بید‌ل از چاک جگر چون صبح بستم نردبان

بید‌ل از چاک جگر چون صبح بستم نردبان منظری‌کز خود برآیم با فلک هم‌پایه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از چشم تحیر مشربم غافل مباش

بیدل از چشم تحیر مشربم غافل مباش هرکجا حسنی است با آیینه‌داران آشناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از چشم تحیرپیشگان نم خواستن

بیدل از چشم تحیرپیشگان نم خواستن دامن آیینه بر امید آب افشردن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حادثه‌کارم به تپیدن نکشد

بیدل از حادثه‌کارم به تپیدن نکشد موج رنگم نرسانید شکست آزارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس نشئهٔ جوهر تحقیق اثرها دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حسرت‌پرستان خرام کیستم

بیدل از حسرت‌پرستان خرام کیستم کز نیشکر جان به لب می‌آیدم تبخاله است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حال دل‌کلفت نصیب ما مپرس

بیدل از حال دل‌کلفت نصیب ما مپرس وای برآیینه‌ای‌کان رانفس روشنگر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حسن ملیحش چند غافل زیستن

بیدل از حسن ملیحش چند غافل زیستن دیده‌های زخم را هم‌می‌کند بینا نمک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ست

بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ست آیسنه می‌پوشد امشب نالهٔ عریان ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خاک می‌رویم به باد

بیدل از خاک می‌رویم به باد غیر ازین‌نیست‌آنچه پیش‌و پس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خاکستر من شعله جولانی مخواه

بیدل از خاکستر من شعله جولانی مخواه اخگری در دامن فرسودگی آسوده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حیرتم‌ گذشتن نیست

بیدل از حیرتم‌ گذشتن نیست آب آیینه جدولی دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خرد وبزرگ آن به که برداری نظر

بیدل از خرد وبزرگ آن به که برداری نظر دور گاوان‌ رفت و اکنون‌ حاضران‌ گوساله‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خوبان همین آیین استغنا خوش است

بیدل از خوبان همین آیین استغنا خوش است بر حیا ظلم است اگر با کس تلطف ‌کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از خلق جهان عشوهٔ خوبی نخوری

بید‌ل از خلق جهان عشوهٔ خوبی نخوری غازهٔ چهرهٔ این قوم به حق می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خلقندخوبان چمن صیاد دل

بیدل از خلقندخوبان چمن صیاد دل شاهدگل را همان آشفتن بوکاکل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خود رنگ و بوی اعتبار افشانده‌ایم

بیدل از خود رنگ و بوی اعتبار افشانده‌ایم همچوگل ماییم و دامن تاگریبان پشت دست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ا‌ز خورشید عالمتاب باید وارسید

بیدل ا‌ز خورشید عالمتاب باید وارسید یک دل روشن چراغ هفت‌کشور داشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خویش بایدت رفتن

بیدل از خویش بایدت رفتن ورنه نتوان به آن خرام رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خویشان نمی‌باید اعانت خواستن

بیدل از خویشان نمی‌باید اعانت خواستن مومیایی چاره‌فرمای شکست شیشه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از داغ چراغ خامشم غافل مباش

بیدل از داغ چراغ خامشم غافل مباش نرگسستان چشمکی خس‌پوش مژگان‌ کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دام شکستِ دل ‌گذشتن، مشکل است

بیدل از دام شکستِ دل ‌گذشتن، مشکل است ریزهٔ این شیشه در جولانگه ما ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دامگاه صحبت خلق

بیدل از دامگاه صحبت خلق سرکشدن به‌جیب خویش رمیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از درد بیابان مرگی هوشم مپرس

بیدل از درد بیابان مرگی هوشم مپرس بیخودی می‌داند آن راهی که من گم کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دردسر پست و بلند آزادهٔم

بیدل از دردسر پست و بلند آزادهٔم وضع همواری جبین ما ز صندل ریخته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از درشتی خو مشکل است رستن تو

بیدل از درشتی خو مشکل است رستن تو تابه‌آتشش‌نبری‌سنگ‌آبگون‌نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از درد وطن خون ‌گشت ذوق عبرتم

بیدل از درد وطن خون ‌گشت ذوق عبرتم بس که یاد آشیان کردم قفس هم تنگ شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دل برون مقامی نیست

بیدل از دل برون مقامی نیست دشت و در تاز خانه‌ایم همه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دولت دونان به‌تغافل بگذر

بیدل از دولت دونان به‌تغافل بگذر هیچ نگشاید اگر سرکشد از پا ناخن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دیده حیران غم اشکی خون‌کرد

بیدل از دیده حیران غم اشکی خون‌کرد خشکی شیشه مبادا کندم صهبا خشک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از رنگ شکست شیشه‌ای خندیده است

بیدل از رنگ شکست شیشه‌ای خندیده است کز غبارش ناله نتواند به سعی‌پاگذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از زخم بود رونق دل

بیدل از زخم بود رونق دل خندهٔ‌گل نمک گلزار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از رنگین خیالیهای فکرت می‌سزد

بیدل از رنگین خیالیهای فکرت می‌سزد جدول رنگ بهار اوراق دیوان تو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از زندانیان الفتیم

بیدل از زندانیان الفتیم بوی گل را رنگ، دیوارست و بس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از زندگی آخر نتوان جان بردن

بیدل از زندگی آخر نتوان جان بردن رنگ این باغ هوس آتش بی‌زنهار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ژولیده مویی طبع مجنون ترا

بیدل از ژولیده مویی طبع مجنون ترا گر نباشد دود سودای‌ کسی در سر چه حظ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش صور می‌خندد طنینی کز مگس بالیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ساز نفس این نغمه می‌آید به‌گوش

بیدل از ساز نفس این نغمه می‌آید به‌گوش کای اسیران خانه زندان است بر صحرا زنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سامان تحصیل نفس غافل مباش

بیدل از سامان تحصیل نفس غافل مباش می‌برد با خویش آخرهرچه را باد آورد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سامان رنگ آیینه روشن کرده‌ایم

بیدل از سامان رنگ آیینه روشن کرده‌ایم بود داغ شمع ما را تازگی موقوف شام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سامان مستیهای اوهامم مپرس

بیدل از سامان مستیهای اوهامم مپرس دل به حسرت می‌گدازم می به مینا می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سرگشتگانی منزلت آوارگی‌ست

بیدل از سرگشتگانی منزلت آوارگی‌ست اضطرابت چند چون ریگ روان رهبر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سوختنم رنگ سراغش دریاب

بیدل از سوختنم رنگ سراغش دریاب کیست پروانه ‌که ‌گوید چه نشان دارد شمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سیر بهارستان امکانم مپرس

بیدل از سیر بهارستان امکانم مپرس بس که رنگم می‌پرد هر سو نگاهی می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سیر تأمل‌خانهٔ دل نگذری

بیدل از سیر تأمل‌خانهٔ دل نگذری نقشها این پردهٔ اندیشه پیدا می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از شب‌پره ‌کیفیت خورشید مپرس

بیدل از شب‌پره ‌کیفیت خورشید مپرس حق نهان نیست ولی خیره‌نگاهان‌ کورند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از شکر پریشانی چسان آیم برون

بیدل از شکر پریشانی چسان آیم برون مشت‌خاکی داشتم آشفتم و صحرا شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از شیونم مگوی و مپرس

بیدل از شیونم مگوی و مپرس نالهٔ درد اختیاری نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از صحبتم کنار گزین

بیدل از صحبتم کنار گزین فرصتم من فرار خواهم کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از صنعت تقدیر مپرس

بیدل از صنعت تقدیر مپرس زلف یاریم و شب ما تارست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ضبط نفس مگذرکه راحت مشربان

بیدل از ضبط نفس مگذرکه راحت مشربان هرکجاکشتند شمعی محفلی آراستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ضبط‌نفس مگذرکه در بزم حضور

بیدل از ضبط‌نفس مگذرکه در بزم حضور شمع راگل می‌کند بیتابی پروانه‌ات حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طاقت جهانی را به خودکردی طرف

بیدل از طاقت جهانی را به خودکردی طرف با ضعیفی‌گرتوانی صلح‌کردن جنگ نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طبع درشت آیینه‌ام در زنگ ماند

بیدل از طبع درشت آیینه‌ام در زنگ ماند آب اگر می‌گشت دل روشنگری می‌داشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طور جنون غافل مباش

بیدل از طور جنون غافل مباش خاک بر سر کردن آداب فناست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طور کلامم بی‌تأمل نگذری

بیدل از طور کلامم بی‌تأمل نگذری سکته خیز افتاده چون موج‌ گهر تقدیر من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طورکلامت همه حیرت‌زده‌ایم

بیدل از طورکلامت همه حیرت‌زده‌ایم در بهاری‌که تویی رنگ نگردد هرگز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ظاهر و مظهر بگذر

بیدل از ظاهر و مظهر بگذر جلوه‌، تا آینه‌، نامشهود است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عجز وغرور فقروجاه ما مپرس

بیدل از عجز وغرور فقروجاه ما مپرس تا نفس‌باقی‌ست زین‌آهنگ‌، صد زیر و بم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عجز طلب صید فراغت داریم

بیدل از عجز طلب صید فراغت داریم سایه را بخت نگون طرهٔ مشکین آمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عجزم زبان درد دل فهمیدنی‌ست

بیدل از عجزم زبان درد دل فهمیدنی‌ست بی‌تکلف چون نگاه ناتوانان ناله‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عزلت ‌کلامم رتبهٔ معنی‌ گرفت

بیدل از عزلت ‌کلامم رتبهٔ معنی‌ گرفت خُم‌نشینی باده‌ام را اینقدر پُر زور کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از علم و عمل‌گر مدعا جمعیت است

بیدل از علم و عمل‌گر مدعا جمعیت است هیچ کاری غیر بیکاری نمی‌آید به‌کار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از غفلت به ‌تعمیر شکست ‌دل مکوش

بیدل از غفلت به ‌تعمیر شکست ‌دل مکوش در ازل دیوانه‌ای طرح بنایی کرد و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن

بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن قاصد رفتهٔ ما بازنگشتن خبر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از غفلت تلاش بسترگل می‌کنم

بیدل از غفلت تلاش بسترگل می‌کنم ورنه زیر بال داردگرم جای عندلیب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از غنچه‌گرفتم سبق زانوی فکر

بیدل از غنچه‌گرفتم سبق زانوی فکر بود کوتاهی دامن به گریبان مددی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از غفلت ‌کسی را چاره نیست

بیدل از غفلت ‌کسی را چاره نیست سایه‌ای دارد گدا تا پادشاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیست

بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیست شمع پیکانی در اینجا تیر روشن میکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فطرت ما قصر معانی‌ست بلند

بیدل از فطرت ما قصر معانی‌ست بلند پایه دارد سخن ازکرسی اندیشهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فکر غم و عیش ‌گذشتن دارد

بیدل از فکر غم و عیش ‌گذشتن دارد امشبی دارم و فرصت شمر دوش خودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فیض قناعت چمن عافیت است

بیدل از فیض قناعت چمن عافیت است تکیه عمری‌ست‌که بر بستر قاقم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذری

بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذری دل به صد خون جگر یک آه موزون می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فهم کلامت عالمی دیوانه شد

بیدل از فهم کلامت عالمی دیوانه شد ای جنون انشا دگر فکر چه مضمون می‌کنی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قافلهٔ ‌کن‌فیکون نتوان یافت

بیدل از قافلهٔ ‌کن‌فیکون نتوان یافت بار جنسی‌ که توان زحمت پشت پا کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قحط قناعت فکر آب رو کراست

بیدل از قحط قناعت فکر آب رو کراست نیم جانی دارم و در حسرت نان می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قسمت تشریف ازل هیچ مپرس

بیدل از قسمت تشریف ازل هیچ مپرس اینقدر دامن آلوده که هستم دادند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قید خودم هیچ مپرس

بیدل از قید خودم هیچ مپرس دامن سایه ته دیواریست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قید دل آزاد نشین صحرا شو

بیدل از قید دل آزاد نشین صحرا شو وسعت ازتنگی این خانه برون می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از کلفت شکست منال

بیدل از کلفت شکست منال بزم هستی دکان شیشه‌گر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از کلفت مخموری صهبای وصال

بیدل از کلفت مخموری صهبای وصال چون قدح از لب زخم جگر افغان‌کردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از کیفیت شوق‌ گرفتاری مپرس

بیدل از کیفیت شوق‌ گرفتاری مپرس نالهٔ زنجیر هر جا گل کند دیوانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از کیفیت بنیاد تسلیمم مپرس

بیدل از کیفیت بنیاد تسلیمم مپرس خانهٔ آیینه دارد تا برون در جبین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از گردون نصیب من همان لب تشنگی است

بیدل از گردون نصیب من همان لب تشنگی است گر همه مانند ساحل ساغر از دریا کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم

بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم این نمکدان داد آرامم به چشم خواب داد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از لبیک و ناقوسم مپرس

بید‌ل از لبیک و ناقوسم مپرس عشق درگوشم نواها می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ما عالمی با درس معنی اشناست

بیدل از ما عالمی با درس معنی اشناست ما به فهم خود چرا چون حرف و خط نادان شدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ما ناتوانان دعوی جرأت مخواه

بیدل از ما ناتوانان دعوی جرأت مخواه کم زدن از هرچه‌گویی بیشتر داریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ما و تو حیران حساب غلطم

بیدل از ما و تو حیران حساب غلطم من نویسم به دل و بر سر آن صاد کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ما نتوان خواست چه افغان چه ترنم

بیدل از ما نتوان خواست چه افغان چه ترنم نی این بزم شکسته‌ست نفس در لب نایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مژگان خواب‌آلود او ایمن مباش

بیدل از مژگان خواب‌آلود او ایمن مباش می‌گشاید فتنه‌ها چشم ازکمین خواب تیغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مشت غبار حسرت‌آلودم مپرس

بیدل از مشت غبار حسرت‌آلودم مپرس یک بیابان خار خارم‌، یک نیستان ناله‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مشت غبار ما دل خود جمع‌کن

بیدل از مشت غبار ما دل خود جمع‌کن شانه‌‌ی این طرهٔ آشفته در دست هواست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مشت‌شرار ما به‌عبرت چشمکی‌ست

بیدل از مشت‌شرار ما به‌عبرت چشمکی‌ست یعنی آغازی‌که ما داریم بی‌انجام سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از منت دامان کشی تر نشدیم

بیدل از منت دامان کشی تر نشدیم شمع ما را نفس سوخته آسان‌ گل‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مقدار ظرف خود نمی ‌باید گذشت

بیدل از مقدار ظرف خود نمی ‌باید گذشت وعظ مستان در خط پیمانه دارد منبری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از منصوبهٔ عنقایی‌ام غافل مباش

بیدل از منصوبهٔ عنقایی‌ام غافل مباش نقد اظهاری ندارم پاکباز هستی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ناموس اسرار تمنایم مپرس

بیدل از ناموس اسرار تمنایم مپرس سینه از آه و لب از جوش فغان دزدیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از نشو و نمای ما کسی آگاه نیست

بیدل از نشو و نمای ما کسی آگاه نیست آبله نبر قدم فرسوده شد پا برنخاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از نقش قدم باید عیار ماگرفت

بیدل از نقش قدم باید عیار ماگرفت ناتوانی سایه را هم زیردست ما نکرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح