مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری

مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری فضای مشرب دل حیرت‌ست تنگ نگیری خم نگین نخورد نام بی‌نیازی همت حذر که راه سبکتازبت به‌ سنگ…

مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم

مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم تماشا پرگرانی داشت بر دوشی‌که خم‌کردم ز دور ساغر امکان زدم فال فراموشی بر اعداد خیال…

مژه‌واری ز خواب ناز جستی

مژه‌واری ز خواب ناز جستی دو عالم نرگسستان نقش بستی تغافل مهرگنج‌کاف و نون بود تبسم کردی و گوهر شکستی ز آهنگی‌که افسون نفس داشت…

مشاطهٔ شوخی‌که به دستت دل ما بست

مشاطهٔ شوخی‌که به دستت دل ما بست می‌خواست چمن طرح‌کند رنگ حنا بست آن رنگ‌که می‌داشت دریغ از ورق گل از دور کف دست تو…

مست‌عرفان را شراب دیگری درکار نیست

مست‌عرفان را شراب دیگری درکار نیست جز طواف خویش دور ساغری درکار نیست سعی‌ پروازت چو بوی ‌گل ‌گر از خود رفتن است تا شکست…

مشت عرق زجبهه به هر باب ریختم

مشت عرق زجبهه به هر باب ریختم آلوده بود دست طمع آب ریختم طوف خودم به مغز رساند از تلاش پوچ گوهر شد آن کفی‌…

مسلمان‌ گشتم و هیچ از میان نگسست زنارم

مسلمان‌ گشتم و هیچ از میان نگسست زنارم بقدر سبحه گردیدن کمرها بست زنارم خرابات محبت از اسیران ظرف می‌خواهد خط پیمانه‌ای دارد قدح در…

مشتاق تو گر نامه‌بری داشته باشد

مشتاق تو گر نامه‌بری داشته باشد چون اشک هم از خود سفری داشته باشد از آتش حرمان کف خاکستر داغی‌ست گر شام امیدم سحری داشته…

مشرب عشاق بر وضع هوس تنگی‌کند

مشرب عشاق بر وضع هوس تنگی‌کند عالم عنقا به پرواز مگس تنگی کند واصل مقصد ز خاموشی ندارد چاره‌ای چون به منزل آمد آواز جرس…

مصور نگهت ساغر چه رنگ زند

مصور نگهت ساغر چه رنگ زند مگر جنون کند و خامه در فرنگ زند چنین‌که نرگست از ناز سرگران شده است ز سایهٔ مژه ترسم…

مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسی

مشکل از هرزه دوی جز به تب و تاب رسی پا به دامن نشکستی ‌که به آداب رسی مخمل‌ کارگه غفلتی ای بیحاصل سعی بیداریت…

مصوران به هزار انفعال پیوستند

مصوران به هزار انفعال پیوستند که طرهٔ تو کشیدند و خامه نشکستند ز جهل نسبت قد تو می‌کنند به سرو فضول چند که پامال فطرت…

مطلبی‌ گر بود از هستی همین آزار بود

مطلبی‌ گر بود از هستی همین آزار بود ورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود زندگی‌جز نقد وحشت درگره چیزی نداشت کاروان رنگ و بو…

معنی‌سبقان‌گر همه صد بحر کتابند

معنی‌سبقان‌گر همه صد بحر کتابند چون موج ‌گهر پیش لبت سکته جوابند رحم است به حال تب وتاب نفسی چند کاین خشک‌لبان ماهی دریای سرابند…

مغتنم‌گیرید دامان دل آگاه را

مغتنم‌گیرید دامان دل آگاه را محرمان لبریزیوسف دیده‌اند این چاه را در دبستان طلب تعطیل مشق درد نیست همچونال خامه در دل خشک‌مپسند آه‌را زحمت…

معراج ماست پستی‌، اقبال ما زبونی

معراج ماست پستی‌، اقبال ما زبونی عمری‌ست‌ کوکب اشک می‌تابد از نگونی از ذره تا مه و مهر در عاجزی مساوی‌ست اینجا کسی ندارد بر…

مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست

مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست به دامنی‌که ته پاست باب چیدن نیست ز ناکسی عرق انفعال تسلیمیم به عرض سجده ما جبهه بی‌چکیدن…

مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند

مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند پنجهٔ بیکار بیعت با پشیمانی کند چشم‌ من از درد بیخوابی‌ در این‌ وادی‌ گداخت سایهٔ خاری نشد…

مغز شد در سر پر شور من از سودا خشک

مغز شد در سر پر شور من از سودا خشک باده چون آب‌گهرگشت درین مینا خشک تشنه‌لب بس که دویدم به بیابان جنون گشت چون…

مکتوب شوق هرگز بی‌نامه‌بر نباشد

مکتوب شوق هرگز بی‌نامه‌بر نباشد ما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد هرجا تنید فطرت یک حلقه داشت‌ گردون در فهم پرگار حکم دو…

مقیم وحدتم هر چند در کثرت وطن دارم

مقیم وحدتم هر چند در کثرت وطن دارم به دریا همچو گوهر خلوتی در انجمن دارم نفس می‌سوزم و داغی به حسرت نقش می‌بندم چراغی…

مکتوب من به هرکه برد باد می‌برد

مکتوب من به هرکه برد باد می‌برد تا یاد کس رسیدنم از یاد می‌برد پرواز رنگ من اگر آید به امتحان مانی شکست خامه به…

مکش ای آفتاب از فکر زربرپشت آتش را

مکش ای آفتاب از فکر زربرپشت آتش را ز غفلت می‌پرستی چند چون زردشت‌، آتش را به ترک ظلم‌، ظالم برنگردد از مزاج خود همان…

مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد

مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد قاصد نشد میسر دل خون شد و روان شد دل بی‌رخ تو هیهات با ناله رفت در خاک…

مکش دردسر شهرت میفکن بر نگین زورش

مکش دردسر شهرت میفکن بر نگین زورش برای نام اگر جان می‌کنی مگذار در گورش تلاش منصب عزت ندارد حاصلی دیگر همین رنج خمیدن می‌کند…

مکش رنج تأمل‌ گر زیان خواهی و گر سودی

مکش رنج تأمل‌ گر زیان خواهی و گر سودی درنگ عالم فرصت نمی‌باشد کم از دودی جهان یکسر قماش کارگاه صبح می‌بافد ندارد این ‌کتان…

مکن سراغ غبار زپا نشستهٔ ما را

مکن سراغ غبار زپا نشستهٔ ما را رسیده‌گیر به عنقا پر شکستهٔ ما را گذشته‌ایم به پیری ز صیدگاه فضولی بس است ناوک عبرت زه‌گسستهٔ…

مگر با نقش پایت مژدهٔ جوشیدنی دارد

مگر با نقش پایت مژدهٔ جوشیدنی دارد که همچون مو خط پیشانی‌ام بالیدنی دارد خیال توست دل را ساغر تکلیف معشوقی ز پهلوی جمال آیینه‌ام…

مکن ز شانه پریشان دماغ‌گیسو را

مکن ز شانه پریشان دماغ‌گیسو را مچین به چین غضب آستین ابرورا نگاه را مژه‌ات نیست مانع وحشت به سبزه‌ای نتوان بست راه آهو را…

مگشا جریدهٔ حاجتت بر دوستان ز کف غرض

مگشا جریدهٔ حاجتت بر دوستان ز کف غرض بنویس نامهٔ آبرو به سیاهی ‌کلف غرض ز سپاه مطلب بیکران شده تنگ عرصهٔ امتحان به ظفر…

مگو این نسخه طور معنیی یک دست‌کم دارد

مگو این نسخه طور معنیی یک دست‌کم دارد تو خارج نغمه‌ای ساز سخن صد زیر و بم دارد صلای عام میآید به‌گوش از ساز این…

مگو پیام وفا جسته‌جسته دارد رنگ

مگو پیام وفا جسته‌جسته دارد رنگ هزار نامه به خط شکسته دارد رنگ به عالمی ‌که خیال تو می‌کند جولان غبار هم چو شفق دسته‌دسته…

مگو طاق و سرایی‌ کرده‌ام طرح

مگو طاق و سرایی‌ کرده‌ام طرح دل عبرت بنایی کرد‌ه‌ام طرح ز نیرنگ تعلقها مپرسید برای خود بلایی کرده‌ام طرح ببینم تا چها می‌بایدم دید…

مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد

مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد سر بریده ز تیغش جدا خبر دارد چه آرزو که به ناکامی از جهان نگذشت…

مگو صبح طرب در ملک هستی دیر می‌آید

مگو صبح طرب در ملک هستی دیر می‌آید دراینجا موی پیری هم به صد شبگیرمی‌آید من و ما نیست غیر از شکوهٔ وضع گرفتاری ز…

مگو رند از می و زاهد زتقوا گفتگو دارد

مگو رند از می و زاهد زتقوا گفتگو دارد دماغ عشق سرشار است و هرجا گفتگو دارد عدم‌ از سرمه ‌جوشانده‌ست‌ شور محفل امکان تأمل…

ممسک اگربه عرض سخا جوشد ازشراب

ممسک اگربه عرض سخا جوشد ازشراب دستی بلند می‌کند اما به زیرآب طبع‌کرم فسردهٔ دست تهی مباد برگشت عالمی‌ست ستم خشکی سحاب این است اگر…

من آن غبارم که حکم نقشم به هیچ آیینه درنگیرد

من آن غبارم که حکم نقشم به هیچ آیینه درنگیرد اگر سراپا سحر برآیم شکست رنگم به بر نگیرد نشد ز سازم به هیچ عنوان…

من خاکسار گردن ز کجا بلند کردم

من خاکسار گردن ز کجا بلند کردم سر آبله‌ دماغی ته پا بلند کردم در و بام اوج عزت چقدر شکست پستی که غبار هرزه…

من سنگدل چه اثر برم زحضور ذکر دوام او

من سنگدل چه اثر برم زحضور ذکر دوام او چو نگین نشدکه فرو روم به خود از خجالت نام او سخن آب‌ گشت و عبارتی…

من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش

من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش ای ز فرصت بیخبر در هر چه باشی زود باش در طلب تشنیع کوتاهی مکش از…

من درین بحر، نه‌ کشتی نه‌ کدو می‌آرم

من درین بحر، نه‌ کشتی نه‌ کدو می‌آرم چون حباب از بر خود جامه فرو می آ‌رم حرف او می‌شنوم جلوه او می‌بینم پیش رو…

من و پرفشانی حسرتی ‌که ‌گم است مقصد بسملش

من و پرفشانی حسرتی ‌که ‌گم است مقصد بسملش ز صدای خون برسی مگر به زبان خنجر قاتلش ستم است ذوق گذشتنت ز غبارکوچهٔ عاجزی…

من و دیوانه‌خو طفلی ‌که هر جا سر کند بازی

من و دیوانه‌خو طفلی ‌که هر جا سر کند بازی دو عالم رنگ بر هم چیند و ابتر کند بازی خیال چین ابروی تو هر…

من و حسنی‌که هرجا یادش از دل سر برون آرد

من و حسنی‌که هرجا یادش از دل سر برون آرد به دوش هرمژه صد شمع چشم تر برون آرد کمینگاه دو عالم حسرتم امید آن…

من وآن فتنه بالایی‌که عالم زیر دست استش

من وآن فتنه بالایی‌که عالم زیر دست استش اگر چرخ است خاک استش وگر طوباست پست استش به اوضاع جنون زان زلف بی‌پروا نی‌ام غافل…

منتظران بهار بوی شکفتن رسید

منتظران بهار بوی شکفتن رسید مژده به ‌گلها برید یار به‌ گلشن رسید لمعهٔ مهر ازل بر در و دیوار تافت جام تجلی به دست…

منفعل خلق را ناز صنم داشتن

منفعل خلق را ناز صنم داشتن زنگی و با آن جمال آینه هم داشتن خاک خوری خوشتر است زین همه تن‌پروری تا به‌ کی انبان…

منفعلم برکه برم حاجت خوبش از برتو

منفعلم برکه برم حاجت خوبش از برتو ای قدمت بر سر من چون سر من بر در تو آینهٔ‌کون و مکان حیرت سیر چمن است…

مه نو می‌نماید امشبم از آسمان ابرو

مه نو می‌نماید امشبم از آسمان ابرو قدح‌ کج‌ کرده می‌آید اشارتهای آن ابرو تعالی الله چه نقشی دلفریب است این نمی‌دانم که جوهر در…

منم آن نشئهٔ فطرت‌ که خمستان قدیم

منم آن نشئهٔ فطرت‌ که خمستان قدیم دارد از جوهر من سیر دماغ تعظیم ندمیدم ز بهاری‌ که چمن ساز نفس صبح ایجاد مرا خنده…

موج جنون می‌زند، اشک پریشان ‌کیست

موج جنون می‌زند، اشک پریشان ‌کیست ناله به دل می‌خلد بسمل مژگان ‌کیست پای روان وداع‌، راه به ‌کوی ‌که برد دست به دل بسته‌ام‌،…

موج پوشید روی دریا را

موج پوشید روی دریا را پردهٔ اسم شد مسما را نیست بی‌بال اسم پروازش کس ندید آشیان عنقا را عصمت حسن یوسفی زد چاک پردهٔ…

موج خونم هر قدر توفان نما خواهد شدن

موج خونم هر قدر توفان نما خواهد شدن حق شمشیر تو رنگین‌تر ادا خواهد شدن عمرها شد در تمنای خرامت مرده‌ام خاک من آیینهٔ آب…

موج گوهرطینتان‌، گر شوخی افزون کرده‌اند

موج گوهرطینتان‌، گر شوخی افزون کرده‌اند پای درد دامن سری از جیب بیرون کرده‌اند کهکشان دیدی شکست رنگ هم فهمیدنی‌ست بیخودان در لغزش پا سیر…

موج هرجا، در جمعیت‌گوهر زده است

موج هرجا، در جمعیت‌گوهر زده است تب حرص است‌که ازضعف به بستر زده است غیر چشم طمع آیینهٔ محرومی نیست حلقه بر هر دری‌، این…

موج ما را شرم دریای‌ کرم

موج ما را شرم دریای‌ کرم تا قیامت برنمی‌آرد ز نم درکنار فطرت ما داد عشق لوح محفوظ نفهمیدن رقم سطری از خط جین ما…

موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلح

موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلح داد خون را با صفا آیینه‌دار شیر صلح آخر از وضع جنون عذر علایق خواستم کرد با…

موج‌گل بی‌تو خار را ماند

موج‌گل بی‌تو خار را ماند صبح‌‌، شبهای تار را ماند به فسون نشاط خون شده‌ام نشئهٔ من خمار را ماند چشم آیینه از تماشایش نسخهٔ…

موی دماغ جاه و حشم حل نمی‌شود

موی دماغ جاه و حشم حل نمی‌شود فغفور خاک‌گشت و سرش‌کل نمی‌شود ما و من هوسکدهٔ اعتبار خلق تقریر مهملی است‌که مهمل نمی‌شود زبن گرد…

می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی

می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی چه ‌کم است عروج دماغ غنا که خمار توقع ‌کس‌ نکشی درجات سعادت پاس ادب…

می‌ام به‌ ساغر اگر خشک شد خمار ندارم

می‌ام به‌ ساغر اگر خشک شد خمار ندارم خزان‌گمست به باغی‌که من بهار ندارم هوس چه ریشه‌ کند در زمین شرم دمیدن چو تخم اشک…

می و نغمه مسلم حوصله‌ای که قدح‌کش گردش سر نشود

می و نغمه مسلم حوصله‌ای که قدح‌کش گردش سر نشود بحل است سبکسری آنقدرت‌ که دماغ ‌جنون‌زده‌تر نشود اگر اهل قبول اثر نشوی به توقع…

می‌پرست ایجادم نشئهٔ ازل دارم

می‌پرست ایجادم نشئهٔ ازل دارم همچو دانهٔ انگور شیشه در بغل دارم گر دهند بر بادم رقص می‌کنم شادم خاک عجز بنیادم طبع بی‌خلل دارم…

می‌آید از دشت جنون گردم بیابان در بغل

می‌آید از دشت جنون گردم بیابان در بغل توفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل سودایی داغ ترا از شام نومیدی چه غم پروانهٔ…

می‌توان در باغ دید از سینهٔ افگارگل

می‌توان در باغ دید از سینهٔ افگارگل کاین‌گل اندامان چه مقدارند در آزار گل گر تبسم زین ادا چیند بساط غنچه‌اش می‌درد منقار بلبل خندهٔ…

می‌خورد خون نفس اندر دل غم پیشهٔ ما

می‌خورد خون نفس اندر دل غم پیشهٔ ما جوهرتیغ بود خارو خس بیشهٔ ما بس که چون شمع به غم نشوونما یافته‌ایم شعله را موج…

می‌دهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب

می‌دهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب خانهٔ آیینه‌ای داریم و می‌ گردد خراب در محیط عشق تا سر درگریبان برده‌ایم نیست چون‌گرداب رزق‌ما…

می‌دهد زیب عمارت از خرابی خانه‌ام

می‌دهد زیب عمارت از خرابی خانه‌ام آب در آیینه دارد سیل در ویرانه‌ام از گداز رنگ طاقت برنمی‌آیم چو شمع گردش چشم ‌که در خون…

می‌رسد گویند باز آن آفتاب صبحدم

می‌رسد گویند باز آن آفتاب صبحدم صبح‌کی خواهد دمید ای من خراب صبحدم ناله یکسر نغمهٔ ساز شب اندوه ماست دیدهٔ‌گریان همان جام شراب صبحدم…

می‌روم هر جا به ذوق عافیت اندوختن

می‌روم هر جا به ذوق عافیت اندوختن همچو شمعم زاد راهی نیست غیر از سوختن زخم دل از چاره‌ جوییهای ما بی‌پرده شد این گریبان…

می‌روم از خو‌یش ‌و حسرت گر‌م‌ اشک افشاندن است

می‌روم از خو‌یش ‌و حسرت گر‌م‌ اشک افشاندن است در رهت ما را چو مژگان‌ گریه گرد دامن است ما ضعیفان را اسیر ساز پروا‌زست…

می‌کند درس رمی از رنگ و بو تکرار گل

می‌کند درس رمی از رنگ و بو تکرار گل با همه بی‌دست‌وپایی نیست پُر بیکار گل غنچه‌ها از جوش دلتنگی‌ گریبان می‌درند ورنه این گلشن…

می‌کنم‌گاهی به یاد مستی چشمت شتاب

می‌کنم‌گاهی به یاد مستی چشمت شتاب تا قیامت می‌روم در سایهٔ مژگان به خواب از ادب‌پرورده‌های حسرت لعل توام ناله‌ام چون موج‌گوهر نیست جز زیر…

میل هوس ز عافیتم فرد می‌کند

میل هوس ز عافیتم فرد می‌کند گر بشکنم‌کلاه‌، دلم درد می‌کند تسلیم تحفه‌ای‌ست‌ که طبعم بر اهل ذوق چو میوهٔ رسیده ره‌آورد می‌کند خال زباد…

میی‌که شوخی رنگش جنون افلاک است

میی‌که شوخی رنگش جنون افلاک است به خاتم قدح ما نگین ادراک است خمیر قالب من بود لای خم‌ کامروز کسی که ریشه دوانید در…

ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سر

ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سر حیف این پرگار قدرت پا به دامان نیست سر بی‌جگر در عرصهٔ غیرت علم نتوان شدن جز به‌…

ناتوانی باز چون شمعم چه افسون می‌کند

ناتوانی باز چون شمعم چه افسون می‌کند می‌پرد رنگ و مرا از بزم بیرون می‌کند بیش از آن‌کان پنجهٔ بیباک بربندد نگار سایهٔ برک حنا…

ناتوانی در تلاش حرص بهتانم نکرد

ناتوانی در تلاش حرص بهتانم نکرد قدردانیهای طاقت آنچه نتوانم نکرد شمع خامش وارهید از اشک و آه و سوختن بی‌زبان بودن چه مشکلهاکه آسانم…

ناتوانی ‌گر چنین اعضای ما خواهد شکست

ناتوانی ‌گر چنین اعضای ما خواهد شکست استخوان‌دریکدگرچون‌بوریاخواهد شکست حاصل‌دل ‌، جز ندامت نیست ‌، از تعمیر جسم بار این کشتی غرور ناخدا خواهد شکست…

نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ

نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ پروانه است جوهر آیینهٔ چراغ ما را ز لعل یار پیامی نشد نصیب تا کی رسد به بوس…

نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم

نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم نشئهٔ شوقم و درد می بیجوش خودم بحر جولانگه بیباکی و من همچو حباب در شکنج قفس از وضع…

نالهٔ ما شیوه‌ها امشب به بر آورده است

نالهٔ ما شیوه‌ها امشب به بر آورده است نخل ماتم نوحهٔ چندی ثمر آورده است آبیار ریشهٔ حسرت خیال لعل ‌کیست هر مژه صد خوشه…

ناله می‌افشاند پر در باغ ما بلبل نبود

ناله می‌افشاند پر در باغ ما بلبل نبود عبرتی بر رنگ عشرت خنده می‌زد گل نبود سیر این باغم نفس درپیچ وتاب جهد سوخت موج…

ناله‌ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست

ناله‌ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست آنچه دل می خوهد از اظهار مطلب آه نیست امتحان صد بار طی‌کرد از زمین تا آسمان…

نام خود را تا به رسوایی علم داریم ما

نام خود را تا به رسوایی علم داریم ما از ملامت‌کی به دل یک ذره غم داریم ما از قناعت بود ما را دستگاه همتی…

نام شاهان کز نگین گل کرده کر و فر به چنگ

نام شاهان کز نگین گل کرده کر و فر به چنگ عبرتی بیرون چکیده‌ست از فشار چشم تنگ صدر استغنای یار آمادهٔ تعظیم ماست یک…

نامم هوس نگین ندارد

نامم هوس نگین ندارد نظمم چو نفس زمین ندارد همت چه فرازد از تکلف دامان سپهر چین ندارد هستی جز شبهه نیست لیکن بر شبهه…

نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو

نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو خشک است جبین یک دو عرق آینه‌گر شو حیف است رعونت دمد از جوهر ذاتت گرتیغ ‌کنندت…

ناموس عالم عین اندیشهٔ سوا برد

ناموس عالم عین اندیشهٔ سوا برد آیینه‌داری وهم از چشم ما حیا برد راحت به ملک غفلت بنیاد بی‌خلل داشت مژگان‌گشودن آخر سیلی شد و…

نباشد بی‌عصا امداد طاقت پیکر خم را

نباشد بی‌عصا امداد طاقت پیکر خم را مدارکار فرمایی برانگشت است خاتم را به ارباب تلون صافدل کی مختلط‌گردد به‌رنگ لاله وگل امتزاجی نیست شبنم…

نباشد یاد اسباب طرف وحشت‌گزینی را

نباشد یاد اسباب طرف وحشت‌گزینی را شکست دامنم بر طاق نسیان ماند چینی را ز احسان جفا تمهید گردون نیستم ایمن که افغان‌کرد اگر برداشت…

نباشدگرکمند موج تردستی حجابش را

نباشدگرکمند موج تردستی حجابش را که می‌گیرد عنان شعلهٔ رنگ عتابش را ز برق جلوه‌اش آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم که عالم چشم خفاشی‌ست نور…

نبری گمان فسردگی به غبار بی‌سروپایی‌ام

نبری گمان فسردگی به غبار بی‌سروپایی‌ام که به چرخ می‌فکند نفس چو سحر زمین هوایی‌ام ز تعلقم ندهی نشان که گذشته‌ام من از این و…

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت…

نبود به غیر نام تو ورد زبان ما

نبود به غیر نام تو ورد زبان ما یک حرف بیش نیست زبان در دهان ما چون شمع دم زشعلهٔ شوق تومی‌زنیم خالی مباد زین…

نبود نقطه‌ای از علم این‌ کتاب غلط

نبود نقطه‌ای از علم این‌ کتاب غلط شعور ناقص ما کرد انتخاب غلط فریب زندگی از شوخی نفس نخوری که تیغ‌ را نکند کس به…

نپنداری همین روز و شب از هم سر برآورده

نپنداری همین روز و شب از هم سر برآورده جهانی را خیال از جیب یکدیگر برآورده هوس آیینهٔ عشق است اگر کوشش رسا افتد سحاب…

نتوان برد زآینهٔ ما رنگ حدوث

نتوان برد زآینهٔ ما رنگ حدوث شیشه‌ای‌داشت قدم‌آمده بر سنگ حدوث نیست تمهید خزان در چمن دهر امروز بر قدیم است زهم ریختن رنگ حدوث…

نتوان به تلاش از غم اسباب برآمد

نتوان به تلاش از غم اسباب برآمد گوهر چه نفس سوخت ‌که از آب برآمد غافل نتوان بود به خمخانهٔ توفیق ز آن جوش‌ که…