد شامهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل از ین دو روز عمر ننگ بقایکس مباد
بیدل از ین دو روز عمر ننگ بقایکس مباد دل پی حرص باختن چشم به آز دوختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازابن ستمکده بیکس گذشتهام
بیدل ازابن ستمکده بیکس گذشتهام کو سایهای که بر سر خاکم کرم کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آزادی گر استقبال آغوشت کند
بیدل آزادی گر استقبال آغوشت کند آنقدر واشوکه نتوان بست مضمون تو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آزادی من در قفس گمنامیست
بیدل آزادی من در قفس گمنامیست دام راه است اگر شهرت عنقا بخشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازافسونگریات خرسوبز آدمنشود
بیدل ازافسونگریات خرسوبز آدمنشود چنگ به هرریش مزن ازهوس شانه برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازبس شوق دل محملکش جولان ماست
بیدل ازبس شوق دل محملکش جولان ماست خواب مخمل موج زد خاری اگردرپا شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازبن دو دم نفس کایت عبرت است و بس
بیدل ازبن دو دم نفس کایت عبرت است و بس شخص عدم ز نام من خجلت اشتهار برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازبن طبع سست وحشی اندیشه را
بیدل ازبن طبع سست وحشی اندیشه را رام سخن کردهام صید فنون خودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازبوی خود است آخرشکست برگگل
بیدل ازبوی خود است آخرشکست برگگل بال مارا شوخی پرواز ما خواهد شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازپیچ وخم زلفش رهایی مشکل است
بیدل ازپیچ وخم زلفش رهایی مشکل است برکریمان سهل نبود رخصت مهمان شب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازخویش به جز نفی چه اثباتکنیم
بیدل ازخویش به جز نفی چه اثباتکنیم رنگ را شوخی پرواز همان پر شکنیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازسعی مکن شکوهکه یکگام دگر
بیدل ازسعی مکن شکوهکه یکگام دگر پای خوابیدهٔ بی درد سرت میگردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازکسب ادب ظلم است بر آزادگی
بیدل ازکسب ادب ظلم است بر آزادگی نالهدارد بازی طفلیکه درمکتب نشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازکلفت افسردهدلیها چو سپند
بیدل ازکلفت افسردهدلیها چو سپند مشکلی داشتم از سوختن آسانکردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازکیش نفس سرمایگان دیگر مپرس
بیدل ازکیش نفس سرمایگان دیگر مپرس نیست غیر از نیستی دین من و دنیای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازکیفیت ذوق گرفتاری مپرس
بیدل ازکیفیت ذوق گرفتاری مپرس من سری دزدیدهام در هرکجا زنجیر پاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازگرد هوس در قفس یاس مباش
بیدل ازگرد هوس در قفس یاس مباش زنگ آیینهات افسون تمنای دل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازگل کردن نامش گریبان میدرٌد
بیدل ازگل کردن نامش گریبان میدرٌد نقش چون تار نظر در چشم حیران نگین حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازگردون سلامت چشم نتوان داشتن
بیدل ازگردون سلامت چشم نتوان داشتن الوداع دانه گوکام نهنگ است آسیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازگریه شهرتی داریم
بیدل ازگریه شهرتی داریم بال پرواز ابر چشم ترست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازما نیستی هم خجلت هستی نبرد
بیدل ازما نیستی هم خجلت هستی نبرد برنمیدارد هواگشتن تری از آبها حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازهمت مخمور می عشق مپرس
بیدل ازهمت مخمور می عشق مپرس بیگداز دو جهان پر نشود ساغر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازیارانکسی بر حال ما رحمی نکرد
بیدل ازیارانکسی بر حال ما رحمی نکرد چشم این نامحرمانکور است یا پوشیدهاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازیاد خویش هم رفتم
بیدل ازیاد خویش هم رفتم که فراموشکرده است مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازین بهار رفت برگ طراوت وفا
بیدل ازین بهار رفت برگ طراوت وفا برکه نماید انفعال رنگ پریده روی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازیاد رخش غوطه بهگلشن زدهایم
بیدل ازیاد رخش غوطه بهگلشن زدهایم سر اندیشهٔ ما محوگریبان گل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفتهگیر
بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفتهگیر قافله هر سو رود بانگ درا میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازین رنگ وبو غنچهٔ دل جمع نیست
بیدل ازین رنگ وبو غنچهٔ دل جمع نیست قافلهٔ اتفاق ربط گسل میرود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازین ستمکده راحت کس گمان مبر
بیدل ازین ستمکده راحت کس گمان مبر دیده ز خس نمیکشد آنچه دل ازنفسکشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازین سراب وهم جام فریب خوردهای
بیدل ازین سراب وهم جام فریب خوردهای تا به عدم نمیرسی دور نماست زندگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازین مایهکه جز باد نیست
بیدل ازین مایهکه جز باد نیست عمر در اندیشهٔ سودا گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازین مایده دست هوس شستهایم
بیدل ازین مایده دست هوس شستهایم پهلوی دل خورده را آرزوی نان کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل ازینکف غبارکز دل خاک جستهایم
بیدل ازینکف غبارکز دل خاک جستهایم پردهدر تحیر است،گفت تو و شنید ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آسان نیست درگیرد چراغ همتم
بیدل آسان نیست درگیرد چراغ همتم کز دو عالم سوختن یک داغ حاصل میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اسباب تعلق بود زنگ آگهی
بیدل اسباب تعلق بود زنگ آگهی آینه صیقل زدند آنها که پشت پا زدند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آسان نیست کسب اعتبارات جهان
بیدل آسان نیست کسب اعتبارات جهان سخت افسردن بهخود بنددکه خاکی زر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اسبابطرب تنبیهآگاهیست، لیک
بیدل اسبابطرب تنبیهآگاهیست، لیک انجمن پر غافل است ازگوشمال چنگها حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اسباب جهان چیزی نبود
بیدل اسباب جهان چیزی نبود زندگی خواب پریشان دید و بس حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل استغنا همین یأس است و بس
بیدل استغنا همین یأس است و بس دست بردار از دعای مستجاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آسودهتر از موج گهر خاک شدیم
بیدل آسودهتر از موج گهر خاک شدیم رفتن از خویش چه مقدار به تمکین آمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند
بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اشغال خطا را مایهٔ دانش مگیر
بیدل اشغال خطا را مایهٔ دانش مگیر صرف لغزش چون قلم سرتا بهپا میبینمت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اسیر حسرت از آنمکه همچو چشم
بیدل اسیر حسرت از آنمکه همچو چشم در رهگذار سیل فتادهست خانهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آشفتگی از طورکلام تو نرفت
بیدل آشفتگی از طورکلام تو نرفت این جنون سلسله یکسر خط بی مسطر داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آشفتهٔ ما بوی جمعیت نبرد
بیدل آشفتهٔ ما بوی جمعیت نبرد تا بهکی در حلقهٔ زلف پریشان شما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است
بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اظهار هنر محرومی دیدار بود
بیدل اظهار هنر محرومی دیدار بود خار راه جلوهها شد جوهر اندر آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افسانه بشنو و تن زن
بیدل افسانه بشنو و تن زن شب دراز است وگفت و گو بیکار حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افسانهٔ دگر متراش
بیدل افسانهٔ دگر متراش با همین رنگ آشناست نگاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افسانهٔ راحت ز نفس چشم مدار
بیدل افسانهٔ راحت ز نفس چشم مدار این نسیمی است که هرگز به وزیدن نرسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افسانه غیرم سبق آهی هست
بیدل افسانه غیرم سبق آهی هست میکند اینقدرم سیر گریبان تعلیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افسردگیم شوخی آهی دارد
بیدل افسردگیم شوخی آهی دارد تاشرر هست ز خودرفتن سنگاست اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینهام
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینهام آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افسون کری هم عالمی است
بیدل افسون کری هم عالمی است گوشم اما حرف کس نشنیدهام حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افسون هوس ما را ز ما بیگانه کرد
بیدل افسون هوس ما را ز ما بیگانه کرد بسکه مرکز بر خیال پوچ زد پرگار شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افکار دقیق آیینهٔ تخقیق نیست
بیدل افکار دقیق آیینهٔ تخقیق نیست ذرهها خورشید را در چشم روزن دیدهاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل افلاس آبروی مرد میریزد به خاک
بیدل افلاس آبروی مرد میریزد به خاک بینیامی برد آخر جوهر از شمشیر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اقبال ضعیفیهای ما پوشیده نیست
بیدل اقبال ضعیفیهای ما پوشیده نیست آفتاب عالم عجزست رنگ زرد ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اقبال گرفتاری درین وادی کراست
بیدل اقبال گرفتاری درین وادی کراست ای بسا صیدی که رفت و حسرت فتراک برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اقتضای جشد میکشد بهحرصو حسد
بیدل اقتضای جشد میکشد بهحرصو حسد خواب امنی داری اگر پیرهن خسک نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر آفاق بود زیر نگینم
بیدل اگر آفاق بود زیر نگینم جز نام خدا نام خدا هیچ ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اکنون با خودم غیراز ندامت هیج نعست
بیدل اکنون با خودم غیراز ندامت هیج نعست آنچه بیخود داشتم در بر نمیدانم چه شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر آگه شوی از درد محبت
بیدل اگر آگه شوی از درد محبت یک زخم به صد صبح تبسم نفروشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر افسرده دلی جمع کتب کرد
بیدل اگر افسرده دلی جمع کتب کرد در مدرسهٔ دانش ما جلد کتاب است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر آگه شوی از علم خموشی
بیدل اگر آگه شوی از علم خموشی تحصیلکمال تو، به یک حرف تمام است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر این است سر و برگ شعورت
بیدل اگر این است سر و برگ شعورت هرچند به آن جلوه رسی غیر خبر نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر این است سر و برگ کمالت
بیدل اگر این است سر و برگ کمالت تحقیق معانی غلط و فکر رسا هیچ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنت
بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنت دامت آخر چو صبح درپی چین میرود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر این بود سرانجام محبت
بیدل اگر این بود سرانجام محبت دل بهر چه بستم به هوا، آه امیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر به دست رسد گوهر وصال
بیدل اگر به دست رسد گوهر وصال باید وطن گرفت به کام نهنگ هم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر به عشقکند دعوی وفا
بیدل اگر به عشقکند دعوی وفا غیر از شکست رنگ چه باشد گواه او حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر تو محرمی دم مزن از حدیث عشق
بیدل اگر تو محرمی دم مزن از حدیث عشق بست زبان علم و فن معنی بیعبارتی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر توهّم بند نظر نباشد
بیدل اگر توهّم بند نظر نباشد کافیست سیر معنی لفظ آشنایی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر جنون نکند هرزه تازیت
بیدل اگر جنون نکند هرزه تازیت گرد دگر نمیشود از پیش و پس بلند حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر سبز شد دانه ز فیض سحاب
بیدل اگر سبز شد دانه ز فیض سحاب ما دل افسرده را در قدمش جان کنیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر چه نیست جهان جای خنده لیک
بیدل اگر چه نیست جهان جای خنده لیک نتوان به پیش مردم بیغم گریستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر لعل او نیست تبسمفروش
بیدل اگر لعل او نیست تبسمفروش شبنم گلهای زخم گرد نمکدان کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر محرمی جلوهٔ بیرنگ باش
بیدل اگر محرمی جلوهٔ بیرنگ باش دام تماشا مکن کلفت پیراستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر محرمی رنج تک و دو مبر
بیدل اگر محرمی رنج تک و دو مبر در عرق سعی حرص خفت آب و بقاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر نشستهایم راه هوس نبستهایم
بیدل اگر نشستهایم راه هوس نبستهایم دامن ماست زیر سنگ نی سر ما به زیر پر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر نه شرم عشق، لب گزد از جنون تو
بیدل اگر نه شرم عشق، لب گزد از جنون تو تا به سپهر می رسد چاک سحر قباییت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر نه طبع تو مشاطگی کند
بیدل اگر نه طبع تو مشاطگی کند آیینهدار شاهد معنی بیان کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگر هوس ندرد پردهٔ حیا
بیدل اگر هوس ندرد پردهٔ حیا وحدتسرای معنیات آیینه خانه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگرت دعوی آدابپرستی است
بیدل اگرت دعوی آدابپرستی است جایی که نیابی اثر آینه، دم زن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل آگه نهای ز ضبط نفس
بیدل آگه نهای ز ضبط نفس گره رشته گوهر دگرست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل اگرخطای ما درخور ساز زندگیست
بیدل اگرخطای ما درخور ساز زندگیست تا به کفن رسیدهایم ناله سفید کردهایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل الم و عیش خیالات تعین
بیدل الم و عیش خیالات تعین تا چشمگشایی که گذشتهست و بسی نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
بیدل امروز در مسلمانان
بیدل امروز در مسلمانان همهچیز است لیک ایمان نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح





