بی‌جمالش بس‌که بیدل بزم ما را نور‌نیست

بی‌جمالش بس‌که بیدل بزم ما را نور‌نیست ناخنه از موج می‌آورده چشم جامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌تو باید سوخت بیدل را به هررنگی ‌که هست

بی‌تو باید سوخت بیدل را به هررنگی ‌که هست داغ دل ‌گر نیست آتش می‌توان افروختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌جلوه او بید‌ل زین باغ چه ‌گل چیند

بی‌جلوه او بید‌ل زین باغ چه ‌گل چیند در کسوت چاک دل چون صبح مگر خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌خطایی نیست بیدل اضطراب اهل درد

بی‌خطایی نیست بیدل اضطراب اهل درد اشک چون بیتاب‌ گردد لغزشی پیدا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیخودی بیدل به خاک افکند اجزای مرا

بیخودی بیدل به خاک افکند اجزای مرا بس که چون ‌گل از شکست رنگ‌ها ساغر زدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آب گوهر از تشویش امواج منست

بیدل آب گوهر از تشویش امواج منست با دل نفسرده فارغ از هزار اندیشه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیخودی بیدل فسون شعلهٔ جواله داشت

بیخودی بیدل فسون شعلهٔ جواله داشت رنگ گرداندن ‌کشید آخر به گرد من حصار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌دانشی چه مقدار نامحرم قبول است

بی‌دانشی چه مقدار نامحرم قبول است بیدل دعا نداریم چندانکه مستجابیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اثر سعی ندامت اگر این است

بیدل اثر سعی ندامت اگر این است آتش به دو عالم فکن از سودن دستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اثر نشئهٔ نظم تو بلندست

بیدل اثر نشئهٔ نظم تو بلندست امید که خود را به دماغی برسانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اثری برده‌ای از یاد خرامش

بیدل اثری برده‌ای از یاد خرامش طاووس برون آگه خیال تو چمن شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اجزی جهان پیکر بی‌تمثالی‌ست

بیدل اجزی جهان پیکر بی‌تمثالی‌ست حیرت آینه با خوبش دچار است اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اجزای نفس تا کی فراهم داشتن

بیدل اجزای نفس تا کی فراهم داشتن پای تا سر ریشه‌ای بی‌احتیاط دانه باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل احیای معانی به خموشی کردم

بیدل احیای معانی به خموشی کردم نفس سوخته اعجاز مسیحای دل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر به سر خویش قدم باید زد

بیدل آخر به سر خویش قدم باید زد جادهٔ منزل تحقیق خط پرگار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر مدعای شوق پروازست و بس

بیدل آخر مدعای شوق پروازست و بس بی‌پر و بالی دو روزم آشیانی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر ز چه خورشیدکم است

بیدل آخر ز چه خورشیدکم است این چراغ به نفس روشن ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر خاک می‌گردد درین حرمانسرا

بیدل آخر خاک می‌گردد درین حرمانسرا عارض رنگین‌گل تا قامت رعنای سرو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ادب علم و فن از دور بجا آر

بیدل ادب علم و فن از دور بجا آر جزخجلت تقریرنه نحوی و نه صرفی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آدم باش فکر راکب و مرکوب چیست

بیدل آدم باش فکر راکب و مرکوب چیست از هوس تا کی‌ کسی پالان‌ گاو و خر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ار واقفی ز سرّ یقین

بیدل ار واقفی ز سرّ یقین ترک‌کن قصهٔ من وما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آرایش تحقیق مقابل می‌خواست

بیدل آرایش تحقیق مقابل می‌خواست کاش من هم نگهی آینه بین می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ارباب تماشا از تحیر نگسلند

بیدل ارباب تماشا از تحیر نگسلند چشم را غیر از ‌نگه پیداست شمع خانه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ارباب تأمل با عروجت چون‌کنند

بیدل ارباب تأمل با عروجت چون‌کنند آشیان برتر بود از رنگ پرواز تو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آبرو گذشتن نیست

بیدل از آبرو گذشتن نیست از حیا غافلی‌، عرق دریاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از احباب دنیا چشم سرسبزی مدار

بیدل از احباب دنیا چشم سرسبزی مدار کشت‌این شطرنج‌بازان دغل سیراب نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آثار نیرنگ فلک غافل مباش

بیدل از آثار نیرنگ فلک غافل مباش وضع این نه حلقه خلخالی‌ست در پای پری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آرزوی دل درد سر نفس مده

بیدل از آرزوی دل درد سر نفس مده دود چراغ‌ کشته است شامه‌ گداز آه تو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست

بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست گاه گذشتن گذشت وقت رسیدن رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اسرارعشق‌گوش ولب آگاه نیست

بیدل از اسرارعشق‌گوش ولب آگاه نیست فهم‌کن ودم مزن حرف نبی یا ولی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آشوب دهر سرن کشیدی به جیب

بیدل از آشوب دهر سرن کشیدی به جیب زورق توفانی‌ات بیخبر از لنگر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آسیای چرخ مخواه

بیدل از آسیای چرخ مخواه غیر اشغال‌ کف بهم سایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اعجاز ضعیفی مپرس

بیدل از اعجاز ضعیفی مپرس لغزش من خامه به مسطر گرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اظهار مطلب خون استغنا مریز

بیدل از اظهار مطلب خون استغنا مریز آبرو چون موج پیداکرد تیغ قاتلی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آغاز گذر زحمت انجام مبر

بیدل از آغاز گذر زحمت انجام مبر بررخ فرصت چقدر آینه بندد شرری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آفت‌نصیبان دلیم

بیدل از آفت‌نصیبان دلیم خون شدن معراج طاقتهای ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست

بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست یک نفس تن زن‌ که ازخود بشنوم غوغای خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسانه‌پردازان این محفل مباش

بیدل از افسانه‌پردازان این محفل مباش شمع ‌را غیر از زبان چرب خود جانکاه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسردگان حیرتم‌، تدبیر چیست‌؟

بیدل از افسردگان حیرتم‌، تدبیر چیست‌؟ گر همه دریا کشیدم ساغر کوثر زدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسردگیها جسمم آخر بخیه ریخت

بیدل از افسردگیها جسمم آخر بخیه ریخت ابر نیسانی برآمد خرقهٔ پشمینه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسون سخن بلبل باغ چه‌گلی

بیدل از افسون سخن بلبل باغ چه‌گلی رنگ چمن می‌شکند بوی بهار ازپرتو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افشای راز منفعلم‌ کرد عشق

بیدل از افشای راز منفعلم‌ کرد عشق پیش که نالد ادب ‌گریه‌تری می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اقبال ترک مدعا غافل مباش

بیدل از اقبال ترک مدعا غافل مباش در شکست آرزوها ناامیدی لشکری‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افلاس ما رز جنون پوشیده نیست

بیدل از افلاس ما رز جنون پوشیده نیست دست کوته تا گریبان آستین برداشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اقبال عجز درهمه جا چیده است

بیدل از اقبال عجز درهمه جا چیده است آبله و نقش پا افسر واورنگ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است

بیدل از التفات تو دوری من چه ممکن است در وطنم تو مونسی همسفرم تو می‌روی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از امید خلد قطع توّهم خوش است

بیدل از امید خلد قطع توّهم خوش است جز دل آسوده نیست باغ ارم داشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از الفت هوس نگذر و راه انس‌ گیر

بیدل از الفت هوس نگذر و راه انس‌ گیر منتظر طلب مباش ننگ بیاکه می‌برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آن بهار که توفان جلوه داشت

بیدل از آن بهار که توفان جلوه داشت رنگم شکست و آینه‌ای در کنار ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آن جلوه نشان می‌دهد

بیدل از آن جلوه نشان می‌دهد قلزمی از قطره چه باورکنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از آن جهان ناز فطرت خلق عاری است

بید‌ل از آن جهان ناز فطرت خلق عاری است آنچه تو دیده‌ای بگو خواه مگو نمی‌رسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از انجام نفس هرکه برد بوی اثر

بیدل از انجام نفس هرکه برد بوی اثر گر همه آفاق شود ناز کر و فر نکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از انجام و آغاز چراغ زندگی

بیدل از انجام و آغاز چراغ زندگی بی‌تکلف اشک و داغ و آه خواهی یافتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اندوه اعتبار برون آ

بیدل از اندوه اعتبار برون آ تا پری این شیشه‌ها به سنگ‌توان زد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اندیشهٔ آن جلوهٔ حیرت ‌گداز

بیدل از اندیشهٔ آن جلوهٔ حیرت ‌گداز می‌رود چون آب از دست اختیار آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اندیشهٔ اوهام باطل سوختم

بیدل از اندیشهٔ اوهام باطل سوختم بر سر داغم فشان خاکستر منصور را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف می‌کند در عرض جرأت رنگ استغفار گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از انفعال جرم دشمن هوش را چه باک

بیدل از انفعال جرم دشمن هوش را چه باک دزد شراب خورده را فکر عسس نمی‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اهل ادب باش‌ که چون‌ گرد سحر

بیدل از اهل ادب باش‌ که چون‌ گرد سحر این تحمل‌نفسان عرصهٔ بی‌پرخاشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اهل زمان چشم ترحم بردار

بیدل از اهل زمان چشم ترحم بردار گریه خون ریختن است از مژهٔ بی‌نم تیغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آواره‌گردیهای ایجادم مپرس

بیدل از آواره‌گردیهای ایجادم مپرس چون نفس در بال پرواز آشیانم‌ کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از این انجمن سرخوش دردیم و بس

بیدل از این انجمن سرخوش دردیم و بس بزم چو باشد شراب آبله‌اش ساغر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از این چارسو عشوه ی دیگر مخر

بیدل از این چارسو عشوه ی دیگر مخر غیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاک

بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاک زنگ در آیینه بست نور ظلم در بغل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از این مزرع آنچه در نظر آمد

بیدل از این مزرع آنچه در نظر آمد دانه امل بود و آسیا کف افسوس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینهٔ زنگار فرسودم مپرس

بیدل از آیینهٔ زنگار فرسودم مپرس داشتم صبحی‌که شد غارت نصیب شامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینه عبرت ‌گیر و بس

بیدل از آیینه عبرت ‌گیر و بس تا نفس باقی بود دل بی‌صفاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینهٔ ما غیر ادب‌گل نکند

بیدل از آیینهٔ ما غیر ادب‌گل نکند خون تحیر به خیال از رگ جوهر مگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از باده‌کشان وحشی عشرت نرمد

بیدل از باده‌کشان وحشی عشرت نرمد دام مرغان طرب رشتهٔ موج صهباست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینه‌ام مخواه نمودن

بیدل از آیینه‌ام مخواه نمودن نیستی‌ام با کسی دچار ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بال و پر بسته نیاید پرواز

بیدل از بال و پر بسته نیاید پرواز غنچه تا وا نشود جلوه نبخشد بورا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از برگ و نوای ما سیه‌بختان مپرس

بیدل از برگ و نوای ما سیه‌بختان مپرس روزگار وصل رفت و طالع ناساز ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم داغ شد هرکس به‌پهلوی من شیدانشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس به غم عشق سراپا گرهم

بیدل از بس به غم عشق سراپا گرهم از دلم ناله به زنجیر چو نی می‌خیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بزم هوس سیر ندامت‌کردیم

بیدل از بزم هوس سیر ندامت‌کردیم سودن دست بهم قلقل مینایش بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس بی‌نم افتاده است بحر اعتبار

بیدل از بس بی‌نم افتاده است بحر اعتبار گوهر از گرد یتیمیها تیمم می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس به‌گرفتاری دل خوکردیم

بیدل از بس به‌گرفتاری دل خوکردیم بی‌غم دام و قفس خاطرما خرم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس در شکنج لاغری فرسوده‌ایم

بیدل از بس در شکنج لاغری فرسوده‌ایم ناله و داغ دل خون‌گشته طوق وگردنست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس مانده‌ام چون کوه زیر بار درد

بیدل از بس مانده‌ام چون کوه زیر بار درد ناله جای‌ گرد می‌گردد بلند از دامنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس ششجهت جوش بهار غفلت است

بیدل از بس ششجهت جوش بهار غفلت است سبزهٔ خوابیده می‌بالد چو مژگان هر طرف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بنیاد ما خجلت نرفت

بیدل از بنیاد ما خجلت نرفت خاک ما چون آب موضوع تریست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع

بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع صد نگه آب شد و یک مژه‌گریان‌کردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بی دستگاهی سرنگون خجلتیم

بیدل از بی دستگاهی سرنگون خجلتیم دست ما از بس تهی شد آستین‌گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بی دست‌وپاییهای من غافل مباش

بیدل از بی دست‌وپاییهای من غافل مباش چون ضعیفی گوشمال گردن بالیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بیدردی روز وداعت سوختم

بیدل از بیدردی روز وداعت سوختم سینه می‌کندی چه می‌شد گر زبانت لال بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بی‌دستگاهی سر به‌ گردون سوده‌ایم

بیدل از بی‌دستگاهی سر به‌ گردون سوده‌ایم بال ما را ریختن پرواز دیگر می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از پرواز، خجلت دارم‌، اما چاره نیست

بیدل از پرواز، خجلت دارم‌، اما چاره نیست ذرهٔ موهومم وگل‌کردنم بال و پرست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از پیری سراپایم خم تسلیم زنخت

بیدل از پیری سراپایم خم تسلیم زنخت سرو ین‌گلزار بودم شاخ بیدم‌کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از پیکر خمیده ما

بیدل از پیکر خمیده ما ناتوانی ‌کلاه ناز شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از تبدیل حرف دال و نون

بیدل از تبدیل حرف دال و نون شد صمد بیگانهٔ لفظ صنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از تحصیل دنیا نیست حاصل جز غرور

بیدل از تحصیل دنیا نیست حاصل جز غرور دانه را نشو و نما رگهای گردن می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از تحقیق هستی و عدم دل جمع‌دار

بیدل از تحقیق هستی و عدم دل جمع‌دار کس چه داند آمدیم از بیخودی یا رفته‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ترک هوس موج‌گهر افسرده نیست

بیدل از ترک هوس موج‌گهر افسرده نیست پشتی بنیاد اقبالیست در دست ردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از تسلیم‌، ما هم صید دلهاکرده‌ایم

بیدل از تسلیم‌، ما هم صید دلهاکرده‌ایم نسبتی ، با زلف می‌باشد سر افتاده را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جرگه اوهام به در زن‌ کاینجا

بیدل از جرگه اوهام به در زن‌ کاینجا عالمی لاف خرد دارد و سودا زده‌است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از جلوه قانعم به خیال

بید‌ل از جلوه قانعم به خیال چه توان کرد نارساست نگاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از توصیف زلف وکاکل این‌گلرخان

بیدل از توصیف زلف وکاکل این‌گلرخان مقصد ما طوق‌گردن مدعا زنجیرپاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جمعیت دل بی‌نیاز عالمم

بیدل از جمعیت دل بی‌نیاز عالمم گوهر از یک قطره پل بستن ز دریا در گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جهان سخن بر فنون و هم متن

بیدل از جهان سخن بر فنون و هم متن رو از آن سوی تو و من حرف ناشنیده بیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جهل میندیش‌که در مکتب عشق

بیدل از جهل میندیش‌که در مکتب عشق گر همه طفل سرشک است تبحر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح