ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم
ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم به جنبش تا رسد مژگان محرف میخورد خوابم نفس در دل گره دارم نگه در دیده معذورم خطی…
نخل شمعیمکه در شعله دود ریشهٔ ما
نخل شمعیمکه در شعله دود ریشهٔ ما عافیت سوز بود سایه اندیشهٔ ما بسکه چون جوهرآیینه تماشا نظریم میچکد خون تحیر ز رگ و ریشهٔ…
ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگی
ندارد ساز این محفل مخالف پرده آهنگی چمن فریاد بلبل میکند گر بشکنی؟نگی از این کهسار مگذر بیادب کز درد یکرنگی پری در شیشه نالدگر…
ندارد ساز صحبتها بساط عافیت چیدن
ندارد ساز صحبتها بساط عافیت چیدن ازین الفت فریبان صلحکن چندی به رنجیدن تعلق هر قدر کمتر حصول راحت افزونتر وداع ساز بیخوابی ست موی…
ندارد موج جز طومار رمز بحر وا کردن
ندارد موج جز طومار رمز بحر وا کردن توان سیر دو عالم در شکست رنگ ما کردن امل میخواهد از طبع جنون کیشت پشیمانی به…
ندارم رشتهٔ دیگر که آیین طلب بندم
ندارم رشتهٔ دیگر که آیین طلب بندم شب تاری مگر برساز آهنگ طرب بندم ز گفتوگو دهم تا کی به توفان زورق دل را حیا…
نداشت پروای عرض جوهر، صفای آیینهٔ فرنگش
نداشت پروای عرض جوهر، صفای آیینهٔ فرنگش تبسم امسال کرد پیدا رگی ز یاقوت شعله رنگش شکست از آن چشم فتنه مایل غبار امکان به…
نداشت دیده من بیتو تاب خندهٔ صبح
نداشت دیده من بیتو تاب خندهٔ صبح ز اشک داد چو شبنم جواب خندهٔ صبح تبسم گل زخم جگر نمک دارد قیامتی است نهان در…
ندانم بازم آغوشکه خواهد شد دچار امشب
ندانم بازم آغوشکه خواهد شد دچار امشب کنارم میرمد چون پرتو شمع ازکنار امشب ز جوش ماهتاب این دشت و درکیفیتی دارد کهگویی پنبهٔ میناست…
ندانم مژده آواز پای کیست در گوشم
ندانم مژده آواز پای کیست در گوشم که از شور تپیدنهای دل گردید کر گوشم حدیث لعلت از شور جهانم بیخبر دارد گران شد چون…
ندانم مژدهٔ وصل که شد برق افکن هوشم
ندانم مژدهٔ وصل که شد برق افکن هوشم که همچون موج از آغوشم برون میتازد آغوشم به صد خورشید نازد سایهٔ اقبال شام من که…
ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را زحیرت برشکست رنگ بستم عجزنالی را فروغصبح رحمتطالعاست ازروی خوشخویی زچین برجبهه لعنت میکشد خط بد خصالی را…
نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا به جهانیکه نیستی مژه بربند و درگشا زگرانجانیات مبادکه شود ناله منفعل به جنون سپند زن پی منقار…
ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده
ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده بجز خواباندن مژگان ره پیدای خوابیده زمینگیری چه امکانست باشد مانع جهدم به رنگ سایهام من هم…
نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را مگردرآب چون یاقوتگیرند آتش ما را دل آسودهٔ ما شور امکان در قفس دارد گهر دزدیدهاست اینجاعنان موجدریا…
نرگسش وامیکند طومار استغنای ناز
نرگسش وامیکند طومار استغنای ناز یعنی از مژگان او قد میکشد بالای ناز سرو او مشکل که گردد مایل آغوش من خم شدن ها بردهاند…
نسبت اشراف با دونان خطاست
نسبت اشراف با دونان خطاست سر اگرگردید نتوانگفت پاست آه بیتاثیرما راکم مگیر هرکجا دودی است آتش در قفاست بیجفای چرخ دل را قدر نیست…
نسخهٔ هیچیم، وهمی از عدم آوردهایم
نسخهٔ هیچیم، وهمی از عدم آوردهایم ما و من حرفی که میگردد رقم آوردهایم خامشی بی آه و گفتوگوی باب ناله نیست یک نفس سازیم…
نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابترست
نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابترست غنچهها را خامشی شیرازهٔ بال و پرست هیچکس را حاصل جمعیت ازاسباب نیست بحر را هم موج بیتابی…
نسبت لعل که داد این همه سامان صدف
نسبت لعل که داد این همه سامان صدف شور در بحر فکنده است نمکدان صدف عرق شرم همان مهر لب اظهار است بخیه دارد ز…
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت که گداخت جوهر رنگ و بو به فشار غنچه نشستنت مکش ای حباب بقا هوس، الم…
نسزد زجوهرفطرتت به جنون شبهه وشک زدن
نسزد زجوهرفطرتت به جنون شبهه وشک زدن چو نفس جریدهٔ ماو من به هوس نوشتن و حک زدن به بساط جرعهکشان تو، غم نقل و…
نسیم شانهکند زلف موج دریا را
نسیم شانهکند زلف موج دریا را غبار سرمه دهد چشمکوه و صحرا را ز زخم ارهٔ دندان موج ایمن نیست گهر به دامن راحت چسانکشد…
نشاند بر مژه اشک ز همگسستهٔ ما را
نشاند بر مژه اشک ز همگسستهٔ ما را تحیرکه به این رنگ بست دستهٔ ما را؟ هزار آبله دادیم عرض لیک چه حاصل فلک فکند…
نسیمگل به خموشی ترانهپرداز است
نسیمگل به خموشی ترانهپرداز است که موج رنگگل این چمن رگ ساز است چگونه بلبل ما بال عیش بگشاید که سایهٔگل این باغ چنگل باز…
نشاط این بهارم بیگل روبت چهکار آید
نشاط این بهارم بیگل روبت چهکار آید توگرآیی طرب آید بهشت آید بهارآید ز استقبال نازتگر چمن را رخصتی باشد به صد طاووس بندد نخل…
نشاند عجزم بر آستانی که محوم از جیب تا به دامن
نشاند عجزم بر آستانی که محوم از جیب تا به دامن اگر بخوانند سر به جیبم و گر برانند پا به دامن کجاست موقعشناس راحت…
نشد از سعی تمکین وحشتی آسودگی رامم
نشد از سعی تمکین وحشتی آسودگی رامم تپیدنها چو بسمل ریخت آخر رنگ آرامم حصاری دارم از گمگشتگی در عالم وحشت نگردد سنگسار شهرت از…
نشد از حسرت داغت جگرم تنها خشک
نشد از حسرت داغت جگرم تنها خشک لاله را نیز دماغیست درین سودا خشک منت چشمهٔ خضر آینهپردازیتریست دم شمشیرتو یارب نشود با ما خشک…
نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی
نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی به غفلت ساخت دل تا وارهید از غیرت امکان چهها میسوخت…
نشد دراین درسگاه عبرت بهفهم چندین رساله پیدا
نشد دراین درسگاه عبرت بهفهم چندین رساله پیدا جنون سوادیکهکردم امشب ز سیر اوراق لاله پیدا صبا زگیسوی مشکبارت اگر رساند پیام چینی چو شبنم…
نشد آنکه شعلهٔ وحشتی به دل فسرده فسونکند
نشد آنکه شعلهٔ وحشتی به دل فسرده فسونکند به زمینتپم به فلک روم چه جنون کنمکه جنون کند به فسانهٔ هوس طرب، تهی از خودیم…
نشد حجاب خیالم غبار جسمانی
نشد حجاب خیالم غبار جسمانی حباب رانه ز پیراهن است عریانی جز اینقدر نشد از سرنوشت من ظاهر که سجده میچکدم چون نگین ز پیشانی…
نشستهایم به یادت زگریه تنگ در آب
نشستهایم به یادت زگریه تنگ در آب شکستهایم چوگوهر هزار رنگ در آب همین نه طاقتم ازگریه داغ خودداریست نشست دست ز تمکینکدام سنگ درآب…
نشستهای ز دل تنگ بر در تصدیع
نشستهای ز دل تنگ بر در تصدیع دمیکه واشود این قفل عالمیست وسیع به خویش گر نرسی آنقدر غرابت نیست که سرکشیدهای از کارگاه صنع…
نشنیده حرف چند که ما گوش کردهایم
نشنیده حرف چند که ما گوش کردهایم تا لب گشودهایم فراموش کردهایم درد دلیم ءمور دو عالم غبار ماست اما زیارت لب خاموش کردهایم تسلیم…
نشود جاه و حشم شهرت خام دل ما
نشود جاه و حشم شهرت خام دل ما این نگینها متراشید به نام دل ما ذرهای نیستکه بیشور قیامت یابند طشتنه چرخ فتادهست ز بام…
نشکسته ساغر عاریت ز حصول آب بقا چه حظ
نشکسته ساغر عاریت ز حصول آب بقا چه حظ بجز اینکه ننگ نفس کشی چو خضر ز عمر رسا چه حظ طربی که زخم دل…
نشئهٔ عجزم چو شبنم داد بر طیب دماغ
نشئهٔ عجزم چو شبنم داد بر طیب دماغ از گداز عجز طاقت یافتم می در ایاغ بیخودی گل میکند از پردهٔ آزادیم میشود برق نظر…
نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساست
نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساست قامت خم گشته خط ساغر بزم فناست اهل معنی در هجوم اشک، عشرت چیدهاند صبح را در موج…
نشئه دودی است که از آتش می میخیزد
نشئه دودی است که از آتش می میخیزد نغمه گردیست که ازکوچهٔ نی میخیزد از لب نو خط او گر سخن ایجادکنم جام را مو…
نشئهٔگوشهٔ دل از دیر و حرم نمیرسد
نشئهٔگوشهٔ دل از دیر و حرم نمیرسد سر به هزار سنگ زن درد بهم نمیرسد آنچه ز سجدهگلکند نیست به ساز سرکشی من همه جا…
نشئهٔ یأسم غم خمار ندارد
نشئهٔ یأسم غم خمار ندارد دامن افشاندهام غبار ندارد نیستحوادث شکست پایهٔ عجزم آبله از خاکمال عار ندارد شبنم طاقت فروش گلشن اشکم آب در…
نظم امکانیکجا ضبط روانی میکند
نظم امکانیکجا ضبط روانی میکند کوه همگر پا فشارد سکتهخوانی می کند زبن من و ما چون شرارکاغذ آتش زده اندکی دامن فشاندن گلفشانی میکند…
نظر برکجروان از راستان بیش استگردونرا
نظر برکجروان از راستان بیش استگردونرا که خاتم بیشتر دردل نشاند نقش واژون را شهیدم لیک میدانمکه عشق عافیت دشمن چویاقوتم به آتش میبرد هر…
نغمه رنگ افتاده نقش بینشان تأثیر ما
نغمه رنگ افتاده نقش بینشان تأثیر ما مطربی کوکز سر ناخنکشد تصویر ما سرمه تفسیر حیا عنوانکتاب عبرتیم تهمت تقریرنتوان بست برتحریر ما قبل و…
نفس آشفته میدارد چوگل جمعیت ما را
نفس آشفته میدارد چوگل جمعیت ما را پریشان مینویسدکلک موج احوال دریا را در این وادیکه میبایدگذشت از هرچه پیش آید خوشآن رهروکه در دامان…
نفس به غیر تک و پوی باطلی که ندارد
نفس به غیر تک و پوی باطلی که ندارد دگرکجا بردم جز به منزلیکه ندارد به باد هرزهدوی داد خاک مزرع راحت دماغ سوخته خرمن…
نفس با یک جهان وحشت به خاک و آب میسازد
نفس با یک جهان وحشت به خاک و آب میسازد پرافشان نشئهای با کلفت اسباب میسازد چو آل دودی که پیدا میکند خاموشی شمعش زخود…
نفس بوالهوسان بر دل روشن تیغ است
نفس بوالهوسان بر دل روشن تیغ است شمع افروخته را جنبش دامن تیغ است شیشه را سرکشی خویش نشانده ست به خون گردن بیادبان را…
نفس تا پرفشان است از تو و من برنمیآید
نفس تا پرفشان است از تو و من برنمیآید کسی زین خجلت در آتشافکن برنمیآید زبانم را حیا چون موجگوهر لالکرد آخر ز زنجیریکه درآب…
نفس ثبات ندارد به شست کار نویس
نفس ثبات ندارد به شست کار نویس شکسته است قلم نسخه اعتبار نویس جریدهٔ رقم اعتبارها خاک است تو هم خطی به سر لوح این…
نفس در طلب سوختی دل ندیدی
نفس در طلب سوختی دل ندیدی به لیلی چه دادی که محمل ندیدی به شبگیر چون شمع فرسوده وهمت به زیر قدم بود منزل ندیدی…
نفس درازی کس تا به چون و چند نیفتد
نفس درازی کس تا به چون و چند نیفتد گره خوش است که بیرون این کمند نیفتد حیاست آینهپرداز اختیار تعلق اگر دل آب نگردد…
نفس عمارت دل دارد و شکستنش است این
نفس عمارت دل دارد و شکستنش است این کجاست جوهر آیینه سینه خستنش است این هزار تفرقه جمع است در طلسم حواست شکسته بر گل…
نفس را شور دل از عافیت بیگانهای دارد
نفس را شور دل از عافیت بیگانهای دارد ز راحت دم مزن زنجیر ما دیوانهای دارد غبارم در عدم هم میتپد گرد سر نازی چراغم…
نفس را الفت دل پیچ و تابست
نفس را الفت دل پیچ و تابست گره در رشتهٔ موج از حبابست درین محفل ز قحط نشئهٔ درد اثر لب تشنهٔ اشک کبابست درنگ…
نفس را بعد ازین در سوختن افسانه میسازم
نفس را بعد ازین در سوختن افسانه میسازم چراغی روشن از خاکستر پروانه میسازم به فکر گوهر افتادهست موج بیقرار من کلید شوق از آرام…
نفس زینسان که بر عزم پرافشانی کدی دارد
نفس زینسان که بر عزم پرافشانی کدی دارد غبار رفتنت این دشت آمد آمدی دارد از اینگلشن حضوری نیست آغوش تمنا را نگه بر هرچه…
نفس هم از دل من بیشکستن برنمیآید
نفس هم از دل من بیشکستن برنمیآید از این مینا شرابی غیر شیون برنمیآید گداز خود شد آخر عقدهفرسای دل تنگم گشاد کار گوهر غیر…
نفس محرک جسم به غم فسرده ماست
نفس محرک جسم به غم فسرده ماست غبار خاکنشین را، رم نسیم عصاست مرا معاینه شد از خط شکستهٔ موج که نقش پای هوا سرنوشت…
نفسی چند جدا از نظرت میگردم
نفسی چند جدا از نظرت میگردم باز میآیم و برگرد سرت میگردم هستیام گرد خرام است چه صحرا و چه باغ هرکجا مهر تو تابد…
نقاب عارض گلجوش کردهای ما را
نقاب عارض گلجوش کردهای ما را تو جلوه داری و روپوشکردهای ما را ز خود تهیشدگانگر نه از تو لبریزند دگر برای چه آغوشکردهای ما…
نقاش ازل تا کمر مو کمران بست
نقاش ازل تا کمر مو کمران بست تصویر میانت به همان موی میان بست از غیرت نازست که آن حسن جهانتاب واگرد نقاب ازرخ و…
نقاش تاکشد اثر ناتوان او
نقاش تاکشد اثر ناتوان او بندد قلم ز سایهٔ موی میان او از بحر عشق رخت سلامتکه میبرد کشتی شکستن است دلیل کران او حزنی…
نقش نیرنگ جهان جوهر رم میباشد
نقش نیرنگ جهان جوهر رم میباشد صفحهٔ آینه تمثال رقم میباشد یاس انگشتنما را ندهی شهرت جاه موی ماتمزده بر فرق علم میباشد ربط احباب…
نقش دوِیی بر آینه من نبستهاند
نقش دوِیی بر آینه من نبستهاند رنگ دل است اینکه به روبم شکستهاند آرام عاشقان رم پرواز دیگر است چون شعله رفتهاند ز خود تا…
نقش ما شد وبال یکتایی
نقش ما شد وبال یکتایی برد طاووس عرض عنقایی نفس آمد برون جنون به بغل کرد آشفتهگرد صحرایی چیست ما و من تو در عالم…
نقش هستی جز غبار وهم نیرنگی نبود
نقش هستی جز غبار وهم نیرنگی نبود چون سحر در کلک نقاش نفس رنگی نبود منحرف شد اعتدال از امتحان بیش و کم در ترازویی…
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست عافیت در خانهٔ آیینه نقش بوریاست تا تبسم با لب گلشن فریبت آشناست از خجالت غنچه را پیراهن…
نقشم از ضعف به اندیشهٔ دیدن نرسید
نقشم از ضعف به اندیشهٔ دیدن نرسید نامم ازگمشدگیها به شنیدن نرسید زین خمستان هوس نشئهٔ وهمی داریم که به تر، طیب دماغم نرسیدن نرسید…
نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستور
نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستور چو بویگل شدم آخر به خاموشی مشهور ز جلوهٔ تو چهگوید زبان حیرت من که هست جوهر آیینه درسخن…
نقطهٔ دلگرد خودگشت و خط پرگار شد
نقطهٔ دلگرد خودگشت و خط پرگار شد گردش این سبحه تا هموار شد زنار شد ساز استعداد این محفل تحیر نغمه بود قلقل مینا به…
نقشمکسی از سعی چه فرهنگ برآرد
نقشمکسی از سعی چه فرهنگ برآرد نقاش مگر از صدفش رنگ برآرد عمریست که با کلفت دل میروم از خویش خود را چهقدر آینه با…
نگاه وحشی لیلی چه افسونکرد صحرا را
نگاه وحشی لیلی چه افسونکرد صحرا را کهنقش پای آهو چشممجنونکرد صحرارا دل از داغ محبتگر به این دیوانگی بالد همانیکلالهخواهدطشتپرخونکردصحرارا بهار تازهرویی حسن فردوسی…
نگردد همت موجم قفس فرسودگوهرها
نگردد همت موجم قفس فرسودگوهرها به رنگ دود درتوفان آتش میزنم پرها زبان خامهٔ من زخمهٔ سازکه شد یارب که خط پرواز دارد چونا صدا…
نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد
نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد تبسم شور چندین محشر از کوثر برون آرد ز ریحان خطت بالد بهار سبزهٔ جنّت وز آن…
نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی
نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی حیا از رنگ تمکین تو با گوهر کند بازی اگر بیند هجوم خط به دور شکّر…
نگه واری بس است از جیب عبرت سر برآوردم
نگه واری بس است از جیب عبرت سر برآوردم شرار بیدماغ آخر ندارد پر زدن هر دم گریبان میدرم چون صبح و برمیآیم از مستی…
نگه در شبههٔ تحقیق من معذور میباشد
نگه در شبههٔ تحقیق من معذور میباشد سراب آیینهام آیینهٔ من دور میباشد من و ساز دکان خودفروشیها، چهحرفاست این جنون این فضولی در سرمنصور…
نگه ز روی تو تا کامیاب میگردد
نگه ز روی تو تا کامیاب میگردد تحیر آینهٔ آفتاب میگردد زگرمجوشی لعلت بهکسوت تبخال حباب بر لب ساغرکباب میگردد چه نشئه بود ندانم به…
نمیباشد تهی یک پرده از آهنگ تسخیرم
نمیباشد تهی یک پرده از آهنگ تسخیرم زهستی تا عدم پیچیده است آواز زنجیرم چو خاکستر شوم، داغم به مرهم آشنا گردد گداز خویش دارد…
نگویمت به خطا سازیا صواب طلب
نگویمت به خطا سازیا صواب طلب کمینگر است زخود رفتنت شتاب طلب اگر حقیقت انجام در نظر داری ز هرکجاگهرت میرسد حباب طلب شکست آبله…
نمیباشد چو من در کسوت تجرید عریانی
نمیباشد چو من در کسوت تجرید عریانی که سر تا پا به رنگ سوزنم چشمی و مژگانی ندارد آه حسرت جز دل خون بسته سامانی…
نمیباشد دل مایوس بیکیفیت نازی
نمیباشد دل مایوس بیکیفیت نازی پری زین بزم دور است، ای شکست شیشه آوازی به تسکین دل بیتاب ما عمریست میخندد شرر خو لعبتی در…
نمیدانم چه گل در پرده دارد زخم شمشیرش
نمیدانم چه گل در پرده دارد زخم شمشیرش که رنگ هر دو عالم میتپد در خون نخجیرش دگر ای وحشت از صیدم به نومیدی قناعت…
نمیدانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
نمیدانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را رم اینگردباد آخر به ساغرکرد هامون را به هر مژگان زدن سامان صد میخانه مستیکن کهخط جوشیدودرساغرگرفتآنحسن…
نمیدانم ز گلزارش چه گل چیدهست حیرانی
نمیدانم ز گلزارش چه گل چیدهست حیرانی به چشمم میکند موج پر طاووس مژگانی شوم محو فنا تا خاک آن ره بر سرم باشد مباد…
نمیدانم هجوم آباد سودای چه نیرنگم
نمیدانم هجوم آباد سودای چه نیرنگم که از تنگی گریبان خیالش می درد رنگم مگربر هم توانم زد صف جمعیت رنگی به رنگ شمع یکسر…
نمیشود کس ازین عبرت انجمن محظوظ
نمیشود کس ازین عبرت انجمن محظوظ مگر چو شمع کنی دل به سوختن محظوظ در جنون زن و از کلفت لباس برآ چه زندگیستکه باشدکس…
نمیدزددکس از لذاتکاهش آفرین خود را
نمیدزددکس از لذاتکاهش آفرین خود را فرو خوردهست شمع اینجا بهذوق انگبین خود را به لبیک حرم ناقوس دیرآهنگها دارد دراینمحفلطرفدیدهستشکهمبایقینخودرا به همواری طریق صلح…
نمیگویم به عشرتگاه مجنون جهد پیمارو
نمیگویم به عشرتگاه مجنون جهد پیمارو غبار خانمان لختی بروب از دل به صحرا رو جهانی میکشد بر دوش فرصت بار ناکامی تو هم امروز…
نمیگویم بهگردون سیرکن یا بر هوا بنگر
نمیگویم بهگردون سیرکن یا بر هوا بنگر نگاهی کردهای گل تا توانی پیش پا بنگر به پرواز هوا تاکی عروج آهستگی غفلت حضیض قدر جاه…
نمیگنجم به عالم بسکه از خود گشتهام فانی
نمیگنجم به عالم بسکه از خود گشتهام فانی حبابم را لباس بحرتنگ آمد به عریانی ز بس ماندم چو چشم آینه پامال حیرانی نگاهم آب…
نمیگویم قیامت جوش زن یا شور توفان شو
نمیگویم قیامت جوش زن یا شور توفان شو ز قدرت دست بردار آنچه بتوانی شدن آن شو برآر از عالم تمثال امکان رخت پیدایی تو…
ننگ دنیا برندارد همت معنی نگاه
ننگ دنیا برندارد همت معنی نگاه تا بصیرت بر دیانت نیست معراج است جاه زبن چمن رشکیست بر اقبال وضع غنچهام کز شکست دل دهد…
نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار
نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار تو دیرستان ناز خود پرستی تحیر چشم بند سحرکاریست بهار بینشانی گل به دستی دربغا رمز خورشیدت نشد…
ننمود غنچهات آنقدر ادب اقتضای تاملم
ننمود غنچهات آنقدر ادب اقتضای تاملم که ز بوی گل شنود کسی اثر ترانهٔ بلبلم به خیال مستی نرگست نشدم قدحکشگلشنی که ترنگ شیشه به…
نه با صحرا سری دارم نه باگلزار سودایی
نه با صحرا سری دارم نه باگلزار سودایی به هر جا میروم از خویش میبالد تماشایی چهگل چیند دماغ آرزو از نشئهٔ تمکین من و…
نه با سازهوس جوشد نه برکسب هنرپیچد
نه با سازهوس جوشد نه برکسب هنرپیچد طبیعت چون رسا افتد به معنی بیشتر پیچد به این آشفتگی ما را کجا راحت چه جمعیت هوای…





