آسمان بیدل ندانم تا کجا می‌راندم

آسمان بیدل ندانم تا کجا می‌راندم این فلاخن می‌زند عمریست از دورم به سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اسرار خط جام که پرگار بیخودی‌ست

اسرار خط جام که پرگار بیخودی‌ست بیدل به‌کلک موجهٔ صهبا نوشته‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل

آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل این جوهر چکیدن آب‌گهر نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسمانی از کف خاک اختراع غفلت است

آسمانی از کف خاک اختراع غفلت است بیدل از فخری ‌که ما دارپم باید عار داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسوده‌ایم درکف خاکستر امید

آسوده‌ایم درکف خاکستر امید بیدل‌کراست بستر سنجاب در نظر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشارت می‌کند بیدل خط طرف بناگوشش

اشارت می‌کند بیدل خط طرف بناگوشش که ‌هرجا جلوه ی ‌صبحی‌ست ‌شامش‌ در کمین باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشک شوخ است به ضبط مژه‌ گیرم بیدل

اشک شوخ است به ضبط مژه‌ گیرم بیدل طفل چندی بنشانم به دبستان صدف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشک ما بیدل ز درد نارسایی خاک شد

اشک ما بیدل ز درد نارسایی خاک شد ریشه‌ای پیدا نکرد این تخم هر جا ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشک مژگان است بیدل برگ ساز این چمن

اشک مژگان است بیدل برگ ساز این چمن می‌نهد هر غنچه بر بالین چندین خار سر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اظهار قماش همه کس نقص و کمالی‌ست

اظهار قماش همه کس نقص و کمالی‌ست آیینه ندارم من بیدل چه فروشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اظهار هر چند غیر از عرق نیست

اظهار هر چند غیر از عرق نیست در پیش بیدل آب بقاییم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اعتبار اندیشه‌ای بیدل ندامت ساز کن

اعتبار اندیشه‌ای بیدل ندامت ساز کن شمع محفل بودن آسان نیست جانکاهی‌ گزین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم از خویش‌کاست اما بر ما فزود ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آغوش صبح می‌کند اینجا وداع شب

آغوش صبح می‌کند اینجا وداع شب بیدل بقدر نفی تو خالیست جای فیض حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آفت این باغ بیدل برخزان موقوف نیست

آفت این باغ بیدل برخزان موقوف نیست صد قیامت یک نسیم آه بلبل می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست طبع خر آنقدرها ننگ ازکتک ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

افسردگی‌گل نکشد آفت چیدن

افسردگی‌گل نکشد آفت چیدن بیدل چقدر گردش رنگست حصارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر از تردد در به ‌در بود انفعال مذلتت

اگر از تردد در به ‌در بود انفعال مذلتت به تلاش همت بیدلی در ننگ زن تو هم از طمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر از صفحهٔ آیینه حیرت می‌شود زایل

اگر از صفحهٔ آیینه حیرت می‌شود زایل توان برداشتن از خاک راهت نقش بیدل هم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدل

اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدل به سیلی تا رسد کارت طمع‌ کردن زدن دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد شقی از خامه طرح‌کن در مصر شکرگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر انتظار باشد سبب حضور بیدل

اگر انتظار باشد سبب حضور بیدل همه‌ گر زمان وصل ‌است به درنگ می‌فرستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر این است بیدل جرات جولان شهرتها

اگر این است بیدل جرات جولان شهرتها نگین را همچو سنگ آخر به پای نام می‌بندم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر این برق دارد آتش رخسار او بیدل

اگر این برق دارد آتش رخسار او بیدل نیابی در پس دیوار هیچ آیینه سیمابش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر به فقرکنند امتحان همت بیدل

اگر به فقرکنند امتحان همت بیدل سواد سایهٔ دیوار نیستی محک استش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بار هستی گران نیست بیدل

اگر بار هستی گران نیست بیدل خمیدن چرا زحمت دوش‌ کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل بجایی می‌رسیدم از پر افشانی

اگر بیدل بجایی می‌رسیدم از پر افشانی به آهنگ ز خود رفتن هزار انداز می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل به فردوسم نشانند

اگر بیدل به فردوسم نشانند همان آلودهٔ دنیاست دینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید ندارد کوتهی دست من از سیر گریبانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل ز اهل مشربی تسلیم سامان‌کن

اگر بیدل ز اهل مشربی تسلیم سامان‌کن رگ‌گردن ندارد نسبتی باگردن مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر تحریر خط دلفریبش سر کنم بیدل

اگر تحریر خط دلفریبش سر کنم بیدل زبان ‌کلک خشک من به مشک تر کند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل به احسان جهدکن ‌کاینجا خدایی بنده می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر دشمن تواضع‌پیشه است ایمن مشو بیدل

اگر دشمن تواضع‌پیشه است ایمن مشو بیدل به خونریزی بود بی‌باک شمشیری‌ که خم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر جهان قدح از باده پرکند بیدل

اگر جهان قدح از باده پرکند بیدل تو تردماغی چشم پرآب را دریاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر رنگ نفس‌ کوهیست بر آیینه‌ام بیدل

اگر رنگ نفس‌ کوهیست بر آیینه‌ام بیدل خموشی عاقبت این بار بر می‌دارد از دوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر روشن شود بیدل خط پرگار تحقیقت

اگر روشن شود بیدل خط پرگار تحقیقت توانی بی‌تأمل ابتدا را انتها کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل نفس چو خامهٔ تصویر زینهار مکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز ملک عدم تا وجود فهم ‌گماری

اگر ز ملک عدم تا وجود فهم ‌گماری بجزکلام تو بیدل دگرکلام نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز جادهٔ تسلیم نگذری بیدل

اگر ز جادهٔ تسلیم نگذری بیدل کند به‌ کسوت موجت شکست معماری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر ز وارستگان شوقی به فکر هستی مپیچ بیدل

اگر ز وارستگان شوقی به فکر هستی مپیچ بیدل که همّت آیینهٔ تعلٌق به دست دامن‌فشان نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل فلاخن‌کرده باشی‌گردش رنگ قناعت را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر شمع رخش صد انجمن روشن‌ کند بیدل

اگر شمع رخش صد انجمن روشن‌ کند بیدل تحیر آتشی دارد که جز در من نمی‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند بیدل

اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند بیدل همین یک پیش پا دیدن به عقبا می‌برد ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر صد بار آید موج تیغش بر سرم بیدل

اگر صد بار آید موج تیغش بر سرم بیدل حباب من ز جیب دل سر دیگر برون آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل کسی جز کافر ایمانی ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر هزار ازل تا ابد زنند بهم

اگر هزار ازل تا ابد زنند بهم تعلق من بیدل همین دودم شمرید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگرت ز مواعظ بیدل ما عرقی شود آب جبین حیا

اگرت ز مواعظ بیدل ما عرقی شود آب جبین حیا به دودم نفسی ‌که دمانده هوا سر فتنه چو آتش خس نکشی حضرت ابوالمعانی بیدل…

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت همچو شمع‌ افکند آخر همتم از چشم خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آگهی توفان غفلت ریخت بیدل بر جهان

آگهی توفان غفلت ریخت بیدل بر جهان عالمی بیدار بود این فتنه تا خوابید‌ه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگرم غبار زمین‌کنی وگر آسمان برین ‌کنی

اگرم غبار زمین‌کنی وگر آسمان برین ‌کنی من اسیر بیدل بیکسی توکریم بنده نواز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتداد عمر بیدل سختی از طبعم ربود

امتداد عمر بیدل سختی از طبعم ربود گردش سال آسیای دانهٔ دل بوده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتیازی در میان آمد دورنگی نقش بست

امتیازی در میان آمد دورنگی نقش بست کرد بیدل ساغر ما را گل رعنا شراب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست پشت و روی یک ورق کردند چندین دفترت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امید عافیتی هست در نظر بیدل

امید عافیتی هست در نظر بیدل شکست رنگ مبادا گره‌گشا نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آن جلوه ‌که در عالم امکان نتوان دید

آن جلوه ‌که در عالم امکان نتوان دید در آینهٔ بیدل معذور ببینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امشب عیار حسرت بیدل‌ گرفته‌ایم

امشب عیار حسرت بیدل‌ گرفته‌ایم هر اشک بوته‌ای زگداز نگاه اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان صد بیابان می‌دود از ربشه آن سو دانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انتظاری نیست بیدل دولت جاوید وصل

انتظاری نیست بیدل دولت جاوید وصل حسرتم تا چند پردازد کنار آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انتخاب فطرت دیوان بیدل کرده‌ایم

انتخاب فطرت دیوان بیدل کرده‌ایم معنی‌اش را غیر صفر پوچ دیگر صاد نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انجام تلاش همه کس آبله پایی است

انجام تلاش همه کس آبله پایی است بیدل تو همین ریشه به تحصیل ثمر پوش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اندگی بید‌ل به‌هوش آ، وهم و ظن درکار نیست

اندگی بید‌ل به‌هوش آ، وهم و ظن درکار نیست هرچه می‌بینی‌، نیاز عبرت ما کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انجمنها رفت بیدل با غبار رنگ شمع

انجمنها رفت بیدل با غبار رنگ شمع تا قدم بر خود نهادم عالمی شد پایمال حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آه حزینی از دلی گر شود آشنای لب

آه حزینی از دلی گر شود آشنای لب مژده به دوستان برید بیدل زار می‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست رنگها خفته‌ست بیدل در صدای عندلیب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انحراف طور خلق از علت بی‌جادگیست

انحراف طور خلق از علت بی‌جادگیست کج نیاید سطر ما بیدل اگر مسطر بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اوج عزت نیست بیدل دلنشین همتم

اوج عزت نیست بیدل دلنشین همتم پرتو خورشیدم، احرام تنزّل بسته‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای انجمن ناز، تو خوش باش و طرب‌کن

ای انجمن ناز، تو خوش باش و طرب‌کن من بیدلم و غیر دعا هیچ ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این آدم وحوا شرف نسبت هستی است

این آدم وحوا شرف نسبت هستی است بیدل نتوان پیش عدم نام نسب برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز

ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز قدرتی ‌گر هست دست بید‌ل وامانده ‌گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این پشت و پهلویی که بمالید بر زمین

این پشت و پهلویی که بمالید بر زمین دلاک امتحانی رفع ‌کسل کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این زمان بیدل سراغ دل چه می جویی زما

این زمان بیدل سراغ دل چه می جویی زما قطره خونی بود چندین بارتوفان‌کرد و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این سخن نیست‌ که یارا‌ن فهمند

این سخن نیست‌ که یارا‌ن فهمند عبرت ازبیدل ما سر زده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این‌ عقده امید که دل نقش بسته‌است

این‌ عقده امید که دل نقش بسته‌است بیدل به رشته‌ ای‌ که توان‌ کرد وامبند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این ما و من‌ که شش‌جهت از فتنه‌اش پُر است

این ما و من‌ که شش‌جهت از فتنه‌اش پُر است بیدل توگفته باشی اگر من نگفته‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این نهال باغ حسرت از چه حرمان آب داشت

این نهال باغ حسرت از چه حرمان آب داشت دود پیش آمد به هرجا نام بیدل برده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اینقدر ابروی خوبان گوشه‌گیریها نداشت

اینقدر ابروی خوبان گوشه‌گیریها نداشت کرد بیدل فکر صید من‌کمان شمشیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اینقدر بیدل به دام حیرت دل می‌تپم

اینقدر بیدل به دام حیرت دل می‌تپم ره ز من بیرون ندارد فکر گردون تاز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اینقدر وهمی که بیدل در دماغ زند‌ست

اینقدر وهمی که بیدل در دماغ زند‌ست بی‌گمان معلوم شد کاین نسخه بی‌بنگی نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اینکه مختار فعل نیک و بدیم

اینکه مختار فعل نیک و بدیم بیدل آیین اختیار نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست بیدل چه توان‌کرد سراب است دل ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این‌گلستان‌، غنچه‌ها بسیار دارد، بوکنید

این‌گلستان‌، غنچه‌ها بسیار دارد، بوکنید در همین‌جا بیدل ما هم دلی‌گم‌کرده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیین محبت نیست سودای دویی پختن

آیین محبت نیست سودای دویی پختن من بیدل خود را هم جز دوست نمی‌گویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با ادب جوشیده‌ای بیدل ز هذیان دم مزن

با ادب جوشیده‌ای بیدل ز هذیان دم مزن موج‌ گوهر بسته‌ را شوخی نخواهد پیش‌ رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با خیالات بجوشیدکه در مزرع وهم

با خیالات بجوشیدکه در مزرع وهم بنگ‌ کم نیست چه شد بیدل اگر دنگ نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان

با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان گر همه مدح است تا بر لب رسد نم می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با دل اگر بجوشیم بیدل کجا خروشیم

با دل اگر بجوشیم بیدل کجا خروشیم دود همین سپندیم بانگ همین دراییم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با دل مأیوس عهدی بسته‌ایم و چاره نیست

با دل مأیوس عهدی بسته‌ایم و چاره نیست کس چه سازد نیست بیدل جای دیگر سوختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با زبان خلق‌ کار افتاد بیدل چاره چیست

با زبان خلق‌ کار افتاد بیدل چاره چیست گوشه‌‌گیری‌های ما عنقا شد و تنها نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با شکست رنگ بیدل‌کرده‌ام جولان عجز

با شکست رنگ بیدل‌کرده‌ام جولان عجز رفتن از خویشم قدم در هیچ جا ننهاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با قد خم‌ گشته بیدل مگذر از طوف ادب

با قد خم‌ گشته بیدل مگذر از طوف ادب آه از آن جنگی ‌که میدانش سر پل می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتم

با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتم همچو زلف یار می‌نازد به ما افتادگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با کمال عجز بیدل بی‌نیازی جوهریم

با کمال عجز بیدل بی‌نیازی جوهریم در شکست ما کلاه آراییی دارد خمی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با که بایدگفت بیدل ماجرای آرزو

با که بایدگفت بیدل ماجرای آرزو آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با همه افسردگی بیدل چو آواز جرس

با همه افسردگی بیدل چو آواز جرس گر روم از خود دلیل‌ کاروان خواهم شدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با همه سامان قدرت شخص تسلیم اعتبار

با همه سامان قدرت شخص تسلیم اعتبار باکمال‌کبریایی پیکر بیدل لقب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی بیدل اندر هر زمین طعم دگر می‌دارد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با همه عجز در طلب ریگ روان فسرده نیست

با همه عجز در طلب ریگ روان فسرده نیست بیدل اگر ز پا فتد آبله راهبر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار دلها نی‌ام از فیض ضعیفی بیدل

بار دلها نی‌ام از فیض ضعیفی بیدل همچو تمثال‌کشد آینه بر دوش خودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار ما بیدل به دوش عاجزی‌ست

بار ما بیدل به دوش عاجزی‌ست سایه را افتادگی ها می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار دنیا کی توان بیدل به آسانی کشید

بار دنیا کی توان بیدل به آسانی کشید کوه هم می‌نالد از زیر کمر برداشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح