بار نفس بیدل بر دوش دل افتاده‌ست

بار نفس بیدل بر دوش دل افتاده‌ست دل این همه سنگین نیست وقتست‌ که برداری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بازگشتی نبود پای طلب را بیدل

بازگشتی نبود پای طلب را بیدل سیل ما نشنود افسون پشیمانی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باز اندیشهٔ انشای که داری بیدل

باز اندیشهٔ انشای که داری بیدل که خط ازکلک تو چون ناله زمنقار دمید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باطن آسوده ازیک حرف بر هم می‌خورد

باطن آسوده ازیک حرف بر هم می‌خورد غنچه تا خواهد نفس‌بر لب‌رساند بیدل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل خاک تا هم‌نفس باد بود بی‌رم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باغ دهر از ماست بیدل روشناس‌ ‌رنگ درد

باغ دهر از ماست بیدل روشناس‌ ‌رنگ درد لاله‌سان آیینهٔ داغ جگر داریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باکلام آبدارت‌کی رسد لاف‌گهر

باکلام آبدارت‌کی رسد لاف‌گهر بیدل اینجا اعتباری نیست حرف بسته را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بال قمری این زمان بیدل غبار سرو نیست

بال قمری این زمان بیدل غبار سرو نیست گردوحشت پیش ازین هم هرکه بود آزاد داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود

بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود خاک نومیدی به فرق سعی‌های نارسا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بایدبه نور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری

بایدبه نور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری هوس مفروش بیدل محو دیدار اینچنین باید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

‌ببدل سوال چشم بتان را طرف مشو

‌ببدل سوال چشم بتان را طرف مشو یعنی که سرمه ناشده باید جواب داد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل به رنگ شمع امشب در گریبان کنده‌ام چاهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بپدل از ساده ‌دلی آینه لبریز صفاست

بپدل از ساده ‌دلی آینه لبریز صفاست آب این چشمه ز موج نظر پاک خود است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بپدل اسباب جهان را حسرتت مشاطه است

بپدل اسباب جهان را حسرتت مشاطه است زشتی هر چیز را نایافتن زیبا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بپدل ته‌گردون به غبار تک و پو رفت

بپدل ته‌گردون به غبار تک و پو رفت چون دانه به غربال‌، سر دربه‌دری چند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحر از ایجاد حباب آیینه‌دار وهم کیست

بحر از ایجاد حباب آیینه‌دار وهم کیست بیدل ما مشکلی در پیش دارد حل ‌کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل

بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدل به جوش خم چقدر خامی شراب‌ گزینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بجز غبار ندارد تپیدن نفست

بجز غبار ندارد تپیدن نفست ز تار سوخته بیدل صدا چه می‌جویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحر در آغوش و موج ما همان محوکنار

بحر در آغوش و موج ما همان محوکنار کارها با عشق بی‌پرواست معذوریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحر قدرتم بیدل موج خیز معنی‌هاست

بحر قدرتم بیدل موج خیز معنی‌هاست مصرعی اگر خواهم سر کنم غزل دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحرتسخیری آغوش حبابم بیدل

بحرتسخیری آغوش حبابم بیدل مزد آن است که برخود نفسی تنگ شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بدل فسون می و نی آنقدرگرمی نداشت

بدل فسون می و نی آنقدرگرمی نداشت آرزوهاگشت بر دل از یک استغفار سرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بدرآی بیدل ازین قفس اگرآن طرف‌کشدت هوس

بدرآی بیدل ازین قفس اگرآن طرف‌کشدت هوس تو به‌غربت آن‌همه خوش‌نه‌ای‌که‌بگویمت به‌وطن درآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بدین دو روزه تماشای زندگی بیدل

بدین دو روزه تماشای زندگی بیدل کدام شوق و چه عشق اینقدر هوس هم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر آن ستمزده بیدل ز عالم اوهام

بر آن ستمزده بیدل ز عالم اوهام چه ظلم رفت که مجنون نشد فلاطون شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر آتش که نهادند پهلوی بیدل

بر آتش که نهادند پهلوی بیدل که جای اشک‌، شرر زبن‌کباب می ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر حلاوت بس که پیچیدم غم دردم نماند

بر حلاوت بس که پیچیدم غم دردم نماند ناله‌ها بیدل به غارت داد چون نیشکرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل

بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل زین رقم‌کلک قضا بی‌مژه ی تر نگذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خط تسلیم رو بیدل‌ که مانند هلال

بر خط تسلیم رو بیدل‌ که مانند هلال پای سیر آسمانت نقش پیشانی بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر درکبریای عشق بارگمان و وهم نیست

بر درکبریای عشق بارگمان و وهم نیست گر تو رسیده‌ای به او بیدل ما نمی‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر دامن پاک تو غبارم من بیدل

بر دامن پاک تو غبارم من بیدل مگذار که دیگر به سر خویش نشینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خیال خلد بیدل زاهدان را نازهاست

بر خیال خلد بیدل زاهدان را نازهاست لیک ازین غافل‌کزین ویرانه آدم رفته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزم

بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزم غنچهٔ این عقده کاش از سعی دندان بشکفد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر رشتهٔ تعلق چندین مپیچ بیدل

بر رشتهٔ تعلق چندین مپیچ بیدل جز درد سر ندارد از موی سر فزودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر سر بی‌مغز بیدل تا به‌کی لرزد دلت

بر سر بی‌مغز بیدل تا به‌کی لرزد دلت جوز پوچ آن به که هم در دست طفلان بشکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبر

بر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبر من‌که خود را نیز تا آنجا رسم ‌گم می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان بیدل نفس مدارا با هیچکس ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر که بندم بیدل از غفلت خطای زندگی

بر که بندم بیدل از غفلت خطای زندگی کم‌ گناهی نیست‌ گر دوشم به دوشم می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر لب اظهار بیدل مهر خاموشی‌است لیک

بر لب اظهار بیدل مهر خاموشی‌است لیک سینهٔ‌ما چون خم‌می‌گرم جوش‌یارب است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برخاستن ز شرم‌ضعیفی چه‌ممکن است

برخاستن ز شرم‌ضعیفی چه‌ممکن است بیدل غبار نم‌زده دارد زمین ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ چون تو اینجا نیستی‌ گوهر که خواهد بود باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر نیاید هیچکس بیدل ز وهم احتیاج

بر نیاید هیچکس بیدل ز وهم احتیاج عالمی را کشت این تشویش بی‌شمشیر جنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برخط وزلف بتان غره عشقی بیدل

برخط وزلف بتان غره عشقی بیدل حسن فهمیده‌ای اجزای پریشانی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برد ازگوش رنگ طاقت هوش

برد ازگوش رنگ طاقت هوش جرس امشب فغان بیدل‌کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق جنون دمی‌ که زد آتش به صفحه‌ام

برق جنون دمی‌ که زد آتش به صفحه‌ام بیدل به یک جهان نقطم انتخاب دید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق جولان آه بیدل یاس‌پرورد است و بس

برق جولان آه بیدل یاس‌پرورد است و بس الحذر ای مدعی این دود آتش‌زاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان نعل درآتش ز جوش رنگ می‌گردد بهار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برکه نالم بیدل از بیداد چرخ

برکه نالم بیدل از بیداد چرخ خواب من آواز این دولاب برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برون از خودت‌ گر همه اوست بیدل

برون از خودت‌ گر همه اوست بیدل مبینش‌، مدانش‌، ‌مخوانش‌، مجویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بزم امکانست بیدل غافل از مردن مباش

بزم امکانست بیدل غافل از مردن مباش خضر اگر باشی در اینجا نیست امکان زیستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس است اینقدر از اختراع همت بیدل

بس است اینقدر از اختراع همت بیدل غبار گشتن و بر مسند هوا ننشستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس بود همچو دیدهٔ بیدل

بس بود همچو دیدهٔ بیدل شوق دیدار شمع خانهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس است آینه پرداز جرات من بیدل

بس است آینه پرداز جرات من بیدل عرق دمیدن و تا جبهه از حیا نرسیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس که از درد محبت بیدل ما گشت زار

بس که از درد محبت بیدل ما گشت زار همچو مژگان می‌خلد در دیده جسم لاغرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس که بیدل بر طبایع حرص شهرت غالب است

بس که بیدل بر طبایع حرص شهرت غالب است جانکنیها سنگ هم در آرزوی نام داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بساط بند تعلق نچیده‌ام بیدل

بساط بند تعلق نچیده‌ام بیدل به غیر نالهٔ من نیست در نیستانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسته‌ای بیدل اگر بر خود زبان مدعی

بسته‌ای بیدل اگر بر خود زبان مدعی عقربی را می‌توانم‌ گفت بی دم کرده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بار زندگی بیدل به پیری می‌کشم

بسکه بار زندگی بیدل به پیری می‌کشم موی من از سخت جانی برد رنگ ستخوان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه آزاد است بیدل از عبارات دویی

بسکه آزاد است بیدل از عبارات دویی ناله هم این مصرع برجسته را تضمین نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش

بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش هر که بر گمگشته‌ای نالیده دانستم منم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل با نسیم‌کوی او خوکرده‌ام

بسکه بیدل با نسیم‌کوی او خوکرده‌ام می‌کشد طبعم چو زخم‌از بوی‌گل آزارها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل زین چمن پا در رکاب وحشتم

بسکه بیدل زین چمن پا در رکاب وحشتم بر سپند شبنم من غنچه مجمر می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل سازناموس محبت نازک است

بسکه بیدل سازناموس محبت نازک است شیشهٔ اشکی‌که رنگش بشکنی بی‌کوس نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس‌که پیکان بود بیدل غنچهٔ این‌گلستان

بس‌که پیکان بود بیدل غنچهٔ این‌گلستان زهرخند زخم چون‌گل خاطر ما شاد داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه دارد فطرتم ننگ ازتمیزعلم و فن

بسکه دارد فطرتم ننگ ازتمیزعلم و فن آب می‌گردم همه‌گر شعر بیدل بشنوم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل عام شد افلاس در ایام ما

بسکه بیدل عام شد افلاس در ایام ما نقش ناخن هم نمی‌بندد درم در آستین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل کلفت‌اندود است گلزار جهان

بسکه بیدل کلفت‌اندود است گلزار جهان بوی‌ گل در دیده‌ام دود ز آتش جسته‌ای‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه داریم درین باغ‌کدورت بیدل

بسکه داریم درین باغ‌کدورت بیدل لاله‌سان آینه زنگارنشین در بر ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من جوش ساغر می‌شمارد حلقه‌های دام را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسمل آن طایرم بیدل‌که درگلزار شوق

بسمل آن طایرم بیدل‌که درگلزار شوق چون شرار ازگرمی پرواز بیتابانه سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس‌که کاهیده‌ام از درد تمنا بیدل

بس‌که کاهیده‌ام از درد تمنا بیدل موی دارد به نظر هرکه مرا می‌بیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسی پیچید بیدل ناله‌ات بر دامن شبها

بسی پیچید بیدل ناله‌ات بر دامن شبها کنون وقت است اگر این رشته درپای سحر پیچی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اند

بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اند بیدل از خسّت ‌کسی ‌را سایهٔ دیوار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بقدر بیخودی دارم شکار عافیت بیدل

بقدر بیخودی دارم شکار عافیت بیدل چو آه شمع یکسر رنگ می‌باشد پر تیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بنایم را نم اشکی به غارت می‌برد بید‌ل

بنایم را نم اشکی به غارت می‌برد بید‌ل به‌کشتی حبابم می‌کند یک قطره توفانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال گردش آن چشم میگون آفت هشیاری است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بنشین بیدل از حیا پس زانوی خامشی

بنشین بیدل از حیا پس زانوی خامشی نفسی چند حرص را ز طلب بی‌نیاز کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بقدر هر نفس از خود تهی باید شدن بید‌ل

بقدر هر نفس از خود تهی باید شدن بید‌ل کسی نگذشت بی ‌این ‌کشتی از دریای بگذشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل که بی‌سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بلبل ما بیخبر بر شعلهٔ آواز سوخت

بلبل ما بیخبر بر شعلهٔ آواز سوخت بیدل اینجا داشت از رنگ آتش هموارگل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به احوال من بیدل ‌کسی دیگر چه پردازد

به احوال من بیدل ‌کسی دیگر چه پردازد ز بس بیحاصلم از خاطر خود هم فراموشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به آزادی پری می‌زد نفس در باغ ما بیدل

به آزادی پری می‌زد نفس در باغ ما بیدل تخیل‌ گشت زندانش توهُم‌ کرد محبوسش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به آفت سخت نزدیکند نازک طینتان بیدل

به آفت سخت نزدیکند نازک طینتان بیدل بود با سنگ و آتش الفت دیرینهٔ مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به افسون دم پیری املها محو شد بیدل

به افسون دم پیری املها محو شد بیدل چو میدان‌کمان کز بوسهٔ زهگیر فرساید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به افسون بقا عمریست آفت می‌کشم بیدل

به افسون بقا عمریست آفت می‌کشم بیدل ازین جوی ندامت خورده‌ام آبی‌ که خون ‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به امیدی‌که مهر طلعتش‌کی جلوه فرماید

به امیدی‌که مهر طلعتش‌کی جلوه فرماید چو بیدل منتظر هر شب به چشم خونفشان انجم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به انداز خرام او مباد از خودروی بیدل

به انداز خرام او مباد از خودروی بیدل که ترسم‌ گردش رنگت عنان ناز درپیچد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به انداز خرامش‌ کبک اگر دوزد نظر بیدل

به انداز خرامش‌ کبک اگر دوزد نظر بیدل خجالت در غبار نقش پایش بال و پر ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این تسلیم بار نیک و بد تا کی کشم بیدل

به این تسلیم بار نیک و بد تا کی کشم بیدل سیه‌گردید همچون شانه دوش من ز حمالی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این بی‌مطلبی احرام خواهش بسته‌ام بیدل

به این بی‌مطلبی احرام خواهش بسته‌ام بیدل که آگه نیست سایل هم ز افسون تقاضایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این عجزی‌ که در بنیاد طاقت دیده‌ام بیدل

به این عجزی‌ که در بنیاد طاقت دیده‌ام بیدل مگر کوهی شوم تا ناله پردازم من محزون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل

به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل کشد نقاش مشکل هم به دامان تو دست من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این عجزی‌که می‌بینم شکوه جراتت بیدل

به این عجزی‌که می‌بینم شکوه جراتت بیدل اگر مژگان توانی واکنی فتح دو صف دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این هستی ز اسباب دگر تهمت مکش بیدل

به این هستی ز اسباب دگر تهمت مکش بیدل نفس‌کم‌نیست آن‌باری‌که بر دوش حباب افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این وضعی که می‌ریزم عرق در دشت و در بیدل

به این وضعی که می‌ریزم عرق در دشت و در بیدل غبار خودسری کاش اندکی نمناک می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این یکنفس عمرموهوم بیدل

به این یکنفس عمرموهوم بیدل فنا تهمت شخص باقیستم من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این‌گرانی دل بیدل از من مأیوس

به این‌گرانی دل بیدل از من مأیوس صدا اگر همه گردد بلندکهسار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به بزم وصل از شوق فضول ایمن نی‌ام بیدل

به بزم وصل از شوق فضول ایمن نی‌ام بیدل مبادابرام‌، تمهید تغافل گردد ایما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به بی‌ارامی است آسایش ذوق طلب بیدل

به بی‌ارامی است آسایش ذوق طلب بیدل خوش‌آن رهروکه‌خار پای خود فهمید منزل را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پستی اعتبار بیدل ‌عبث فسردی و خاک گشتی

به پستی اعتبار بیدل ‌عبث فسردی و خاک گشتی نمی‌ توان‌ کرد بیش از اینها زمینی و آسمان حادث حضرت ابوالمعانی بیدل رح