فسردگیهای ساز امکان ترانهام را عنان نگیرد
فسردگیهای ساز امکان ترانهام را عنان نگیرد حدیث توفان نوای عشقم خموشی از من زبان نگیرد ز دستگاه جهان صورت نیام خجالتکش کدورت چو آینه…
فسردن از مزاج شعله خاکستر برون آرد
فسردن از مزاج شعله خاکستر برون آرد تردد چو نفس سوزد ز خود بستر برون آرد به اشکی کلفت از دل کی توان بردن که…
فسردن نیست ممکن دست بردارد ز پهلویم
فسردن نیست ممکن دست بردارد ز پهلویم رگ خواب است چون مخمل ز غفلت هر سر مویم به رنگ پرتو خورشید عالم را به زرگیرم…
فسرده در غبار دهر چون آیینه زنگارم
فسرده در غبار دهر چون آیینه زنگارم به خواب دیده اکنون سایه پیداکرد دیوارم چوکوهم بسکه افکندهست از پا سرگرانبها به سعی غیر محتاجم همهگر…
فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را به غلتانی رساند آب درگوهر روانی را چوگلدروقت پیری میکشی خمیازهٔحسرت مکن ای غنچه صرف خواب شبهای جوانی…
فسون عیش، کدورتزدای ما نشود
فسون عیش، کدورتزدای ما نشود نفس به خانهٔ آیینهها، هوا نشود قسم به دام محبت که از خم زلفت دل شکستهٔ ما چون شکن جدا…
فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست
فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست که ذر بر تو مراکار با من افتادست کجا روم که چو اشکم ز سعی بخت نگون به پیش…
فشاند محمل نازتگل چه رنگ به صحرا
فشاند محمل نازتگل چه رنگ به صحرا کهگرد میکند آیینهٔ فرنگ به صحرا به خاک هم چه خیال است دامنت دهم ازکف چو خاربن سرمجنون…
فضای وادی امکان پر از غبار فناست
فضای وادی امکان پر از غبار فناست چه آسمانچهزمینمغز ایندو پوستهواست ز راستی مدد حال گوشهگیریهاست کمان کشیدن قد خمبده کار عصاست به فیض میکشی…
فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل میزند
فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل میزند رشته چون تابیده شد خود را به مغزل میزند نشئهٔ تحقیق در صهبای این میخانه نیست مست…
فغان گل میکند هرگه به وحشت گام بردارم
فغان گل میکند هرگه به وحشت گام بردارم سر دامان کوه از دلگرانی برکمر دارم از این دشت غبار اندود جز عبرت چه بردارم شرارم،…
فغان که فرصت دام تلاش چیدن رفت
فغان که فرصت دام تلاش چیدن رفت پیگذشتن عمر آنسوی رسیدن رفت چوشمعسربه هوآ سوخت جوهرتحقیق چه جلوهها که نه درپیش پا ندیدن رفت ز…
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ که برشهاست بقدر تنکی در دم تیغ عجز مردان اثر غیرت دیگر دارد پشت در سینه نهان…
فکر آزادی به این عاجز سرشتیها تریست
فکر آزادی به این عاجز سرشتیها تریست عقده چندان نیست اما رشتهٔ ما لاغریست تا بود ممکن نفس نشمرده کم باید زدن ای ز آفت…
فقر نخواست شکوهٔ مفلسی ازگدای ما
فقر نخواست شکوهٔ مفلسی ازگدای ما ناله به خواب ناز رفت در نی بوریای ما شکرقبول عاجزی تا بهکجا ادانیم گشت اجابت از ادب درکف…
فکر تدبیر سلامت خون راحت خوردنست
فکر تدبیر سلامت خون راحت خوردنست ما همه بیچارهایم و چاره ما مردنست صبحگر هنگامهٔ نشو و نما بر چرخ چید خاک ما را هم…
فکر خویشم آخر از صحرای امکان میبرد
فکر خویشم آخر از صحرای امکان میبرد همچو شمع آن سوی دامانم گریبان میبرد شرمسار هستیام کاین کاغذ آتش زده یک دو گامم زین شبستان…
فکر نازک عالمی را سرمهٔ تقریر شد
فکر نازک عالمی را سرمهٔ تقریر شد موی چینی بر صداها جادهٔ شبگیر شد موجها تا قطره زین دریا به بیباکی گذشت گوهر ما را…
فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها
فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها نمیبایست از خاک اینقدر دامن کشیدنها مخور ای شمع از هستی فریب مجلسآرایی که یکگردن نمیارزد به چندین…
فلک چه نقشکشد صرف بند و بست جبین
فلک چه نقشکشد صرف بند و بست جبین مگرزمین فکند طرحی ازنشست جبین به سجده نیز ز بار قبول نومیدیم زمین معبد ما بود پشت…
فلک نبست ره صبح لاابالی من
فلک نبست ره صبح لاابالی من پلگ داغ شد از وحشت غزالی من به نقص قانعم از مشق اعتبارکمال دمید نقطهٔ بدر از خط هلالی…
فنا مثالم و آیینهٔ بقا اینجاست
فنا مثالم و آیینهٔ بقا اینجاست کجا روم ز در دل که مدعا اینجاست جبین متاعم و دکان سجدهای دارم تو نیز خاک شو، ای…
فناکی شغل سودای محبت را زیان دارد
فناکی شغل سودای محبت را زیان دارد سری دارمکه تا خاک هوای اوست جان دارد دم ناییست افسون نوای هستیام ورنه هنوزم نالهٔ نی در…
فهم حقیقت من و ما را بهانهام
فهم حقیقت من و ما را بهانهام خوابیده است هر دو جهان در فسانهام چون بوی غنچهای که فتد در نقاب رنگ خون میخورد به…
فیض حلاوت از دل بیکبر وکین طلب
فیض حلاوت از دل بیکبر وکین طلب زنبوررا ز خانه برآرانگبین طلب بیپرده است حسن غنا در لباس فقر دست رسا زکوتهی آستین طلب دل…
قابل بار امانتها مگو آسان شدیم
قابل بار امانتها مگو آسان شدیم سرکشیها خاک شد تا صورت انسان شدیم در عدم جنس محبت قیمت کونین داشت تا نفس واکرد دکان همچو…
قابل نخل ما بر دگرست
قابل نخل ما بر دگرست گردن شمع را سر دگرست سر به گردون فرو نمیآربم این هواهای منظر دگرست کشت اقبال معصیتها سبز ابر ما،…
قاصد به حیرتکن ادا تمهید پیغام مرا
قاصد به حیرتکن ادا تمهید پیغام مرا کز من نمیماند نشان گر میبری نام مرا حرفیست نیرنگ بقا، نشنیدهگیر این ماجرا می نیست جز رنگ…
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند فهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم شمع ما سر بر هوا…
قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت
قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت این نوای فتنه از تار نظر بالا گرفت هستی ما حایل آن جلوه سرشار نیست از حبابی پرده…
قانون ادب پرده در صورت و صدا نیست
قانون ادب پرده در صورت و صدا نیست زین ساز مگو تا نفست سرمه نوا نیست از هرچه اثر واکشی افسانه دلیل است سرمایهٔ این…
قد خمیده ندارد به غیر ناله حضور
قد خمیده ندارد به غیر ناله حضور که نیست خانهٔ زنجیر بیصدا معمور وجود عاریت آیینهدار تسلیم است مخواه غیر خمیدن ز پیکر مزدور محیط…
قد خم گشته را تا میتوانی وقف طاعت کن
قد خم گشته را تا میتوانی وقف طاعت کن به این قلاب صید ماهی دریای رحمت کن نهای گردن که همچون شعله باید سر کشت…
قدح از شوق لعلت چشم بیخوابست پنداری
قدح از شوق لعلت چشم بیخوابست پنداری گل از شرم رخت آیینهٔ آبست پنداری خیال کیست یا رب شمع نیرنگ شبستانم هجوم حیرتی دارمکه مهتابست…
قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی
قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی به طبع آرزویم، تر دماغی کرده توفانی نگه صورت نبندد بیگشاد بال مژگانی تماشا پیشه را لازم بود…
قدح، می بر کف است و شمع، گل در آستین دارد
قدح، می بر کف است و شمع، گل در آستین دارد در این محفل عرق میپرورد هر کس جبین دارد به ذوق سربلندیها تلاش خاکساری…
قصر غناکه عالم تحقیق نام اوست
قصر غناکه عالم تحقیق نام اوست دامن ز خویش بر زدنی سیر بام اوست هر برگ این چمن رقمی دارد از بهار عالم نگینتراشی سودای…
قصهٔ دیوانگان دارد سراسر نامهام
قصهٔ دیوانگان دارد سراسر نامهام میتراود شور زنجیر از صریر خامهام دیگ زهدی در ادبگاه خموشی پختهام زبر سرپوش حباب از گنبد عمامهام در فراقت…
قضا تا نقش بنیاد من بیکار میبندد
قضا تا نقش بنیاد من بیکار میبندد حنا میآرد و در پنجهٔ معمار میبندد ز چاک سینه بیروی تو هرجا میکشم آهی سحر شور قیامت…
قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشم
قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشم کشیده پیکر خم درکمند وحدت خویشم صفای آینه میپرورم به رنگ طبیعت چراغ در ته دامان گرفته ظلمت خویشم…
قیامت خندهریزی بر مزار من گل افشان شد
قیامت خندهریزی بر مزار من گل افشان شد ز شور آرزو هر ذرّهٔ خاکم نمکدان شد به شغل سجدهٔ او گر چنین فرسوده میگردد جبین…
قماش رنگ ز بس بیحجاب میبافند
قماش رنگ ز بس بیحجاب میبافند به روی گل ز دریدن نقاب میبافند مباش منکر اسرار سینه چاکی ما به کارگاه سحر آفتاب میبافند ز…
قیامت کرد گل در پیرهن بالیدنت نازم
قیامت کرد گل در پیرهن بالیدنت نازم جهان شد صبح محشر زیر لب خندیدنت نازم در آغوش نگه گرد سر بیتابیات گردم به تحریک نفس…
قیامت میکند حسرت مپرس از طبع نا شادم
قیامت میکند حسرت مپرس از طبع نا شادم که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم زمانی در سواد سایهٔ مژگان تأمل کن…
قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست
قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانیهاست شانه را به گیسویش طرفه همزبانیهاست سرمه را به چشم او، الفت آشیانی هاست…
قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را در دل مینا برونگردیست رنگ باده را خوابناکان را نمیباشد تمیز روز و شب ظلمت ونور است یکسان تن…
کار آسانی مدان تاج کمر برداشتن
کار آسانی مدان تاج کمر برداشتن همچو خورشید آتشی باید به سر برداشتن غفلت ذاتی به جهد ازدل نگردد مرتفع تیرگی نتوان به صیقل از…
کار دلها باز از آن مژگان به سامان میرسد
کار دلها باز از آن مژگان به سامان میرسد ریشهٔ تاکی به استقبال مستان میرسد اشک امشب بسمل حسن عرق توفان کیست زبن پر پروانه…
کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت
کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت شمع صفت به داغ برد آینه خودنماییت دل به غبار وهم و وظن رفت زشغل ما و…
کار دنیا بس که مهمل گشت عقبا ریختند
کار دنیا بس که مهمل گشت عقبا ریختند فرصت امروز خون شد رنگ فردا ریختند بوی یوسف از فسردن پیرهن آمد به عرض شد پری…
کارجهان خواه عجز، خواه سری میکند
کارجهان خواه عجز، خواه سری میکند آگهی اینجا کجاست بیخبری میکند مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست یک تپش پا به گل نامهبری میکند کیست…
کاروان ما نداردگردی از صوت جرس
کاروان ما نداردگردی از صوت جرس صبح بر دوش شکست رنگ میبندد نفس در ترازویی که صبر عاشقان سنجیدهاند کوه اگر گردد تحمل نیست همسنگ…
کافرمگر مخمل و سنجاب میباید مرا
کافرمگر مخمل و سنجاب میباید مرا سایهٔ بیدیکفیل خواب میباید مرا معبد تسلیم و شغل سرکشی بیرونقیست شمع خاموشی درین محراب میباید مرا تشنهکام عافیت…
کاش یک نم گردش چشم تری میداشتم
کاش یک نم گردش چشم تری میداشتم تا درین میخانه من هم ساغری میداشتم اعتبارم قطره واری صورت تمکین نبست بحر میگشتم گر آب گوهری…
کام از جهان گرفتم و ناکام هم شدم
کام از جهان گرفتم و ناکام هم شدم آغاز چیست محرم انجام هم شدم یاد نگاه او به چه کیفیتم بسوخت عمری چراغ خلوت بادام…
کام دل از لب خاموش گرفتن دارد
کام دل از لب خاموش گرفتن دارد نشئهای زین می بی جوش گرفتن دارد تا نوا های جهان ساز کدورت نشود چون کری رهگذر گوش…
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست شور حاجت – نمک مایده استغناست غره منشین به کمالی که کند ممتازت بیشتر قطره گوهر شده ننگ دریاست…
کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنید
کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنید یک تغافل برخیال پوچ پشت پا زنید غنچه دارد لذّت سربستهٔ عیش بهار لب اگر آید بهم بوسی بر…
کاهش طبع من از فطرت بیباک خود است
کاهش طبع من از فطرت بیباک خود است شمع را برق فنا شعلهٔ ادراک خود است غیر مشکلکه شود دام اسیران وفا قفس وحشت صبحم…
کباب عافیتم بیدماغ افسر جاهم
کباب عافیتم بیدماغ افسر جاهم چو شمع خواب فراغت بس است ترک کلاهم غبار وادی الفت سوار ناز که دارد مقیم سایهٔ بال هماست بخت…
کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست
کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست ببند لب که جز این نقطه انتخاب تو نیست برون دل نتوان یافت هرچه خواهی یافت کدامگنجکه…
کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا که آدم ازبهشت آید برون تا نان شود پیدا تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل…
کجا خلوت و انجمن دیدهای
کجا خلوت و انجمن دیدهای تو شمعی همین سوختن دیدهای ز رنگیکه جز داغش آیینه نیست چو طاووس خود را چمن دیدهای به وهم حسد…
کجاست سایه که هستیش دستگاه شود
کجاست سایه که هستیش دستگاه شود حساب ما چقدر بر نفس کلاه شود مگر عدم برد از سایه تیرگی ورنه چه ممکن است که بیگاه…
کجایی ای جنون ویرانه ات کو
کجایی ای جنون ویرانه ات کو خس و خاریم آتشخانهات کو الم پیمایم از کم ظرفی هوش شراب عافیت پیمانهات کو تو شمع بینیازبها بر…
کدامین نشئه بیرون داد راز سینهٔ مینا
کدامین نشئه بیرون داد راز سینهٔ مینا که عکس موج میشد جوهرآیینهٔ مینا چنان صاف ست از زنگکدورت سینهٔ مینا که میتابد چو جوهر نشئه…
کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم
کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم بشکنید این سازها تا چیزی از دل بشنوم غافل از معنی نیام لیک از عبارت چاره…
کرد حرف بینشانم عالمی را تر زبان
کرد حرف بینشانم عالمی را تر زبان همچو عنقا آشیانی بستهام در هر زبان وصف آن خط شوخیی داردکه در اندیشهاش میدواند ربشهها موج رک…
کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگی
کرد شبنم را به خورشید آشنا افتادگی قطره را شد سوی دریا رهنما افتادگی راحت روی زمین زیر نگین ناز توست گر چو نقش پا…
کردم رقم بهکلک نفس مد ناله را
کردم رقم بهکلک نفس مد ناله را دادم به باد شعلهٔ شوقت رساله را از سرمه چشم شوخ تو تمکینپذیر نیست نتوان بهگرد، مانع رم…
کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا ساقیامشبچهجنون ریختبهپیمانهٔ هوش که شکستم به دل از قلقل…
کردهام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
کردهام سرمشق حیرت سرو موزون تورا ناله میخوانم بلندیهای مضمون تو را شام پرورد غمم با صبح اقبالم چهکار تیرهبختی سایهٔ بید است مجنون تو…
کس چو شمع من نبودهست آشنای سوختن
کس چو شمع من نبودهست آشنای سوختن گرد داغم داغ شد سر تا به پای سوختن عاشقان بالی به ذوق نیستی افشاندهاند کیست از پروانه…
کس طاقت آن لمعهٔ رخسار ندارد
کس طاقت آن لمعهٔ رخسار ندارد آیینه همین است که دلدار ندارد سحرست چه گویم که شود باور فطرت من کارگه اویم و او کار…
کسی از التفات چشم خوبان کام بردارد
کسی از التفات چشم خوبان کام بردارد که بر هر استخوان صد زخم چون بادام بردارد به قدر زخم چون گل شوخیی انداز مستی کن…
کسی چه شکرکند دولت تمنا را
کسی چه شکرکند دولت تمنا را به عالمیکه تویی ناله میکشد ما را ندرد انجمن یأس ما شراب دگر هم از شکست مگرپرکنیم مینا را…
کسی در بندغفلتماندهای چون منندید اینجا
کسی در بندغفلتماندهای چون منندید اینجا دو عالم یک درباز است و میجویمکلید اینجا سراغ منزل مقصد مپرس ازما زمینگیران به سعی نقش پا راهی…
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد به خاک تا نگرد چشم خم بهگردنش افتد خوش است ناز تجرد به دیدههای نفروشی خجالت استکه…
کسی که نیک و بد هوشیار و مست بپوشد
کسی که نیک و بد هوشیار و مست بپوشد خدا عیوب وی از چشم هر که هست بپوشد به دستگاه نشاید وبال بخل کشیدن حذر…
کسی معنی بحر فهمیده باشد
کسی معنی بحر فهمیده باشد که چون موج برخویش پیچیده باشد چو آیینه پر ساده است این گلستان خیال تو رنگی تراشیده باشد کسی را…
کشت عاشق که دهد داد گیاه خشکش
کشت عاشق که دهد داد گیاه خشکش موی چینیست رگ ابر سیاه خشکش بیسخا گردن منعم چه کمال افرازد سر خشکیست که آتش به کلاه…
کعبهٔ دلگر چه دارد تنگ ارکانش ز سنگ
کعبهٔ دلگر چه دارد تنگ ارکانش ز سنگ میدهد تمکین نشانی در بیابانش ز سنگ محو دیدار ترا از آفت دوران چه باک کم نمیباشد…
کف خاکستری میجوشم ازخود پاک میگردم
کف خاکستری میجوشم ازخود پاک میگردم چو آتش تا برآیم از سیاهی خاک میگردم شرار فطرت من غور این و آن نمیخواهد به گلشن میرسم…
کف خاکم چسان مقبول جستوجوی او گردم
کف خاکم چسان مقبول جستوجوی او گردم فلک در گردش آیم تا به گرد کوی او گردم دل مأیوس صیقل میزنم عمریست حیرانم نگشتم آینه…
کلاه نیست تعین که ما ز سر فکنیمش
کلاه نیست تعین که ما ز سر فکنیمش مگر به خاک نشینیم کز نظر فکنیمش غبار ما و منی کز نفس فتاد به گردن ز…
کلاه هرکه فلک بر سماک میفکند
کلاه هرکه فلک بر سماک میفکند سرش چو آبله آخر به خاک می فکند به گم شدن چو نگین بینیاز شهرت باش که ناز نام…
کم نیست صحبت دلگر مرد، زن نماند
کم نیست صحبت دلگر مرد، زن نماند آیینه خانهای هست، گر انجمن نماند گر حسرت هوسکیش بازآید از فضولی کلفت کراست هر چند گل در…
کلک مصوراز چه ننگ،کرد نظربهسوی ما
کلک مصوراز چه ننگ،کرد نظربهسوی ما رنگ شکسته غیرشرم خنده نزدبه روی ما چارهٔ عیب زندگی غیر عدمکه میکند سخت به روی ما فتاد بخیهٔ…
کم و بیش وهم تعینت سر و برگ نقص و کمال شد
کم و بیش وهم تعینت سر و برگ نقص و کمال شد مه نو دمید و به بدر زد بگداخت بدر و هلال شد به…
کند هر جا عرق ز آن ماه تابان گلفشان انجم
کند هر جا عرق ز آن ماه تابان گلفشان انجم شکست رنگ سازد جمع چون برگ خزان انجم جبین و عارضش از دور دیدم در…
کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیادست
کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیادست به هر طرف رودم دل تجلیآبادست مکن به آینه تکلیف نامه و پیغام که در حضور نویسی تحیر استادست…
که دارد جوهر تحقیق حسرتگاه ناموسش
که دارد جوهر تحقیق حسرتگاه ناموسش جهانتاب است شمع و بیضهٔ عنقاست فانوسش تبسم ریز صبحی رفت از گلشن که تا محشر به هر سو…
کنونکه میگذرد عیش چون نسیم زباغ
کنونکه میگذرد عیش چون نسیم زباغ چوگل خوش آنکه زنی دست در رکاب ایاغ ز شبنم گلم این نکته نقد آگاهیست کهگرد آبله پایی شکستهاند…
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی به این غرور که ماییم از کجا تو نباشی نفس چو صبح زدن بیحضور…
که شود به وادی مدعا بلد تسلی منزلت
که شود به وادی مدعا بلد تسلی منزلت که نبست طاقت هرزه دوقدمی برآبله محملت نه تکلف تک و تاز کن نه تلاش دور و…
که کشید دامن فطرتت که به سیر ما و من آمدی
که کشید دامن فطرتت که به سیر ما و من آمدی تو بهار عالم دیگری ز کجا به این چمن آمدی سحر حدیقهٔ آگهی ستم…
کهام من شخص نومیدی سرشتی عبرت ایجادی
کهام من شخص نومیدی سرشتی عبرت ایجادی به صحرا گرد مجنونی به کوه آواز فرهادی به سر دارم هوای ترک شوخی فتنه بنیادی که تیغش…
کهام من از نصیب عالم اظهار مأیوسی
کهام من از نصیب عالم اظهار مأیوسی غبار دامن رنگی صدای دست افسوسی حباب این محیطم مفت دیدنهاست اسرارم پری زیر بغل میگردم از مینای…
کو بقاگر نفستگشت مکرر پیدا
کو بقاگر نفستگشت مکرر پیدا پا ندارد چو سحر، چندکنی سر پیدا صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود وهم تازیدکه شد حلقهٔ آن درپیدا شاهد…
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند وهم هستی را سپند آتش سودا کند از بساط خاکدان دهر نتوان یافتن آن قدر گردی…





