یاد شوقی کز جفاهایت دل ما شاد بود
یاد شوقی کز جفاهایت دل ما شاد بود در شکست این شیشه را جوش مبارکباد بود آبیار مزرع دردم مپرس از حسرتم هرکجا آهی دمید…
یاد من کردی به سامانگشت ناز هستیام
یاد من کردی به سامانگشت ناز هستیام نام دل بردی قیامت کرد ساز هستیام تخم عجزم پرتنک سرمایهٔ نشو و نماست سجدهای میدانم و بس…
یاد وصلی کردم آغوش من دیوانه سوخت
یاد وصلی کردم آغوش من دیوانه سوخت لالهسان از گرمی این می دل پیمانه سوخت نالهها رفت از دل و احرام آزادی نبست پرتو خود…
یار دور است ز ما تا به نظر نزدیک است
یار دور است ز ما تا به نظر نزدیک است امتیاز آینهٔ دوریِ هر نزدیک است میگزد جوهر آیینه کف دست تهی باخبر باشکه افلاس…
یاران به رنگ رفته دو روزم مثل کنید
یاران به رنگ رفته دو روزم مثل کنید تمثال منکم استگر آیینه تلکنید انجام این بساط در آغاز خفته است شام ابد تصور صبح ازل…
یاران در این بیابان از ما اثر مجویید
یاران در این بیابان از ما اثر مجویید گمگشتگی سراغیم ما را دگر مجویید رنگی کزین چمن جست،با هیچکس نپیوست گرد خرام فرصت از هر…
یاران تمیز هستی بدخو نکردهاند
یاران تمیز هستی بدخو نکردهاند از شمع چیدهاند گل و بو نکردهاند آیین حسن جوهر سعی بصیرت است کوران تلاش وسمهٔ ابرو نکردهاند وارستگان ز…
یاران نه در چمن نه بهباغی رسیدهایم
یاران نه در چمن نه بهباغی رسیدهایم بویگلی به سیر دماغی رسیدهایم مفت تأمدم اگر وا رسد کسی از عالم برون ز سراغی رسیدهایم از…
یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند
یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند در نان و نمکها قسمی بود که خوردند در چشمهٔ شرم آب نماند از دل بیدرد کردند جبین…
یاران فسانههای تو و من شنیدهاند
یاران فسانههای تو و من شنیدهاند دیدن ندیده و نشنیدن شنیدهاند نامحرمان انجمنستان حسن و عشق آواز بلبل آنسوی گلشن شنیدهاند غافل ز ماجرای دل…
یاران، چو صبح، قیمت وحشتگران کنید
یاران، چو صبح، قیمت وحشتگران کنید دامان چیده را به تصنع دکان کنید جهد دگر به قوت ترک طلب کجاست کاری کز آرزو نگشاید همان…
یارب از سرمنزل مقصد چه سان یابم سراغ
یارب از سرمنزل مقصد چه سان یابم سراغ دیده حیرانست و منبیدستو پا، دل بیدماغ غیرت بیدستوپاییهای شخص همتم هرکه را سوزد نفس، میبایدم گردید…
یارب چهسانکنم به هوای دعا بلند
یارب چهسانکنم به هوای دعا بلند دستی که نیست چون مژه جز بر قفا بلند صد نیستان تهی شدم از خود ولی چه سود هویی…
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت با شکستی ساخت دل کز طرهٔ لیلا گذشت غفلت ما گر به این راحت بساط آرا…
یأسفرسای تغافل دل ناشاد مباد
یأسفرسای تغافل دل ناشاد مباد بیدلانیم فراموشی ما یاد مباد عیش ما غیرگرفتاری دل چیزی نیست یارب این صید ز دام و قفس آزاد مباد…
یک آه سرد نیم شبی ازجگربرآ
یک آه سرد نیم شبی ازجگربرآ سرکوب پرفشانی چندین سحر برآ با نشئهٔ حلاوت درد آشنا نهای چون نی به ناله پیچ وسراپا شکربرآ ای…
یک تار موگر از سر دنیا گذشتهای
یک تار موگر از سر دنیا گذشتهای صد کهکشان ز اوج ثریا گذشتهای بار دلست اینکه به خاکت نشانده است گر بینفس شوی ز مسیحا…
یک برک گل نکرده ز روبت بهار رنگ
یک برک گل نکرده ز روبت بهار رنگ میغلتدم نگاه به صد لالهزار رنگ تا چشم آرزو به رهت کردهام سفید چندین سحر شکستهام از…
یک سر مو گر هوس از فکر جاهی بگذرد
یک سر مو گر هوس از فکر جاهی بگذرد پشم ما بالد به حدی کز کلاهی بگذرد شمع محفل داغ میگردد کز آهی بگذرد آه…
یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم
یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم یارب به روی نامکهگردید وا لبم تا چند پرسی از من آشفته حال دل چون ساغر شکسته…
یک شبم در دل نسیم یاد آنگیسو گذشت
یک شبم در دل نسیم یاد آنگیسو گذشت عمر در آشفتگی چون سر به زیر مو گذاشت شوخی اندیشهٔ لیلی درین وادی بلاست بر سر…
یکدم آسایش به صد ابرام پیدا کردهایم
یکدم آسایش به صد ابرام پیدا کردهایم سعیها شد خاک تا آرام پیدا کردهایم تیره بختی نیز مفت دستگاه عجز ماست روز اگر گم گشت…
یکدو دم هنگامهٔ تشویش مهر و کینه بود
یکدو دم هنگامهٔ تشویش مهر و کینه بود هرچه دیدم میهمان خانهٔ آیینه بود ابتذال باغ امکان رنگ گردیدن نداشت هرگلی کامسالم آمد در نظر…
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت
شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت یک سحر تا نقشبندم صد چمنرنگم شکست…
شب که در بزم ادب قانون حیرتساز بود
شب که در بزم ادب قانون حیرتساز بود اضطراب رنگ برهم خوردن آواز بود در شکنج عزلت آخرتوتیا شد پیکرم بال وپر بر هم نهادن…
شب که در حسرت دیدار کمین میکردم
شب که در حسرت دیدار کمین میکردم دو جهان یک نگه باز پسین میکردم یاد ناسکه به وحشتکده عنقایی ناله میشد همهگر نقش نگین میکردم…
شب که در یادت سراپایم زبان ناله بود
شب که در یادت سراپایم زبان ناله بود خواستم رنگی بگردانم عنان ناله بود کس نیامد محرم راز نفس دزدیدنم ورنه این شمع خموش از…
شب که دل از یأس مطلب بادهای در جام کرد
شب که دل از یأس مطلب بادهای در جام کرد یک جهان حسرت به توفان داد و آهش نامکرد برنمیآید سپند من به استیلای شوق…
شب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفت
شب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفت آنقدر بالید دل کایینه در صحرا گرفت ازدل روشن ملایم طینتی را چاره نیست پنبه خود رایی…
شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم
شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم تا چشم بر این محفل نیرنگ گشودم چون شمع به توفان عرق…
شب وصل است و نبود آرزورا دسترس اینجا
شب وصل است و نبود آرزورا دسترس اینجا که باشد دشمن خمیازه آغوش هوس اینجا چو بویگلگرفتارم به رنگ الفتی ورنه گشاد بال پرواز است…
شب گریهام بهآن همه سامان شکست و ریخت
شب گریهام بهآن همه سامان شکست و ریخت کزهرسرشک شیشهیتوفان شکست و ریخت در راه انتظار توام اشک بود و بس گرد مصیبتی که ز…
شب وصل است از بخت اندکی توقیر میخواهم
شب وصل است از بخت اندکی توقیر میخواهم به قدر یک دو دور صبح محشر دیر میخواهم ز تیغ ناز او در خون تپم چندان…
شباب رفت و من از یأس مبتلا ماندم
شباب رفت و من از یأس مبتلا ماندم به دام حلقهٔ مار از قد دو تا ماندم گذشت یار و من از هر چه بود…
شبکه باد جلوهات چشم خیالم آب داد
شبکه باد جلوهات چشم خیالم آب داد حیرت بیتابی ام آیینه بر سیماب داد در محبت خودگدازی هم نشاط دیگر است هر قدر دل آب…
شبکه توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد
شبکه توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد فکر دل کردم بلای دیگرم آمد به یاد با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن داغ شو…
شبکه از شوق توپروازم بهار آهنگ بود
شبکه از شوق توپروازم بهار آهنگ بود استخوان هم در تنم چونشمع مغز رنگ بود خواب راحت باخت دل آخر به افسون صفا داشت مژگانی…
شبکه حسنش برعرق پیچید سامان قدح
شبکه حسنش برعرق پیچید سامان قدح ناز مستی بود گلباز چراغان قدح محو آنکیفیتیم از ما به غفلت نگذری عالم آبیست سیر چشمگریان قدح هرکجا…
شبکه شور بلبل ما ریشه درگلزار داشت
شبکه شور بلبل ما ریشه درگلزار داشت بوی گل در غنچه رنگ ناله در منقار داشت نغمه جولان صید نیرنگ که زین صحرا گذشت ترکش…
شبکه شد جوش فغانم همنوای عندلیب
شبکه شد جوش فغانم همنوای عندلیب در عرقگمگشت چون شبنم صدای عندلیب خلق معشوقانکمند صید مشتاقان بس است نیست غیر از بویگل زنجیر پای عندلیب…
شبکه طاووس مرا شوق تو بالافشان داشت
شبکه طاووس مرا شوق تو بالافشان داشت یک جهان چشم به هم برزدن مژگان داشت هرچه جوشید ز موج و کف این قلزم وهم نفسی…
شبی سیر خیال نقش پای دلربا کردم
شبی سیر خیال نقش پای دلربا کردم گریبان را پر از کیفیت برگ حنا کردم به ملک بیتمیزی داشت عالم ربط مژگانی گشودم چشم و…
شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمد
شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمد سرش از ید بالافشانتر از بسمل برون آمد چهسازد عقل مسکینکر نپوشدکسوت مجنون که لیلی هرکجا…
شبکه عبرت را دلیل این شبستان یافتم
شبکه عبرت را دلیل این شبستان یافتم هر قدرچشمم به خود وا شد چراغان یافتم جام می خمیازهٔ جمعیت آفاق بود قلقل مینا شکست رنگ…
شبنم صبح از چمن آبله دل میرود
شبنم صبح از چمن آبله دل میرود عیش عرق میکند خنده خجل میرود مخمصهٔ زندگی فرصت ماکرد تنگ عیش والم هیچ نیست عمر مخل میرود…
شبکه وصل آغوشپرداز دل دیوانه بود
شبکه وصل آغوشپرداز دل دیوانه بود از هجوم زخم شوق آیینهٔ ما شانه بود عشقمیجوشید هرجاگرد شوخیداشتحسن رنگ شمع از پرفشانی عالم پروانه بود یاد…
از اثرهای گل عیش چمنزار جهان
از اثرهای گل عیش چمنزار جهان نیست جزداغ جنونبیدل اگرنقش وفاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از ادبگاه دلم نیست گذشتن بیدل
از ادبگاه دلم نیست گذشتن بیدل پای تمثال من از آینه خوردهست به سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل
از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل کنون ازگردش رنگ است با من دست افسوسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از افسون جرسها محملی پیدا نشد بیدل
از افسون جرسها محملی پیدا نشد بیدل کنون آواز پایش در صدای خویش میجویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از اقامت شرم دارد بیدل استعداد شمع
از اقامت شرم دارد بیدل استعداد شمع هر قدر باشی درین محفل ز پا ننشسته باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از این علم و فضلی که غیرت ندارد
از این علم و فضلی که غیرت ندارد چه خواندی گر اشعار بیدل ندیدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از تماشاخانهٔ امکان به عبرت قانعم
از تماشاخانهٔ امکان به عبرت قانعم یارب اینگوهر زپیش چشم بیدل برمدار حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از این فسانه که بیاو نمردهام بیدل
از این فسانه که بیاو نمردهام بیدل قیامت است گر آن دلربا خبر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از بال هما کیست کشد ننگ سعادت
از بال هما کیست کشد ننگ سعادت بیدل ز سرما نشود سایهٔ ما کم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از این محیطکسی برد آبرو بیدل
از این محیطکسی برد آبرو بیدل که چونگهر نفس خودکرفت تنگ در آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از تواضع نگذری گر آرزوی عزتیست
از تواضع نگذری گر آرزوی عزتیست بیدل این وضعت به چشم هرکس ابرو میشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از جلوهکسی ننگ تغافل نپسندد
از جلوهکسی ننگ تغافل نپسندد بیدل مژه بر هم زدنت عجز نگاه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از خط او دم مزن بیدل که این حرف غریب
از خط او دم مزن بیدل که این حرف غریب بر زبان خامه ی صنع الاهی می رود حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از جنون جولانی تحقیق این بیدل مپرس
از جنون جولانی تحقیق این بیدل مپرس شعلهٔ جوالهای بر گرد خود گردید و سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از خط تسلیم بیدل تا توانی سر متاب
از خط تسلیم بیدل تا توانی سر متاب سبحه را بر جاده زنار باید تاختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از خط لعل که امشب سرمه خواهد یافتن
از خط لعل که امشب سرمه خواهد یافتن می پرد بیدل به بال موج چشم ساغرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از خط لعلکه امشب سرمه خواهد یافتن
از خط لعلکه امشب سرمه خواهد یافتن میپرد بیدل به بال موج چشم ساغرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از درد عشق شکوهٔ اهل هوس بجاست
از درد عشق شکوهٔ اهل هوس بجاست بیدل ز شعله هیزم تر نیست بیفغان حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی
از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی اضطراب ربشه آب خلوت این دانه ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از روز و شب گردون بیدل چه غم و شادی
از روز و شب گردون بیدل چه غم و شادی خوش باش که مهر و کین گر هست همین هستش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از صبح باغ امکان غافل مباش بیدل
از صبح باغ امکان غافل مباش بیدل بیگرد فتنهای نیست این لشکر تبسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل
از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل چون نفس تیغ من ازخویش بریدن باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از سعی هوس بگذر بیدل که درین گلشن
از سعی هوس بگذر بیدل که درین گلشن گل نیز اگر خندد از پهلوی زر خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از صفای دل تو هم بیدل سراغ راز گیر
از صفای دل تو هم بیدل سراغ راز گیر حسن معنی دید اسکندر به چشم آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی
از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی نقش قدمت بس بود آیینهٔ حالش حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از غبار هردو عالمپاک بیرون جسته است
از غبار هردو عالمپاک بیرون جسته است بیدل آواره یعنی خانه ویران شما حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از قد خم گشته بیدل بر زمین پیچیدهایم
از قد خم گشته بیدل بر زمین پیچیدهایم خاکساری خاتم ما را نگین گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از فضولی قطع کن بیدل که در بزم یقین
از فضولی قطع کن بیدل که در بزم یقین حلقه تا گشتی به فکر خویش بیرون دری حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از قدم نیست جدا عشرت مجنون بیدل
از قدم نیست جدا عشرت مجنون بیدل شور زنجیر نواسنج هزار آهنگ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از قطره تا محیط وبال تعلق است
از قطره تا محیط وبال تعلق است بیدل خوشآنکه الفت جزووکلیش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از که خواهیم داد ناکامی
از که خواهیم داد ناکامی بیدل بیکسی مآل خودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از قماش خامشی بیدل دکانی چیدم
از قماش خامشی بیدل دکانی چیدم هرچه غیر از خودفروشیها بود باب من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از کلفت اسباب رهایی چه خیالست
از کلفت اسباب رهایی چه خیالست بیدل به فشار دل تنگم که بر آیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از لباس تو به عریان است تشریف نجات
از لباس تو به عریان است تشریف نجات بیدل امشب موج می ازکشتی صهباگذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از من بیدل قناعتکن به فریاد حزین
از من بیدل قناعتکن به فریاد حزین همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از نسیه فیض نقد نبردهست هیچکس
از نسیه فیض نقد نبردهست هیچکس بیدل تو می خور و دل زاهد کباب گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از نفاق دوستان بیدل اگر رنجت رسد
از نفاق دوستان بیدل اگر رنجت رسد تا توانی ترک صحبتها گرفتن،کین مگیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از هجوم اشک ما بیدل مپرس
از هجوم اشک ما بیدل مپرس یار میآید چراغان کردهایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر
از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر روزن این خانه بیدل تا کجا بندد غبار حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از هر خمیکه جوش معانی بلند شد
از هر خمیکه جوش معانی بلند شد بیدل بهگردش قلمت جام داشتهست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است
از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است رشتهٔ شمعاست بیدل موج جوهرتیغ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب
از هوا برپاست بیدل خانهٔ وهم حباب درلباس هستی ما جزنفس یکتارنیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آزاد ظالم از اثر دستگاه اوست
آزاد ظالم از اثر دستگاه اوست بیدل به خون نشستن خنجرزدسته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ازکجا یابدکسی بیدل سراغ خون من
ازکجا یابدکسی بیدل سراغ خون من در دلمشمشیر نازش سخت بیرنگ است آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح
آزادگی و سیرگریبان چه خیال است
آزادگی و سیرگریبان چه خیال است بیدل سر پرواز ته بال نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ازبن باغ عبرت نجوشید بیدل
ازبن باغ عبرت نجوشید بیدل دماغی که بوی دل سرد گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ازدل خونبسته بیدل نشئهٔ راحتمخواه
ازدل خونبسته بیدل نشئهٔ راحتمخواه باده جز خونابه نبود ساغر تبخاله را حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ازکفم بیدل نمیدانم چهگل دامنکشید
ازکفم بیدل نمیدانم چهگل دامنکشید کز ندامتکردم آخر ارغوانی پشت دست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ازکمربستن آن شوخ یقین شد بیدل
ازکمربستن آن شوخ یقین شد بیدل کاینگره دادن او را به میان تاری هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ازین گلشن جنون حیرتی گل کردهام بیدل
ازین گلشن جنون حیرتی گل کردهام بیدل نهان چون بوی گل در رشتهٔ چاک گریبانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
استقامت بس بود ارباب همت راکمال
استقامت بس بود ارباب همت راکمال بهر تیغکوه بیدل جوهری درکار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ازین آب و هوا بیدل به رنگ غنچه مختل شد
ازین آب و هوا بیدل به رنگ غنچه مختل شد مزاج بوی گل پرورده ناموس دماغ من حضرت ابوالمعانی بیدل رح
ازین بی ماحصل افسانههای دردسر بیدل
ازین بی ماحصل افسانههای دردسر بیدل کسی گوشی اگر میداشت بایستی کری کردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح
اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست
اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست بیدل ز دور داریم در گوش همصدایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح





