عزت کلاه بی سر و سامانی خودیم
عزت کلاه بی سر و سامانی خودیم صد شعله نازپرور عریانی خودیم آیینه نقشبند گل امتیاز نیست محو خیال خانهٔ حیرانی خودیم گوهر خمار بستر…
عریانی آنقدر به برم تنگ میکشد
عریانی آنقدر به برم تنگ میکشد کز پیکرم به جان عرق رنگ میکشد آسان مدان به کارگه هستی آمدن اینجا شرر نفس ز دل سنگ…
عزت و خواری دهر آن همه دور از هم نیست
عزت و خواری دهر آن همه دور از هم نیست افسری نیست که با نقش قدم توأم نیست روز و شب ناموران در قفس سیم…
عشاق چون فسانهٔ تحقیق سر کنند
عشاق چون فسانهٔ تحقیق سر کنند آیینه بشکنند و سخن مختصر کنند هر چند برق شعله زند از نگاهشان یکسر چراغ خانهٔ آیینه بر کنند…
عشرت سالگره تا کیات ای غفلت فال
عشرت سالگره تا کیات ای غفلت فال رشتهای هستکه لب میگزد ازگفتن سال بگذر ای شمع ز تشویش زبان آرایی کاروانهاست درین دشت خموشی دنبال…
عشاق گر از سبحه و زنار نویسند
عشاق گر از سبحه و زنار نویسند دردسر دلهای گرفتار نویسند آن معنی تحقیق که تکرار ندارد بر صفحه زنند آتش و یکبار نویسند شرح…
عشرتفروز انجمن هستیام حیاست
عشرتفروز انجمن هستیام حیاست چون شبنم گلم، عرق آیینهٔ بقاست باشد که نکهتی به مشام اثر رسد عمریست نقد دست نیازم گل دعاست کو مشتری…
عشرت موهوم هستیکلفت دنیا بس است
عشرت موهوم هستیکلفت دنیا بس است رنگ اینگلزار خونگردیدن دلها بس است نشئهٔ خوابی که ما داربم هرجا میرسد فرش مخملگر نباشد بستر خارا بس…
عشق مطربزادهای بر ساز و تقوا زور کرد
عشق مطربزادهای بر ساز و تقوا زور کرد دانهٔ تسبیح را زاهد خر طنبور کرد با همه واماندگی روزی دو آزادی خوشست خانه را نتوان…
عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را ازگداز دل دهد روغن چراغ طور را عشق چونگرم طلب سازد سر پرشور را شعلهٔ افسرده پندارد…
عشق هرجا ادبآموز تپیدن باشد
عشق هرجا ادبآموز تپیدن باشد خون بسمل عرق شرم چکیدن باشد مزرع نیستی، آرایش تخم شرریم آفت حاصل ما عرض دمیدن باشد شوق مفت است…
عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را ریگ زیرآب خنداند شرار سنگ را گردل ما یک جرس آهنگ بیتابیکند گرد چندینکاروان سازد شکست رنگ…
عقبهای دیگر نباشد روح از تن رسته را
عقبهای دیگر نباشد روح از تن رسته را نیست بیم سوختن دود زآتش جسته را شکوه ازگردون دلیلتنگدستیهای ماست ناله در پرواز باشد طایر پربسته…
عشق هویی زد به صد مستی جنون باز آمدیم
عشق هویی زد به صد مستی جنون باز آمدیم باده شورانگیخت بیرون خم راز آمدیم آینه صیقل زدن بی صید تمثالی نبود سینه در یادت…
عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن میکند
عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن میکند فکرمجنون سطری از زنجیرروشن میکند داغ نومیدی دلی دارم که در هر دم زدن شمعها از آه بیتاثیر…
علم و عیان خلق بجز شک نمیشود
علم و عیان خلق بجز شک نمیشود زین صفحه آنچه نیست رقم حک نمیشود تمثال جزو از آینهٔ کل نمودهاند بسیار تا نمیدمد اندک نمیشود…
عقل را مپسند با عشق جنونپرور طرف
عقل را مپسند با عشق جنونپرور طرف بیخبرتا چند سازی پنبه با اخگر طرف کلفت جاوید پستیهای فطرت توأماند از جبین سایه کم گردد سیاهی…
علمیکه خلق یافته بیچونش انتخاب
علمیکه خلق یافته بیچونش انتخاب کردهست نارسیده به مضمونش انتخاب آنجاکه شمع ما به تأمل دماغ سوخت شد داغ دل ز مصرع موزونش انتخاب مکتوب…
علویانی که به این عالم دون میآیند
علویانی که به این عالم دون میآیند عقل گمکرده به صحرای جنون میآیند کیست پرسد که گل و لالهٔ این باغ هوس جز به آهنگ…
عمر ارذل ای خدا مگمار بر نیروی مرد
عمر ارذل ای خدا مگمار بر نیروی مرد رعشهٔ پیری مبادا ریزد آبروی مرد تا نگردد عجز طاقت شبنم ایجاد عرق صبح نومیدی مخندان از…
عمر سبک عنان کجاست از نظرم تو میروی
عمر سبک عنان کجاست از نظرم تو میروی دامن خود گرفتهام مینگرم تو میروی موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر گرگهرم تو ساکنی…
عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی
عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی هر چه دمید از سحر داشت ز شبنمی اثر درخور شوخی نفس…
عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من
عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن با اقامت ما نفس سرمایگان بینسبتیم دامنی دارد غبار…
عمرها شد از ادب موج گهر در دامنم
عمرها شد از ادب موج گهر در دامنم ننگ لغزیدن ندارم پای سر در دامنم با حلاوت آنقدر جوشیدم از یاد لبی کارزو چین شد…
عمرگذشته بر مژهام اشک بست و رفت
عمرگذشته بر مژهام اشک بست و رفت پرواز صبح، بیضهٔ شبنم شکست و رفت از خود تهی شوید و ز اوهام بگذرید خلقی درین محیط…
عمرها شد بینصیب راحتم از چشم خویش
عمرها شد بینصیب راحتم از چشم خویش چون نگه پا در رکاب وحشتم از چشم خویش زین چمن صد رنگ عریانی تماشا کردهام همچو شبنم…
عمرها شد عجزطاقت سویجیبم رهبرست
عمرها شد عجزطاقت سویجیبم رهبرست در ره تسلیم دل پاییکه من دارم سرست تا فروغ شعلهٔ خورشید حسنی دیدهام صبح اگربالد به چشم منکف خاکسترست…
عمرها شد عرق از هستی مبهم داریم
عمرها شد عرق از هستی مبهم داریم چون سحر در نفس آیینهٔ شبنم داریم قدردان چمن عافیت خویش نهایم چه توان کرد نصیب از گل…
عمرها شد نقد دل بر چشم حیران است وام
عمرها شد نقد دل بر چشم حیران است وام آنچه مییابم به مینا میکنم تکلیف جام از زبان بینواییهای دل غافل مباش غنچه چندین تیغ…
عمری خیال پخت سر گیر و دار مغز
عمری خیال پخت سر گیر و دار مغز زین جوز پوچ هیچ نشد آشکار مغز در ستر حال کسوت فقری ضرورت است پیدا کند ز…
عمریست به حیرت نفس سوخته رام است
عمریست به حیرت نفس سوخته رام است این مستی آسوده، ندانم ز چه جام است غافل مشو ای بیخبر از شورش این بحر آمد شد…
عمریست بهچشمم ز نم اشک اثر نیست
عمریست بهچشمم ز نم اشک اثر نیست ای دل تو کجایی که غبارت به نظر نیست محرومی غفلت نظری را چه علاج است خلقیست درین…
عمریست بهصحرای طلب عجز دراییم
عمریست بهصحرای طلب عجز دراییم چون اشک روانیم و همان آبله پاییم از حیرت قانون نفس هیچ مپرسید در رشتهٔ سازی که نداریم صداییم تحقیق…
عمریست چون گل میروم زین باغ حرمان در بغل
عمریست چون گل میروم زین باغ حرمان در بغل از رنگ دامن برکمر، از بو گریبان در بغل مجنون و ساز بلبلان، لیلی و ناز…
عمریست در نظرها اشک عرق نقابیم
عمریست در نظرها اشک عرق نقابیم از شرم خودنمایی خون دلیم و آبیم جوشیدهایم از دل با صد خیال باطل دود همین سپندیم اشک همین…
عمریست چون نفس به تپیدن فسانهام
عمریست چون نفس به تپیدن فسانهام از عافیت مپرس دل است آشیانهام در قلزمی که اوج و حضیضش تحیر است موج خیالم و به خیالی…
عمریست رخت حسرتم از سینه بستهاند
عمریست رخت حسرتم از سینه بستهاند راه نفس به خلوت آیینه بستهاند وارستگی ز اطلس و دیبا چه ممکن است این شعله را به خرقهٔ…
عمریست ز اسباب غنا هیچ ندارم
عمریست ز اسباب غنا هیچ ندارم چون دست تهی غیر دعا هیچ ندارم تحریک لبی بود اثر مایهٔ ایجاد معذورم اگر جز من و ما…
عمریست سرشکی نزد از دیدهٔ تر موج
عمریست سرشکی نزد از دیدهٔ تر موج این بحر نهان کرد در آغوش گهر موج تحریک نفس آفت دلهای خموش است بر کشتی ما اره…
عمریست قیامتکدهٔ گردش حالم
عمریست قیامتکدهٔ گردش حالم چون آینه مینای پریزاد خیالم حسرت ثمر نشو و نمایم چه توان کرد سر تا به قدم چون مژه یک ریشه…
عمریست ناز دیدهٔ تر میکشیم ما
عمریست ناز دیدهٔ تر میکشیم ما از اشک، انتظارگهر میکشیم ما تسخیرحسن درخور حیرتنگاهی است صید عجب به دام نظرمیکشیم ما دامنکشان ز ناز به…
عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی
عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی دامن فشاندن من دارد جگر فشانی واماندهٔ ادب را سرمایهٔ طلبکو خاک است و آب گوهر در عالم روانی…
عمریستکه در حسرت آن لعلگهر موج
عمریستکه در حسرت آن لعلگهر موج دل میزندم بر مژه از خون جگر موج گر شوخی زلفت فکند سایه به دریا از آب روان دسته…
عمریستگردگردش رنگ خودیم ما
عمریستگردگردش رنگ خودیم ما چون آسیا فلاخن سنگ خودیم ما دریاد زندگی به عدم ناز کنیم رنگ حنای رفته زچنگ خودیم ما فرصتکجاست تا به…
عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت بهدر آورد
عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت بهدر آورد نه چو مو جنون هار سر قدم از سرت بهدر آورد به بضاعت هوس…
عنقا سراغم از اثرم وهم و ظن تهیست
عنقا سراغم از اثرم وهم و ظن تهیست در هر مکان چو نقش نگین جای من تهیست بیحرف ساز صوت و صداگل نمیکند زین جا…
عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیمایی
عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیمایی به قلب آسمانها میزنم از آه هیهایی ز سامان دو عالم آرزو مستغنیام دارد شبستان خط جام و حضور…
عنقا سر و برگیم مپرس از فقرا هیچ
عنقا سر و برگیم مپرس از فقرا هیچ عالم همه افسانهٔ ما دارد و ما هیچ زبر و بم وهم است چه گفتن چه شنیدن…
عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش
عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش این پرده به هر جا تنک افتد مژه در پوش بیقطع نفس کم نشود هرزهدرایی رسوایی پرواز…
عید است غبار سر راه تو توان شد
عید است غبار سر راه تو توان شد قربانی قربان نگاه تو توان شد امید شهید دم شمشیر غروریست بسمل ز خم طرف کلاه تو…
عیش داند دل سرگشته پریشانی را
عیش داند دل سرگشته پریشانی را ناخدا باد بودکشتی توفانی را اشک در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت از بن چاه برآر این مهکنعانی را عشق…
عیش ما کم نیست گر اشکی به چشم تر بود
عیش ما کم نیست گر اشکی به چشم تر بود شوق سرشارست تا این باده در ساغر بود نکهت گل، دام اگر دارد همان برگ…
غافل شدیم وگشت خروش هوس بلند
غافل شدیم وگشت خروش هوس بلند افسون خواب کرد غرور نفس بلند یکسر به زیر چرخ، پر و بال ریختیم پرواز کس نجست ز بام…
غافلان چند قبادوزی ادراک کنید
غافلان چند قبادوزی ادراک کنید به گریبانی اگر دست رسد چاک کنید صد نفس بالفشان سوخت به زنگدانه خاک یک سحر، سیر پریخانهٔ افلاککنید چند…
غافلی چند که نقش حق وباطل بستند
غافلی چند که نقش حق وباطل بستند هرچه بستند بر این طاق و سرا، دل بستند سعی غواص در این بحر جنونپیمایی ست آرمیدنگهری بود…
غبار تفرقه هر جا بود مقابل جمع
غبار تفرقه هر جا بود مقابل جمع به هم رسیدن لبهاست قاصد دل جمع ندیده هیچکس از کارگاه کسب و کمال به غیر وضع ادب…
غبار ره شو و سرکوب صد حشم برخیز
غبار ره شو و سرکوب صد حشم برخیز شه قلمرو فقری به این علم برخیز به فیض عام ز امید قطع نتوان کرد زبخت خفته…
غبار خط زلعل او به رنگی سر برآورده
غبار خط زلعل او به رنگی سر برآورده که پنداری پر طوطی سر از شکر برآورده برون آورد چندین نقش دلکش خامهٔ قدرت به آن…
غبار عجز پروازی مقیم دامن خویشم
غبار عجز پروازی مقیم دامن خویشم شکست خویش چون موج است هم بر گردن خویشم درین مزرع که جز بیحاصلی تخمی نمیبندد نمیدانم هجوم آفتم…
غبار ما به جز این پر شکستنیکه ندارد
غبار ما به جز این پر شکستنیکه ندارد کجا رود به امید نشستنیکه ندارد هزار قافله پا درگل است و میرود از خود به فرصت…
غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر
غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر که پیرگشت سحرتا دهنگشود به شیر امل به صبح قیامت رساند گرد نفس گذشت فرصت تقدیمت آن سوی…
غبار هوش توفان دارد ای مستی جنون تازی
غبار هوش توفان دارد ای مستی جنون تازی بهار شوق خار اندوده است ای شعله پروازی نمیدانم به غیر از عذر استغنا چه میخواهم گدای…
غبار یأسم به هر تپیدن هزار بیداد مینگارم
غبار یأسم به هر تپیدن هزار بیداد مینگارم به سرمه فرسود خامه اما هنوز فریاد مینگارم به مکتب طالع آزمایی ندارم از جانکنی رهایی قفای…
غبارم برنمیخیزد ازین صحرای خوابیده
غبارم برنمیخیزد ازین صحرای خوابیده اسیرم همچو جولان در طلسم پای خوابیده به غیر از نقش پا جایی ندارد جاده پیمایی تو هم ته جرعهای…
غباریم زحمتکش بادها
غباریم زحمتکش بادها به وحشت اسیرند آزادها املها به دوش نفس بستهایم سفریک قدم راه و این زادها جهان ستم چون نیستان پر است ز…
غبارم میکشد محمل به دوش نالهٔ دردی
غبارم میکشد محمل به دوش نالهٔ دردی که از وحشت نگیرد دامن اندیشهاش گردی به توفان تماشای که از خود رفتهام یارب؟ کهگردم میدهد یاد…
غرور خودنمایی تا کنیم از یکدگر پنهان
غرور خودنمایی تا کنیم از یکدگر پنهان چو شمع کشته در نقش قدم کردیم سر پنهان چو یاقوت از فسون اعتبار ما چه میپرسی ز…
غرور قدرت اگر بازوی خمی دارد
غرور قدرت اگر بازوی خمی دارد به ملک بیخللی خاتم جمی دارد گذشتن از سر جرأت کمال غیرت ماست نفس تبسم تیغ تنک دمی دارد…
غزال امن که الفت خیال مبهم است
غزال امن که الفت خیال مبهم است به هرکجا نفسی گرد میکند رم اوست امل کجاست گر از فرصت آگهی باشد قصور فطرت ما بیش…
غرور ناز تو تهمتکش ادا نشود
غرور ناز تو تهمتکش ادا نشود به هیچ رنگ، می جامت آشنا نشود طرف اگر همه شوق است ننگ یکتاییست شکستم آینه تا جلوه بیصفا…
غفلت از عاقبت عقوبتزاست
غفلت از عاقبت عقوبتزاست سیلی انجام بیخبر ز قفاست از ستمگر چه ممکن است ادب شعله را سر به جیب پا به هواست موی مژگان…
غفلت آهنگان که دل را ساز غوغا کردهاند
غفلت آهنگان که دل را ساز غوغا کردهاند از نفس بر خانهٔ آیینه، در واکردهاند از سر بیمغز این سوادپرستان امل بیضهها پنهان به زیر…
غفلت آهنگم ز ساز حیرت ایجادم مپرس
غفلت آهنگم ز ساز حیرت ایجادم مپرس پنبه تا گوشت نیفشارد ز فریادم مپرس مدعای عجزم از وضع خموشی روشن است لبگشودن میدهد چون ناله…
غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست
غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست کاتش افتاد در بن خانه و آدم برخاست خلقی از دود تعین به جنون گشت علم شمعهاگل به…
غم تلاش مخور عجز را مقدمکن
غم تلاش مخور عجز را مقدمکن به خواب آبله پا میزنی جنون کم کن ز وضع دهر جز آشفتگی چه خواهی دید به یک خم…
غم فراق چه و حسرت وصال تو چیست
غم فراق چه و حسرت وصال تو چیست تو خود تویی به کجا رفتهای خیال تو چیست جهات دهر یک آغوش انس دارد و بس…
غم نهتنها بر دلم نالید و بس
غم نهتنها بر دلم نالید و بس عیش هم بر فرصتم خندید و بس گر طواف کعبهٔ درد آرزوست میتوان گرد دلم گردید و بس…
غم، طرب جوشکرده است مرا
غم، طرب جوشکرده است مرا داغ، گلپوش کرده است مرا زعفران زار رفتن رنگم خنده بیهوشکرده است مرا حسرت لعل یار میکدهایست که قدح نوشکرده…
غنا مفت هوسگر نام آسودن نمیگیرد
غنا مفت هوسگر نام آسودن نمیگیرد غبار دامنافشان سحر دامن نمیگیرد فسردن خوشترست از منت شوراندن آتش حنا بوسدکف دستیکه دست من نمیگیرد دلی دارم…
غنچه در فکر دهانت گوشهگیر خستهایست
غنچه در فکر دهانت گوشهگیر خستهایست گوهر ازسودای لعلت سر به دامن بستهایست نسبت خاصیست اهل عشق را با جور حسن زخم ما و تیغ…
غنچهسان بیدر است خانهٔ ما
غنچهسان بیدر است خانهٔ ما بیضه گل کرده آشیانهٔ ما همچو شبنمدرین چمن محو است به نم چشم آب و دانهٔ ما بال بربال شهرت…
غنیمت گیر چون آیینه محو شان خود بودن
غنیمت گیر چون آیینه محو شان خود بودن جهانی را تماشا کردن و حیران خود بودن چه صحرا و چه گلشن گر تأمل رهبرت گردد…
غیر از حیا چه پیش توان برد در عرق
غیر از حیا چه پیش توان برد در عرق چون اشک سعی تا قدم افشرد در عرق با این هجوم عجز به هرجا قدم زدیم…
غیر خاموشی نداردگفتگوی ما نمک
غیر خاموشی نداردگفتگوی ما نمک تا به کی بر زخم خود پاشد لب گویا نمک سیر باغ حسن خواهی از حیا غافل مباش در دل…
غیر وحدت برنتابد همت عرفان ما
غیر وحدت برنتابد همت عرفان ما دامن خویش است چون صحراگل دامان ما شوق در بیدستوپایی نیستمأیوس طلب چون قلم سعل قدم میبالد از مژگان…
فال تسلیم زن و شوکت شاهی دریاب
فال تسلیم زن و شوکت شاهی دریاب گردنی خم کن و معراجکلاهی دریاب دام تسخیر دو عالم نفس نومیدیست ای ندامتزده سررشتهٔ آهی دریاب فرصت…
فال حباب زن، بشمر موج آب را
فال حباب زن، بشمر موج آب را چشمی بهصفرگیر و نظرکن حساب را عشق ازمزاج ما به هوسگشت متهم در شکگرفت نقطهٔ وهم انتخاب را…
فالی از داغ زدم دل چمنآیین آمد
فالی از داغ زدم دل چمنآیین آمد ورق لاله به یک نقطه چه رنگین آمد جرأت سعی، دماغ تپشآرایی کیست پای خوابیدهٔ ما آبله بالین…
فتیلهای به دل بیخبر ز داغ افروز
فتیلهای به دل بیخبر ز داغ افروز علاج خانهٔ تاربک کن چراغ افروز ز باده برق عتاب آب دادنت ستم است که گفت چهره برافروز…
فردوس دل، اسیر خیال تو بودنست
فردوس دل، اسیر خیال تو بودنست عید نگاه، چشم به رویت گشودنست شادم به هجر هم که به این یک دم انتظار حرف لب توام…
فرصت انشایان هستی گر تکلف کردهاند
فرصت انشایان هستی گر تکلف کردهاند سکته مقداری در این مصرع توقف کردهاند از مآل زندگی جمعی که دارند آگهی کارهای عالم از دست تأسف…
فرصت ناز کر و فر ضامن کس نمیشود
فرصت ناز کر و فر ضامن کس نمیشود باد و بروت خودسری مد نفس نمیشود دل به تلاش خونکنی تا برسی به کوی عجز پای…
فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت
فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت تیغ برقی بود هستی آمد و از سر گذشت وحشتی زینبزم چونشمعم به خاطر درگذشت چین دامن آنقدرها موج…
فرصتکمین پرواز چون نالهٔ سپندیم
فرصتکمین پرواز چون نالهٔ سپندیم چندان که سر به جیبیم چین گشتهٔ کمندیم طاقت به زیر گردون خفت شکار پستی است هرگاه پر شکستیم زبن…
فرصتی داری زگرد اضطراب دل برآ
فرصتی داری زگرد اضطراب دل برآ همچوخون پیش ازفسردن از رگبسمل برآ ریشهٔ الفت ندرد دانهٔ آزادیات ای شرر نشو و نما زینکشت بیحاصلبرآ از…
فریاد جهان سوخت نفس سعی کمندش
فریاد جهان سوخت نفس سعی کمندش تا سرمه رسانید به مژگان بلندش از حیرت راه طلبش انجم و افلاک گم کرد صدا قافلهٔ زنگله بندش…
فریاد کز توهم نامحرم حضوریم
فریاد کز توهم نامحرم حضوریم خفاش بینصیبیم ظلمتشناس نوریم زان دم که دامن کل رفتهست از کف ما در احتیاج هر جزو مجنونتر از ضروریم…
فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست
فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست یک خانهٔ عنقاست که آنجا مگسی نیست با عقل چه جوشیمکه جز وهم ندارد از عشق چه لافیم…
فریب جاه مخور تا دل تو تنگ نگردد
فریب جاه مخور تا دل تو تنگ نگردد که قطرهای به گهر نارسیده سنگ نگردد صفای جوهر آزادگی مسلم طبعی که گرد آینهداران نام و…
فریبم میدهد آسودگی ای شوق تدبیری
فریبم میدهد آسودگی ای شوق تدبیری به رنگ غنچه خوابی دیدهام ای صبح تعبیری ندانم دل اسیرکیست اما اینقدر دانم که درگرد نفس پیچیده است…





